mlja_ir | Unsorted

Telegram-канал mlja_ir - [ مَلجأ ]

7199

یا مَلجَأ کُلِّ مَطرُود.. ای پناه هر طرد شده! @symk133 👈 شناس ناشناس 👈 https://t.me/BChatBot?start=sc-cc1fb86e94

Subscribe to a channel

[ مَلجأ ]

پرونده ترور شهید سلیمانی وارد مرحله اجرای حکم شده است
⁣
سخنگوی قوه قضاییه:

پرونده حقوقی ترور شهید سلیمانی در دادگستری تهران تشکیل شد که سه هزار و ۳۱۷ نفر شاکی داشت.

رأی این پرونده دو سال و نیم پیش صادر شد و بر اساس آن، سردمداران دولت آمریکا به پرداخت ۴۸ میلیارد دلار محکوم شدند. این پرونده وارد مرحله اجرای احکام شده و در حال پیگیری است.
⁣

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

اینجوری که داره پیش می‌ره، دیگه باید از اخبار حوالی اذان صبح ترسید…

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

اگر براتون مقدوره، برای مسئله خیلی مهمی و دفع خطری که پیش اومده، یک آیت‌الکرسی قرائت کنید.

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

اپیزود هفتم | برو مطالبه کن

شربت زعفرون رو خوردیم و دوباره صحبت‌مون با محمدمهدی ادامه پیدا کرد.

پرسید:
«خب حالا برنامه‌تون چیه؟ می‌خواید چیکار کنید؟»

یکی از مشکلات اصلی ما ماشین بود. باید برای ساخت مستند می‌رفتیم جنوب لبنان و بدون ماشین واقعاً کارمون سخت بود.

اون روزها یکی از مسئولین دولتی ایران چند روزی بود که توی لبنان مستقر شده بود. ما هم بنا داشتیم بریم پیشش، درباره کار توضیح بدیم و ببینیم می‌تونه برای ماشین و رفت‌وآمد کمکمون کنه یا نه.

تصورمون هم این بود که با توجه به روحیه جهادی و انقلابی‌ای که ازش سراغ داشتیم، احتمالاً از کار استقبال می‌کنه.

داشتم همین‌ها رو برای محمدمهدی تعریف می‌کردم که یهو گفت:
«غلط می‌کنه کمک نکنه!»

من خندیدم.

فکر کردم داره شوخی می‌کنه که یه انرژی‌ای به ما بده.

ولی دیدم نه!

خیلی جدی ادامه داد:
«برو بهش بگو باید کمک کنی. شما پاشدید از ایران اومدید اینجا برای کار، وظیفه‌شه کمکتون کنه.»

فضای ذهنی خود من دقیقاً برعکس بود.

فکر می‌کردم باید بریم اونجا، خیلی مؤدب و سربه‌زیر بشینیم و بگیم:
«حالا اگه امکانش هست… اگه صلاح می‌دونید… اگه می‌شه یه ماشینی در اختیار ما بذارید…»

محمدمهدی اما هی می‌گفت:
«این چه حرفیه؟ برو مطالبه کن!»

من می‌خندیدم و می‌گفتم:
«آقا مهدی، مسئوله! من برم چی بهش بگم؟»

می‌گفت:
«مسئوله که مسئوله! پس اومده اینجا چیکار کنه؟ باید کار کنه. دلشونم بخواد شما بلند شدید اومدید اینجا برای کار.»

هرچی صحبت جلوتر می‌رفت، بیشتر می‌فهمیدم شوخی نمی‌کنه.

واقعاً از من انتظار داشت وقتی رفتم اونجا، از موضع ضعف حرف نزنم.

این برای من عجیب بود.

محمدمهدی خودش یه تاجر ایرانی بود که داشت توی یه کشور دیگه زندگی و کار می‌کرد. قاعدتاً آدم فکر می‌کنه کسی با این شرایط، جلوی مسئول دولتی بیشتر ملاحظه کنه؛ بالاخره ممکنه یه روز کارش به همون آدم‌ها گیر کنه.

ولی مهدی این‌جوری نبود.

نه اینکه آدم مغروری باشه، نه اینکه بخواد بی‌دلیل ساختارشکنی کنه یا با همه درگیر بشه.

اصلاً جنسش این نبود.

ولی ترس هم نداشت.

اگر فکر می‌کرد کاری درسته، سیستم و عنوان و جایگاه آدم‌ها باعث نمی‌شد اصل کار رو فراموش کنه. برای کاری هم که می‌کرد، معمولاً حجت خودش رو داشت.

