2765
این کانال در پی احیای نگاه و تفکری انتقادیست. آنهم با خوانشی متفاوت از علوم انسانی منجمله روانکاوی و فلسفه و جامعه شناسی،بلکه راهی برای یک تفکر انتقادی و رادیکال بگشاید. https://t.me/joinchat/AAAAAEPRYsdZIPVr6FxNjQ ادمین @Rezamajd1
‼️نمودار نیچهایِ گرایشها بر اساس دو محور: کنشی/واکنشی و آریگویانه/نهگویانه به زندگی⁉️
📕ما با دو منبع متفاوت برای گرایشهایمان روبهرو هستیم:
محور افقی: منشأ گرایش (کنشی یا واکنشی)
تعیین میکند که گرایشهای ما از دل زیست و قدرت زایندهی خودمان برمیخیزند (کنشی)، یا واکنشیاند، یعنی در پاسخ به چیزی بیرون از خودمان شکل میگیرند.
محور عمودی: جهتگیری گرایش (آریگویانه یا نهگویانه به زندگی)
تعیین میکند که گرایشهای ما بهسوی پذیرش تکثر و نواقص زندگی است (آریگویانه) یا در پی جایگزینی یک ارزش متعال و حذف نیروهای متکثر زندگی (نهگویانه).
---
چهار گرایش بنیادی:
۱. کنشی + آریگویانه (بالا-راست):
گرایشی که اعتبار خود را از زیست خود و برای احیای نیروی متکثر زندگی میگیرد.
این گرایش، زاینده، خلاق و توانافزا است؛ زندگی را همانگونه که هست، با رنج و کاستیهایش، میپذیرد و آن را به بازی میگیرد.
(نمونه: هنرمند آفریننده، دیونوسوسی، نگاه تراژیک)
---
۲. کنشی + نهگویانه (پایین-راست):
گرایشی که اعتبار خود را از زیست خود میگیرد، اما در پی حذف نیروی متکثر زندگی است و یک ارزش متعال را جایگزین آن میسازد.
اینجا با یک کنشمندی از خود برآمده اما در خدمت نفی زندگی مواجهایم؛ نوعی آریگویی به ایده یا مطلق، اما نه به زندگی.
(نمونه: عارف انزواطلب، هنرمند نخبهگرای بدبین، اخلاقگرای خشک)
---
۳. واکنشی + آریگویانه (بالا-چپ):
گرایشی که اعتبار خود را از نفی دیگری میگیرد، اما در نهایت به احیای نیروی متکثر زندگی منجر میشود.
واکنشی است، اما میتواند منشأ تحولی خلاق باشد؛ شورش، اعتراض یا انکار اولیه که به آفرینش بدل میشود.
(نمونه: شورشی شاعر، رهایییافته از ستم، فمینیسمی آفریننده)
---
۴. واکنشی + نهگویانه (پایین-چپ):
گرایشی که اعتبار خود را از نفی دیگری میگیرد، به قیمت حذف نیروی متکثر زندگی و با جایگزینی یک ارزش متعال.
اینجا زندگی، تحقیر و داوری میشود؛ اخلاق بردگان، نیهیلیسم منفعل و اخلاقگرایی دینی/کلاسیک در این دسته قرار میگیرند.📕
(نمونه: فقیه قضاوتگر، داور اخلاقی، مروج نفرت اخلاقی)
@Kajhnegaristan
تزهای آنتیفاشیستی (۷)
صلح و جنگ: چرا صلح همان نبردیست که ارزش جنگیدن دارد؟
پیش از هر کلامی، به همه تسلیت میگوییم، به همه و به تک تک ماها. البته اگر هنوز در زمرۀ کسانی قرار ندارید که به ویروس مهلک و پاندمیک جنگدوستی (pólemosphilia) آلوده شدهاند. چراکه دیگر نیازی به اعلام جنگ نیست، همۀ محدودههای جنگ و صلح در هم شکسته است، ما در وضعیتی سرتاسر جنگی زندگی میکنیم؛ احتمالاً جنگ جهانی سوم باید چنین چیزی باشد، جنگ دائمی و فراگیر، ولو تدریجی و بطئی. آری، اینچنین جنگ به وضعی هستیشناختی بدل شده و لذا همگان کموبیش به آن خو گرفتهاند. مسئله دیگر نزاعهای بیرحمانه و موحش، اما حاشیهای و گهگاه، میان قبایل مختلف در آفریقا نیست که بتوان آن را به روال مألوف نادیده گرفت. از روسیه و اوکراین تا اسرائیل و فلسطین، از تایلند و کامبوج تا ایران و آمریکا، از شرق تا غرب عالم در حال خو گرفتن به این وضعیت جنگی دائمیاند. اما، در جهانی که تفکیکِ کلاسیک مابین جنگ و صلح فروپاشیده است، دیگر نمیتوان با واژگان و به مدد تصورات قدیمی دربارۀ وضعیت حاضر سخن گفت.
@Kajhnegaristan
آلتوسر فراسوی آلتوسر
وارن مونتاگ در این اثر ـ که نخستین مرور تحلیلی مهم بر آثار آلتوسر پس از انتشار انبوه آثار متأخر اوست ـ مسیر پرپیچوخم و پُرتناقض اندیشهٔ آلتوسر را از مباحث اولیهاش دربارهٔ ایدئولوژی و دستگاههای ایدئولوژیک دولت، تا تأملات همیشگیاش در باب هنر، تئاتر و ادبیات دنبال میکند. او در گفتوگویی مستمر با آثار همکار نزدیک آلتوسر، پییذ ماشری، نظریهای از «مادیّت هنر» و «خوانش سیمپنوماتیک» را میپرورد که درک ما از رابطهٔ هنر و ایدئولوژی را بهکلی دگرگون میکند.
در فصلهایی چون «از نخستین برخوردها: هنر در برابر ایدئولوژی»، «خوانش سیمپتوماتیک»، «فلسفه بهمثابه مداخله»، و تحلیلهای درخشان از آثاری همچون دل تاریکی کنراد و رابینسون کروزوئه دفو، مونتاگ نشان میدهد که چگونه آثار آلتوسر، از دل سیاست، میل و شکست، برآمدهاند. در این مسیر، او از اسطورهٔ «آلتوسر، فیلسوف خشک دانشگاهی» عبور میکند و پرترهٔ فیلسوفی را ترسیم میکند که درگیر بحران، بدن، و خطرِ آتش است — همان «خطر سیاست».
