39890
🌎جامعه شناسى مطالعه علمى زندگى بشر است. 💢 جستارهایی در: - جامعه شناسی - روانشناسی - اقتصاد - فلسفه - ادبیات - سینما 📞 تماس و تبلیغ: @irsociology بزرگترین مرجع علومانسانی کشور
حس ميكردم كه اين دنيا براى من نبود!
براى يک دسته آدمهاى بى حيا، پررو،
گدامنش، نامرد و چشم و دل گرسنه بود...
صادق هدایت
بوف کور
💬جامعهشناسی👇
@IranSociology
عشق به وطن شهوتی خودخواهانه نیست؛ احساسی والا است که، همچون هر شور بزرگی، میتواند مورد سوءاستفاده قرار گیرد.
آلکسی دو تکویل
از کتاب دموکراسی در آمریکا، جلد اول.
💬جامعهشناسی👇
@IranSociology
⭕️دموکراسی علیه آزادی
✍🏻فرید زکریا
تصور کنید انتخاباتی داریم که آزاد و منصفانه است. حالا چه می شود اگر منتخبان این انتخابات افرادی نژادپرست، فاشیست، جدایی طلب، و مخالف صلح و اتحاد باشند؟! این مساله غامض محدود به کشورهای تازه آزاد شده از چنگ دیکتاتوری نیست، بلکه روندی رو به گسترش در سراسر جهان است. رژیم های سیاسی منتخب دموکراسی ها عموما اقدام به زیرپاگذاشتن حدود های قانونی خود کرده و آزادی های شهروندان شان را محدود می کنند: پرو، فلسطین، سیرالئون، پاکستان، اسلواکی، فیلیپین …
▪️اما تشخیص این مساله ازین جهت مشکل بوده که در یک قرن اخیر در غرب کلمه دموکراسی در واقع برای اشاره به لیبرال دموکراسی به کار رفته است، سیستمی نه تنها مبتنی بر انتخابات آزاد، بلکه همچنین حاکمیت قانون، جدایی ارکان قدرت، و دفاع از آزادی بیان، تجمع، مذهب، و مالکیت. اما در حقیقت اینها از نظر تاریخی مجزا از یکدیگرند. وضعیت مورد اشاره ما در واقع لیبرالیسم مشروط مبتنی بر قانون اساسی بوده است.
▪️امروزه بیش از نیمی از مردم جهان در دموکراسی ها زندگی میکنند اما میبینیم که احساس نگرانی در مورد نتایج انتخابات ها در جنوب و مرکز اروپا، آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی رو به افزایش است زیرا گاهی آنچه پس از انتخابات می آید منتخبانی هستند که از قدرت خود برای دور زدن پارلمان استفاده کرده، با دستورات خود عملا آزادی های شهروندان شان را محدود تر می کنند.
▪️نظرسنجی در سال های ۱۹۹۶-۱۹۹۷ نشان داد نیمی از کشورهای دموکراتیک جهان در عمل غیرلیبرال هستند. تعداد دموکراسی های غیر لیبرال رو به افزایش است و تعداد بسیاری کمی از آنها بسمت لیبرالیسم حرکت می کنند. بطور طبیعی طیفی از دموکراسی ها وجود دارند، از مواردی چون آرژانتین(قبل از خاویر میلی) که تا حدودی ناقض حقوق شهروندان شان هستند، تا کشورهای تقریبا دیکتاتوری مانند قزاقستان و بلاروس، و همینطور رومانی و بنگلادش در میانه طیف. انتخابات در بسیاری از این کشورها آزاد نیست اما تا حدودی زیادی نمایانگر مشارکت و نظر عمومی در عرصه سیاست است.
▪️دموکراسی بصورت حکومت مردم تعریف شده است، یعنی فرایند انتخاب دولت در انتخاباتی آزاد، عادلانه و باز اساس دموکراسی است، هرچند دولتی که از درون آن درمی آید ممکن است ناکارا، فاسد، کوته بین، بی مسئولیت، و ناتوان در اجرای خواسته های رای دهندگان باشد. هرچند این ها نامطلوب هستند اما غیردموکراتیک نیستند زیرا دموکراسی تنها یکی از ویژگی های سیستم سیاسی مطلوب است. افزایش حضور سایر گروه ها مانند زنان در انتخابات باعث دموکراتیک تر شدن آن می شود اما تضمین آزادی های سیاسی و مذهبی و اقتصادی چیزی فراتر از خود دموکراسی است.
▪️از طرف دیگر دموکراسی مشروطه (دموکراسی مبتنی بر قانون اساسی) در مورد روش انتخاب دولت نیست بلکه درباره هدفِ آن است، سنتی در فلسفه غرب که بدنبال دفاع از استقلال و شرافت فرد در مقابل زور است، چه از سمت دولت، کلیسا، یا جامعه. این ایده بر مبنای آزادی فردی و حاکمیت قانون در اروپای غربی و آمریکا توسعه یافت و برای تضمین این حقوق بر محدودیت قدرت شاخه های مختلف دولت، برابری در پیشگاه قانون، دادگاه های بی طرف، و جدایی کلیسا از دولت تمرکز داشت.
▪️بعنوان مثال در ۱۸۳۰ بریتانیا بعنوان دموکراتیک ترین کشور اروپایی تنها به ۲ درصد جمعیت خود اجازه رای دادن برای پارلمان را میداد. تنها در اواخر دهه ۱۹۴۰ بود که بیشتر کشورهای غربی تبدیل به دموکراسی های کامل با حق رای به تمام اعضای خود شدند. اما یکصد سال پیش از آن بیشتر همین کشورها اصول مهم لیبرالیسم مشروطه یعنی حاکمیت قانون، مالکیت خصوصی، جدایی مراکز قدرت، و آزادی بیان و تجمع را پذیرفته بودند. در واقع آنچه دولت های اروپایی و آمریکای شمالی را از بقیه جهان متمایز میکرد دموکراسی نبوده بلکه لیبرالیسم مشروطه بود. سمبل مدل غربی همه پرسی نیست بلکه قضات بیطرف است. تنش بین دموکراسی و لیبرالیسم مشروطه بر سر قدرت دولت است. لیبرالیسم مشروطه یعنی محدودیت قدرت، و دموکراسی یعنی تجمیع و استفاده از قدرت.
▪️لیبرالیسم مشروطه منجر به دموکراسی شده است ولی عکس آن صحیح بنظر نمیرسد. برخلاف اروپا و آسیای شرقی، در دو دهه آخر قرن بیستم، آمریکای لاتین، آفریقا و بخش هایی از آسیا، یعنی عموما دیکتاتوری هایی بدون سابقه لیبرالیسم مشروطه، بسمت دموکراسی گرایش نشان دادند، اما نتایج بهیچوجه امیدبخش نیستند: میزان بالای نقض حقوق بشر در آمریکای لاتین، عدم بهبود آزادی در کشورهای آفریقایی، و دولت های قوی و مجلس و دادگستری ضعیف در کشورهای آسیایی. در جهان اسلام، دموکراتیک سازی به افزایش نقش مذهب در سیاست و تضعیف سنت سکولاریسم و رواداری انجامیده است...
🔻ادامه مطلب🔻
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
📃 روزگاری اینچنین هایل
✍️ #مسعود_نیلی
متن زیر در رابطه با وقایع اخیر و علتیابی وقوع آن تدوین شده است. این متن در روزنامۀ دنیای اقتصاد نیز منتشر شده است.
هرچند در این نوشته تنها بر ابعاد اقتصادی نارضایتیهای نهفته در متن جامعه پرداخته میشود، اما انباشت این حجم از مشکلات و تبدیل شدن آن از نسوج نرم به جِرمهای سخت و ضخیم، نشان از نارساییهایی عمیقتر دارد. برخی حقایق آماری که در ادامه ارائه میشود، نشان میدهد که اتفاقات رخداده کاملاً قابل پیشبینی بوده و میتوانست رخ ندهد.
۱) در کشور ما حدود ۱۲ میلیون جوان زندگی میکنند که نه در حال تحصیلند و نه شاغلند. معنی این عدد آن است که تقریبا ۱۴ درصد از جمعیت کشور، دقیقاً در تمام ۲۴ ساعت، فعالیتی را در دست انجام ندارد. این عدد، بهطور کاملاً هشداردهندهای در مقایسه با سایر کشورها بالاست. از این نظر، جامعۀ ایران، یک انبار باروت است که هر لحظه امکان انفجار دارد.
۲) از نظر اشتغال، از سال ۱۳۹۸ تاکنون، تقریباً، روند افزایش تعداد شاغلین، متوقف شده است. تعداد شاغلین کشور در تابستان سال ۱۳۹۸، معادلِ ۲۴/۷۵ میلیون نفر بوده که در سال ۱۴۰۴ یعنی پس از ۶ سال، فقط با ۲۰۰ هزار نفر افزایش (عدد ناچیز ۳۳۰۰۰ نفر در سال)، به ۲۴/۹۵ میلیون نفر رسیده است. ...
متن کامل را در لینک زیر بخوانید...
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
📃"استیصال جمعی"؛ چرا جامعه ایران به حمله آمریکا دل بسته است؟ [بخش دوم]
بخش اول را اینجا بخوانید.
آلاله تمایل به منجی را با مفهوم "درماندگی آموختهشده" توضیح میدهد: «تمایل بخشی از جامعه به جستوجوی ناجی یا تکیه بر یک فرد یا قدرت متمرکز، بیش از آنکه ناشی از سادهانگاری، هیجانزدگی یا فقدان آگاهی سیاسی باشد، باز هم ریشه در ترومای جمعی مزمن، فرسایش روانی طولانیمدت دارد.»
