nabzehssasss | Unsorted

Telegram-канал nabzehssasss - نبض احساس⚡️

10307

اینجا صدای دل است، نه فقط واژه‌ها… 🌸 نبض احساس؛ تپش آرامش در میان هیاهو 🕊️ ارتباط با ادمین👇🏻 @Abawi_Madina

Subscribe to a channel

نبض احساس⚡️

کاش دل آدم هم
آینه‌ای داشت؛
تا پیش از دیدن عیبِ دیگران،
چهره‌ی خودش را می دید.
آدم وقتی خودش را می‌بیند،
کمتر به شکستنِ دیگری فکر می‌کند.

#مدینه_ابوی

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

زندگی را زیباتر کنیم
گاهی با ندیدن، نشنیدن و نگفتن..
زندگی زیباتر میشود
با یک گذشت کوچک
به همین سادگی..

‍

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

خنده میبینی و از گریه دل غافلی
خانه ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

چاته ګل ورکول مینه نه ده، ټول عمر یې ګل ساتل مینه ده. ❤️🔥🌺

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

اوس که جوړ راته جنت شی ندی غواړم🫸❤️‍🔥

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

شكايت كردن انسانها را به فقر میكشاند، شكرگزارى به فراوانى.

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

https://www.instagram.com/reel/DecCjcvKu1O/?psln=eGhpeGViNTA4eHR0

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

۳۶۵ روز با پیامبرﷺ

روز شصت و ششم - دعوتِ اول

پیامبر بودنِ محمد ﷺ دهان به دهان گشته و به گوشِ بسیاری رسیده بود. هر روز بر شمارِ پیروانش افزوده می‌شد؛ اما هنوز همه چیز پنهانی و مخفیانه بود. هنوز اجازه دعوت آشکارا به پیامبرمان ﷺ داده نشده بود. روزی جبرئیل آمد و فرمانِ الله را ابلاغ کرد:
"نخست بستگانت را دعوت کن!"
دستوری که منتظرش بودند، رسیده بود. وقتِ اعلانِ پیامبری بود. پیامبرمان ﷺ حضرت علی (رض) را صدا زد و فرمود:
"الله امر کرده است که اقوامم را به اسلام دعوت کنم؛ اما هر وقت درباره این دین با آن‌ها صحبت می‌کنم من را به چیزهایی ناخوشایند متهم می کنند."
حضرت علی (رض) به پیامبرمان ﷺ حق داد. کارِ خیلی سختی بود. پیامبر عزیزمان ﷺ این طور به فرمایشاتش ادامه داد:
"فقط به اندازه یک نفر غذای گوشتی درست کن. یک کاسه شیر هم حاضر کن. اقواممان را به خانه دعوت کن. امشب آن‌ها را به اسلام فرا می خوانم."
حضرت علی (رض) هیجان زده شد. دستورات پیامبر ﷺ را انجام داد و اقوام را دعوت کرد. چهل و پنج نفر آمدند. حضرت علی (رض) سفره را پهن کرد. یک ظرف غذا را چند نفر باید میخوردند؟! رسول‌الله ﷺ بسم‌الله گفت و شروع کرد. سپس، مهمانان هم شروع کردند. آن لحظه، یکی از معجزاتِ پیامبر ﷺ در حال رخ دادن بود. یک غذای گوشتیِ تک نفره و یک کاسه شیر برای چهل و پنج نفر کفایت می‌کرد. همه سیر شدند. ابولهب که شاهد این ماجرا بود؛ چشم‌هایش داشت از حدقه بیرون می‌زد. نمی‌توانست آنچه را که می‌دید باور کند. آیا برادرزاده‌اش واقعا یک پیامبر بود؟ چون می‌دانست اطرافیانش هم چنین فکر می‌کنند. با عصبانیت گفت:
"صاحب خانه شما را جادو کرده است."
مهمانان بی‌درنگ از جایشان برخاستند و تک‌تک از خانه بیرون رفتند. با این رفتارِ ابولهب، پیامبرمان ﷺ موفق به انجام دعوت خود نشد! اما با این وجود، نا امید هم نشد. فردای همان روز، دوباره برای آنها سفره‌ای پهن کرد و دعوتشان کرد. باز همه آمدند. غذا خوردند. بعد از غذا، پیامبرمان ﷺ به آنها گفت:
"انسانِ نیک دروغ نمی‌گوید. من هم اصلا دروغ نمی‌گویم. بدانید که الله یگانه و بی‌همتاست. شما را به بندگی و عبادتِ او دعوت می‌کنم. من پیامبرِ او هستم، و برای هدایت شما و همه انسان‌ها به پیامبری مبعوث شده ام. مأموریت دارم که اوامر او را به شما برسانم. امیدوارم دعوتم را بپذیرید. الله مرا به پیامبری برگزیده است، از شما می خواهم حمایتم کنید."
کسی چیزی نگفت. همه ساکت سرشان را پایین انداخته بودند. علی (رض) که دوازده سیزده ساله بود برخاست و گفت:
"من از تو حمایت خواهم کرد."
عموهایش خندیدند. یک بچه چگونه جسارتِ چنین کاری را می‌یافت. عمه‌های پیامبرمان ﷺ از این دعوت به گرمی استقبال کردند؛ چون از دوران کودکیِ محمد ﷺ تا آن‌زمان هیچ دروغی از او نشنیده بودند. اگر او اکنون ادعای پیامبری می‌کند؛ پس حتماً درست می‌گويد. با محبت به او نگاه کردند و از آنجا رفتند.
ابولهب خیلی به هم ریخته بود. از احوالش پیدا بود که تا پایانِ عمرش با این امر مخالفت خواهد کرد. درحالی‌که مهمانان می‌رفتند؛ او غرقِ عصبانیتِ خود بود.