اون بُعد معرفتی شخصیتش رو بعداً بیشتر فهمیدم و سر جای خودش ازش می‌گم، ولی چیزی که همون روز دیدم این بود که حرف‌هاش یه قوتی به ما داد.

رفتیم پیش اون مسئول.

طبیعتاً اون‌جوری که محمدمهدی می‌گفت «برو بزن تو صورتش و بگو باید ماشین جور کنی» صحبت نکردیم!

ولی دیگه با گردن کج هم نرفتیم.

رفتیم، کارمون رو توضیح دادیم و از موضع کسی حرف زدیم که برای انجام یه کار اومده و انتظار داره شرایط لازم براش فراهم بشه.

اتفاقاً اون مسئول هم از دغدغه و کاری که داشتیم خوشش اومد و شرایطی فراهم کرد که مشکل ما حل بشه.

وقتی برگشتیم پیش محمدمهدی، هنوز درست ننشسته بودیم که اولین سؤالش این بود:

«خب؟ چجوری صحبت کردی؟ چی بهش گفتی؟ چی شد؟»

انگار بیشتر از اینکه براش مهم باشه ماشین جور شده یا نه، می‌خواست بدونه بالاخره من رفتم اونجا مطالبه کردم یا باز هم با گردن کج نشستم!


#قسمت_هفتم #برو_مطالبه_کن #لبنان
#شهید_محمد_مهدی_یگانه

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

اپیزود ششم | یک لیوان شربت زعفرون

نزدیک ظهر بود که بالاخره عباس با یه آئودی اومد دنبالمون.

این بار فرصت شد درست‌وحسابی ببینمش و بشناسمش. یه جوون لبنانی تقریباً هم‌سن خودمون بود که از سال‌ها قبل سجاد رو می‌شناخت. وقتی پدر سجاد توی سفارت ایران در لبنان کار می‌کرد، عباس هم باهاش همکاری داشت.

از اون لبنانی‌هایی بود که با فضای هیئت‌های ایرانی حسابی آشنا بود. برای همین هم خیلی زود باهاش راحت شدیم.

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه‌شون.

من هنوز از ماجرای صبح حرصم گرفته بود. از یه طرف، سجاد و مهدیار یه شب حسابی بهشون خوش گذشته بود و از طرف دیگه، من و محسن توی دفتر از گرما پخته بودیم و صبح هم پشت در گیر افتاده بودیم!

البته عباس که تقصیری نداشت. بنده‌خدا از همون شب قبل اومده بود دنبالمون که ما هم بریم خونه‌شون. من خودم نرفته بودم، چون دلم نمی‌خواست محمدمهدی فکر کنه از جایی که بهمون داده ناراضی بودیم.

راستش قبل از رفتن هم خیلی منتظر موندم محمدمهدی بیاد دفتر. دلم می‌خواست ببینمش، باهاش حرف بزنم و بعد بریم. ولی نیومد و ما هم بالاخره با عباس راه افتادیم.

تمام مسیر، ذهنم پیش محمدمهدی بود.

با خودم می‌گفتم نکنه بیاد دفتر، ببینه هیچ‌کس نیست و فکر کنه از پذیرایی‌ش ناراحت شدیم؟ نکنه خیال کنه شرایط دفتر بهمون نساخته و بی‌خبر جمع کردیم رفتیم؟

در حالی که خودش از اول گفته بود دفتر چه شرایطی داره و با همون امکاناتی که داشت، با روی باز در اختیارمون گذاشته بود.

با خودم قرار گذاشتم وسایلمون رو ببریم خونه عباس و بعد برگردم دفتر، محمدمهدی رو ببینم و باهاش صحبت کنم.

رسیدیم خونه عباس.

خونه‌شون بزرگ نبود؛ فکر کنم حدود شصت، هفتاد متر. عباس تازه ازدواج کرده بود و همسرش، سارا، هم اونجا بود. با روی باز ازمون استقبال کردن، ولی من هنوز خیالم راحت نشده بود.

به محمدمهدی پیام دادم و گفتم حدود ساعت یک میام دفتر که ببینمت.

هرطوری بود، با یه موتوری خودم رو رسوندم دفتر. کلید هم داشتم، برای همین زودتر رسیدم و منتظر موندم.

چند دقیقه بعد، یه مرسدس‌بنز جلوی دفتر ایستاد.

محمدمهدی پیاده شد؛ همراه دو تا از بچه‌هاش و یه خانم خیلی محجبه که همسرش بود. تا اون لحظه نه همسرش رو دیده بودم، نه بچه‌هاش رو.