لویی آلتوسر کتابی است در خور خواندن
@Kajhnegaristan
ه است. طبقهای که ذیل اقتصاد تحریمی و سرمایهداری مالی با دلالی و غارت سیستماتیک در ایران دو دههی اخیر رشد چشمگیری داشت و ارزشهای خود را تحمیل کرد. این طبقه عمیقاً در وضعیتِ اضطراب پستمدرن (و نتیجهی منطقیاش شک کینتوزانه) است. مجموعه کنشهای سانتیمانتال این طبقه به نظم ارزشی تبدیل شده و یکسر واکنشی جبرانی به فقدانی است که تجربه میکند. مقاومتی ارتجاعی که فرزند خلف همان قدرتِ مبتذل و مرتجعی است که سرتاپا نیهیلستی شده. رابطهی این طبقه با حیات اجتماعی(درست مثل خاستگاهش در قدرت رسمی) خصمانه و مبتنی بر نفی محض است. اما در مقابل با نیرویی اجتماعی مواجهیم که منطق اضطرابیاش همچنان در دفاع از زندگی است، هنوز مالیخولیایی نشده و خیالی دربارهی زندگیِ بهتر، سرنوشت مشترک و مقاومت برای زندگی دارد. اضطراب این لایهی مقاومتی همچون نیرویی عمل میکند که خیال زندگیِ بهتر را نگه میدارد. این اضطراب سوگوار زندگی است و خشمگین از دشمنان زندگی. برخلاف خشم سادیستیک پیشگفته، این اضطراب مولد نوعی خیال رهایی است نه غرق شدن در نیستی محض و یکسر وادادن به رانهی مرگ. این نیرو اگرچه صدای غالب نیست، نیرویی پرقدرت است که به سکوت واداشته شده. جنگ پرسروصدای نیهیلستهای بنیادگرا (چه در پوزیسیون چه در اپوزوسیون) تنها و تنها بر محور ریب (شک کینتوزانه) میچرخد، اما در بطن حیات اجتماعی، این صحنهی موهوم را مبارزانی غمگین مینگرند اما به نام زندگی در حیات مادی میجنگند. این لایهی اجتماعی تضعیف شده اما اکثریت عددی جامعهی ایران است که هنوز چیزهای زیادی برای زندگی کردن دارد و هنوز میتواند به زندگی و مقاومتهایش معنا دهد. متأسفانه صدای غالب رسانه، اندیشه، هنر و سایر بسترهای گفتمانی در به صدا درآوردن این لایه بهشدت ضعیف است؛ چون بخش بزرگی از این دمودستگاه گفتمانی همان آپاراتوس ایدئولوژیکِ ارزشهای کینتوزانهی دشمن زندگی است؛ و خطر درست در همین نقطه است، اکثریتی خاموش اما خواهان زندگی به تماشاچیان صحنهی مبارزهی سادومازوخیستی فرقههای پستمدرن در بستر رسانه تبدیل شدهاند. همین لایه، از جانب نظمِ مستقر قدرت، و گفتمان هژمون (چه در پوزیسیون چه در اپوزوسیون) تقبیح و تمسخر میشود چراکه برای سرشاریِ خودِ زندگی میجنگند، برای کسانی که دوستشان دارند. این لایه هنوز ایثار برایش مهم است چراکه دیگریهای مهمی دارد که برایشان میجنگد، این لایه درکی از حب و دوست داشتن دارد. این لایه برای زندگی شاد با دیگران میجنگد نه برای تحملپذیر کردنِ حفرهای مالیخولیایی که منطق اضطرابیِ سوژهی نیهیلیست است و غایتش تنها گشودن درِ لذتِ فردی است نه شادکامیِ جمعی و به محض گرفتن سهمش صحنه را خالی میکند، چون تنها در فکر تخدیر خود برای تسکین موقت اضطراب خود است، نه فهم اضطراب همچون رنجی جمعی و محصولی سیستماتیک که راهحلی جمعی دارد.۱۵
پینوشت:
۱. مفهومی است از کریستوفر لش؛ برای توضیح بیشتر بنگرید
@Kajhnegaristan
من است، وعدهای که با میانجی نوعی کنش رهاییبخش (چه در قالب قسمی سیاست جمعی و چه به قالب نوعی فرآیند عشقورزی و درمان فردی) امکان وصال با هارمونی و تعادل اولیه را در خود میپرورد.
اما زمانی که از اضطراب در جهان پستمدرن سخن میگوییم یکسر با چیزی نوپدید مواجهیم. اولین رگههای این نوع نگاه به اضطراب را میتوان در ظهور قفس آهنین عقلانیت و بوروکراسی بهمثابه فرمی متصلب پیدا کرد که بر ارکان حیات غالب میشود و به قالب عقل ابزاری، روح و عواطف انسانی را نادیده میگیرد، زیستن در جهانی محاسبهپذیر اما تهی از معنا.۷ اگر در فضای مدرن اضطراب ناشی از گم کردنِ ابژهی میل است، اضطراب فضای پستمدرن یکسر ناشی از گم شدنِ خودِ میل است. سوژهی پستمدرن خیالش را، میلش را یکسر گم کرده و با خودِ فقدان مواجه شده است. اضطرابِ سوژهی پستمدرن حاصل از فقدانِ فقدان است. این سوژه در موقعیتی قرار میگیرد که مرز بین میل دیگری و میل خود از دست رفته است. این سوژهْ فقدانی برای خود ندارد که آن را با فانتزی و خیال خود پر کند، به همین علت درگیر در فقدانِ فقدان است، گیر افتادن در فضایی بسته که بهشدت پر و خالی است. پر از حضور تحملناپذیر میل دیگری و خالی از میل خود (پروفایلهای افراد در شبکههای اجتماعی و کردارهای هیستریک بخش چشمگیری از کاربران نمود چنین وضعیتی است). این سوژه با خلئی بنیادین مواجه شده است. ساختارهای نمادین کردن (فرهنگ، اجتماع، زبان، تاریخ و…) شکست خوردهاند و خلئی هولناک شکی مداوم را به سوژه تحمیل میکند. در این فضا سوژه در معرض ارزیابی مداوم است چیزی مبهم که او را میپاید، وجود این دیگری بزرگ همواره میلِ باخودهمسان را سرکوب میکند و درعینحال میلی هیستریک را در سوژه ایجاد میکند.۸ درست در همین نقطه است که سوژه در گیرودارِ شکی مداوم است، شکی که معادل دقیقش کلمهی عربیِ ریب است. ریبْ نوعی شکِ کینتوزانه است، این شکِ کینتوزانه مولد نوعی اضطراب است که چیزی بیش از اضطراب به معنای عرفی است. این اضطراب نوعی قَلَق است، اضطراب روانی پایداری که حاصل نوعی شکِ کینتوزانهی مداوم است. زمانی که نتوان میل خود را از میل دیگری تمیز داد، و همواره خود را ذیل نگاهی خیره قلمداد کرد، نوعی میل پارانوئیدیِ مضطرب زاییده میشود که یکسر درون شکی متجاوزانه است، این شک را از شک روشمند و شکِ دکارتی (خصلت شکاکیت مدرن که رگ و پی عمیقی در سنت و الهیات دارد، مثلاً تردیدهای ابوحامد غزالی و آگوستین قدیس را پیشینهی چنین شکی میتوان دانست) باید متفاوت دید، این شک که معادل همان ریب عربی است نوعی اهانت و انگ زدن و بدنام کردن هر شکلی از حیات و توانشهایش است، شکی شکنجهگرانه و نوعی بیعزتوعفت کردن مداوم هستی، انتقام مداوم از میلی است که سوژه نمیتواند تشخیص دهد که میل خود است یا دیگری، نوعی ویرانگری مداوم سادومازوخیستی است، نوعی انتقامجویی مداوم از جهانِ پر از چیز و تهی از معنا، ستیز مداوم با هر چیزی که امکانی از معنا داشته باشد. نوعی تعلق لیبیدینال به تبدیل کردن همهچیز به جسد و تعرض به آن.