سایه استیصال بر فرهنگ مذهبی ملی در طول تاریخ
بنا به تاکید پژوهشگر جامعهشناسی دانشگاه تهران، این وضعیت فقط به سیاست محدود نمیشود و در لایههای عمیقتری از فرهنگ و تاریخ نیز قابل ردیابی است: «در مورد مسئله دین هم همین بوده است به این معنی که هم از بُعد دینی هم از بُعد ملی زمانی اسطورهها خلق میشوند که اشخاص خود را از حل مسئله عاجز میبینند و این عدم توانمندی به معنای گشتن به دنبال منجی چه به شکل رهبری سیاسی جدید و یا به شکل حمله نظامی از سوی یک کشور خارجی است.»
به گفته این پژوهشگر جامعهشناسی "فرهنگ مذهبی و دینی ما در حدود هزار و چهارصد سال قدمت دارد و فرهنگ ملی نیز دو هزار و پانصد سال است که پشتوانه قدمت ماست و توضیح میدهد که چگونه اسطورهها، با وجود تغییر شکل، در حافظه تاریخی جامعه باقی ماندهاند". او در ادامه میگوید: «فرهنگ مذهبی و دینی از دوره صفویه پررنگتر شد ولی اسطورههای ملی ثابت ماندند و فقط شکلشان عوض شد. این اسطورهها نسل به نسل انتقال یافتند و کاملاً در حافظه تاریخی ما ماندند.»
در مقابل، این پژوهشگر دموکراسیخواهی را "پدیدهای بسیار جوان" در تاریخ ایران میداند: «دموکراسیخواهی در ایران یک نهال صد و پنجاه ساله است که دوران مشروطه آغازش بوده؛ آنهم با این شعار که سرنوشت ما دست هیچ شخص خاصی نیست و خودمان میخواهیم برای سرنوشتمان تعیین تکلیف کنیم.»
او اضافه میکند: «این نهال صد و پنجاه ساله در برابر استبداد ملی–مذهبی چند هزار ساله واقعاً خیلی نازک است و در حال آزمون و خطاست. انقلاب سال ۵۷ نیز یکی از همان آزمون و خطاهای دموکراسیخواهی در ایران بود. این نهال بسیار جوان هنوز نتوانسته در برابر درخت بلند استبداد قد علم کند و استیصال نتیجه همین وضعیت است.»
فرسودگی روانی؛ چهره درونی همان بنبست اجتماعی
صبا آلاله، روانتحلیگر سیاسی اجتماعی میگوید که استقبال بخشی از جامعه ایران از حمله نظامی آمریکا تحلیلی برای فهم ریشههای روانی و اجتماعی واکنشهاست، نه در مقام تأیید یا رد جنگ، و نه داوری دربارهدرستی یا نادرستی این مواضع.
او همراهی بخشی از جامعه با سناریوی جنگ را بازتاب یک فرسودگی عمیق روانی میداند: «همراهی یا موافقت بخشی از جامعه با جنگ، چه در داخل کشور و چه در میان برخی از مهاجرانی که حتی در کشورهای دموکراتیک زندگی میکنند، بیش از آنکه نشانهبیاعتنایی به جان انسانها باشد، بازتاب فرسودگی عمیق روانی است که طی سالها انباشته شده است.»
از منظر روانشناختی، او میگوید جنگ در ناخودآگاه برخی افراد معنای خاصی پیدا میکند: «در چنین شرایطی جنگ، که در وضعیت عادی باید ترسناکترین سناریو تلقی شود، در ناخودآگاه برخی افراد بهعنوان پایاندهنده معنا میشود: پایانی برای رنجی بیانتها، خشم فروخورده و روانی که سالها فرصت پردازش، سوگواری و ترمیم نداشته است.»
او ادامه میدهد: «از منظر روانشناختی، برای ذهنی خسته و در حالت تعلیق، داشتن یک پایان، حتی اگر ویرانگر باشد، گاهی قابلتحملتر از ادامه یک وضعیت مبهم است.»
و در این چارچوب: «جنگ میتواند بهطور نمادین بهعنوان فروپاشی ساختار سرکوبگر تلقی شود و نوعی امید به تولد دوباره شکل بگیرد؛ امیدی که نه لزوماً مبتنی بر واقعیت سیاسی، بلکه بر نیاز روانی به خروج از بنبست است.»
در پایان، او هشدار میدهد که "سرزنش این میل، بهجای ترمیم، شکافهای درون جامعه را عمیقتر میکند و با تبدیل تجربههای متنوعِ رنج و ناامیدی به داوریهای اخلاقی، همان مسیر حذف و طرد را بازتولید میکند".
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
⭕️شباهت چپها به جمهوری دموکراتیک خلق کره
🔴هم «جمهوری»، هم «دموکراتیک»، هم «مردمی».
اسمها قشنگاند، واقعیت اما فاجعه است.
🔴اگر قرار بود دموکراسی با برچسب و شعار بیاید، کرهٔ شمالی باید آزادترین کشور دنیا میبود و ونزوئلا وضعیتش چنین نمیبود که هست.
🔴پس لطفاً اگر هنوز قرار است از «دموکراسی» بگوییم، اول فرق اسم و محتوا را یادآوری کنیم.
🔴تلاشی که چپها برای تخریب اتحاد فعلی مردم میکنند با این ادعا که «ما دموکراسی را برای مردم میآوریم» یک دروغ آشناست.
🔴اینها در عمل فاندبگیرِ جمهوری اسلامیاند تا آلترناتیو واقعی را کمرنگ کنند، مردم را دوباره معطل نسخههای وارداتی و قیممآبانه کنند و اتحاد را بشکنند.
🔎دموکراسی محصول اراده و اتحاد مردم است همین مردمی که امروز متحد شدهاند و یک چیز را صدا میزنند.
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
آخرین سنگر چپ پستمدرن نهیلیست را چگونه باید ترکانید؟
✍ #علینجات_غلامی
«من میگویم این هیولاست ولی نباید از ترس این هیولاً به آغوش هیولای دیگری پناه برد». این گزاره خلاصهی آخرین حربهی چپ برای حفظ موجودیت فرمایشیاش است. شجاعانه باید گفت آن هیولای دیگر اصلاً وجود ندارد. فقط یک هیولا وجود دارد آنهم "بنیادگرایی دینی" است. سرمایهداری بدی واقعی دارد اما «بحران» است نه «هیولا».
بحران یعنی:
• مشکلی که قابل مدیریت، اصلاح و حل است
• در چارچوب خودش امکان نقد و دگرگونی دارد
• میتوان با آن مذاکره کرد (قوانین کار، مالیات، رفاه)
• تاریخ نشان داده قابل رامسازی است (دولت رفاه، حقوق کارگری)
هیولا یعنی:
• چیزی که اساساً با منطق و نقد سازگار نیست
• امکان اصلاح درونی ندارد چون خود را مطلق و مقدس میداند
• نمیتوان با آن مذاکره کرد - فقط تسلیم یا نابودی
• هدفش بستن افق تاریخ است نه حل مشکلی خاص
چپ همیشه آدرس غلط میدهد انرژیها را صرف مبارزه با چیزی موهوم میکند. هیولای سرمایهداری، بورژوازی، غرب، امپریالیسم همهی اینها افسانه است؛ مفاهیمی است اسطورهای که هیچ فرقی ماهواً با مفهوم برساختهی "استکبار" ندارد که برساخت یک وهم پیشامدرن است.
اینجا باید متوجه «اسطورهسازی از امر بد» بود. مشخص است که دنیای غرب هم اشکالاتی جدی دارد اما «هیولا» نیست، زیرا نقدپذیرند، تاریخمندند، متکثرند و از درون، امکانِ دگرگونی دارند. اما هیولا برعکس این است که نقد را ناممکن میکند، تاریخ را میبندد، معنا را قدسی میکند، و خشونت را فضیلت میسازد.
ذهن چپی با برساخت یک هیولای مجازی، ترساش از مواجهه با هیولای واقعی را فرافکنی کرده است، میگوید «هر نقدی اول باید آماجش دنیای غرب سرمایهداری باشد»j بدین ترتیب او ناخواسته همدست هیولا میشود با فرافکنی نقد به چیزی دیگر و برساختی از امر هیولاییتر. شجاعانه میگویم نه! من با سرمایهداری مشکلی ندارم! تهاش میخواهند بیست الی پنجاه درصد ارزش افزودهی کارم را بکشند بالا! خب نوش جانشان با آن مابقی اموراتم میگذرد و بعداً با انتقاداتی و کنشهایی در فضای "آزاد" سعی میکنم از حلقومشان بکشم بیرون. این چیز بدی است ولی هیولایی نیست که صددرصد زندگی مادی و معناییام را از حیث فردی و جمعی مانند بنیادگرایی دینی تخریب کند.
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
🎬 هومن سیدی هوشمندانه از دیالوگهای این روزهای ایرانیان با یکدیگر میگوید.
#دیالوگ سال در سریال #وحشی
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
💢ایران در وضعیت انسداد
📌فرسایش سیاست و دایرهی تنگ انتخاب (بخش دوم)
بخش اول را اینجا بخوانید
✍️#مسعودـآذرفام
در نتیجه در چنین بستری انتظار استقرار فوری یک دموکراسی سالم و تثبیت شده بیشتر نوعی آرزواندیشی است. افق معقولتر، نه تحقق نظم ایدئال، بلکه بازگشت به حداقلی از «زیستپذیری» است. کاهش نااطمینانی وجودی، بازیابی کرامت اجتماعی، امکان تنفس اقتصادی، عادیسازی رابطه با جهان، و شکلگیری درجهای از گردش قدرت که سیاست را از منطق مرگ و بقا خارج کند. این افق حداقلی، نه عقبنشینی از دموکراسی، بلکه پذیرش محدودیتهای تاریخی و جغرافیایی به مثابهی شرط امکان هرگونه مسیر پایدارتر در آینده است.