بعدها فهمیدم این رفت‌وآمد خانوادگی براشون عادیه؛ با هم می‌رفتن سر کار و با هم برمی‌گشتن.

سلام‌وعلیک کردیم و نشستیم به حرف زدن.

این در واقع اولین باری بود که توی روشنایی روز، فرصت می‌کردم درست‌وحسابی با محمدمهدی بشینم. شب قبل، توی تاریکی فقط ما رو با ماشین رسونده بود دم دفتر و رفته بود.

ازم پرسید:
«خب برنامه‌تون چیه؟ چه کاری می‌خواید بکنید؟ دغدغه‌تون چیه؟»

من از خودم و کار مستند گفتم. محمدمهدی هم کم‌کم بحث رو می‌برد سمت تجارت و کار خودش.

جالب این بود که هرچی بیشتر حرف می‌زدیم، بیشتر می‌دیدیم می‌شه بین کار اون و کار رسانه‌ای من یه ارتباطی پیدا کرد. اون ایده‌هاش رو می‌گفت، من هم فکر می‌کردم چطور می‌شه بهشون شکل رسانه‌ای داد.

انگار وسط یه آشنایی تازه، داشتیم برای یه کار مشترک هم فکر می‌کردیم!

وسط صحبت، محمدمهدی همسرش رو با اسم صدا زد و ازش خواست یه چیزی برامون بیاره.

همین که با اسم صداش زد، توجهم رو جلب کرد. ولی چیزی که چند دقیقه بعد دیدم، بیشتر غافلگیرم کرد.

همسرش یه شربت زعفرون خنک آورد.

حالا شما تصور کن دفتری رو که ما شب قبل توش از گرما و شرجی پخته بودیم؛ نه آشپزخونه درست‌وحسابی‌ای دیده بودیم، نه یخچالی، حتی آب خوردن هم دم دستمون نبود.

من اصلاً تصور نمی‌کردم از همون دفتر، یه شربت زعفرون خنک دربیاد!

شربت رو خوردیم و به حرف زدن ادامه دادیم.

همون‌جا بود که دیگه نمک‌گیر محمدمهدی شدیم

#قسمت_ششم #زعفران #لبنان
#شهید_محمد_مهدی_یگانه

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

امشب نشستم پای مستند محمدمهدی.

حالم خیلی مساعد نیست. حس می‌کنم این آخرین کاریه که برای مهدی انجام می‌دم و بعد از این باید برگردم به روال عادی زندگی خودم.

از یه طرف خوشحالم، چون چند ماه سخت رو پشت سر گذاشتم و بالاخره این کار هم داره به آخر می‌رسه. از یه طرف هم حس عجیبی دارم؛ انگار با تموم شدن این مستند، باید کم‌کم طنابی که این مدت من رو به مهدی وصل کرده بود، باز کنم و برگردم سر زندگی خودم.

فکر نمی‌کردم رسیدن به این نقطه این‌قدر سخت باشه.


#شهید_محمد_مهدی_یگانه
#لبنان

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

اپیزود پنجم | برق لبنان

بالاخره رسیدیم لبنان.

برای منی که سال‌ها سودای لبنان توی سرم بود، همین که پام به بیروت رسیده بود، حس عجیبی داشت.

ولی خیلی فرصت نداشتیم از رسیدنمون ذوق کنیم. پنج نفر بودیم با کلی وسیله و تجهیزات و باید خودمون رو می‌رسوندیم به دفتری که محمدمهدی گفته بود.

دفترش توی ضاحیه بود، حدود ده دقیقه با فرودگاه فاصله داشت.

رفتیم اونجا و برای اولین بار محمدمهدی رو از نزدیک دیدم.

طبیعتاً هیچ شباهتی هم به اون تاجری که با سر تراشیده و زنجیر طلا و سیگار گوشه لب توی ذهنم ساخته بودم، نداشت!

یه ایرانی بود که چند سالی می‌شد توی لبنان زندگی و تجارت می‌کرد و همسرش هم لبنانی بود. برخوردش هم همون‌قدر گرم و راحت بود که پشت تلفن به نظر می‌رسید.

اما دفترش یه داستان دیگه داشت!

وقتی قبل سفر می‌گفت «دفتر کارم هست»، من یه تصور دیگه‌ای از دفتر داشتم.