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

همیشه پر از مهربانی بمان

حتی اگر هيچ کس قدر مهربانيت را نداند

این ذات و سرشت توست که مهربان باشی

تو خدايی داری که به جای همه برایت
جبران میکند

‍

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

☘ به درخت نگاه کن ..
قبل از اینکه شاخه‌هایش زیبایی نور را لمس کند، ریشه‌هایش تاریکی را لمس کرده

گاه برای رسیدن به نور،
باید از تاریکی‌ها گذر کرد

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

https://www.instagram.com/reel/DeV6rCBKyaI/?vrfl=bWU3MXZjeHdkd3Bp

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

آدم‌ها همه ماه‌اند، نیمه تاریک‌شان را به دیگران نشان نمی‌دهند؛ آدم‌ها ماه‌اند.

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

زه که خاطر له مینځه اوباسم او خوله پرانیزم
ته به خبر شي چی رټلی جواب څه ته وایی

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

https://www.instagram.com/reel/DeUdNOEJS1_/?vrfl=MWQxajQzOGU4OGlkMg==

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

روزی ﻫﻤﺴﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ

ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ
ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻂ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ .
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺳﺎﺯﻡ
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﻢ .
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ !
ﻫﻤﺴﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻣﺒﻠﻎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ، ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺎﻥ ﻓﻘﯿﺮﺍﻥ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﺮﺩ.
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺷﺐ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻬﺸﺖ ﺷﺪﻩ،
ﺑﻪ دری ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:



ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺴﺮ ﺗﻮﺳﺖ !!..
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ ؛
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻗﺼﻪﯼ ﺁﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ !

ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ
ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺳﺎﺯﺩ .
ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﯽ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﻢ .
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﻬﺎﯾﺶ ﭼﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩ !
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﻧﺎﭼﯿﺰﯼ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪﺍﯼ !
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﻤﺴﺮﺕ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺗﻮ
ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽﺧﺮﯼ !!!
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ، ﻓﺮﻕ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ !!!...
ﺍﺭﺯﺵ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ رضای خدا باشد نه برای معامله با خدا…!

بهلول

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

لطفِ خدا بیشتر از جرم ماست
نکتهٔ سربسته چه دانی؟ خموش!