طبیعی است که اگر گسست، (به ویژه با نقشآفرینی عامل خارجی) رخ دهد خود این عامل نه قصد حکومت کردن خواهد داشت و نه امکانش را، بلکه نهایتاً میتواند تعادل موجود را برهم بزند، بیآنکه بتواند یا بخواهد نظم جایگزین را اداره کند. در چنین لحظهای مسئلهی مبرم و بلافصل نه «چه کسی فروپاشی را رقم زد» بلکه «چه کسی یا چه چیزی جای خالی حاکمیت را پر میکند» خواهد بود. اینجاست که فقدان نهادهای پایدار و سازوکارهای جا افتادهی نمایندگی، خود را به شدت نشان میدهد. در غیاب حزب، اتحادیه، یا ساختارهای تصمیمگیری جمعی، (گذار حتی در افقی حداقلی) ناگزیر از طریق افراد و چهرهها قابل تصور است.
برجسته شدن چهرهها در خلا نهادی به سرعت نزاعهای هویتی دیرپا را به سطح میآورد؛ نزاعهایی که ریشهی آنها بیش از آنکه در مسائل فوری حکمرانی و زیستپذیری باشد، در حافظههای تاریخی تجربههای زیسته و ترسهای انباشته شده نهفته است. در این میان، شکاف «جمهوری خواهی - پادشاهی خواهی» بهطور خاص فعال میشود، زیرا هر یک حامل مجموعهای از معانی نمادین فراتر از محتوای نهادی خود است. برای بخشی از جامعه، پادشاهی نه یک نظام حقوقی مشخص، بلکه یادآور نظم، ثبات و «دوران عادی بودن کشور است»؛ و برای بخشی دیگر، جمهوریت نه صرفاً شكل حكومت، بلکه تضمین نمادین نفی اقتدار موروثی و بازگشت حق حاکمیت به مردم است. مسئله در اینجا درستی یا نادرستی این تلقیها نیست، بلکه نابهنگامیِ فعال شدن آنهاست. افزون بر این، فرض پنهانی که در پس این نزاع وجود دارد، اینکه جامعه میتواند در لحظهی گذار، آزادانه و آگاهانه «نهاد مطلوب» خود را انتخاب کند، خود فرضی غیر تاریخی است.
نهادهای سیاسی نه حاصل ارادهی عمومی، بلکه برآیند توازن نیروها در چارچوب محدودیتهای تاریخی، اقتصادی، جغرافیایی منطقهای و حتی تنوعهای قومی و اجتماعیاند. در چنین بستری، کاملاً ممکن است نظمی با نام «جمهوری» شکل بگیرد که واجد عناصر اقتدارگرایانه باشد، یا ساختاری غیر جمهوری پدید آید که برخی سازوکارهای محدودکنندهی قدرت را در خود جای دهد. اینها انتخابهای اخلاقی سادهسازی شده نیستند بلکه نتایج ناگزیر تلاقی نیروها در شرایطیاند که امکانهای واقعی از پیش محدود شدهاند. از این منظر، اصرار بر حل و فصل زودهنگام نزاع جمهوریت و پادشاهی، نه تنها کمکی به فهم آینده نمیکند، بلکه افق حداقلی زیستپذیری را که خود گذار به آن نیازمند است، در معرض فرسایش و دو قطبیسازی زودرس قرار میدهد.
در مجموع، آنچه صورتبندی حاضر کوشید پرتوی بر آن بیفکند، نه مسیر روشن آینده، بلکه تنگ شدن فزایندهی میدان انتخابهاست. انسداد ساختاری، فعال شدن منطق گسست، بیرونی شدن افق تغییر، فروکاستن انتظارات به حداقل زیست پذیری، برجسته شدن چهرهها در خلأ نهادی، و سرانجام احیای زودرس نزاعهای هویتی، همگی حلقههای یک زنجیرهاند که یکدیگر را بازتولید میکنند. تاریخ نه با تصمیمهای ایدئال پیش خواهد رفت و نه با طرحهای از پیش نوشته شده، بلکه از دل تلاقی بحرانها، محدودیتها و کنشهای ناگزیر شکل خواهد گرفت. از همینرو، این کوته نوشته آگاهانه از هرگونه پیشبینی و تجویز پرهیز میکند: نه از سر بیتعهدی، بلکه به این دلیل که لحظهی تاریخی پیش رو بیش از آنکه پذیرای «بایدها» باشد، نیازمند فهم این واقعیت است که چرا گزینهها چنین محدود، پرریسک و ناهموار شدهاند.
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
خشم و خشونت رهبران انقلابی پس از رسیدن به قدرت در حق عوامل رژیم سابق همیشه هولانگیز بوده است
لنین رهبر انقلاب روسیه اندکی پس از محکم کردن پایههای انقلاب بلشویکیاش دستور زیر را خطاب به کارگزارانش در شهر کوچک پنزا صادر کرد:
"رفقا، شورش علیه انقلاب باید بیرحمانه سرکوب شود.
باید چنان عمل کنید که سرمشقی برای دیگران شود.
یک: به دار بکشید و اطمینان حاصل کنید که مراسم اعدام در برابر چشمان همه مردم اجرا شود. نه کمتر از صد زمیندار، ثروتمند و زالو صفت معروف را به دار بکشید. دو: اسامی معدومین را منتشر کنید. سه: همه غلاتشان را مصادره کنید.... این اعدام ها را طوری اجرا کنید که مردم تا صدها کیلومتر دورتر بتوانند بیایند و تماشا کنند، بلرزند و فریاد بزنند "این ملاکان زالوصفت را خفه کنید....آن ها را خفه کنید تا بمیرند" رفقا، لطفا تعدادی آدمهای بهراستی سرسخت برای اجرای احکام اعدام پیدا کنید. ارادتمند شما، لنین.»...
این خشونتهای بی توجیه رهبران انقلابی همیشه مرا به یاد این جمله درخشان آلکساندر سولژنیتسین میاندازد: «تصور و نیروی روحی قاتلین در آثار شکسپیر حداکثر فقط به چند جسد بسنده میکرد زیرا آنها #ایدئولوژی نداشتند.»
✍️روانشاد بیژن اشتری / مترجم و نویسنده
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
📃 آنکه میزید، میجنگد
✍️ #محمد_مختارپور
پس از حمام خونی که به راه افتاد، برخی تصور میکنند که اگر امروز زندهاند باید شرمسار باشند. این یک سوتفاهم دربارهی فهم ماهیت وضعیت کنونی است. زمانی که یک ساختار مرگآفرین ارادهای مرگبار برای تباهی یک ملت یا سرزمین و دیگر جوامع بینالملل دارد، دفاع از زندگی و پاسداری از حیات به خودی خود شکلی از مقاومت است. آن جان بر کفهایی که به خیابان آمدند و تیر خوردند، امروز برای ما این پیام را دارند که زندگان ادامه دهند. زندگی را ادامه دهید، پاسداری از حق حیات و احقاق حقوق این زندگی را در هر سطحی که میتوانید ادامه دهید. مبارزه برای زندگی و دفاع از کرامت انسانی و یک زندگی آبرومندانه را ادامه دهید. در برابر این فاجعه بیتفاوت نباشید. نیاز نیست حتماً به خیابان برویم. مهمترین اصل و رکن اساسی این تداوم، بیتفاوت نبودن در برابر این وضعیت است. آنکه بیتفاوت است باید شرمسار باشد. آنکه در تشخیص آنچه رخ داده است ذرهای تردید به دل دارد و شاید حتی فعالانه در پی نادیده گرفتن فاجعه است باید شرمسار باشد.
تمامی ایرانیان امروز فارغ از گرایشهای سیاسی و تکثر علایق و سلایق برای یک چیز میجنگند و آن همان حق حیات و زندگی آبرومندانهای است که از آنها سلب شده است. پس امروز باید از این زندگی پاسداری کرد. امروز باید دربارهی آنچه گذشت با یکدیگر گفتگو کرد. امروز شرمساری و ننگ آور لحظهایست که سعی کنیم فراموش کنیم یا با واقعیت مواجه نشویم. امروز ننگآور وجدان آسوده و بیتفاوتی است که در برابر خونهای ریخته شده سخنی به زبان نمیآورد. امروز هرگونه کوشش برای فراموشی و نادیده گرفتن و روبرو نشدن با واقعیتهای تلخ و مهیبی که بر ما گذشته ننگ بزرگیست که باید به یکدیگر یادآور شویم. این جنگ جنگ برای زندگی است، این ترس که گاهی ما را به سکوت و سرکوب خود و سرکوب انعکاس صداهای محذوف شده سوق میدهد، همان ترس از زندگی است. امروز زندگی کردن و زنده بودن شهامت میخواهد. امروز کسی زنده است که صدای مردگان و باشد، که انعکاس جنایتی که در خیابانها گذشت به هر طریقی باشد. آنکه میزید، میجنگد.
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
📌املت نیم میلیون شد!
با رسیدن قیمت یک شانه تخممرغ به ۴۲۰ هزار تومان و ظهور املتهای نیم میلیون تومانی در منوی رستورانها، سادهترین غذای سفره ایرانیان هم به کالایی لوکس تبدیل شده است.
بررسیهای میدانی سرانه از منوی رستورانهای سطح شهر اعداد عجیبی را نشان میدهد:
املت ویژه دونفره: ترکیبی از تخممرغ، سوسیس، قارچ و مخلفات، حالا برچسب قیمت ۵۰۵ هزار تومانی دارد. بله، درست خواندید؛ بیش از نیم میلیون تومان برای یک وعده املت!
املت تکنفره: حتی اگر بخواهید تنها غذا بخورید، یک «املت قارچ و سوسیس تکنفره» با نان سنگک، حدود ۴۰۰ هزار تومان برایتان آب میخورد.