اونجا دو تا اتاق بود و یه فضای جلویی. یکی از اتاق‌ها پر از وسیله بود، یه فرش نه‌چندان سرحال هم کف اتاق افتاده بود و مهم‌ترین امکانات رفاهی ما یه پنکه بود!

از شانس ما هم دقیقاً توی هوای گرم و شرجی لبنان رسیده بودیم.

شرجی‌ای که تا تجربه‌ش نکنی، نمی‌فهمی یعنی چی. رطوبت اون‌قدر زیاد بود که بند حرز امام جوادم توی همین سفر از عرق و رطوبت داغون شد. هنوزم نگهش داشتم و هر وقت می‌بینمش، یاد اون روزها می‌افتم.

با این حال، من همچنان امیدوار بودم.

به بچه‌ها گفتم:
«بابا غمتون نباشه. پنج تا مردیم دیگه! صبح می‌زنیم بیرون، شب میایم اینجا فقط می‌خوابیم.»

تقریباً یه ساعت بعد، قیافه همه‌مون عوض شده بود.

فیلم‌هاش هنوز هست؛ یکی‌یکی لباس‌هامون کم شده بود و با زیرپوش جلوی پنکه نشسته بودیم که بلکه یه ذره هوا بهمون بخوره.

تا اینکه صدای پنکه قطع شد.

برق رفت!

چند ثانیه همه به هم نگاه کردیم.

همون‌جا تازه جمله محمدمهدی یادم اومد:

«داداش، فقط دفتر یه مشکلی داره؛ برق لبنان زیاد میره.»

من قبل سفر خیلی راحت گفته بودم «مشکلی نیست»، ولی حالا وسط اون گرما و شرجی داشتم می‌فهمیدم منظورش چی بوده.

یکی دو ساعت گذشت. توی همون وضعیت سعی کرده بودیم یه‌جوری استراحت کنیم که یهو یه نفر اومد بالای سرمون و گفت:

«پاشید بریم!»

من که از گرما و بی‌خوابی کلافه بودم، اصلاً نمی‌دونستم این کیه و چی می‌گه!

حالم شبیه کسایی بود که توی سنگر خوابیدن و نصفه‌شب یکی میاد بالای سرشون که اسیرشون کنه!

بعد فهمیدم اسمش عباسه و از رفقای قدیمی سجاده. اومده بود دنبالمون که بریم خونه‌شون.

ولی من هرچی فکر کردم، دیدم درست نیست.

محمدمهدی دفترش رو در اختیارمون گذاشته بود و از قبل هم گفته بود شرایطش چطوریه. حالا زشت نبود صبح بیاد ببینه همون شب اول جمع کردیم رفتیم؟

انگار با رفتنمون داشتیم بهش می‌گفتیم: «عجب جای آشغالی‌ای بود که بهمون دادی!»

در حالی که بنده‌خدا از اول همه‌چیز رو گفته بود و با روی باز ازمون پذیرایی کرده بود. به نظرم این کار خیلی بی‌معرفتی بود.

برای همین به سجاد و مهدیار گفتم:
«شما برید، من و محسن اینجا می‌مونیم. صبح برگردید پیشمون.»

اون دوتا با عباس رفتن.

من و محسن هم موندیم توی دفتر؛ با گرما، شرجی و پنکه‌ای که دیگه کار نمی‌کرد.

قرار بود صبح برگردن. ولی صبح شد و خبری ازشون نشد…



#قسمت_پنجم #برق_لبنان #لبنان

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

نه خیال گذر از کوچه ما دارد ماه
بین عاشق شُدن و مَرگ مگر فرقی

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

از فردا دیگه شروع روایت هایِ همراه با شهید مهدی یگانه هست »:

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

حالا سه نفر شده بودیم، ولی هنوز مترجم نداشتیم.

من و سجاد عربی بلد بودیم، ولی نه در حدی که بخوایم بریم جنوب لبنان و بشینیم جلوی خانواده شهید و همرزم‌هاش و یه مصاحبه درست‌وحسابی بگیریم.

استاد کلاس مکالمه‌مون خانم نجم بود؛ خودش لبنانی بود و چند سالی می‌شد به خاطر کار و زندگی نتونسته بود بره لبنان.

یه روز بعد کلاس بهش گفتم:
«خانم، من اگه خدا بخواد دارم میرم لبنان.»

تا اسم لبنان اومد، یهو حالش عوض شد.

گفت:
«من نزدیک پنج ساله نرفتم لبنان، خیلی دلم تنگ شده.»

منم همون لحظه گفتم:
«خب با ما بیاید!»