با ترسیم چنین فضایی است که میتوان اضطراب سیستماتیک و نتایجش را مفهومپردازی کرد. در جامعهی مدام در معرض خطر، خطر و ریسک به منطق دائمی زندگی تبدیل میشود. ترس از تشعشعات و تحرکات هستهای، تغییرات اقلیمی، بحرانهای مالی و… . در این وضعیت جدید باید با خطراتی مواجه شد که حاصل دستهای بشر هستند. خطراتی که محاسبهنشدنی، ناملموس، جهانی و سیستمیاند و افراد مجبورند بهتنهایی با آنها مواجه شوند. در این وضعیت، آگاهی از ریسکها رو به رشد است اما این آگاهی خودش به تولید ریسکهای جدید میانجامد و راهحلهای جمعی مشخصی نیز برای مواجهه با آنها وجود ندارد.۹ ظهور ناامنی دائمی و ترسی سیال ویژگی این جهان اضطرابیِ جدید است. ترسی غیرمتمرکز که از منابع نامرئی و پراکنده ناشی میشود، مرزهای جغرافیایی را درمینوردد و بهشکلی فرسایشی جان را میخورد. چنین ترسی در جامعهی امروز نه اختلال که ویژگی ذاتی خودِ سیستم است.۱۰
این توصیفی است از جهان پستمدرن. برخلاف نگاههای کلیشهای (که تصور میکنند «سنت، مدرنیته و پستمدرنیسم سه مرحلهاند که هر یک به نوبت سرمیرسند، ایران هنوز در مرحلهی گذار به مدرنیته است لذا تا مدرن نشده» نمیتوان از پستمدرن شدنش سخن گفت)، ایران امروز یکسر در چنین وضعیت پسامدرنی قرار دارد. وارد شدن ایران به زندگیِ در ریسک مداوم با ظهور وضعیتِ جهانی جدید خوانشپذیر است؛ وضعیتی که در منطقی جدید در حال بازآرایی است. شروع این دوره ریشه در فروپاشی شوروی دارد. ظهور بنیادگرایی، حملهی تروریستی یازدهم سپتامبر و در نتیجه حمله به افغانستان و عراق، رکود و فاجعهی اقتصادی ۲۰۰۸، ظهور شبکههای اجتماعی دیجیتال و شکلبندی مجموعهای از جنبشهای بیسر که غالباً شکست خوردند (از بهار عربی گرفته تا جنبش خشمگین
دوره ی آموزشی مقدمات نظریه روانکاوی لکانی
(مبانی فلسفی و پراتیک لکان)
مدرس:مجتبی ارحامصدر
روانپزشک و رواندرمانگر تحلیلی؛سوپروایزر بالینی،مولف و مترجم متون روانکاوی فرویدی_لکانی
شروع دوره:۱۷ آذرماه ۱۴۰۴
تعداد جلسات:۱۸
زمان:دوشنبه ها ساعت ۱۳ تا ۱۴/۳۰
هزینه ی هر جلسه:۸۰۰ هزار تومان
۱_جلسات کلاس به شکل آنلاین و در نرم افزار گوگل میت خواهد بود.
۲_این دوره مناسب افرادی است که آشنایی با مفاهیم پایه ای فلسفه و روانشناسی عمومی داشته باشند.
۳_برای ثبت نام لطفاً به شماره ی ۰۹۳۰۲۷۶۷۳۸۰ در واتساپ پیام بدهید.
جنسیت و جنسیت یابی از منظر هستی شناختی لاکانی
رضا مجد
کلاس سوم
مدرس : م متین
مدرس پایه های :دوم، سوم با ۱۵ سال سابقه تدریس
تدریس ریاضی باروش های عالی
کابرگ ها،آزمون ها،ایده های جالب،بازی های آموزشی وهدفمند ،روش های نوین آموزشی
/channel/+PukhffxCJvJmMTU8
ارتباط با ادمین
@Ashkesadaf
✍تورج محمدی
_
‼️پوئیسیس و ضرورت عبور به پراکسیس در وضعیت ستمدیدگی:⁉️
📒سوژهای که در وضعیت ستمدیدگی بهسر میبرد، در وهلهی نخست از تاریخ خود طرد شده است؛ نه از آن رو که تاریخی ندارد، بلکه از آن رو که امکان روایت آن تاریخ از او سلب شده است. در چنین وضعی، تخیل بدل به پناهگاه میشود، و زبان، آخرین ابزار مقاومت. پوئیسیس، بهمثابه آفرینش و گشودگیِ امکان، نقشی بنیادی در حفظ بقای سوبژکتیویته ایفا میکند. این آفرینش، نه تکرار واقعیت، بلکه بازیافتن معناییست که واقعیت آن را انکار کرده است.
در شرایطی که قدرت، سوژه را به خاموشی و انفعال میکشاند، پویسیس – در شکلهای مختلفش: شعر، اسطوره، زبان، خاطره، رؤیا – به میدانِ نجاتبخش معنا بدل میشود. اما این نجات، نهایی نیست؛ بلکه مقدماتی است. پوئیسیس در اینجا، وضعیتی است بین سکوت و صدا، بین انفعال و کنش. هنوز وارد تاریخ نشده، اما نشانهی حضور در حاشیهی تاریخ است. در این سکوتِ باردار، نخستین نشانههای رهایی شکل میگیرد، زیرا تخیل، آنگاه که از درون زخم برخیزد، نه خیالپردازی، بلکه نیرویی متافیزیکی برای امکانِ دیگر بودن است.
با این حال، اگر پوئیسیس در خود بماند و به فراسوی خود عبور نکند، به تکرار بدل میشود؛ تکرار زیبایی در دل انقیاد. آنچه از این وضعیت برمیخیزد، هنری است بیکنش، زبانی که تنها در درون زمزمه میشود، حافظهای که مدام گذشته را احضار میکند، بیآنکه آینده را شکل دهد. درست در این نقطه است که ضرورت پراکسیس پدیدار میشود: ضرورت گذار از زبان به صدا، از خیال به تصمیم، از آفرینش به دگرگونی.
پراکسیس، نه نفی پوئیسیس، بلکه تحقق آن در جهانِ ماده است. کنشی که در پی آن است تا آفرینش را به فضا و زمان وارد کند؛ تا آنچه در تخیل شکل گرفته، در بستر واقعیت شنیده، دیده و لمس شود. اما این کنش، اگر از پوئیسیس جدا شود، تهی و بیریشه خواهد بود: شتابزده، بیتخیل، بیحافظه. آنگاه که سوژه تنها کنش میکند، بیآنکه آفرینش کند، بدل به پژواک دیگری میشود؛ بیهویت، بیجهت، بیزبان.