املت سنتی: حتی سادهترین گزینه منو، یعنی املت گوجهفرنگی معمولی دونفره هم به ۳۸۰ هزار تومان رسیده است.
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
📃 ریشههای بیگانگی و بیزاری از پهلویها
این عناد و دشمنی برخی با شاهزاده رضا پهلوی و اساساً خاندان پهلوی نه از سر عقل و منطق و انصاف است، نه از علاقهی به دموکراسی و آزادی و توسعهطلبی و عشق به مدرنیته و جامعهی مرفه و مدرن. دقیقاً برعکس. این کینهورزی حاصل همان گریز از مسئولیت مدنی و اساساً مدنیت و میل به مدرن شدن فرد و جامعهای دارد که در آن زندگی میکند. این نفرت و کینهورزی با پهلوی صرفاً نوعی بیانصافی و نمکنشناسی فردی و بیمعرفتی و بیدرکی افراد نسبت به کسانی که به ایران خدمت کردند نیست، بلکه محصول شکلی از سلطهی ایدئولوژیک و علاقهی به جمود و کرختی و ترس از مواجهه و رویارویی با مدرنیته است. پهلویها به عنوان بزرگترین کار گزار مدرنیسم در ایران، بهعنوان نماد و عاملیت مدرنیزاسیون جامعهی سنتی و مذهبی ایران که ریشه در اعصار تاریخ دارد، مورد نفرت بخش بزرگی از جامعه، حتی در بین طرفداران خود بود: بنگرید به باستانگرایان و ایرانگرایان افراطی که علاقهی چندانی به آن طرحهای توسعه و تکثر فکری و فرهنگی جامعه نداشتند و مایل بودند (و همچنان هستند) ایران به دلیل تاریخ چند هزارسالهاش باید یک مسیر کاملاً متفاوت از آنچه تمام جهان رفته است برود. گویی ایران یک تافته جدابافته از تمامی فرهنگها و تاریخها و ملتهاست و انسان ایرانی در نظم کیهانی، گونهای دیگر از انسان است. همین نگاه در بین طرفداران نظام پادشاهی باعث بیاعتباری و آسیب به خدماتی شده است که پهلویها به کشور کردهاند.
اما در بین مخالفان علنی یا همان قماش پنجاهوهفتیها، چنانکه اساساً ایدئولوژیهای چپ مانند کمونیسم و مارکسیسم و اسلامگرایی توجیه میکنند، پهلویها حتی اگر بیش از آنچه به ایران خدمت کردند خدمت میکردند، باز هم مورد نفرت و انزجار قرار میگرفتند، چه بسا هرچه تلاش برای مدرنیزاسیون ایران بیشتر میشد، این حجم خشم و نفرت و انزجار بیشتر. به همان دلیل که پیشتر طرح شد: زیرا آنها کارگزار مدرن کردن ایران و توسعهی اقتصادی و ایجاد رفاه بودند و بخش کثیری از جامعه اساساً با مدرنیته و جامعهی مدرن و توسعه اقتصادی مشکل داشت. چراکه تغییر هزینههای روانی بسیاری دارد و امری هراسانگیز است.
اما امروز پس از گذشت نیم قرن از آن دوران و تجربهی ویرانگرترین دوران تاریخ ایران از تمامی جنبهها، برای ما روشن شده است که به ما، به نسلهای بعد از انقلاب ۵۷، حتی به کسانی که در آن سال سنوسالی نداشتند دروغ گفتند. محمدرضا پهلوی و پدرش نه خائن به کشور بودند و نه وابستهی بیگانگان. آنها خدمتهای بزرگی به این مملکت کردند. ایران هنوز زیرساختهایش را مدیون پهلویهاست. همین امروز تشریف ببرید چابهار و از نزدیک ملاحظه کنید که آن فرودگاه و آن جاده و بندر همگی بازماندهی همان دوران پهلویست. بروید و پای صحبتهای صیادان و مردم بومی بنشینید.
بهرغم تمام کاستیها و انحرافها، کشور در مسیر رشد و توسعه بود و همه به خودشان و به ما دروغ گفتند. و این دروغها را بیش از همه، روشنفکران در اشکال مختلف و با عبارات محترمانه و تئوریزه شده به خورد نسلهای بعد از انقلاب دادند.
پرسش این است که آیا انقلاب ۵۷ بدون پشتیبانی و فعالیت روشنفکران و طبقهی متوسط رقم میخورد؟! آیا اسلامگرایی در ایران بهتنهایی و بدون وجود ایدئولوژی و ایدههای چپگرایانه و بدون وجود طیف وسیعی از احزاب و گروههای کمونیستی و مارکسیستی تا ملیگرا و شبهلیبرالی همچون نهضت آزادی رقم میخورد؟! بهگمانم نه به آن سادگی و شدتی که اتفاق افتاد. چنانچه موتور محرک فاشیسم و کمونیسم در اروپا نیز طبقهی متوسط و روشنفکران و اکثریت شهرنشینانی بودند که با نمادهای مدرنیته روبرو بودند و به لحاظ روانشناختی در یک موقعیت مالیخولیایی و سراسر تنش و خشونت بهسر میبردند.
اما در برابر این دروغپردازیها باید ایستاد. در روایت پنجاهوهفتیها شاه در شعارهای انقلابی و تصاویر کاریکاتوری و آخرین خطابهای که میگفت «صدای انقلاب شما را شنیدم...» خلاصه شده بود. آنها هیچگاه نخواستند ما چیزی بیشتر از این از او و دورانش بدانیم. چیزی بیش از یک تصویر اهریمنی و یک روایت ساختگی که در آن او و پدرش را عملهی بیگانگان جلوه میدادند. دریغ از اینکه تاریخ را نمیتوان برای همیشه تحریف کرد.
اکنون که جوانان دهه شصتی و هفتادی در آستانهی چهل سالگی و سی سالگی هستند، که تمام عمرشان در تحریم و انواع فروپاشیهای تدریجی و ناگهانی اقتصادی گذشت، باید بهتر از هر نسلی تخیلات و اوهام و توهمات ایدئولوژیک گذشتگان را کنار بگذارد و با نگاهی واقعبینانه و منصفانه دربارهی گذشتهی خود قضاوت کند. اگر مصائب و رنجهایی که در این پنج دهه متحمل شدیم، ما را از خواب دگماتیسم بیدار نکرده باشد، محکوم به تکرار حماقتهای گذشتگانیم.
✍️ #محمد_مختارپور
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
🔴 فریاد یک بازنشسته با مدرک فوق لیسانس
خاک بر سرما که باید بروم گوشت قسطی بگیرم
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
🔲 به خاک سرخ ایران قسم
آزادی!
به پای عهد با تو بسته میمانم...
▪️آهنگسازی: ادیب قربانی
▪️اجرا: جمعی از دانشجویان موسیقی
این گروه که پیشتر سرودهای سوگندنامه، راهکوچه، ایران غرق انقلاب است و... را نیز اجرا کرده بودند، این سرود را برای تجدیدسوگند با شهیدان راه آزادی منتشر کرده و آنرا به مادر سیاوش و پدر حمیدرضا و... تقدیم کردند.
#جمعی_از_دانشجویان_موسیقی
4⃣7⃣4⃣1⃣
🆔@senfi_uni_iran
🎬عباس امانت: "اسراییل نمیخواد ایران پایدار بمونه"
💬جامعهشناسی👇
@IranSociology
📃 تفاهمنامه «انشاءالله»
✍ #مهرپویا_علا
تا این لحظه میشود گفت دستاورد این تفاهمنامه برای آمریکا خروج از باتلاق بود. واشنگتن اشتباهی کرد و وارد کارزاری شد که آن را «عملیات ویژه» میپنداشت، اما خیلی زود خود را وسط «جنگ» یافت؛ و جنگ هم بدون اعزام نیروی زمینی، ماهها برنامهریزی، آمادهسازی افکار عمومی، یافتن متحد در میان دولتهای مهم، پیشبینی بودجه و هزینههای جانبی ناشی از جنگ و... شدنی نیست. ظاهراً سطح فناوری در جهان به اندازهای نرسیده است که یک قدرت جهانی بتواند بدونِ یا با حداقلِ تلفات نتیجه واقعی در جنگ بگیرد. حدی از آمادگی برای هزینه دادن لازم است و در آمریکا دلیلی نمیبینند که بخواهند برای جایی به نام ایران متحمل چنین هزینهای بشوند.
تصور این بود که کار مانند ونزوئلا ساده پیش خواهد رفت و این تصور غلط از آب در آمد. از این لحاظ «عملیات ویژه» آمریکا در ایران بسیار به «عملیات ویژه» روسیه در اوکراین شباهت دارد. تفاوت در اینجاست که آمریکا دستکم فعلاً توانست با کمتر از بیست کشته خود را از باتلاق خارج سازد، درحالیکه روسیه به دلیل ماهیت جنگطلب، استبدادی و ناسیونالیستی حکومتش هرچه بیشتر در این باتلاق فرو رفت، تا جاییکه امروز صدها هزار کشته و زخمی داده است و بهعنوان یک «ابرقدرت» زیرساختهای حیاتیاش را در پایتختش بمباران میکنند و اتفاق خاصی نمیافتد.
تنها مانع آمریکا برای خروج از این باتلاق تنگه هرمز بود. اگر ایران تنگه را رها نمیکرد، آمریکا نمیتوانست بیتفاوت بماند؛ چون اولاً موضوعی خارج از مرزهای ایران است و دوم اینکه نقض دریانوردی آزاد بدعتی بسیار بد بر جای میگذارد و فردا کشورهای دیگر هم که در مجاورت تنگهها قرار دارند، اقدام مشابه خواهند کرد. یک دولت متوسط مانند ایران نمیتواند چنین بدعتهایی را در سطح جهان بگذارد. محاصره دریایی برای مقابله با این وضعیت بود. محاصره اما نمیتوانست برای مدت طولانی بدون درگیری ادامه یابد و نهایتاً کار به جنگ دوباره میکشید. امروز میتوان گفت که محاصره به هدفش رسید.