خودشم جا خورد:
«جدی میگید؟»

گفتم:
«آره. ما برای مستند مترجم می‌خوایم، هزینه سفرتون با ما، شما هم اونجا کمکمون کنید.»

قبول کرد.

به همین راحتی مترجممون هم پیدا شد؛ اونم نه صرفاً یه مترجم، یه لبنانی که خانواده و فامیلش اونجا بودن و کشور رو کامل می‌شناخت.

حالا یه مشکل دیگه داشتیم:

چه کسی قراره این مستند رو بسازه؟!

من اولین تجربه جدی تهیه‌کنندگیم بود. اگه خودم می‌ایستادم کارگردانی، چه کسی تولید رو جمع می‌کرد؟ اگه تهیه‌کننده می‌ایستادم، کارگردان نداشتیم.

یاد محسن اردستانی افتادم.

محسن هم مستندساز بود، هم لبنان و سوریه رو می‌شناخت و هم تجربه کار توی اون فضا رو داشت.

یه روز باهاش قرار داشتم. وسط صحبت گفتم:
«محسن، یه چیزی میگم فعلاً به کسی نگو… من دارم میرم لبنان. میای با ما؟»

تصورمم این بود که هرکی اسم لبنان رو بشنوه، آب از دهنش راه میفته و همون لحظه میگه بریم!

محسن یه لحظه فکر کرد و گفت اتفاقاً یه مستند نیمه‌کاره داره که چند ساله فقط یه تیکه از تصویربرداریش توی لبنان مونده.

بعد یه پیشنهادی داد که برای من از این بهتر نمی‌شد.

گفت:
«من ازت پول نمی‌گیرم، تجهیزاتمم خودم میارم. فقط دو روز اونجا منو آفیش کن که بتونم کار خودمم ضبط کنم.»

گفتم:
«رو چشم.»

تمام.

کارگردان پیدا شد.
تجهیزات پیدا شد.
مترجم پیدا شد.
سجاد هم بود.
رفیقمون هم که هزینه کار رو داده بود، بود.

یعنی هر بار به یه مشکل می‌رسیدم، یه نفر از یه جایی پیدا می‌شد و یه تیکه از پازل می‌افتاد سر جاش.

واقعاً هم اون روزها حس می‌کردم من فقط تصمیم گرفتم برم و بقیه چیزها خودش داره جور می‌شه.

بلیت‌ها رو گرفتیم.
تیم جمع شد.
خانواده شهید هم منتظرمون بودن.

دیگه آماده بودیم بریم لبنان.

فقط یه نکته رو کلاً یادمون رفته بود حساب کنیم…

پنج نفر آدم داشتیم می‌رفتیم یه کشور دیگه؛

ولی حتی یک شب هم برای موندنمون جا نداشتیم!


#قسمت_سوم #تیمی_که_خودش_جمع_شد #لبنان

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

تقریباً هیچ‌کس رو توی لبنان نمی‌شناختم.

تنها ارتباط لبنانی‌ای که داشتم، خانمی بود که به واسطه کار رسانه‌ای با یکی از مادحین شاخص کشور می‌شناختمش؛ چند سالی مسئول رسانه ایشون بودم و ارتباطمون هم با این خانم در حد شعر، و بعضی برنامه‌ها و سفرهای ایشون بود.

بهش پیام دادم:
«شماره خانواده شهید علی‌الهادی رو می‌خوام، می‌شناسیدشون؟»

گفت:
«بله.»

یکی دو روز بعد یه شماره برام فرستاد:
«این مادر علی‌الهادی‌ه.»

پیام دادم، خودمو معرفی کردم و گفتم از ایرانم و می‌خوام برای ساخت مستند پسرتون بیام لبنان. پرسیدم اصلاً اجازه می‌دید؟

خیلی گرم جواب داد:
«بله، حتماً. بیاید، ما در خدمتیم.»

منم خیلی خونسرد گفتم:
«ان‌شاءالله دو هفته دیگه خدمتتون می‌رسم.»

تمام!

به رفیقم گفتم:
«با مادر علی‌الهادی صحبت کردم، گفته بیاید.»

اونم که عاشق علی‌الهادی بود، دیگه از خوشحالی روی زمین بند نمی‌شد.

ولی من تازه بعد از اینکه به مادر شهید قول داده بودم دو هفته دیگه لبنان باشم، داشتم به یه سؤال خیلی ساده فکر می‌کردم:

من با کی می‌خوام برم؟!

تیم نداشتم.
مترجم نداشتم.
نمی‌دونستم کجا قراره بمونیم.
اصلاً برآورد درستی هم از هزینه‌های لبنان نداشتم.

