10307
اینجا صدای دل است، نه فقط واژهها… 🌸 نبض احساس؛ تپش آرامش در میان هیاهو 🕊️ ارتباط با ادمین👇🏻 @Abawi_Madina
https://www.instagram.com/reel/DeUdNOEJS1_/?vrfl=MWQxajQzOGU4OGlkMg==
Читать полностью…
روزی ﻫﻤﺴﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ
ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺧﻂ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ .
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺳﺎﺯﻡ
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﻢ .
ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻗﯿﻤﺖ ﺁﻥ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ !
ﻫﻤﺴﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻣﺒﻠﻎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ، ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺎﻥ ﻓﻘﯿﺮﺍﻥ ﻗﺴﻤﺖ ﮐﺮﺩ.
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺷﺐ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻬﺸﺖ ﺷﺪﻩ،
ﺑﻪ دری ﺭﺳﯿﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺷﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﺴﺮ ﺗﻮﺳﺖ !!..
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ ؛
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﻗﺼﻪﯼ ﺁﻥ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩ !
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻧﺰﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ
ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺳﺎﺯﺩ .
ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﯽ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﯽﻓﺮﻭﺷﻢ .
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﺑﻬﺎﯾﺶ ﭼﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺍﺳﺖ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﺒﻠﻐﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺟﻬﺎﻥ ﻧﺒﻮﺩ !
ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﻧﺎﭼﯿﺰﯼ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪﺍﯼ !
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻫﻤﺴﺮﺕ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺗﻮ
ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽﺧﺮﯼ !!!
ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ، ﻓﺮﻕ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺍﺳﺖ !!!...
ﺍﺭﺯﺵ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ رضای خدا باشد نه برای معامله با خدا…!
بهلول
زندګي لکه اټن زه نابلده
سټړی سټړي سرچپه پکي تاویږم🩶
ﻫﻤﻪ میتوانند ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ
ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ نمیشوند،
ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ
ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ⭐️
https://www.instagram.com/reel/DeOZQI7KBX-/?stkn=MW1od295d3JxYnV6OA==
Читать полностью…
عقل اگر داند که دل در بندِ زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند از پیِ زنجیرِ ما.
حافظ!🖤
#شما_فرستادید
۳۶۵ روز با پیامبر ﷺ
روز شصت و سوم - برهای که به او شیر داد
گوسفندها و برهها با سرخوشی در میانِ گلها نشسته بودند. عبدالله بن مسعود چوپانشان بود. پیامبر ﷺ و دوستش حضرت ابوبکر (رض)، از آنجا میگذشتند. به عبدالله سلام دادند. حضرت ابوبکر (رض) پرسید:
"شیر داری به ما بدهی؟"
عبدالله گفت:
"این گوسفندان مالِ من نیستند. برای همین نمیتوانم به شما شیر بدهم."
پیامبرمان ﷺ سپس فرمود:
"در میان گلّه، برّه کوچکی وجود دارد که اصلاً شیر ندهد؟"
عبدالله برّه کوچکی برداشت و آمد. پیامبرمان ﷺ پشم فرفریِ برّه را نوازش کرد. دستش را به پستانهای کوچکش زد و دعا کرد. عبدالله چشمهایش غرقِ حیرت بود. چون از پستانهای آن برّه کوچک شیر جاری شد. حضرت ابوبکر (رض) فوراً ظرفی آورد. شیر برّه را دوشیدند. همه با هم از آن شیر نوشیدند و سیر شدند. بعد، پیامبرمان ﷺ به پستان برّه گفت: "خشک شو." با این حرف پیامبرمان ﷺ، شیرِ بره خشکید و مثل قبل بیشیر شد. ایشان خداحافظی کردند و رفتند؛ اما عبدالله همچنان در حیرت و تعجب بود. چند روز گذشت. عبدالله که نمیتوانست این واقعه را فراموش کند؛ بیش از این تاب نیاورد و نزدِ پیامبرمان ﷺ رفت. پیامبرمان ﷺ با محبت از او استقبال کرد. او را به اسلام دعوت نمود. عبدالله از مدتها قبل تصمیمش را گرفته بود. بدون لحظهای درنگ، مسلمان شد. از پیامبرِ عزیزمان ﷺ قرآن خواندن را آموخت و آن را حفظ میکرد. او میخواست حافظ قرآن شود. دیگر چیزی به اندازه حضور در کنار پیامبرمان ﷺ او را خوشحال
نمیکرد.