سوژهی ستمدیده، تنها آن زمان میتواند از وضعیت انقیاد فراتر رود که تخیل را به ابزار کنش بدل کند. چنین گذاری، لحظهای نیست؛ فرآیندیست دشوار و تأملطلب، که در آن باید زبانی که از خاکستر تاریخ برخاسته، با قدمهایی که بر زمین اکنون میکوبد، درآمیزد. این همنشینیِ حافظه و عمل، تخیل و تصمیم، است که امکان رهایی را میگشاید.
پوئیسیس، خواب تاریخ است؛ اما خوابی زایا. پراکسیس، بیداری آن است، اگر از بطن همان خواب برخاسته باشد. سوژهای که بتواند از آفرینش به کنش برسد، نه تنها از ستم عبور میکند، بلکه روایت خود را بازمیسازد. در این بازسازی، گذشته و آینده دیگر در تقابل نیستند؛ بلکه در کنش اکنون یکی میشوند.
رهایی، در نهایت، نه تنها در آن است که سوژه بتواند عمل کند، بلکه در آن است که آن عمل، زبان خودش را داشته باشد، و آن زبان، زادهی تخیل خودش باشد. تخیلی که از دل زخم آمده، اما به افق دوخته شده است.📒
@Kajhnegaristan
فایلهای صوتی درسگفتارِ
«خوانشی دیگر از شهریار ماکیاولی»
فؤاد حبیبی
تابستان ۱۴۰۰
آکادمی هنر شمسه
جلسهی سوم (۳)
@Kajhnegaristan
فایلهای صوتی درسگفتارِ
«خوانشی دیگر از شهریار ماکیاولی»
فؤاد حبیبی
تابستان ۱۴۰۰
آکادمی هنر شمسه
جلسهی اول (۱)
@Kajhnegaristan
مونادولوژی
گوتفرید لایبنیتس
ترجمهٔ یحیی مهدوی
@Kajhnegaristan
📒مدرسههایِ «عالیِ» ما یکسره با بیسر و تهترین میانمایگی گره خوردهاند، چه برنامههای درسیشان، چه هدفهایِ آموزشیشان. همه جا شتابِ زنندهای در کار است.
گویی چه خواهد شد اگر یک جوانِ بیست و دو - سه ساله هنوز درساش را «تمام» نکرده باشد و برای این «پرسشِ اساسی» پاسخی نداشته باشد که چه کاره خواهی شد.
با عرضِ پوزش باید بگویم که مردی از نوعِ والاتر، از هیچ «کار»ی خوشاش نمیآید، درست به این دلیل که کاری در پیش دارد کارستان...
او وقت دارد و وقت گذرانی میکند و هیچ به فکرِ «تمام» کردن نیست.
-مردِ سی ساله در معنایِ فرهنگِ والا، هنوز تازهکار است، هنوز کودک است.
-این دبیرستانهایِ انباشته از شاگرد، این دبیرانِ مَنگ از بارِ کار، مایهیِ شرمساریاند.📒
غروب بتها، ص 93
#فردریش_نیچه
@Kajhnegaristan
🔵 کانون جهان ایرانی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران برگزار میکند:
🔹️بایستگی فلسفه در ایران امروز: در وضع امروز ما، باید به چه چیز، و چگونه اندیشید؟
🔹️به شکل برخط(آنلاین)
🔹️ با سخنرانی:
دکتر سیدحمید طالبزاده
دکتر نادیا مفتونی
دکتر محمدتقی طباطبائی
دکتر احمد رجبی
دکتر مصطفی زالی
دکتر امیر مازیار
دکتر روحالله کریمی
دکتر مهدی ساعتچی
دکتر ابوطالب صفدری
دکتر مریم نصراصفهانی
دکتر حسام سلامت
دکتر زکیه آزادانی
دکتر سیدهزهرا مبلغ
دکتر کاظم برجسته
زمان: پنجشنبه و جمعهها ساعت ۲۰
از ۱۸ اردیبهشت تا پایان خرداد ماه ۱۴۰۴
📝 مهلت نامنویسی تا ۱۷ اردیبهشت ماه ۱۴۰۴
📜با ارائه گواهی حضور در پایان دوره
🔹️ دوره رایگان اما نیازمند نام نویسی است.
برای نامنویسی به نشانهٔ زیر در تلگرام مراجعه بفرمایید:
@jahaneiraniut
«ﺑﻪ ﻣﻦ ﻗﻮﻝ ﺑﺪﻩ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﻢ تنها ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﺮ ﺟﻨﺎﺯﻩﯼ ﻣﻦ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﻣﺮﺩﻡِ ﻓﻀﻮﻝ ﻭ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻧﺠﺎ ﻧﺒﺎﺷﻨﺪ. ﻣﻮﺍﻇﺐ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺶ ﯾﺎ ﮐﺲ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺮ ﮐﻨﺎﺭ ﮔﻮﺭ ﻣﻦ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻭ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﮕﻮﯾﺪ، ﺯﯾﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﻦ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﯾﺸﺘﻦ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ. ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﺑﺖﭘﺮﺳﺖِ ﺧﺎﻟﺺ ﺑﻪ ﮔﻮﺭ ﺭﻭﻡ.»
▪️واپسین روزهای #فردریش_نیچه خطاب به خواهرش/ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻓﻠﺴﻔﻪ، #ویل_دورانت- ﻓﺼﻞ ﻧﻬﻢ
@Kajhnegaristan
تزهای آنتیفاشیستی (۸)
وداع با پدران: چگونه میتوان از شرّ دیالکتیک ارباب - بنده خلاص شد؟
پدر همیشه بازمیگردد. در هیئت دال بزرگ، در لباس سیاستمداری کاریزماتیک، در شکل قانون مقدس، یا در قالب متفکر فرزانهای که همه چیز را به دوگانههای ناگزیر فرو میکاهد. پدر همان میل به انسداد است، همان تمایل به یافتن نقطهای نهایی که همۀ گسستها را پر کند، همۀ شکافها را ببندد، همۀ نیروهای سرکش را در چارچوب یک نظم تاموتمام تثبیت کند. تکلیف پوپولیسم، راست افراطی و فاشیسم با پدر روشن است؛ پدر خط قرمزیست که نمیتوان از آن گذشت. اما نزد سنت بدیل نیز اوضاع چندان بهتر نیست. و چهبسا یکی از دلایل ناتوانیاش در به چالش کشیدن راست بهرغم بحرانیتر شدن هرچه فزونتر اوضاع به همین سبب باشد، یعنی همنوایی با جریان هژمون و نظریهپردازی در باب ناگزیری تبعیت از پدر. یکی از دلایل اهمیت هگل با دیالکتیک ارباب و بندهاش و لاکان با نامِ پدرش برای چپ کلاسیک و مدرن ناشی از همین مسئله است: هر دو صورتبندیهای جذابی از همان فوبیای ضداقتدارگرایانۀ هراسان از تفاوت و گشودگی رادیکال به دست میدهند.