ولی یه اخلاقی داشتم؛ وقتی یه چیزی برام تبدیل به مسئله می‌شد، دیگه نمی‌تونستم ولش کنم. باید جمعش می‌کردم و می‌رفتم سراغ بعدی.

چند روز بعد رفتم کلاس مکالمه عربی.

چند سالی بود عربی می‌خوندم. اول فصیح کار می‌کردم، بعد دیدم برای چیزی که من می‌خوام خیلی جواب نمی‌ده. من زیاد عراق می‌رفتم و دلم می‌خواست واقعاً با آدم‌ها ارتباط بگیرم، برای همین رفته بودم سراغ لهجه شامی و لبنانی.

کلاس ما هم خودش داستانی بود!

حدود هشت نفر بودیم که فکر کنم شش نفرشون از رفقای خودم بودن؛ ولی هیچ‌کدوم همدیگه رو نمی‌شناختن. تنها آدم مشترک بین همه من بودم و طبیعتاً بعد از چند جلسه، کلاس هم کم‌وبیش افتاده بود دست ما!

یکی از بچه‌های کلاس سجاد بود.

از قبل همدیگه رو می‌شناختیم، ولی خیلی با هم رفیق نبودیم. عربیش از ما بهتر بود و یه مدت هم به خاطر کار پدرش لبنان زندگی کرده بود.

من البته از جزئیات زندگی لبنانش تقریباً هیچی نمی‌دونستم.

وسط صحبت خیلی عادی بهش گفتم:
«سجاد، من دارم میرم لبنان.»

گفت:
«حاجی منم خیلی دوست دارم بیام.»

گفتم:
«خب بیا!»

همین.

نه گفتم دقیقاً برای چی بهت نیاز دارم.
نه شرح وظیفه‌ای وجود داشت.
نه اصلاً نشستم فکر کنم اضافه شدن یه نفر به سفر خارجی یعنی چقدر هزینه بیشتر.

فقط یه حسی داشتم که سجاد باید توی این سفر باشه.

یکی دو روز بعد بهش زنگ زدم:
«سجاد، من دارم بلیت می‌گیرم. برای تو هم بگیرم؟»

گفت:
«بگیر.»

پول رو گرفتیم و بلیت رو خریدیم.

حالا ما سه نفر بودیم.

سه نفری که قرار بود بریم لبنان و مستند بسازیم؛ در حالی که از این سه نفر، دو نفر تقریباً هیچ تجربه‌ای از تولید مستند نداشتن!

من مونده بودم و یه پروژه بین‌المللی که خودم راه انداخته بودم و هنوز نه مترجم داشت، نه تیم فنی درست‌وحسابی، نه حتی معلوم بود چه کسی قراره کارگردانش باشه.

اما عجیب این بود که از همین‌جا، آدم‌های این سفر یکی‌یکی شروع کردن به پیدا شدن…

و نفر بعدی، دقیقاً کسی بود که اصلاً فکر نمی‌کردم با ما راهی لبنان بشه.



#قسمت_دوم #دو_هفته_دیگه_لبنانم #لبنان

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

حدود پنج سال پیش، برای اولین بار رفتم لبنان.

اون روزها چند سالی بود وارد کار مستند شده بودم. یه اخلاقی هم داشتم که هنوز تا حد زیادی دارم؛ دوست نداشتم برای یاد گرفتن کار، از اسم و اعتبار کسی استفاده کنم یا با پول بیت‌المال تازه شروع کنم به آزمون و خطا.

فکرم این بود اول با پول و اعتبار خودم زمین بخورم و یاد بگیرم، بعد اگه یه روز برای کاری پول گرفتم، حداقل بدونم دارم چیکار می‌کنم.

از اون طرف خیلی هم اهل ریسک بودم.

لبنان هم برای من یه مقصد معمولی نبود. از بچگی سودای لبنان و مقاومت توی سرم بود و در و دیوار اتاقم پر بود از عکس فرمانده‌های حزب‌الله.

یه اعتقاد هم همیشه داشتم:
تو قدمت رو بردار؛ قرار نیست از اول انتهای راه رو ببینی. اگه اصل مسیر درست باشه، راهش هم باز می‌شه.

تا اینکه یه روز یکی از رفقای طلبه‌مون که علاقه عجیبی به شهید علی‌الهادی احمد حسین داشت، اومده بود خونه ما.