به پایان سختی نگاه کن؛
آتش برای ابراهیم علیه السلام باغ شد، چاه برای یوسف علیه السلام راهی به قصر شد، و شکم ماهی برای یونس علیه السلام سبب نجات شد…
الله سبحانه وتعالى امتحان میکند، اما هرگز بندهاش را فراموش نمیکند.
بزرگترین تصویر از ریا در جامعه
هنگامی ست که
به فقرا لباس کهنه
و غذای مانده را میدهیم
اما
به ثروتمندان هدایای گران بها
که به آنها محتاج نیستند...!!
✨ @NaBzEhSsasss✨
کاش میشد سه چیز را
از کودکان یاد بگیریم:
بی دلیل شاد بودن و پای کوبیدن
همیشه سرگرم کار بودن
و بیهوده ننشستن
حق و خواسته خود را
با تمام وجود خواستن و فریاد زدن⭐️
به نام آنکه چراغی در دل انسان میافروزد
معلم،
فقط آنکس نیست که الفبا را به ما آموخت؛
معلم، کسیست که به ما راهِ خواندنِ جهان را نشان داد.
کسی که دستمان را گرفت،
نه برای آنکه همیشه به او تکیه کنیم،
بلکه برای آنکه روزی
خودمان بتوانیم بیهراس،
از کوچههای تاریک زندگی عبور کنیم.
چه بسیار کسانی که به ما درس دادند،
اما چه اندکاند آنان که
خود، درسِ زندگی شدند
#مدینه_ابوی
روز معلم مبارک
✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸✨
۳۶۵ روز با پیامبرﷺ
روز شصت و دوم - زیباترین اسم
حلقه عشق اطراف پیامبرمان ﷺ رفتهرفته بزرگتر میشد. یکی از پیروانش، عبدالعمرو بود. او دوستِ نزدیک حضرت ابوبکر (رض) بود. حضرت ابوبکر (رض) او را با اسلام و پیامبرمان ﷺ آشنا کرد. عبدالعمرو نمیخواست حتی لحظهای از پیامبرمان ﷺ جدا شود. هر سخنی که از او میشنید، برایش بسیار مهم بود.
پیامبرمان ﷺ دوست داشت مسلمانان اسامی زیبایی داشته باشند. پیامبرمان ﷺ اسمِ عبدالعمرو را دوست نداشت. عمرو اسمِ انسان بود، انسان چگونه بندۀ انسان میشود؟! انسان فقط بنده خداست.
برای همین، پیامبرمان ﷺ خواست که عبدالعمرو اسمش را تغییر دهد. سببِ این خواسته را هم برای او بیان کرد. او هم اسمش را نمیپسندید. پیامبر عزیزمان ﷺ برای او اسم بسیار زیبایی پیدا کرد. اسمِ عبدالعمرو را عبدالرحمن گذاشت.
عبدالرحمن، یعنی بنده خداوند بخشنده. رحمان یکی از نامهای خداست. این اسم، محبت خدا را در حق بندگانش بیان میکند. یعنی: ذاتی که آفریدههایش را بسیار دوست دارد. عبدالرحمن از اسمِ تازهاش بسیار راضی و خشنود بود.. چهره نورانیِ پیامبرمان ﷺ را با نگاهی پر از قدردانی نگریست. با دینِ تازه و اسمِ تازه حالا او انسانی کاملاً متفاوت بود.