@Kajhnegaristan
تزهای آنتیفاشیستی (۶)
ناسیونالیسم: چرا باید به بحران پناه برد؟
ناسیونالیسم اینک نه چونان بازماندهای از تاریخ، که چونان درمانی برای سرگیجۀ پسامدرن وارد صحنه شده است. پس جای شگفتی نیست اگر یکی پس از دیگری، مسلکها، جریانها و فیگورهایی قد برافرازند که وعدۀ «بازگشت به ریشهها»، «بازگشت به بنیادها»، «بازگشت به ملت» را در گوش ما زمزمه میکنند. و در میان این زمزمهها، صدایی آشنا بیش از همه به گوش میرسد. صدایی که نهتنها در کوچهپسکوچههای تاریخ، که اکنون در خیابانهای کلانشهرها و شبکههای اجتماعی، با فرکانسی تازه طنینانداز شده است: نئوناسیونالیسم. صدایی که نوید آرامش میدهد؛ نه از آن دست آرامشهای جانافزای پس از انقلاب یا آزادی، بلکه آرامشی مرگآسا و مملو از وعدۀ بازگشت به انسجامی گمشده، هویتی ناب، و «خود»ی اصیل. ناسیونالیسم از همهسو دارد آواز سر میدهد: «دوباره میسازمت وطن!» و ملت، خسته از بحران، مشتاقِ بازیابی عظمت ازدسترفته در قامت هویتی پرشکوه و باثبات، با چشمانی اشکبار سر تکان میدهد و با شوری وصفناپذیر همخوانی میکند: «اگرچه با خشت جان خویش ... اگرچه با استخوان خویش».
@Kajhnegaristan
بمب، زیستقدرت و امپراتوری
«کنترل خاص امپراتوری به مدد سه وسیلهی جهانی و مطلق عمل میکند: بمب، پول و فضای رسانهای. مجموع سلاحهای هستهای حرارتی که در اوج نظم امپراتوری گردآمده، از امکان دائمی امحای خود زندگی حکایت میکند. این اعمال خشونتی مطلق، و افق متافیزیکی جدیدی است که برداشتی را که برحسب آن دولت حاکم از انحصار زور فیزیکی مشروع برخوردار بود، کاملاً تغییر میدهد. زمانی در مدرنیته، این انحصار زور بدین بهانه مشروع دانسته میشد که سلاح را از دست جماعتهای هرجومرجطلب و خشن و تودهی نامنظمی خارج میساخت که در پی کشتن همدیگرند، یا آن را همچون ابزاری دفاعی در برابر دشمن ــ سایر مردمانی سامانیافته در قامت دولت ــ به کار میگرفت. هر دوی این شیوههای مشروعیت در نهایت معطوف به بقای عموم مردم بود. اما، امروز آنها دیگر کارآمد نیستند. خلعسلاح از گروههای بهظاهر خودویرانگر به صرف عملیاتهایی اداری و پلیسی با هدف حفظ قلمروهای مولد بدل شده است. توجیه دوم نیز، با منتفیشدن تصور جنگ هستهای بین دولتها اثرش را از دست میدهد. توسعهی فناوریهای هستهای و تمرکز امپراتوریایی آنها، حاکمیت اغلب کشورهای جهان را چنان محدود کرده که قدرت تصمیمگیری درخصوص جنگ و صلح، بهمثابه عنصر اصلی تعریف سنتی حاکمیت، را از آنها گرفته است. بهعلاوه، تهدید نهایی بمبِ خاص نظم امپراتوری، هر جنگی را به درگیری محدود، نوعی جنگ داخلی، جنگی کثیف، و چیزهایی از این دست فروکاسته است. این امر هر جنگی را به عرصهی انحصاری قدرت اجرایی و پلیسی تبدیل کرده است. هیچ منظر دیگری به اندازهی نظرگاه بمب، گذار از مدرنیته به پسامدرنیته و از حاکمیت مدرن به امپراتوری را آشکار نمیسازد. امپراتوری در اینجا، در وهلهی نهایی، به عنوان "نا ـ مکان" زندگی یا، به تعبیر دیگر، بهمثابه توان مطلق برای ویرانی تعریف میشود. امپراتوری، تا جایی که وارونهسازی مطلق قدرت زندگی است، شکل نهایی زیستقدرت است.»
ـــ مایکل هارت و آنتونیو نگری، امپراتوری (۲۰۰۰)
@Kajhnegaristan
های اسپانیا، جنبش تسخیر والاستریت، جلیقهزردهای فرانسه و…). این وضعیت جدید جهانی که ایرانِ معاصر در بیرون آن قرار ندارد یکسر جهان جدیدی است که شدت و حدت اضطراب سیستماتیک را برای کشوری مانند ایران و موقعیت بینالمللیاش پیچیدهتر نیز میکند. بحرانهای پسا ۱۳۸۸ و تداومش در سالهای ۱۳۹۶، ۱۳۹۷، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ شمسی، سازوکار اقتصادی مبتنی بر غارت و سایر شکافهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نوعی اخلاقیات خاص را پدید آورده که در صدای غالب اساسش بر انکار سرنوشت جمعی استوار است. ظهور پرقدرت سیاستهای هویت و نفی ایدهی سرنوشت مشترک خصوصاً پس از حوادث ۱۴۰۱ و عبور از مطالبات جمعگرایانه و مبتنی بر سرنوشت مشترک (که میشود تا دی ۱۴۰۱ ردگیری کرد) وضعیت جدیدی را پیش روی ما گذاشته است. این وضعیت، در صدای غالب، یکسر در نوعی نیهیلیسم درغلتیده است. اضطراب سیستماتیک اثراتی عمیق بر شیوههای پردازش شناختی میگذارد.۱۱ در چنین شرایطی به جای مسألهمند کردنِ سیستم و کلیت بهمثابه منبع تولید اضطراب با نوعی جایگزین کردن و سپربلاسازی مواجهیم؛ نوعی پسرفت عقلانیت که میتواند مولد نگرشهای فاشیستی شود. تبدیل شدن صحنهی شبکههای اجتماعی به پمپاژ پرتراکم نفرت، اشباحی هیستریک که برای دیده شدن لهله میزنند و از خشم و نفرت تغذیه میکنند، بدنهای روتوششده، هجوم ویرانگر بدنهای پورنوگرافیک، ظهور موجهای نژادپرستانه (محتواهای نژادپرستانه علیه افغانستانیها) و خلق دشمن خیالی، ظهور انواع پانها و نفی سرنوشت مشترک، تبدیل مبارزات به نوعی سهمخواهی هویتی و محلی، ظهور گرایشهای سیاسیِ فاشیستی (فرمولهای سیاسی اقتدارگرایانه و مبتنی بر نفی دموکراسی ذیل دفاع از سلطنت مطلقه و نهادهای شکنجه با وقیحترین زبان ممکن)، مواجهات هولآور با کشتار و نسلکشی (دفاع از نسلکشی غزه و خلقِ دوگانهای خیالی که گویی نمیتوان از حق حیاتِ باعزت هم در ایران و هم در فلسطین یا هر جای دیگر جهان دفاع کرد، تبدیل کردن حس همدردی با بشریت و فکر کردن به «ما» به انگ، تکرار یکنواختِ پرسش هیستریک «چرا به من فکر نمیکنی؟»). این الگوی مواجهه با اضطراب الگویی است که در صورت پیروزی نه فقط از زندگان که از مردگان نیز درصدد انتقامجویی است.