وسط صحبت گفت:
«میای مستند علی‌الهادی رو بسازیم؟»

گفتم:
«پول داری؟»

گفت:
«آره، پولش با من.»

گفتم:
«پس بریم.»

همین!

نه پژوهشی کرده بودم، نه تیم داشتم، نه مترجم، نه حتی خانواده شهید رو می‌شناختم.

فقط گفته بودم:
«بریم…»

و حالا باید یه جوری خانواده علی‌الهادی رو وسط لبنان پیدا می‌کردم.


#قسمت_اول #سودای_لبنان #لبنان

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

صدای رهبر سوم انقلاب را بشنوید و لذت ببرید

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

اقا مجتبی داره ریشه زدایی میکنه از نظام نه لکه برداری

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

خاندوزی رئیس گروه اقتصادی دفتر رهبر انقلاب شد
احسان خاندوزی جایگزین علی آقا‌محمدی، رئیس گروه اقتصادی دفتر رهبر انقلاب شد.

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

پس ناگهان هوا تاریک شد. در آن شب تاریک، که ماه رفته بود، خورشید رفته بود، همه از ترور جلال و غرور و فخر لبنان می‌گفتند. در قلب و جانمان سوزشی پدید آمد. همه منتظر تکذیب و انکار بودیم. حرامیان صد تن بمب آمریکایی آغشته به مواد سمی بر یکی از ستون‌های امنیت خاورمیانه ریخته بودند. این لحظه‌ای بود که سقوط دمشق و متعاقبا بمباران تهران و دوحه امضا و در افق پدیدار گشت. سید مقاومت عاشق کربلا و سیدالشهدا(ع) و عاشورا بود؛ در آخر او نیز همانند سیدالشهدا ابتدا پر کشیدن تمام یاران خود را دید و سپس ما را تنهاتر از قبل کرد.

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

مثل آن شیشه که در همهمه‌ی باد شکست
ناگهان باز دلم یاد تو افتاد، شکست

همه دیدند که لبخند به لب دارم باز
ناله‌ای بود ز لب ماند و به فریاد شکست

به گمانم که در این خانه پناهی مانده‌ست
تکیه‌گاهم به همان لحظه ز بنیاد شکست

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

الزیدی نکبت و خودباخته گفته تا تیرماه ۱۴۰۶ سلاح مقاومت عراق را تحویل میگیرد!
زاررررررت
حقیقتا هم زارررررت!
پیش از الزیدی، بزرگتر از الزیدی، آمدند و برای امریکا دم تکان دادند و نتوانستند غلطی کنند.
باذن‌الله بعد از این هم عزت و مجد با سلاح در دست مقاومت عراق باقی خواهد ماند.

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

خیلی قلب رقیقی داشت؛ حالت بغضش رو همون ابتدای صوت، از توی صداش می‌تونید حس کنید

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

حضرت آیت‌الله شبیری زنجانی دار فانی را وداع گفت.😓

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

او تو را کشته بود
ولی تو انگار طوری هستی
که اگر بر مزارت دسته گلی می‌گذاشت، او را می‌بخشیدی...

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

برای کسی که عقلش دست یکی دیگه‌ست، وقت نذارید که آگاهش کنید؛ با سرعت ازش فرار کنید!

تازه این در صورتیه که خودش آدم صاف و صادقی باشه…

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

تیم جمع شده بود، بلیت‌ها رو هم گرفته بودیم، ولی هنوز نمی‌دونستیم وقتی رسیدیم لبنان، کجا باید بمونیم!

خانواده علی‌الهادی توی جبشیت، جنوب لبنان زندگی می‌کردن و چند ساعت با بیروت فاصله داشتن. برای همین شروع کردم به رفقا پیام دادن:

«حاجی، من دارم میرم لبنان. کسی رو اونجا نمی‌شناسی؟»

تا اینکه یکی از دوستام یه شماره فرستاد و گفت:
«به این آقا پیام بده، بگو از طرف محمدی.»

شماره رو ذخیره کردم: «یگانه لبنان».

نمی‌دونم چرا، ولی از همین اسم و اینکه شنیده بودم یه ایرانیه که چند ساله رفته لبنان و اونجا تجارت می‌کنه، یه تصویر کامل توی ذهنم ساخته بودم؛ یه تاجر ایرانی با سر تراشیده، سیگار گوشه لب، زنجیر طلا دور گردن که معلوم نیست دقیقاً توی لبنان چه کار و باری داره!

بنده خدا هنوز یه کلمه با من حرف نزده بود، ولی من توی ذهنم حسابی شناخته بودمش!