پس میتوان گفت که آمریکا و دولت ترامپ فعلاً قسر در رفتهاند و البته فعلاً یک ناکامی، اگر نه شکست، هم به نامشان ثبت شد. جلوی ضرر را فعلاً گرفتهاند و آن را منفعت میدانند که وقتی با وضعیت روسیه در اوکراین مقایسه کنیم، میبینیم پر بیراه نیست.
اما چرا اینقدر از قید «فعلاً» استفاده میکنم؟ چون در ادامه هر سناریویی محتمل است و هیچکس نمیتواند سیر رویدادها را پیشبینی کند. حتی کسانی هم که به دادههای بسیار بیشتری در مقایسه با ما آدمهای عادی دسترسی دارند، نمیتوانند با اطمینان بالا بگویند چه اتفاقی خواهد افتاد.
خود این تفاهمنامه ماهیت «انشاءالله» دارد. در ظاهر امتیازهای زیادی به ایران داده شده است و این خیلیها را دچار شگفتی کرده است که چطور ممکن است آمریکا چنین امتیازاتی بدهد؛ اما تنها مورد «نقد» تفاهمنامه همان باز شدن تنگه و رفع محاصره دریایی است. یعنی دو طرف علیالحساب پذیرفتهاند که به ۸ اسفند ۱۴۰۴ باز گردند. تمام امتیازات موعود تنها منوط به حل مسائلی است که در مواردی ۳۰ سال و در مواردی ۴۷ سال است که حل نشدهاند. حالا قرار است در این دو ماه این مسائل حل شوند؟
اگر این اتفاق بیفتد، میتوان گفت که هرچه در این متن تا اینجا نوشتهام به یک معنا خطاست و قضیه نهتنها بسیار فراتر و عمیقتر از یک خروج از باتلاق برای آمریکاست، بلکه میتوان آن را یک پیروزی بزرگ برای آمریکا در نظر گرفت که با کمتر از بیست کشته و چهل روز کارزار عمدتاً هوایی به هدفش (اجرای سناریوی مشابه ونزوئلا در ایران) رسید. بندهای این تفاهمنامه در صورت اجرای کامل به معنای استحاله جمهوری اسلامی است؛ یعنی ما وارد دورهای میشویم که جمهوری خلق چین در ۱۹۷۶ و اتحاد شوروی در ۱۹۹۱ وارد آن شدند. حالا اینکه ویژگی این دوره چیست، خود نیاز به بحثی جدا دارد.
ولی فقط در نظر بگیرید که شرکتهای خصوصی چگونه حاضرند تا سیصد میلیارد دلار در کشوری با نظام مالی مافیایی و منزوی ایران سرمایهگذاری کنند؟ غیر از این است که بسیار چیزها باید در اینجا دچار تغییر اساسی شوند، تا چنین چیزی امکانپذیر شود؟
من احتمال وقوع این سناریو را کم نمیدانم، گرچه برای وقوع آن حاضر نیستم با کسی شرط ببندم. ما شواهدی به نفع تحقق این سناریو داریم. تعدادی تابو در این مدت شکسته شدهاند. در ساختار سیاسی ایران رویدادهای شگفتی در جریان است. اصلاً یک دلیل اینکه میگویم کسی نمیتواند با اطمینان بالا پیشبینی کند، همین است که مسیر آینده تا حد زیادی به توان نیروهای متضاد در درون ایران و منطقه بستگی دارد.
@IranSociology
🎥 اقتصاد مستهلک ایران؛ بیست سال اشتباه راهبردی
🔸 در این گفتوگو، این مسئله شرح داده شده است که چگونه اقتصاد ایران از میانۀ دهۀ ۱۳۸۰ و بعد از وفور نفتی آن دهه، در سراشیبی افتاد و ترکیبی از صنعتزدایی، اتکای شدید به واردات، و همزمان سیاست خارجی تهاجمی و تحریمها به بحران در اقتصاد ایران انجامیده است.
🔸 روایت اقتصاد ایران در فاصلۀ سالهای ۱۳۸۴ تا ۱۴۰۴، نشانگر راه بسیار دشواری است که برای بازگشت به شرایط اقتصادی متعادل و پایدار باید طی شود. مسیر دشواری که دیگر نقطۀ آغاز آن اصلاحات سیاستی نیست، بلکه از تغییر انگاره و الگوی حکمرانی شروع میشود.
🔸 این مصاحبه را همچنین در کانال یوتیوب ایران تاک میتوانید مشاهده نمایید.
📃 لحظهی عریانیِ قدرت؛
💢تحلیلی نشانهشناسانه از خشونتهای دیماه 1404
✍️ #مسعود_آذرفام
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ موجی گذرا و تکرارشونده، شبیه آنچه پیشتر تجربهاش کرده بودیم، نبودند. آنچه در آن چند روزِ نفسگیر رخ داد، بیشتر به لحظهای میمانست که پردهای برای مدتی کنار رفت و نگاهی بیواسطه به واقعیتِ صحنه ممکن شد؛ واقعیتی که نه با روایت رسمیِ حکومت همخوان بود و نه الزاماً با تصوری که خودِ ما میخواستیم از وضعیت داشته باشیم. ابعاد هولناکِ کُشتار و بازداشتها چنان تکاندهنده است که افکار عمومی را بهناگزیر در سطحِ اندوه، خشم و شوک متوقف میکند. بااینهمه، درست در همین نقطه میتوان، و شاید میباید، زاویهی دیگری را نیز در نظر گرفت: رفتار حکومت. رفتار حکومتها، بهویژه در لحظات بحران، همچون نشانههایی پراکندهاند که اگر با دقت کنار هم گذاشته شوند، میتوانند وجوهی از وضعیتِ کنونیِ نظام را آشکار سازند؛ وجوهی که نه از خلالِ خبرهای رسمی قابلدریافتاند و نه با تحلیلهای ژورنالیستیِ شتابزده به دست میآیند.
به نظر میرسد که نخستین نشانهی تعیینکننده در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ نه در گسترهی جغرافیاییِ آنها، بلکه در نقطهی آغازشان نهفته باشد: بازار. اینکه این اعتراضات از بازاریان آغاز شد، و مهمتر از آن، اینکه حکومت تصمیم گرفت بیدرنگ همین گروه را هدف سرکوب قرار دهد، معنایی فراتر از یک واکنش امنیتیِ متعارف دارد. بازار همواره یکی از منابع حیاتیِ تغذیهی نظام بوده است؛ گرهگاهی تاریخی میان دین، اقتصاد و نظم اجتماعیِ سنتی. حمله به این نقطه، بهمثابهی پارهکردنِ بند ناف بود: حکومتی که منبع تغذیهی اجتماعیِ خود را قطع میکند، ناگزیر وارد وضعیتی از زیستِ مصنوعی میشود. در چنین وضعیتی، دیگر نه اعتمادی باقی میماند و نه ائتلافی؛ تداوم فقط از مسیر دستگاه سرکوب ممکن است. سرکوب بازاریان نشان میدهد که حکومت خود را در برابر جامعهای میبیند که حتی نزدیکترین و به لحاظ سنتیْ همسوترین لایههای آن نیز بالقوه به تهدید بدل شدهاند. این، نشانهی ورود به نوعی وضعیتِ پارانویاگونهای است که در آن، بقای نظام صرفاً از خلال سختافزارِ خشونت قابل تصور میشود.
همزمان با این سطح از خشونت، نشانهی مهم دیگری نیز خود را آشکار کرد: پذیرشِ ضمنیِ فروپاشیِ سرمایهی اجتماعی از سوی خودِ حکومت. این پذیرش را نه در اعترافهای رسمی، بلکه در بیاعتناییِ آشکار به منطقِ توجیه و اقناع میتوان دید. نظامی که هنوز به اثرگذاریِ گفتمانِ خود باور دارد، ناگزیر میکوشد روایت بسازد، افکار عمومی را همراه کند، یا دستکم خشونت را پنهان نگه دارد؛ اما در دیماه ۱۴۰۴ نه تلاشی جدی برای اقناع دیده شد و نه حساسیتی نسبت به افکار عمومی. حتی شمار جانباختگان، که پیشتر اساساً از دایرهی اعلامِ رسمی بیرون نگه داشته میشد، اینبار بهطور علنی اعلام شد. این رفتار نشان میدهد که حکومتْ خودش هم در عمل به همان تصویری تن داده که پیشتر از سوی جامعه به آن نسبت داده میشد: اینکه خود را نه برآمده از جامعه، بلکه نیرویی اشغالگر در قلمرویی متخاصم میبیند. در این منطق، مردم دیگر به «خودی» و «غیرخودی» تقسیم نمیشوند؛ همه بالقوه تهدیدند، مگر آنکه خلافش ثابت شود. از همینرو، خشونتِ فوری و بیواسطه، بیانگرِ آگاهیِ تلخی در درون قدرت است: زمانِ روایتسازی گذشته و تنها مأموریت، جلوگیری از فروریختنِ کل سازه است.
متن کامل را اینجا بخوانید.
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
📃هزینهی تغییر، هزینهی عدم تغییر
✍ #شهریار_خسروی
اکثریت ایرانیان خواستار تغییر ریشهای وضع موجود هستند. در این میان، گروهی از نیروهای سیاسی با تمرکز بر «هزینهی تغییر» وضع موجود نسبت به گزینههایی مثل تغییر از طریق تحریم، جنگ و انقلاب ابزار نگرانی میکنند و برگزینهی تغییرات تدریجی تاکید میکنند. این درواقع قویترین استدلال به نفع اصلاحطلبان و میانهروها در سه دههی اخیر بوده است.