۱۲ بروز جنگ جنسیتی (مردستیزی، زنستیزی، اقلیتستیزی)، تبدیل اندیشهی انتقادی به ووک و کنسل کالچر (فرهنگ لغو) و جریان رقیبش به قالب آنتی ووک (که هر دو تداوم تکفیر و فرقهگرایی و نفی سرنوشت مشترک است، فرقه علیه فرقه، ووک در حال مصرف رنجِ اقلیتهاست به نفع فرقهگراییِ خود و آنتیووک بازوی فرهنگیِ راست افراطی). فضای پستمدرن و جنبشهای ظاهراً رادیکال، اما عمیقاً محافظهکارانهاش، یکی پس از دیگری شکست خوردهاند و در عمل تنها بستری را برای ظهور پرقدرت سیاستهای راست افراطی فراهم کردهاند. تضعیف دموکراسی و پیروزی جریانهای راست افراطی و گرایشهای فاشیستی شاهدی است بر فضای عمیقاً نیهیلیستی حاکم بر اینجا و اکنون ما. فرقهگرایی در حادترین و شیکترین شکل خود در فضاهای آنلاین در حال بالیدن است.۱۳ نزاکت سیاسی، که خشونت وقاحتبار خود را در پس پاسداری از زبانی پالوده و غیرخشن پنهان میکند، پلیس زبان و لحن، کنسل کالچر و واکنشهای عمیقاً عاطفی و آنی نشان از جهانی نیهیلستی دارد که تنها کارش همان ریب (شک کینتوزانه) و مبارزات عمیقاً دنکیشوتوار و نمادین است بیهیچ دستاوردی رهاییبخش بر روی زمین. همهی اینها واکنش به قدرتی است که خود در نیهیلسمی عمیقتر درغلتیده است، قدرتی مبتذل که مقاومت را نیز مبتذل کرده و به دوری جهنمی بدل شده است. قدرتی با مدعاهای معنوی اما عمیقاً تهی از الهیات. بنیادگرایی فصل مشترک تمامیِ این نیروهای بهظاهر رقیب است. نوعی اضطراب پستمدرن که هم میلش را گم کرده و هم بهتبع آن تخیلاتش را و تنها در منطقی هیستریک در حال واکنش به دیگریِ خیالی خود است. منطق قدرت و مقاومت در چنین فضایی تنها و تنها درون نوعی نمادین شدن حاد درمیغلتد، نوعی تقلا برای ایجاد احساس پیروزیها و شکستها که بیشتر نقش نوعی تسکین مخدرگون را دارد تا تغییری واقعی. نوعی تقلای اعتیادگون برای تحملپذیر کردنِ نیستیای که سوژهی مضطرب و پستمدرن در آن گیر افتاده است. نوعی باز کردن فضای لذت برای تحملپذیر کردن جهان تهیشده از شادی. منطق این قدرت و مقاومت نتیجهای جز ظهور بناپارتسیم (پدری نمادین که ترس از مغاک را به ترس از پدرِ زورگو تبدیل کند و با زنده کردن حسی مازوخیستی، قدرتی سادیستی به پیروانش عطا کند) نخواهد داشت.۱۴
اما آیا این ویژگیِ کلیت حیات اجتماعی ایران امروز در مواجهه با اضطراب سیستماتیک است؟ به نظر میرسد لایههای اجتماعی پرسروصداتر ذیل منطق مصرفی سرمایهداری متأخر در حال ذرهذره کردن مبارزات و فروکاست آن به مجموعهای جنبش هویتی، فرقهگرایانه، کمپین و… هستند. این ویژگی محصول ارزشهای طبقهی نوکیس
اضطراب سیستماتیک، مبارزات پستمدرن و ایرانِ معاصر
نویسنده: آرش حیدری
فضای رایج اضطراب را در وجهی روانشناختی مفهومپردازی میکند و راهحلهای مواجهه با آن را نیز در سطحی روانشناختی در نظر میگیرد. این نوع نگاه از دریافت کلیتِ ساختاری بهمثابه فضایی که زندگیِ تکتک ما در درون آن قرار دارد عاجز است و تنها میتواند ذیل فرهنگ خودشیفتگی۱ توهمی از سوژهی خودگردان ایجاد کند و بر اساس این فضای توهمی راهحلهای جادویی به افراد در معرضِ اضطراب سیستماتیک پیشنهاد کند. اضطراب سیستماتیک منشأ ساختاری دارد اما در سطح فردی تجربه میشود. اضطراب سیستماتیک حاصل فشار ساختاری بر جهان روانشناختی است که به قالب تجربهی مداوم ترس، اضطراب، هول، هراس و… خود را بروز میدهد. این وضعیت روانشناختی، زمانی که بهصورت پدیدهای جمعی ظهور و بروز دارد، نباید بهشکلی صرفاً روانشناختی مفهومپردازی شود. اگرچه توصیفات و پدیدارشناسیِ این اضطراب در چارچوبی روانشناختی صورت میگیرد و تنها از همین طریق رؤیتپذیر است، فهم بنیانهای آن و مفهومپردازی علتهای بروز آن نمیتواند مسألهای صرفاً روانشناختی داشته باشد. درست در همین نقطه است که باید نزاعهای پیشافتادهی رشتهای را کنار گذاشت و به نسبت کل-جزء فکر کرد. زمانی که بحثهایی در این سطح را به نزاعهای رشتهای فروبکاهیم و خود را درگیر پاسخهای کلیشهای بکنیم (مانند پاسخهایی کاملاً بیمعنا همچون هم عوامل فردی دخیلند و هم عوامل اجتماعی) نمیتوانیم درکی هستیشناسانه از اضطرابِ سیستماتیک ارائه دهیم که در سطح ساختارها و نظامها تولید و در سطح افراد تجربه و بازتولید میشود. بحران بزرگِ مناقشات رایج در فضای رسانهای درست در همین نقطه است: پاسخهای سرسری، عاطفی یا دفاع صنفی از رشتهای خاص. مناقشات رشتهای را باید کنار گذاشت و به فهم مسأله و پاسخهای عالمانه اندیشید.