خود گنه کاریم و از دنیا شکایت می کنیم
غافل از خود ، دیگری را هم قضاوت می کنیم
کودکی جان می دهد از درد فقر و ما هنوز
چشم می بندیم و هرشب خواب راحت می کنیم
عمر کوتاه است و دنیا فانی و با این وجود
ما به این دنیای فانی زود عادت می کنیم
ما که بردیم آبرو از عشق ، پس دیگر چرا
عشق را با واژه هامان بی شرافت می کنیم
کاش پاسخ داشت این پرسش که ما در زندگی
با همیم اما چرا احساس غربت می کنیم ؟
مکر و نیرنگ تو را پیدا و پنهان دیدهام
بعد هر عهدی که بستی، نقض پیمان دیدهام
ادعا کمتر کن ای زاهد که شیطان میخرد
این متاعی را که نزد دینفروشان دیدهام
دست بردار از تظاهر گوشم از فتوا پر است
پیش از این بسیار روی نیزه قرآن دیدهام
گر به ساقی اقتدا کردم دلیلی داشتم
پیروان مشرب او را مسلمان دیدهام
در کف میخانه بسیارند مردان خدا
در صف مسجد ولی شیطان فراوان دیدهام
🍂 @NaBzEhSsasss🍁
آخر قصه ؛
هیچکس از این دنیا چیزی با
خود نمی برد ؛ جز رد پایی که
بر دل دیگران گذاشته است.
شاید جاودانگی همین باشد.
🍂 @NaBzEhSsasss🍁
برای شناختن ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻋﺠﻠﻪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ،
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ، ﺫﺍﺕ ﺗﮏ ﺗﮏ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ
ﻭ ﺗﻮ ﻣﯿﺮﻧﺠﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ
ﻭ ﻗﻀﺎﻭﺗﻬﺎﯼ ﻋﺠﻮﻻﻧﻪ ﯼ ﺯﻭﺩ ﻫﻨﮕﺎﻣﺖ ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﺪ ﻫﺴﺘﻨﺪ،
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﯽ
ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺖ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ
ﺯﻣﯿﻨﺖ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻣﺤﮑﻢ
ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﯼ...
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻧﮑﻦ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺎﺿﯽ است.🌼🍂
۳۶۵ روز با پیامبرﷺ
روز شصت و چهارم - زیبایی سلام
الله به پیامبرِ عزیزش پیوسته سلام میداد. جبرئیل هر بار که می آمد، سلام الله را به او میرساند.
روزی پیامبرمان ﷺ پیش همسرش حضرت خدیجه نشسته بود، که جبرئیل نزد او آمد؛ اما حضرت خدیجه او را نمیدید. پس از رفتنِ جبرئیل، پیامبرمان ﷺ به حضرت خدیجه گفت:
"خدیجه! جبرئیل از سوی الله به تو سلام رساند."
حضرت خدیجه از خوشحالی میخواست پرواز کند. الله به او سلام رسانده بود. یعنی او را بسیار دوست دارد. یعنی باید بیشتر او را عبادت و بندگی میکرد. چشمهایش از خشنودی برق میزد. پاسخ سلام را داد و شُکرِ الله را به جای آورد.
پیامبر عزیزمان ﷺ سلام را در بین مسلمانان انتشار می داد؛ زیرا الله میخواست بندگانش با محبت به هم سلام کنند.
کسانی که تا آن روز اصلا معنای سلام را نمیدانستند؛ حالا وقتی به هم میرسیدند میگفتند: "سلام علیکم" یعنی سلام بر تو و بر دو فرشته روی شانهات. طرفِ مقابل هم به همین شکل پاسخ میداد.
سلام یعنی؛ نیکی، عشق و محبت، سلام یعنی؛ صلح و آشتی، برادری و زیبایی. از این رو، سلام برای مسلمانان نماد و نشانه مهمی است.
بودند کسانی که زیباییِ سلام را نفهمیدند، و معنای سلام را درک نکردند؛ اما هزاران نفر آن را همه جا انتشار دادند. مسلمانان همیشه در ملاقاتهایشان به هم سلام میکردند و برای هم آرزوی سلامت و محبت داشتند.
ما همه مسافریم؛ اما بیشترِ عمر، بار هایی را حمل میکنیم که به مقصد نمیرسند.
کینهها، حسرتها، مقایسهها، ترسها...
و عجیب آنکه هرچه بارمان سنگینتر میشود، گمان میکنیم داراییِ بیشتری داریم.
روزی خواهیم فهمید سبکترین آدمها فقیرترین نبودند؛ آزادترین بودند.
پرواز، پاداشِ بالها نیست؛ پاداشِ رها کردنِ سنگهاست.
#مدینه_ابوی
از درِ شاهانِ عالَم لذتی حاصل نشد
بعد از این در کنجِ عُزلت، خدمتِ پیر است و من!