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

۳۶۵ روز با پیامبرﷺ

روز شصت و هفتم - پیامبرمان بر تپه‌ی صفا

پیامبر ﷺ پس از دعوت از اقوام، از سوی الله فرمان یافـت کـه رسالتش را به همگان اعلام کند. از این پس، پیامبرمان ﷺ آشکارا مردم را به اسلام فرا می‌خواند.
در مکه آن روزگار، هر وقت اتفاق مهمی می‌افتاد و کسی می‌خواست به دیگران خبر مهمی بدهد؛ به بالای تپه صفا می‌رفت و از آنجا مردم را خطاب قرار می‌داد. آن روز هم کسی آنجا بود. چنین فریاد می‌زد:
"ای قریشیان! ای اهل مکه! بیایید، اینجا جمع شوید. خبر مهمی برای شما دارم."
مردم به سمت تپه صفا حرکت کردند.
که بود بر بالای تپه صفا؟ قرار بود چه بگوید؟ آیا دشمن حمله کرده بود؟ جنگی در راه است؟ مردم با کنجکاوی و نگرانی می‌دویدند. اطراف تپه صفا شلوغ شد. بر بالای تپه، انسانی محبوب و امین برای همه مردم قرار داشت. پرسیدند:
"محمد! چرا ما را اینجا جمع کرده‌ای؟"
در میان حیرت و انتظار مردم، رسول‌الله ﷺ با صدایی رسا پاسخ داد:
"اگر به شما بگویم پشت این کوه دشمن در کمین شماست و به زودی به شما حمله خواهد کرد، حرفم را باور می‌کنید؟"
همه می‌دانستند که او تا آن روز دروغی نگفته است. پس همه یکصدا گفتند: "البته کـه بـاور می‌کنیم، تو صادق هستی و هیچ وقت دروغ نگفته‌ای."
پیامبر ﷺ فرمود:
"پس به من گوش کنید! الله یکتاست. جز او خالقِ دیگری نیست، و من نیز پیامبرِ اویم. اگر حرفهایم را بپذیرید به بهشت خواهید رفت."
مردم یک باره ساکت شدند. انتظار چنین چیزی را نداشتند. بسیاری از درون به آنچه پیامبر ﷺ می‌گفت ایمان داشتند؛ اما برخی انسان‌های مریض‌دل به مخالفت با ایشان برخاستند. در رأس همه آن‌ها عموی پیامبرمان ﷺ ابولهب، قرار داشت. ابولهب انگار دیوانه شده بود، سنگی برداشت و به سمت تپه صفا پرتاب کرد و فریاد می‌زد:
"لعنتی! ما را برای همین اینجا جمع کردی؟!"
هرچند این رفتار ابولهب، بسیار تحقیرآمیز بود؛ اما پیامبرمان ﷺ انسانی مهربان و بردبار بود، و خودش را برای تحمل همه نوع سختی آماده کرده بود. او مأموریت بسیار مهمی را بر عهده داشت؛ ولی مردم اطرافش از این امر بی‌خبر بودند. پیامبر ﷺ به خوبی می‌دانست که عمویش، ابولهب، انسان سنگدل و خالی از محبت است؛ اما دلسوزانه به او نگاه کرد، و با خوشحالی از اینکه توانسته بود از الله و یکتایی او برای مردم سخن بگوید، از آنجا رفت. به این ترتیب پیامبرمان ﷺ نخستین دعوتِ آشکارش را انجام داد.

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

ارانه بیا بي وخته راغلي
زه ده جانان کلي ته تلم پاتي دی کړمه...🙂‍↔️👣

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

چیزی نیست
عبارتی‌ ست که آن را می‌گوییم وقتی که
درون ‌مان لبریز از همه چیز است…

-محمود درویش

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

چیز بیشتری برای گفتن نمانده: روزها می‌گذرند، غم‌ها نه.

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

از کوته نظران چنان بگریزید که گویی از طاعون گریخته‌اید چرا که با دیدگاه‌های
محدود خود همواره انگیزه ‌های شما را سرکوب خواهند کرد...!


✍️ #دنیس_ویتلی

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

ما زمان را با ساعت اندازه می‌گیریم.
خدا با دگرگونیِ روح.
برای همین است که گاهی یک دقیقه سرنوشتِ انسانی را عوض می‌کند، و گاهی سال‌ها می‌گذرند بی‌آن‌که چیزی در او تغییر کند.
بعضی آدم‌ها در یک رنج، چندین عمر رشد می‌کنند.
و بعضی دیگر در میانِ هزاران روزِ آرام، همان آدمِ دیروز باقی می‌مانند.

#مدینه_ابوی

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

او زه به تا پکی دی ګل په رقم ساتم
که می سل غمونه نور وي په زړګی کی🩶

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

لطفِ خدا بیشتر از جرم ماست
نکتهٔ سربسته چه دانی؟ خموش!

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

خشمگين شدن
مانند اين است که
ذغال داغي را
در دست بگيري و قصد
داشته باشي آنرا
به سوي ديگران پرتاب
کني، کسي که
مي سوزد خودت
خواهي بود.⭐️