در سطحی کلان و به لحاظ تاریخی، مدرنیته یعنی اضطراب؛ معنای این سخن آن نیست که جهان پیشامدرن فاقد اضطراب بوده است، مسأله بر سر شدت و حدت تغییرات و از جا کنده شدنهاست. ازاینرو، ظهور نگاههای جامعهشناختی به نوعی پاسخ به همین تجربهی اضطراب در جوامع صنعتی و ریشههای سیستماتیک آن است. مسألهی مارکس و ایدهی بنیادین او دربارهی مدرنیته که «هرآنچه سخت و استوار است دود میشود و به هوا میرود»۲، باخودبیگانگی، تبدیل کار به کالا و فاصلهگیری نیروی کار از هویت انسانیاش که منتج به احساس پوچی و اضطراب ناشی از نبود کنترل بر زندگی میشود،۳ ایدهی آنومی یا ازهمگسیختگی هنجاری در کار دورکیم که حاصل گذار جوامع از تقسیم کار ساده به شهرنشینی و تقسیم کار پیشرفته است،۴ نگاه زیمل به تضاد درونیِ فرهنگ مدرن و فروریزی و زایش مداوم فرمها در تضاد بیانتهای فرم و محتوای زندگی،۵ همه و همه تصویری از مدرنیته بهمثابه اضطراب ارائه میکنند. تجربهی اضطراب در دنیای مدرن محصول نوعی گم شدن و از دست دادنِ ثبات پیشین است. ولو اینکه این ثبات در واقع وجود نداشته باشد و تنها فانتزی بوده باشد. توصیف مدرن از اضطراب آن است که ذیل ازجاکندگی۶ خوانشپذیر میشود. گویی تجربهی اضطرب در دنیای مدرن حاصل نوعی از دست دادن است و لذا خصلتی سوگوارانه دارد، تجربهی اضطرابیِ مدرن بر محور نوعی حس نوستالژیک نسبت به گذشتههای خوب و اصیل و باثبات میگردد، ازاینرو خصلتی رومانتیک دارد و ظهور رومانتیسیسم را میتوان پاسخی به اضطراب مدرنیته قلمداد کرد. اضطرابِ مدرن نوعی سوگواری است بر چیزی که از دست رفته، لذا دقیقاً به همان معنای اضطراب است، یعنی آشفتگی روانی ناشی از عدم تعادل. این حالت روانی در پی نوعی آرامش و تعادل میگردد، به همین دلیل است که در ساختار نظریههای مدرنِ جامعهشناسی و روانشناسی، نوعی درمانِ محتمل برای این وضعیت وجود دارد، بازیابی تعادل، معنا، اصالت، هارمونی و… . در این فضا چیزی از حالت تعادل خارج شده است و فانتزیِ حالت متعادل همچنان وجود دارد، نوعی فانتزی بازگشت به وضعیتِ هارمونیک (در کارِ مارکس بازیابی کومونی در آینده، در کارِ فروید بازیابیِ امنیت مادرانه، در کارِ دورکیم بازیابیِ کلِ متعادل). در این روایتِ مدرن از اضطراب نوعی الهیات نهفته است؛ نوعی رجعت به وضعیتِ متعادل پیشین در جریان رو به جلو تاریخ. گویی ایدهی جامعهی به جای خدا نشسته و جامعهی متعادل بناست نقش همان بهشتی را بازی کند که روزی در آنجا زیست میکردیم و هبوط (همان باخودبیگانگی) ما را از اصل خویش جدا کرد. سادگیِ جهانِ دارای همبستگیِ مکانیکی، جهان اشتراکیِ کمون و اتصال با تن مادر همچنان فانتزی نوعی رجعت الهیاتی را در جهان مدرن زنده نگه میدارد. جهان مدرن اگرچه سکولار شده، معنا را در جهان میجوید و لذا قصهی الهیاتی رستگاری را در فرمی مدرن بازآفرینی میکند و هنوز به وعدهی رهایی و رستگاری مؤ
@Kajhnegaristan
جنگ اینک در حال تبدیل شدن به امر مطلق است. در مدرنیته، جنگ هرگز ویژگی مطلق و هستیشناختی نداشت. میدانیم که مدرنها جنگ را عنصر اصلی حیات اجتماعی میپنداشتند. وقتی نظریهپردازان نظامی بزرگ مدرن از جنگ صحبت میکردند، آن را عنصر ویرانگر اما تواماً اجتنابناپذیر جامعهی بشری میدانستند. و نباید فراموش کرد که در فلسفه و سیاست مدرن، جنگ اغلب در حکم عنصری مثبت جلوه کرد که هم دال بر عظمت و شکوه بود و هم معطوف به برقراری همبستگی اجتماعی. اما هیچکدام از اینها جنگ را مطلق نمیدانست. جنگ مدرن دیالکتیکی بود؛ به این صورت که هر لحظهی منفی ویرانسازی، ضرورتاً مستلزم لحظهی مثبت برساخت نظم اجتماعی بود.
در واقع، جنگ تنها با رشد تکنولوژیک تسلیحات مطلق شد و به این ترتیب برای نخستینبار ویرانسازی گسترده و حتی جهانی را امکانپذیر کرد. سلاحهای ویرانی جهانی به دیالکتیک مدرن جنگ پایان داد. جنگ همواره موجب نابودی زندگی بوده است، اما در سدهی بیستم این قدرت ویرانگر به محدودههای تولید محض مرگی رسیده که آشوویتس و هیروشیما بهطور نمادین گویای آن هستند. توان نسلکشی و کشتار هستهای مستقیماً خود ساختار زندگی را به خطر میاندازد و آن را به فساد و انحراف میکشد. قدرت حاکمهای که چنین ابزارهای ویرانیای در اختیار دارد، نوعی زیستقدرت در منفیترین و وحشتناکترین معنی آن است؛ این قدرتیست که مستقیماً بر مرگ فرمان میراند؛ نهفقط مرگ فرد یا گروهی خاص، که مرگ خود انسانیت و شاید در واقع تمام هستی. وقتی نسلکشی و سلاحهای هستهای خود زندگی را در کانون تخریب قرار میدهند، جنگ به امری مطلقاً هستیشناختی بدل میشود.
- مایکل هارت و آنتونیو نگری،
انبوه خلق: جنگ و دموکراسی در عصر امپراتوری (۲۰۰۳)
@Kajhnegaristan
مردانه
قانع کردن، تصاحب کردن [ یک نفر] است
بدون آن که لقاحی صورت پذیرد.
والتر بنیامین
کتاب خیابان یک طرفه
@Kajhnegaristan
🔵 کانون جهان ایرانی دانشگاه تهران برگزار میکند:
مسائل فلسفی دانشگاه
به شکل برخط (آنلاین)
سخنران:
دکتر حسین مصباحیان
عضو سابق هیئت علمی گروه فلسفه دانشگاه تهران
دبیر نشست:
آرش باقری
دانشجوی دکتری فلسفه دانشگاه تهران
زمان: روز شنبه ۲۸ تیر ماه ۱۴۰۴ ساعت ۲۰ به وقت تهران
Saturday, 19 July 2025, 12:30 p.m. Toronto time
🔹️ برای ورود به نشست اینجا کلیک کنید.