ایرج میرزا.🖤
#شما_فرستادید
رزق چیست؟
رزق کلمه ای است بسیار فراتر از آنچه مردم می دانند.
زمانی که خواب هستی و ناگهان،به تنهایی و بدون زنگ زدن ساعت بیدار میشوی ؛ این بیداری ؛ رزق است، چون بعضیها بیدار نمیشوند.
زمانی که با مشکلی رو به رو می شوی خداوند صبری به تو میدهد که چشمانت را از آن بپوشی،این صبر، رزق است.
زمانی که در خانه لیوانی آب ؛ به دست پدر یا مادرت میدهی این فرصت نیکی کردن ، رزق است.
گاهی اتفاق می افتد که در نماز حواست با گفته هایت نباشد ؛ ناگهان به خود می آیی و نمازت را با خشوع می خوانی این تلنگر، رزق است.
یکباره یاد کسی میفتی که مدتهاست ازو بی خبری و دلتنگش میشوی و جویای حالش ، این یادآوری ؛ رزق است.
رزق واقعی این است.. رزق خوبی ها،
نه ماشین نه درآمد،اینها رزق مال است که خداوند به همه ی بندگانش میدهد،اما رزق خوبیها را فقط به دوستدارانش میدهد.
ودر اخر همینکه عزیزانتان هنوز در کنارتان هستند و نفسشان گرم است و سلامت ؛ این بزرگترین رزق خداوند است
خدا را فقط در لحظهی اجابت نشناس؛
در لحظهی نرسیدن هم بشناس.
در آن شبی که هیچکس صدایت را نشنید،
در آن روزی که چیزی را از دست دادی و نفهمیدی چرا،
در آن راهی که بسته شد و غرورت شکست،
شاید او از همیشه نزدیکتر بوده است.
ما گاهی حضورش را فقط وقتی میفهمیم که خواستهمان را به ما میدهد؛
اما اهل دل میداند که گاهی بزرگترین لطفِ خدا، همان چیزیست که به ما نداد
#مدینه_ابوی
❤️🍂 @NaBzEhSsasss🍁
شاید زندگی
آن جشنی نباشد که تو
آرزویش را داشتی،
اما .....
حالا که به آن دعوت شده ای،
تا میتوانی زیبا برقص
چه بخوانی، چه برانی
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانى
نه من آنم که برنجم، نه تو آنی که برانی
در اگر باز نگردد نروم باز به جایی
پشت دیوار نشستم چو گدا بر سر راهی
کس بغیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در، که جز این خانه مرا نیست پناهی......
💕در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟
اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟
همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم
قدرتمندترین نیرو
برای متوقف کردن شما
افکاری است که
در ذهن خودتان پرورش میدهید
✨🌸*@NaBzEhSsasss*🌸✨
https://www.instagram.com/reel/DeFGD55qLuY/?stkn=MWFqdXRsOTZqZHVqNQ==
Читать полностью…
نگران گناهان خودتان باشيد،
خداوند از شما درباره گناهان من نخواهد پرسید…
روزى زنبور و مار با هم بحث شان شد.
مار میگفت: آدمها از ترس ظاهر ترسناک من میمیرند، نه بخاطر نیش زدنم! اما زنبور قبول نمىکرد. مار برای اثبات حرفش، به چوپانى که زیر درختى خوابیده بود نزدیک شد و رو به زنبور گفت: من چوپان را نیش مىزنم و مخفى میشوم؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمایى کن!
مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع کرد به پرواز بالاى سر چوپان. چوپان از خواب پرید و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکیدن جاى نیش و تخلیه زهر کرد. مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از چند روز خوب شد. سپس دوباره مشغول استراحت شد که مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند: این بار زنبور نیش زد و مار خودنمایى کرد!
چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید، از ترس پا به فرار گذاشت! او بخاطر وحشت از مار، دیگر زهر را تخلیه نکرد وضمادى هم استفاده نکرد…
چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نیش زنبور مرد!