با اینحال این ماجرا روی دیگری هم دارد: نه تنها «هزینهی تغییر» بلکه «هزینهی عدم تغییر» وضع موجود هم بسیار بالاست و این اصلیترین استدلال به نفع کنشهای رادیکال است. درواقع بالا رفتن هزینهی عدم تغییر است که میتواند تغییرات آنی و انقلابی را بهصرفه میکند. پس پاسخ به سوال «چه باید کرد؟» از محاسبهی این هزینهها میگذرد.
در این میان کمّی کردن این هزینهها بسیار مهم و از وظایف اصلی اقتصاددانها است. مثلا به نظر میرسد هزینهی سیاست خارجی موجود برای ایران در ده سال گذشته چیزی حدود سالی دویست میلیارد دلار بوده است (چیزی نزدیک به عایدات برجام در هر سال). اگر رشد اقتصادی از دست رفته در هر سال را هم در نظر بگیریم احتمالا هزینهی ادامهی وضع موجود حداقل حدود سالانه هزار میلیارد دلار است. این تازه به جز هزینهی روانی تحمیل شده توسط تحمیل حجاب اجباری، نفرتپراکنی روزانهی صداوسیما، آسیب به محیط زیست، آلودگی هوا، سلامت، سقوط آزاد نظام آموزشی، مهاجرت نخبگان و ... است.
اگر تغییرات رادیکال سیاسی، با توجه به محاسبهی هزینههای بالا، از نظر اقتصادی برای عمومی بهصرفه شود، مردم بدون تردید آن گزینه را انتخاب خواهند کرد. در این صورت ممکن است ملاحظاتی مثل ترس از ناامنی، خشونت و... مانع حمایت اکثریت از تغییرات رادیکال نشود. نکتهی مهم این است که در چنان شرایطی دفاع از وضع موجود برای خیلی از نیروهای طرفدار حکومت هم بهصرفه نخواهد بود.
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
📃 جستاری کوتاه دربارهی
💢چرا سناریوی «استحاله از درون» در ایران قابل طرح است؟
✍️ #غلامحسین_حبیبی
چرا سناریوی «استحاله از درون» در ایران قابل طرح است؟
(گذارهای اقتدارگرا / پرژورسکی / اودانل_اشمیتر)
جمهوری اسلامی با خشونت عریان ایستاده است: کشتار خیابانی، زندان، حذف، و تحقیر سیستماتیک. طبیعی است که پس از این حجم از خون، تنها آرزوی جمعی، فروپاشی کامل باشد.
اما نظریههای گذار سیاسی میگویند: همهی نظامهای اقتدارگرا پس از اوج سرکوب فرو نمیریزند. بسیاری، دقیقاً پس از ناتوانی سرکوب، زیر فشار جامعه و نظم جهانی، خود را تغییر میدهند تا بمانند.
جمهوری اسلامی امروز در همین نقطه است: نه در ثبات، نه در فروپاشی فوری در آستانهی تغییر برای بقا.
چرا مداخلهی نظامی طولانی محتمل نیست؟
(والتز / مرشایمر / تجربهی عراق، افغانستان و حتی ونزوئلا)
جهان امروز، پس از تجربهی عراق و افغانستان، به این جمعبندی رسیده است که جنگهای طولانی نه دولت میسازند و نه ثبات میآورند؛ بلکه باتلاقهای پرهزینهی سیاسی و امنیتی تولید میکنند.
رئالیستها میگویند: قدرتهای بزرگ و کارتل های سرمایه داری به ثبات قابل پیشبینی نیاز دارند، نه فروپاشی کنترلناپذیر در خاورمیانه.
اگر مداخلهای باشد، سریع، محدود، هدفمند است_نه برای انقلاب، بلکه برای واداشتن به تغییر.
الیگارشی درون نظام و منطق «بقا با تغییر»
(میلـز / آکمولوغلو_رابینسون / تجربهی چین و ویتنام)
در دل جمهوری اسلامی، لایهای از قدرت شکل گرفته که سرمایه، رانت، تجارت و امنیت را میفهمد.
برای این الیگارشی، فروپاشی یعنی از دستدادن همهچیز؛ اما استحاله یعنی حفظ قدرت با پوستاندازی.
آکمولوغلو نشان میدهد: صاحبان قدرت و رانت وقتی خطر حذف را حس کنند، به تغییرات کنترلشده تن میدهند. نه از سر دموکراسیخواهی، بلکه از سر حفظ منافع.
نظم جهانیِ در حال گذار و ترجیح «تغییر کنترلشده»
(گیلپین / مرشایمر / آریگی)
آمریکا به بیثباتی مزمن نیاز ندارد،
چین به انرژی و مسیر امن نیاز دارد،
روسیه به کارت چانهزنی.
در این نظم چندقطبی، هیچکدام خواهان فروپاشی جمهوری اسلامی نیستند؛
همه، ایرانِ باثبات اما تغییرشکلیافته را ترجیح میدهند.
استحالهی تدریجی، کمهزینهتر از انقلاب یا جنگ است_ برای جهان، و برای بخشی از قدرت درون جمهوری اسلامی.
بحران هژمونی؛ وقتی قدرت دیگر قانع نمیکند
(گرامشی / پولانزاس / هابرماس)
گرامشی میگوید بحران هژمونی زمانی است که قدرت دیگر نه با رضایت، نه با معنا، بلکه فقط با زور دوام میآورد.
در ایران امروز، حکومت هنوز میزند، اما دیگر قانع نمیکند؛ دیگر نمیتواند رنج را معنا کند، و خشونت، جای مشروعیت نشسته است.
پولانزاس هشدار میدهد: در این وضعیت، دولت یا فرو میپاشد یا برای حفظ هستهی قدرت، بازآرایی میشود.
استحاله، محصول همین شکاف است.
سرکوبِ فرسوده و سیاستِ پس از کشتار
(فوکو / آگامبن / تیلی)
فوکو نشان میدهد: خشونت وقتی همهگیر میشود، دیگر ابزار کنترل نیست_نشانهی بحران است.
بدنهای زخمی، کشتهها، زندانهای پر، قدرت را وارد «وضعیت استثنایی دائمی» کردهاند (آگامبن). اما این وضعیت نمیتواند بیپایان بماند.
تیلی میگوید: وقتی هزینهی سرکوب از هزینهی تغییر بیشتر شود، قدرت بهدنبال تغییر شکل میرود، نه عقبنشینی اخلاقی، بلکه محاسبهی بقا.
در آخر:
امید، خشم، و واقعیت تلخ سیاست:
امید به فروپاشی، پس از این همه خون، حق است. خشم، واکنش طبیعی به کشتار است. اما سیاست، همیشه از دلِ حق و خشم عبور نمیکند؛ از دلِ موازنهی نیروها عبور میکند.
تحولات ایران احتمالاً نه پایان ناگهانی، بلکه یک گذار پرتنش، پرابهام و ناعادلانه خواهد بود_تغییری که شاید رضایتبخش نباشد، اما مسیر را عوض کند.
دانستن این،
نه دعوت به سکوت است،
نه توجیه خشونت؛
بلکه تلاشی است برای دیدن واقعیت
پیش از آنکه واقعیت ما را غافلگیر کند.
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
بخوان بی امان
که این نیمهجان
ایران من است....
@IranSociology
🔴وقتی کشورهای منطقه اهمیت و اولویت بیشتری نسبت به مردم ایران دارند
📌پزشکیان در ایکس نوشت: بنا به درخواست کشورهای منطقه برای مذاکره با آمریکا، به عراقچی دستور داده است در صورت وجود فضای مناسب، زمینه گفتوگوها را فراهم کند.
پ. ن: کشورهای منطقه بیشتر از مردم ایران توان ارتباطی و چانه زنی با حاکمیت را دارند. خواست و اراداه و رأی کشورهای منطقه بیشتر از خواست و تمایل ملت ایران اهمیت دارد. بیصداترین ملت ایرانند. هیچ راه مسالمت آمیزی برای انتقال خواستهها و اراده ملت ایران باقی نمانده است. اعتراضات و تجمع مسالمت آمیز هم به چنان سرنوشتی مبتلا میشود... همچنین حاکمیت حاضر است با دشمنان خود وارد مذاکره شود اما با ملت ایران خیر. هرآنچه تاکنون رخ داده است و منبعد برای ایران و ایرانی اتفاق بیوفتد، مسئولیت مستقیم و اصلی آن با نظام حاکم بر ایران است.
همچنین حاکمیت حاضر است برای کشورهای منطقه دعوتنامه ارسال کند؛ بنگرید به این خبر:
رویترز به نقل از یک مقام منطقهای:
🔸عربستان سعودی، قطر و عمان دعوتنامههایی برای مشارکت در گفتوگوهای استانبول درباره ایران دریافت کردهاند.
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
💢ایران در وضعیت انسداد
📌فرسایش سیاست و دایرهی تنگ انتخاب (بخش اول)
✍️#مسعودـآذرفام
ایران امروز در وضعیتی قرار گرفته که دیگر نه میتوان آن را بحرانی گذرا دانست و نه آستانهای برای اصلاح، بلکه باید آن را نوعی انسداد تاریخی تلقی کرد؛ وضعیتی که در آن، هم امکان تداوم کمهزینه از میان رفته و هم مسیرهای تغییر تدریجی مسدود شدهاند. این انسداد محصول یک رویداد یا یک تصمیم مقطعی نیست، بلکه برآیند چند دهه فرسایش همزمانِ کارآمدیِ حکمرانی، انباشتِ ناکامی اقتصادی، سرکوب سیستماتیک کُنش جمعی، و فروپاشی تدریجی پیوند معنایی میان قدرت سیاسی و جامعه است؛ روندی که در مقاطع مختلف مهار یا پنهان شده، اما هرگز معکوس نشده است. کشتار اخیر هزاران معترض هم، این مسیر فرسایشی را به نقطهی نهایی خود رسانده است. اگر پیشتر، دستکم در ساحت نظر درصدی از امکان ترمیم، سازش يا بازتولید حداقلی مشروعیت برای جمهوری اسلامی قابل تصور بود، این امکان اکنون عملاً از میان رفته است.