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

۳۶۵ روز با پیامبرﷺ

روز شصت و پنجم - زیبایی بسم الله

الله از میانِ کوه‌ها آب‌های شیرین و گوارا برای انسان‌ها روان فرموده است. بر شاخه‌ها میوه‌های خوشمزه نشانده. دنیا را برای انسان‌ها همچون گهواره‌ای آراسته قرار داده است، و زیبایی‌های بیشماری به انسان هدیه فرموده. در مقابلِ این همه، فقط می‌خواهد انسان ها او را یاد کنند. برای همین، پیامبرِ عزیزمان ﷺ همواره نامِ الله را بر زبان داشت. برای نعمت‌هایی که به او عطا کرده بود؛ از هر فرصتی برای شکرگزاری استفاده می‌کرد.
در هر کاری الله را یاد می‌کرد. بی نامِ او هیچ کاری را آغاز نمی‌کرد. در آغاز هر کاری "بسم‌الله" می‌گفت. بدون "بسم‌الله الرحمن الرحیم" لقمه در دهانش نمی‌گذاشت، حتی جرعه‌ای آب نمی‌نوشید. "بسم‌الله" نگفته نمی‌خوابید. هر بامداد با گفتنِ "بسم‌الله الرحمن الرحیم" از جایش برمی‌خاست. هنگام ورود به خانه و خروج از آن "بسم‌الله" می‌گفت. او لحظه‌ای پروردگارش را از یاد نمی‌برد. از ذکر و یادِ نام او احساسِ شادمانیِ بی‌پایان می‌کرد. صاحبِ همه چیز الله است. اوست که همه چیز را به ما عطا می‌کند و همواره مراقبِ ماست. برای همین باید او را یاد کنیم و شکرگزار او باشیم.
پیامبر عزیزمان ﷺ زیباترین الگوی انسان‌هاست. این رفتارهای شایسته او خیلی مسلمانان را تحت تأثیر قرار داد. آنها هم مثلِ پیامبرمان ﷺ عمل کردند. بدون "بسم الله الرحمن الرحیم" نخوردند، نیاشامیدند، نخوابیدند و سفر نکردند. برای همین، گروندگان به دینِ اسلام در مدت کوتاهی به انسان‌هایی اهلِ نزاکت، ادب و صلح تبدیل شدند. آنان همواره الله را شکر می‌کردند. یاد گرفتند از همدیگر تشکر کنند؛ چون تشکر، به معنایِ متوجه و قدردان نیکیِ دیگران بودن است. یادِ الله و شکرگزاریِ او زیباترین شادمانی‌ها بود.

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

چه نیرویی در وجود انسان نهفته است که پس از هر فروپاشی، او را دوباره به ساختن وا می‌دارد؟

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

دختر،
نه گل است و نه ستاره؛
رازِ لطیفی است
که خدا میان خاک و افلاک به امانت گذاشته است.

روز دختر مبارک 🤍

#مدینه_ابوی

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

برای شناختن ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ،
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ، ﺫﺍﺕ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ
ﻭ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﻧﺠﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ
ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺗﻬﺎﯼ ﻋﺠﻮﻻﻧﻪ ﯼ ﺯﻭﺩ ﻫﻨﮕﺎﻣﺖ ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ،
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯽ

ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ
ﺯﻣﯿﻨﺖ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺤﮑﻢ
ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﯼ...

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻦ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺎﺿﯽ است.🌼🍂

Читать полностью…

نبض احساس⚡️

۳۶۵ روز با پیامبرﷺ

روز شصت و چهارم - زیبایی سلام

الله به پیامبرِ عزیزش پیوسته سلام می‌داد. جبرئیل هر بار که می آمد، سلام الله را به او می‌رساند.
روزی پیامبرمان ﷺ پیش همسرش حضرت خدیجه نشسته بود، که جبرئیل نزد او آمد؛ اما حضرت خدیجه او را نمی‌دید. پس از رفتنِ جبرئیل، پیامبرمان ﷺ به حضرت خدیجه گفت:
"خدیجه! جبرئیل از سوی الله به تو سلام رساند."
حضرت خدیجه از خوشحالی می‌خواست پرواز کند. الله به او سلام رسانده بود. یعنی او را بسیار دوست دارد. یعنی باید بیشتر او را عبادت و بندگی می‌کرد. چشم‌هایش از خشنودی برق می‌زد. پاسخ سلام را داد و شُکرِ الله را به جای آورد.
پیامبر عزیزمان ﷺ سلام را در بین مسلمانان انتشار می داد؛ زیرا الله می‌خواست بندگانش با محبت به هم سلام کنند.
کسانی که تا آن روز اصلا معنای سلام را نمی‌دانستند؛ حالا وقتی به هم می‌رسیدند می‌گفتند: "سلام علیکم" یعنی سلام بر تو و بر دو فرشته روی شانه‌ات. طرفِ مقابل هم به همین شکل پاسخ می‌داد.
سلام یعنی؛ نیکی، عشق و محبت، سلام یعنی؛ صلح و آشتی، برادری و زیبایی. از این رو، سلام برای مسلمانان نماد و نشانه مهمی است.
بودند کسانی که زیباییِ سلام را نفهمیدند، و معنای سلام را درک نکردند؛ اما هزاران نفر آن را همه جا انتشار دادند. مسلمانان همیشه در ملاقات‌هایشان به هم سلام می‌کردند و برای هم آرزوی سلامت و محبت داشتند.

Читать полностью…
Subscribe to a channel