نتیجه گیری: بسیاری ازبیمارىها و مشکلات اینچنین هستند و آدمها فقط بخاطر ترس از آنها، نابود میشوند. پس همه چىزبه برداشت ما از زندگى و شرایطى که در آن هستیم بر میگردد. برای همین بهتر است دیدگاهمان را به همه چیز خوب و مثبت کنیم. “مواظب تلقینهای زندگی خود باشید…
۳۶۵ روز با پیامبرﷺ
روز شصت و یکم - انسانهای زیبا به سمت زیباترین میروند
پیامبرمان ﷺ بیوقفه برای رساندنِ فرامینِ الله به مردم تلاش میکرد. دوستِ عزیزش، حضرت ابوبکر (رض)، بزرگترین حامیِ او بود.
حضرت ابوبکر (رض) دوستِ بسیار عزیزی به اسم عثمان داشت. عثمان (رض) بسیار شرمگین و باحیا بود. شیرین سخن، گشادهرو و بسیار جوانمرد بود. حضرت ابوبکر (رض) دینِ تازه را برای عثمان (رض) تعریف کرد. زیباییهای اسلام را با او در میان گذاشت. خیلی دوست داشت او هم مسلمان شود. یک روز با هم نزدِ پیامبرمان ﷺ رفتند. رسولالله ﷺ با روی خندان از عثمان (رض) استقبال کرد. به او گفت:
"زیباترین خانه خدا، بهشت، را بخواه. من پیامبری هستم که برای رساندن اینها به تو و همگان فرستاده شده ام."
عثمان (رض) از سخنِ زیبا و روی خندانِ او متأثر شد. بیدرنگ، شهادتین را بر زبان آورد و مسلمان شد بعد، رؤیایی را که طی یک سفر دیده بود برای پیامبر ﷺ بازگو کرد:
"مدتی پیش سفری بیرون از مکه داشتم. هنگامِ استراحت در خواب صدایی شنیدم، آن صدا چنین می گفت:
"مردم آگاه باشید! رسالت در شهر مکه فرود آمد. او احمد است!" چیزی نفهمیدم، با آمدن به اینجا فهمیدم که آن پیامبر شما هستید."
عثمان (رض) بسیار خشنود بود. انگار به گنجی بیپایان دست یافته است. عقل و قلب و روحش با دین تازه و عشق به پیامبر ﷺ لبریز شده بود. با آرامش و شادمانی روزگار میگذرانید. عمویش با شنیدن خبر مسلمان شدنش خیلی عصبانی بود. روزی حضرت عثمان (رض) را به ستونی بست و به او گفت:
"پس تو بتها را رها کرده و الله را میپرستی؟! حرفهای محمد ﷺ را باور داری؟! درست است؟! تا وقتی دست از مسلمانی برنداری و بتها را پرستش نکنی، رهایت نخواهم کرد."
اما حضرت عثمان (رض) که مردی شجاع بود، و کسی نمیتوانست باورش را از او بگیرد؛ فوراً جواب داد:
"سوگند به الله، که من هرگز از مسلمانی دست برنمیدارم."
وقتی عمویش دید که تهدیداتش بی اثر است رهایش کرد.
حضرت عثمان (رض) از محضر پیامبرمان ﷺ جدا نمیشد. پیامبرمان ﷺ هم عثمان را بسیار دوست داشت. از مسلمان شدنِ انسانی با تربیت و خوشخُلق مثل او، بسیار خشنود بود.
حضرت عثمان (رض) چنان با تربیت و با ادب بود که چشم در چشم کسی سخن نمیگفت.
پیامبرمان ﷺ، دخترش حضرت رقیه را به عقد این انسان وارسته درآورد. آن دو با هم بسیار خوشبخت بودند. حضرت عثمان (رض) دو گنج را با هم به دست آورده بود؛ هم به شرف مسلمانی نایل آمده و هم دامادِ پیامبر ﷺ عزیزمان شده بود. این شادمانی و نعمت باور نکردنی بود. دوست داشت زیبایی قرآن را به همه جا برساند. حالا کنارِ پیامبرمان ﷺ علاوه بر حضرت ابوبکر (رض) و حضرت علی (رض)، انسانِ خوش اخلاق دیگری همچون عثمان (رض) حضور داشت.
و هیچ تغییری اتفاق نخواهد افتاد تا زمانی که شروع نکنی
همه معجزه منتظر توست…
🍂 @NaBzEhSsasss🍁