از اون طرف، خودم هم معمولاً شماره آشنا‌هام رو به هرکسی نمی‌دم. بالاخره وقتی دو نفر رو به هم معرفی می‌کنی، نمی‌دونی چطور با هم برخورد می‌کنن و آبروی آدم هم وسطه. برای همین یه مقدار با احتیاط پیام دادم.

خیلی رسمی نوشتم:
«سلام علیکم، حالتون خوبه؟ ببخشید مزاحمتون شدم. شماره شما رو یکی از دوستان دادن. ما چند نفر از ایران برای ساخت مستند عازم لبنانیم و برای محل اقامت به مشکل خوردیم…»

چند دقیقه بعد یه ویس فرستاد.

«آقا ما در خدمتیم. ان‌شاءالله کی تشریف میارید؟»

گفتم پنج نفریم و نمی‌خوایم مزاحم کسی بشیم.

گفت:
«داداش، خونه هست، دفتر کارمم توی ضاحیه هست. هرکدوم راحت‌ترید. من اهل تعارف نیستم؛ اگه بتونم کاری کنم میگم می‌تونم، اگه نتونم هم همون اول میگم نمی‌تونم.»

هرچی گرم‌تر برخورد می‌کرد، من بیشتر تعجب می‌کردم!

آخه طرف اصلاً منو نمی‌شناخت. من از یه کشور دیگه بهش پیام داده بودم و گفته بودم پنج تا جوون داریم میایم و جا نداریم؛ اونم خیلی راحت می‌گفت خونه‌م در اختیار شماست.

روم نمی‌شد پنج نفر رو ببرم خونه کسی که حتی یک بار هم ندیده بودمش.

گفتم:
«نه داداش، خونه مزاحم نمی‌شیم. اگه دفتر باشه، همون برای ما عالیه.»

گفت:
«باشه داداش. فقط دفتر یه مشکلی داره؛ برق لبنان زیاد میره.»

گفتم:
«مشکلی نیست.»

واقعاً هم فکر می‌کردم مشکلی نیست!

تصورم از لبنان هم خیلی شبیه سفرهام به عراق بود. فکر می‌کردم می‌ریم، یه جایی مستقر می‌شیم، صبح می‌زنیم بیرون و شب برمی‌گردیم می‌خوابیم. هنوز درست نمی‌دونستم برای رفت‌وآمد، ماشین و هزینه‌های روزمره باید چه فکری بکنیم. حتی پولمون رو هم درست‌وحسابی به دلار تبدیل نکرده بودیم.

فعلاً خوشحال بودم که جای خواب پیدا شده.

اون روز، محمدمهدی برای من فقط یه صدای گرم پشت تلفن بود و یه شماره توی گوشی با اسم «یگانه لبنان».

قرار شد بریم دفترش.

فقط کاش قبل از اینکه بگم «مشکلی نیست»، می‌فهمیدم منظورش از قطع برق لبنان دقیقاً چیه!



#قسمت_چهارم #یگانه_لبنان #لبنان

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

بعد از چند سال، می‌خوام امشب دوباره وصیت‌نامه‌م رو بنویسم.

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

این چه امامی هست که داریم ؟؟

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

مشکل دقیقا از اون‌جایی شروع شد که
فکر‌ کردیم از‌ غیرِ خدا هم‌
کاری بر میاد

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

من خیلی اهل حرف زدن و تعریف خاطراتم نیستم.

این روزها دارم مستند شهید محمدمهدی یگانه رو می‌سازم و بین حرف‌هایی که از دوست‌هاش ضبط کردم، خیلی از حرف‌های توی دل خودم هم زنده شده.

دلم نیومد نگمشون.

هرچی اینجا می‌گم، فقط برای حلال کردن رفاقتم با محمدمهدیه و حقی که به گردنم داره.

نمی‌دونم هر چند روز یک‌بار، ولی سعی می‌کنم اپیزودی اینجا بنویسم.

برای شادی روح عزیز برادرم صلوات بفرستید.

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

رزق فقط پول نیست؛ گاهی استاد خوب و فرصتِ خوبِ آموختن است.

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

الحمدالله رب العالمین

جهان اسلام باید خوشحال باشه این از عزل

Читать полностью…

[ مَلجأ ]

و حسین، در آخرین لحظه‌ها ما رو در آغوش می‌گیره و اجازه می‌ده در وجودش فانی بشیم…

برای شادی روح این تازه‌گذشته، فاتحه‌ای قرائت کنید.

Читать полностью…
Subscribe to a channel