🆔️@jahaneirani_ut
@Kajhnegaristan
فایلهای صوتی درسگفتارِ
«خوانشی دیگر از شهریار ماکیاولی»
فؤاد حبیبی
تابستان ۱۴۰۰
آکادمی هنر شمسه
جلسهی چهارم و پایانی (4)
@Kajhnegaristan
فایلهای صوتی درسگفتارِ
«خوانشی دیگر از شهریار ماکیاولی»
فؤاد حبیبی
تابستان ۱۴۰۰
آکادمی هنر شمسه
جلسهی دوم (۲)
@Kajhnegaristan
‼️چرا ماکیاولی، چرا باز هم ماکیاولی،
چرا الیالابد ماکیاولی؟⁉️
📒بیآنکه طفره بروم یا خود را به زحمت طرح مقدمات دچار کنم، خیلی ساده و سرراست میپرسم: بهراستی چه نیازی به خواندن متون کلاسیک فلسفی و سیاسی است؟ یا، به تعبیر دیگر، آیا خواندن متونی از سدههای پیشین چیزی بیش از مشغولیتی روشنفکرانه و خاص آکادمیسینها و علاقهمندان حرفهای این حوزههاست؟ یا، بازهم، به عبارت دیگر، آیا متون و اندیشههایی متعلق به دوران، جوامع و زمانههایی گاه بشدت بعید میتواند ما را خطاب قرار دهد و در فهم زمانه و جامعهای بیشک صدچندان پیچیدهتر یاریمان کند؟
گمان میکنم یکی از رسالتهای هر خوانش جدیدی نشان دادن ضرورت، اعتبار، اهمیت، نقش و اثرات ابدی این دست متون در اتصال معاصر است. اما، درواقع، مسئله نه توضیح علل انتخاب یا علاقهای سوبژکتیو از سوی ما، که ترسیم مختصات کشش، نیرو و ظرفیتی است که این دست آثار به صورت ابژکتیو از آن برخوردارند و تو را، خواهناخواه، در میدان مغناطیسی خود گرفتار میکنند. مگر میشود «گفتار در بندگی خودخواسته» دو لا بوئسی را خواند و شگفتزده نشد از لزوم تأمل دائمی نه صرفن به پاسخهای وی، که بیش از آن به پرسشی که وی تا ابد پیشرویمان مطرح میکند؟ مگر میشود «رسالهی سیاسی» اسپینوزا را خواند و از کنار تنش رفعناشدنی بندگی/آزادی در بطن هر فرمی، هر جنبشی و هر کرداری در سطح اجتماع بهراحتی گذشت؟ و مگر میتوان «شهریار» را خواند و در حیرت نشد از دامنهی گستردهی پیچیدگیها و رموز نهتنها سیاست کلان، که ریزترین و پراکندهترین وجوه عاطفی، اخلاقی و اجتماعی سیاست خرد؟
بدینسان، نهتنها خوانش کلاسیکهای عصر مدرن ضروری مینماید، نهتنها این کار را نمیتوان به نوعی دغدغهی آکادمیک و روشنفکرانه فروکاست، بلکه این دست آثار را هرگز نمیتوان کلاسیک، قدیمی و بعید خواند. چراکه موتوری ابدی در دل چنین آثاری در کار است که مدام آنها را پیش میراند و هر گاه که میخواهیم به فراسویشان برویم، درمییابیم که چند گامی از ما پیشی گرفتهاند. این همان نیروی مرموز و سحرآمیزی است که لویی آلتوسر در اشاره به آثار ماکیاولی از آن سخن میگفت، نوعی آشنایی غریب، بدنی از اندیشههای اسرارآمیز، پرکشش، تسخیرکننده، نافذ، حیرتانگیز و، سرانجام، برآشوبنده. پس، در نهایت، نهتنها خبری از رفع پیچیدگیها و سرگشتگیها نیست، که قرار است با سهولت و بداهت وداع کنیم. تازه شاید در این صورت بتوان امید بست که خوانندگان خوب چنین آثاری میتوان شد.
و، بیش و پیش از همه، چنین مدعایی در خصوص ماکیاولی صدق میکند، که همهچیز به او برمیگردد، که لحظهی ابدی تأسیس هر فهمی از قدرت در مقام نسبتی است که از پایین هستی را تقویم میکند، که نقطه چرخشی ابدی در گشودن باب تفکر - عملی است که بر ایجابیت هستی پیوسته مهر تأیید میزند، که غایت درونماندگار و ابدی هر جنبشی است که حتی در تاریکترین اعصار به رهایی از بربریت و برآمدن شهریار نو فراخوان میدهد، که موضعی ابدی است که «بر بارقهی امید میدمد» زیرا ریشهها را دریافته است و از همینرو او را نمیتوان خواند جز با رجعت به ریشهها: مخاطب - شدن، خوانندهی خوب - شدن، ماکیاولین - شدن.
از همینرو بود که لویی آلتوسر در خطابهی «تنهایی ماکیاولی» بهزیبایی گفت: «نه تنها شارحان، بل خوانندگان معمولی نیز، میتوانند بر این امر شهادت بدهند. حتا امروز، هر کسی که لای صفحات شهریار یا گفتارها را باز کند، متونی که حال 450 سال از عمرشان سپری شده است، به عبارتی، گرفتار آن چیزی میشود که فروید نوعی آشنایی غریب، بعدی اسرارآمیز (Unheimlichkeit)، میخواند. بیآنکه بدانیم چرا، خود را مخاطب این متون قدیمی مییابیم، تو گویی متونی از روزگار خودمان باشند، گرفتارمان میسازند انگار، به معنایی، برای ما نوشته شدهاند، و به ما چیزی را میگویند که مستقیماً به ما مربوط میشود، بیآنکه دقیقاً بدانیم چرا. دی سانتیس در سدهی نوزدهم به این احساس غریب اشاره داشت، وقتی دربارهی ماکیاولی گفت که "او ما را در شگفتی فرو میبرد، و اندیشناک رهایمان میسازد". چرا چنین تسخیرشدنی؟ چرا چنین در شگفتشدنی؟ چرا چنین اندیشناک؟ زیرا تفکر وی، بهرغم خواست ما، به درونمان نفوذ میکند. چرا چنین اندیشناک؟ زیرا این تفکر تنها به شرطی میتواند به درونمان نفوذ یابد که آنچه را بدان فکر میکنیم مشوش سازد و ما را در شگفتی فرو ببرد. در مقام تفکری که قرابتی بینهایت با ما دارد، و با این حال هرگز با آن برخورد نداشتهایم، تفکری که واجد چنان قدرت شگفتی بر ماست که غرق در حیرتمان میسازد.» 📒
@Kajhnegaristan
فلسفه رواقی
نوشته: ژان برن
ترجمه: دکتر سید ابوالقاسم پورحسینی
@Kajhnegaristan
هیچکس به اندازهی خودش برای خود غریبه نیست.
حکمت شادان- قطعه ۳۳۵
#فردریش_نیچه
@Kajhnegaristan
📒ای تنها، تو به راهی به سوی خویشتن خویش رهسپار ای و راه ات از خویشتن و هفت اهریمن ات میگذرد؛ تو خود خویشتن را بدعت گذاری خواهی بود و ساحری و پيشگويی و ديوانه ای و شكاكی و نامقدسی و ناكسی. سوختن در آتشِ خویشتن را خواهان باش بی خاکستر شدن کی نو توانی شد؟📒
📕چنین گفت زرتشت | نیچه ص۷۷
@Kajhnegaristan