314
دلنوشته، داستانک، رمان، تکیه کتاب، شعر و ادیت... #نرگس_علیزاده 2025/12/27
دعا میکنم خدا دعای شما عزیزان را نیز اجابت کن به درگاه حق خود!
#دختر_نقرهی
شاگرد : يك سوال كنم ؟😢
معلم : بله 😇
شاگرد : استاد، فيل 🐘را چطور داخل يخچال ميمانیم ؟
معلم : نمیفهمم !😕
شاگرد: بسیار اسان است😏، دروازه ى يخچال را باز كرده و فيل را داخل يخچال بگذار😌 يك سوال ديگه دارم؟
معلم : خو، بگو❓😞
شاگرد : استاد خر را 🐎 چطور داخل يخچال میمانیم؟😓
معلم: بسیار ساده ست، دروازه ى يخچال را باز كن و خر را داخل بکن.😊
شاگرد: نی استاد، فقط دروازه ى يخچال را باز كرده فيل را بيرون و خر را داخل کن.😌
معلم : آه ...... راستى !😷
شاگرد : استاد اجازه است يك سوال ديگه كنم؟😁
معلم : بگو!😒
شاگرد: اگر کل حيواناتِ جنگل در سالگره 🎁🎊
"شير" شركت كرده باشند و يك حيوان ديده نمیشه كدام حیوان خواهد بود 😐؟
معلم : شير خواهد بود🐯، بیازو میفهمم!
چون کل حيوانات به خانه ى شير رفتند و شير کلگی را خورده😎
شاگرد: نی استاد،خر است🐎،كه تا حال داخل يخچال بود😊
معلم : رشخند میزنی عه !؟ 😤
شاگرد: نی استاد،😁 يك سوال آخر کنم ؟😁
معلم : خو بگو 🙀
شاگرد: رودخانه پُر از تمساح باشه🐊 ، شما چطور آن طرف میروید؟🏃
معلم : هیچ امكان ندارد بدون کشتی.⛵
شاگرد: نی استاد، فقط آب بازی کن، 🏊
چون کل حيوانات به سالگره شير رفتن...😊
کاپی
دلم برایت تنگ شده، هر جا هستی خوش به حال در و دیوار آنجا.
Читать полностью…
از زمزمه دلتنگیم
از همهمه بیزاریم
نه طاقت ِ خاموشی
نه تاب ِ سخن داریم
آوار ِ پریشانی ست؛
رو سوی چه بگریزیم؟
هنگامهی حیرانی ست.
خود را به که بسپاریم؟
تشویش ِ هزار «آیا»،
وسواس ِ هزار «امّا»
کوریم و نمی بینیم!
ورنه همه بیماریم
دوران ِ شکوه ِ باغ
از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف
خشکیده و بی باریم
دردا که هدر دادیم
آن ذات ِ گرامی را
تیغیم و نمی برّیم؛
ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانستیم
بیداریمان از خواب
گفتند که بیدارید،
گفتیم که بیداریم!
من راه ِ تو را بسته،
تو راه ِ مرا بسته
امّید ِ رهایی نیست
وقتی همه دیواریم
✍🏼
#حسین_منزوی
#دختر_چکامه
فاصلهها معنای ندارد؛ وقت دلها یکی باشن!
#دختر_نقرهی
همان مهتاب بیقرار هست؛ که بر شانههای روز بنشین، من بیقرار دیدرات هستم !
#دختر_نقرهی
ما میجنگیم تا ثابت کنیم دختر بودن به معنی برده بودن نیست!...
#نرگس_علیزاده
فقط حمایت آنها به کوچکترین حرفم🥹🥹
حمایت شما رانیز خواهانم🦋
چقدر زیباست؛ در دل زمزه کنی،
خدا اجابت کند.
#دختر_نقرهی
گفت:
«آهنگ پشتو دوست ندارم،اما اگر احمد ظاهر بخواند فرق میکند...»