مسئلهی اصلی ایران دیگر نارضایتی یا اعتراض نیست (اینها مدتهاست وجود دارند) بلکه از دست رفتن هر افقی است که در آن کنش اجتماعی بتواند به تغییری قابل پیشبینی، تدریجی و قابل تحمل منتهی شود. از همین روست که جامعه نه از سر خواست یا آگاهی، بلکه به سبب هزینههای فزاینده و نامتناسب، از امکان اثرگذاری پایدار محروم شده و سیاست، از میدان عمل جمعی، به وضعیت انتظار رخداد رانده شده است. و این کوته نوشته نیز دقیقاً از همین نقطه آغاز میکند: نه برای داوری یا پیشبینی، بلکه برای فهم این انسداد به مثابهی یک وضعیت عینی تاریخی؛ وضعیتی که همزمان دایرهی تحلیل کنش کنش، و انتخابهای پیشرو را به شدت تنگ کرده است.
در وضعیت انسداد، سیاست به تدریج منطق معمول خود را از دست میدهد و جای آن را نوعی جستوجوی پراضطراب برای «رخداد گشاینده» میگیرد. وقتی راه اصلاح نهادی مسدود است، اعتراض هزینهای نامتناسب پیدا میکند، و هر كنش کنش جمعی پیشاپیش با سرکوب مواجه میشود، تغییر دیگر نه از مسیر انباشت تدریجی بلکه از طریق شکستن ناگهانی تعادل موجود تصور میشود. اینجا مسئله نه رادیکال شدن اخلاقی جامعه است و نه دلبستگی ذاتی به بیثباتی، بلکه انتقال عقلانیت سیاسی از «بهبود در چارچوب موجود» به «خروج از چارچوب» است.
در چنین شرایطی، جامعه و حتی بخشی از نخبگان، آگاهانه یا ناآگاهانه، از کنشهای قابل مدیریت فاصله میگیرند و به رخدادهایی چشم میدوزند که بتوانند وضعیت قفل شده را یکباره تغییر دهند. این جابهجایی افق، نه نشانهی بلوغ است و نه علامت حماقت؛ بلکه پیامد فرسودگی است. پیامد اینکه سیاست، از عرصهی برنامه و کنش به قلمرو انتظار و تعلیق رانده شده و «گسست» (با همهی ابهام و مخاطراتش) به تنها امکان قابل تصور برای خروج از بن بست بدل شده است.
زمانی که منطق گسست بر سیاست مسلط شود، افق تغییر نیز به تدریج از درون جامعه به بیرون آن منتقل میگردد. این «بیرون» الزاماً یک مصداق ثابت يا حتى صرفاً سیاسی ندارد؛ در تجربههای تاریخی، گاه به صورت یک قدرت خارجی، گاه در قالب یک منجی و گاه حتی در شکل ایدههایی آخرالزمانی یا رهاییبخش ظاهر شده است؛ یعنی هر آنچه بتواند از بیرون نظم قفل شده، امکان شکستن آن را نمایندگی کند. در چنین شرایطی بیرونی شدن افق بیش از آنکه بیانگر شیفتگی به عامل خارجی باشد، نشانهی تهی شدن میدان داخلی از امکان اثرگذاری است.
در مورد ایران امروز این «بیرون» به طور مشخص در قالب نیروی خارجی به ویژه ایالات متحدهی (آمریکا) معنا یافته است، نه به عنوان ناجی یا طراح آینده، بلکه به مثابهی تنها متغیری که تصور میشود قادر است تعادل موجود را برهم زند. از این منظر، امید به مداخله یا فشار خارجی الزاماً بیانگر خواست جنگ یا ویرانی نیست؛ بلکه صرفاً نشانهی انتقال عقلانیت سیاسی از امکانهای قابل کنترل به امکانهای پرریسک است. «بیرون»، در این منطق، کاتالیزور است، عاملی که شاید بتواند پنجرهای بگشاید، بی آنکه تضمینی دربارهی آنچه پس از گسست پدید می آید وجود داشته باشد.
پذیرفتن منطق گسست به معنای پذیرش این فرض سادهانگارانه است که هر آنچه پس از فروپاشی پدید آید، لزوماً بهتر، عادلانهتر یا باثباتتر خواهد بود. گسست، حتی اگر رخ دهد، فقط وضعیت را از حالت قفل شده خارج میکند؛ کیفیت آنچه جایگزین میشود، تابع نیروها، محدودیتها و ظرفیتهای انباشتهای است که پیشاپیش وجود دارند. ایران، نه در خلأ تاریخی قرار دارد و نه در جغرافیایی خنثی، میراث دولت متمركز، وابستگی مزمن به منابع طبیعی و «نفرین منابع»، جایگاه منطقهای پرتنش، و همجواری با نظمهای سیاسی عمدتاً غیردموکراتیک همگی دامنهی امکانها را محدود کردهاند.
ادامه را اینجا بخوانید
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
بالاترین وظیفهی انسانی الان بعد از این هولوکاست انسانی مقاومت در مقابل قدرت بی حد و حصر زبان و ادبیات چپها برای «خون شویی» است. این دیگر روایت صدا و سیما نیست که خنده دار باشد، حجم عظیمی از گزاره های شبه علمی است که به راحتی می توانند بغضها را در گلو خفه کند. و جمهوری اسلامی جوجه یک روزهی بلوک شرق است. و اکنون است که گفتمان چپی چونان مدافع منافع و مستعمرات چین و روسیه فعال می شود. طبعا در این لحظه مانند سخنگوی روسیه در سازمان ملل ناله ها را «سیرک» می نامند، به راحتی با هجمهی کامل هزار استدلال مغلطی روی سرتان می ریزند که قانع شوید که نه بابا اصلا خبری نشده من توهم زدم!
✍️ #علی_نجات_غلامی
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
📃 ایران بر روی آتشفشان
✍️ #صلاح_الدین_خدیو
سه هفته پس از قطعی سراسری اینترنت بین الملل، تازه توانستم نصفه و نیمه به نت دسترسی پیدا کنم. به جرات می توان گفت در 20 روز گذشته ایران به قدر سالها عوض شد. اقتصاد با سرعت بیش تری به سمت فروپاشی رفت و در بزرگ ترین جنبش اعتراضی تاریخ ایران، هزاران نفر جان خود را از دست دادند.
پیامدهای گوناگون این رخداد تروماتیک و روایت زهرآگینی که از پس آن برآمد، هنوز ادامه دارد. به نظر می رسد سه هفته قطع اینترنت برای ساختن روایتی همسو با قدرت رسمی، نتوانسته نتیجەی مطلوب به بار آورد و تلاش برای مدیریت افکار عمومی عملا شکست خورده است. تبعات این ناکامی به صورت افزایش فشارهای بی سابقەی بین المللی و مواضع بی سابقەی اروپا به تدریج خود را نشان می دهد.
به طرزی دراماتیک، اوضاع یادآور زمان جنگ دوم خلیج فارس و حمله به عراق در سال 2003 است.
بر خلاف بسیاری از ناظران از ابتدا بر این باور بودم که سیاست ترامپ در مورد ایران در دور دوم ریاست جمهوری، هل دادن آن به سوی نوعی "تلەی عراق" است.
سیاستی که اساس آن ترجیحات امنیتی و راهبردی اسرائیل است و آمالی چون حذف قدرت نظامی ایران و تغییر نهایی تعادل قوا به سود اسرائیل را در سر می پروراند.
همان موقع چند بار نوشتم که جنگ تابستان کلید اجرای حساس ترین بخش راهبرد مذکور را زد و عملا ایران را وارد مرحلەی بین دو جنگ نمود. با قدری تسامح مانند عراق که تحت شدیدترین تحریم های تاریخ، دوازده سال را میان دو جنگ اول و دوم طی کرد.
البته دورەی مزبور برای ایران نه به سال بلکه به فاصلەی چند ماه است. چرا که با سیزده سال تحریم شدید که از سال 1391 آغاز شد، ایران عملا بخش اقتصادی ماجرا را طی کرده و فرسایش مورد نظر به بار آمده است.
با از دست رفتن فرصت های متعدد مذاکره در سال های گذشته، شانس چندانی برای یک توافق دیپلماتیک نمانده است. تلاش های آشکار و پنهان روزهای اخیر بیشتر تداعی کنندەی روزها و هفته ها و ماههای قبل از حملەی آمریکا به عراق در سال 2003 است و بعید است به نتیجەای ملموس برسد.
علیرغم این شباهت ها، نمی توان از تفاوت هایی مهم چشم پوشید: ایران کشوری بزرگ است و نمی تواند با عراق کوچک و منزوی آن سالها در یک طراز قرار گیرد. آمریکا نیز با الهام از مداخلات بی نتیجە در عراق و افغانستان دنبال جنگی تمام عیار و اشغال سرزمین نیست.
آنچه مد نظر واشنگتن است، تلفیق راهیرد محاصرەی اقتصادی با جنگی برق آسا و متضمن ضربات دقیق، عمیق و سریع است.
آنگونه که از سخنان و مواضع مقامات آمریکایی بر می آید آنها به شعله ور کردن مجدد اعتراضات خیابانی امید بسته و گوشه نگاهی به ماجرای یوگسلاوی 1999 نیز دارند.
ایران به لحاظ جمعیت، مساحت و اهمیت از عراق بزرگ تر است و این مزیتی راهبردی برای دولت آن در تقابل کنونی با آمریکاست.