تقدیمت🫠
اگر چنل نویس هستید (چنل دارید)یا در راستای هنر و نوشتن فعالیت دارید این پیام رو #فور کنید چنلتون؛
تا اثرهاتون رو اینجا بذارم ☘🪻
هدف معرفی و شناخت همدیگه است؛ فور میکنید با این هدف باشهЧитать полностью…
باید بنویسم... اما احساس میکنم همهچیز تکراری شده است؛ واژههای خسته شدهاند و ذهنم دیگر مانند گذشته به دنبال ایدهها نمیدود.
اما چه کنم؟ تا چهزمانی میتوانم ننویسم؟
تاچه زمانی باید در جستوجوی چیزی تازهای باشم؟
گاهی حتی ننوشتن هم خودش خستگیِ دیگریست، سکوتی سنگیناش کمتر از دردهای ناگفته نیست.
زیرا نوشتن برای من فقط کنار هم گذاشتن واژهها نیست؛ پناهیست که در آن آراممیگیرم، جایی که میتوانم بخشی از دردهایم را به دست کلمات بسپارم.
با نوشتن نیمی از رنجهایم آرام میشوند و دوباره نوری امید در دلم روشن میشود، امید به زندگی، به فردا و به همهچیز...
#دورا_ـآشنا
#دلنوشته
🤎☕️
روی نیمکت نشسته بودم و به رؤیایی فکر میکردم که با هم ساخته بودیم...
روزی در زمستانی سرد، میان کوچههای دور کابل؛
در آشیانهی کوچکی با دیوارهای خاکی،
اتاقکی پر از کتاب، یک لیوان نیمهتمام چای،
دو صندلی کنار هم،
چشمهایی که در چشم هم گره خورده بودند،
با زمزمههای کودکانه،
و عطر خوش زعفران که فضای خانه را پر میکرد.
بیرون، دانههای مرواریدی برف آرام میباریدند،
اما لانهی کوچک ما گرمتر از هزاران جای دیگر بود.
دستان او سردی دستانم را کم میکرد
و لطافت نگاههایش هر لحظه عمیقتر میشد.
در تماشای یکدیگر گم شده بودیم؛
انگار زندانیِ شیرین همان لحظه شده بودیم...
#نرگس_علیزاده
#تعریفی
گاهی فقط یک نتیجه میتواند زندگی یکی را تغیر بدهد، چقدر ژرف و خوشحال کننده!
#نرگس
و در آخر شمع فهمید؛ همان نخی که در سینهاش پنهان کرده بود، نابودش کرد!
#دختر_نقرهی
رفیق یعنی تکیهگاه بیقید و شرط؛
التیام دردها حتی از راه دور
دقیقاً مثُ تو «نرگسم»!
#دختر_نقرهی
چقدر جالب است؛ وقت دقیقاً مثال خودشان رفتار میکنی ناراحت میشوند.
#دختر_نقرهی
۱۳۰
مثلِ استشمامِ بویِ شامپو، بعد از دوشگرفتن، در یک گیسویِ دراز!
مثلِ بوسیدنِ مژههایِ مرطوب، در زیرِ باران!
مثلِ صدایِ خرَپخِرُپِ قدمها، در روزِ برفی!
مثلِ قصههایِ بیبی جان، در زیرِ صندلی!
مثلِ بویِ پودرِ بهداشتی، حینِ بوسیدنِ رگِ گردنِ نوزاد!
مثلِ اولینلقمهی منتو، در اوجِ گرسنگی!
مثلِ لحظهی بازشدنِ آسانسور، در ورخطایی!
مثلِ چشمهای معصومِ شتر، در راهِ نورستان!
مثلِ هر ضربالمثلِ زیبای شعری
یا مثلِ زندگی!
ترا دوست دارم!
#مهراس
/channel/MehrasAhmadNasir
🎀🫧🦢
به آدمها سخت است بفهمانی که دوست داشتن بهای سنگین نمیخواهد،
فقط دل بیریا و لبخند خالص میخواهد!
حتی اگر بتوانیم یکی را درست و کامل بفهیمم؛ چه سعادتی بزرگتر ازین...
بیاید یاد بگیرم فهمیده شدن را
انسانها در بدل آن برای ما یک لبخند زیبا بدهد کافیست...!
#نرگس_علیزاده