اما همزمان می تواند قسمی پاشنەی آشیل هم محسوب شود: تاب آوری اقتصادی و اجتماعی ایران به دلیل جمعیت نود میلیونی و ساختارهای شهری پیشرفته و ذهنیت طبقەی متوسطی اکثریت مردم آن از جامعەی عمدتا عشایری و ذهنیت روستایی عراق کمتر است. چه می توان گفت ایران شهری شدەی امروز و مرکب از اکثریت طبقەی متوسط تهیدست بیشتر شبیه شوروی و یوگسلاوی دهەی نود است تا عراق عشایری آن برهه آن هم در عصر ماقبل اینترنت.
فرضا در صورت اعمال احتمالی محاصرەی دریایی علیه ایران مشابه آنچه که ضد عراق وجود داشت، مدیریت یک اقتصاد نود میلیونی با یک جمعیت هفتاد میلیونی شهرنشین و دارای جهت گیری های اجتماعی غربی به مراتب دشوارتر است.
توجه به این ظرائف می تواند کلید فهم تحولات در کوتاه مدت باشد. هفتاد سال قبل در بحبوحەی جنبش ملی شدن نفت، یک روزنامه نگار عرب برای توصیف بحران عمیق سیاسی در جریان، کتابی بنام ایران روی آتشفشان نوشت.
قدر مسلم این است که اکنون بر روی یک کوه آتشفشان بزرگ تر و مذاب تر هستیم و باید دعا کرد با خسارتی کمتر از این مرحلەی دشواز عبور کرد.
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
📄 شفافیت
✍️ #خشایار_دیهیمی
این را که مینویسم همه میدانند اما بنا به هر مصلحتی اعلام نمیکنند.
در عالم سیاست ایران امروز چندین و چند گروه فعالند اما نتیجه ی کار بستگی به نتیجه ی مبارزه ی سه حزب اصلی دارد: حزب صدا و سیما، حزب ایران اینترنشنال، و حزب بیبیسی.
اولی خواستار تداوم وضع موجود شاید با اندکی اصلاحات صوری است. دومی خواستار براندازی است به هر قیمت، و سومی خواستار گذار مسالمتآمیز از جمهوری اسلامی با حفظ شاکلهی کلی آن و ضد براندازی.
البته در دل هر یک از این احزاب فراکسیونهایی هم هست. در اولی فراکسیون اصولگرایان دست بالاتر را نسبت به اصلاحطلبان حاکمیتی (خاتمی و روحانی) دارد. در دومی پادشاهیخواهان دست برتر را نسبت به جمهوریخواهان رادیکال دارند. و در سومی اصلاحطلبان رادیکال (موسوی و تاجزاده) با همراهی چپها دست بالاتر را نسبت به همه ی آن بقیه دارند.
احتمال برخی ائتلافها میان فراکسیونهای درون هر یک از این احزاب با فراکسیونهای درون احزاب دیگر را نباید از نظر دور داشت که این بستگی به شرایط و اوضاع خواهد داشت. اتنیکها نقش مهمی را در این میان بازی خواهند کرد، و نیز البته مواضع امریکا و اسراییل.
هنوز یارکشی تمام نشده و اتفاقا هر سه حزب در حال فعالیت شدید برای یارگیری هستند. با ادراک من، بیش از نیمی از جمعیت تا پایان کار (هر چه باشد) به عرصه نخواهند آمد، چنانکه در انقلاب ۵۷ هم نیامدند. حدود پانزده درصد تکلیفشان را روشن کردهاند که با کدام حزب هستند (خیلی به آمار تظاهرات اعتنا نکنید). میماند حدود سی درصد خاکستری که در آخر کار (نه الان) تعیینکننده خواهند بود. اینها هم تا یقین پیدا نکنند کدام طرف در آستانهی پیروزی است به عرصه نخواهند آمد. روزهای سرنوشتسازی از نظر سیاسی است. تحلیل بنیانیتر و فراتر از سیاست من بماند برای یادداشتی دیگر.
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
جامعهشناسی انتقادی مجوز فحاشی سازمانیافته را صادر کرده است
جامعهشناسی انتقادی بدترین فحاشیها و ترورهای شخصیت را ذیل مفاهیمی کپسوله کرده است و به آنها اعتبار علمی داده است. به همین دلیل به شدت برای روح جامعه تحلیلات چپی و انتقادی هتاکانهاند و خشم جامعه را به شدت برانگیخته است.
کلمه ای مثل «فاشیست» را دانشجوی جامعهشناسی از زبان اساتید و نویسندگان میشنود تصور میکند کاملا علمی است و وجه هتاکانهاش خنثی میشود بدین ترتیب او آن را بی آنکه متوجه وجه ازارندهاش باشد به کار میبرد. مثلا فردی میگوید زنده باد وطنم بلافاصله او را فاشیست می نامد و تصور می کند دارد علمی حرف می زند؛ در حالیکه مخاطب از اینکه با یک حرف معمولی در کنار هیتلر و موسیلینی قرار گرفت به شدت خشمگین می شود، بعد طی کلاه برداری عاطفی واکنش او را علم می کنند که آنها فحاش اند!
من در طول این چند روز از انسانهایی جملاتی شنیده ام مثلا «خب پس پدیدارشناسی هم فاشیستی است». این جمله رسما یک فحاشی سیستماتیک است، نه علمی پشتاش است نه دانشی. نه توجهی به نوشته های من و نظام منسجم استدلالاتشان.
الان واقعاً خط تمایزی بین من با هیتلر توی ذهن این افراد نیست؟
از یکی شان پرسیدم این همه برچسب در نقدت زده ای خانه ات آباد با این توصیفات تو، من همین الان باید به خاطر جنایات جنگی علیه بشریت راهی لاهه شوم! تو واقعا این اتهامات را علیه من قبول داری؟ می گوید نه استاد شما برای ما بسیار محترمید! گفتم خب الان من فاشیست و توتالیتاریست و فامندمنتالیست و شوونیست و تروریست همهی اینها بودم در متنات. اینی که تو گفتی الان یک جنایتکار جنگی است. گفت نه اینها بحث علمی است. گفتم کدام علم این رسما فحاشی سازمانه یافته در نقاب جامعه شناسی انتقادی است. بعد تعجب هم می کنید چرا جامعه انقدر علیه تان خشمگین است.
✍️ #علینجات_غلامی
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢
🎙مهدی مهدویکیا اسطوره تیم ملی فوتبال:
سالهاست که مطالبات به حق مردم رو با خشونت پاسخ میدید و نتیجه رو هم الان میبینید
سالها فرصت داشتید تا این مردم رو به سمت رفاه و خوشبختی ببرید و از ثروت و منابع وطن برای خوشبختیشون استفاده کنید.
ولی این ثروت در اختیار عدهای خاص قرار گرفته که با رانت و فساد بالا میکشنش.
ثروت مردم رو به خودشون بسپارید تا برای ایندشون تصمیم بگیرین.
پیامی به فضلای ایران و کارگزارانِ خرد
در بابِ ضرورتِ تشکیلِ جبههی «اهلیت»
هممیهنان، نخبگان و حافظانِ کیانِ معرفتیِ ایران!
احوالِ ملک و ملت نشان از آن دارد که ما در بزنگاهی تاریخی، میان دو سنگآسیای «بلاهتِ سازمانیافته» و «سوداگریِ سیاسی» گرفتار آمدهایم.
آنچه امروز از تریبونهای جهانی و محافل داخلی به گوش میرسد، غالباً طنینِ منازعاتی است که در آن «ایران» نه به مثابه یک موجودیتِ زنده و تاریخی، بلکه به مثابه یک «غنیمت» یا «زمینِ بازی» نگریسته میشود.
زمانِ آن فرا رسیده است که صریح و بیپرده بر یک اصلِ بنیادینِ پدیدارشناختی در سیاست پای بفشاریم: «حقِ حکمرانی، نه امری ارثی است و نه با فریبِ تودهها و رانتِ فرصتطلبی به دست میآید؛ بلکه این حق، تنها و تنها نتیجهی "پیوندِ ناگسستنیِ دانشِ تخصصی با عرقِ ملی" است».
ما نه در پی نفی نهادها هستیم و نه در پی ویرانیِ آنچه به دشواری برپا مانده است. سخنِ ما با کسانی است که دل در گروی «جمهوریت» دارند یا به «سنتِ سلطنت» دلبستهاند: بدانید که هیچ شکلی از حکومت، بدونِ مغزِ متفکر و استخوانبندیِ کارشناسی، جز پوستی پوک نخواهد بود. جمهوریت بدونِ نخبگان به «عوامزدگی» سقوط میکند و سلطنت بدونِ دیوانسالاریِ خردمند به «استبدادِ فردی» یا «نمایشِ بیخاصیت» بدل میشود.
نمیتوان شعار «رضاشاه روحت شاد» را یک شعار مترقی دانست مگر تیم فروغی را در کنار او لحاظ کرد (یعنی نخبگان).
نمیتوان شعار «مرگ بر ستمگر/ چه شاه باشه چه رهبر» را شعاری مترقی دانست مگر اینکه جمهوریخواهی قبل از کثرت به وحدت و کیان ملی فکر کند و این صرفاً با میدان دادن به نخبگان میسر است که در بدنهی ترک خورده ی این جمهوریخواهی چپزدهی نخبهستیز غایب است.
دعوتِ ما خطاب به «آریستوکراسیِ خرد» است؛ خطاب به آن دسته از نخبگان، مدیران، متخصصان و دانشوران که در کنجِ انزوا یا در لایههای زیرینِ بوروکراسی، شاهدِ اتلافِ منابعِ معنوی و مادیِ وطن هستند.
برنامه روشن است:
۱. بازگشت به «اهلیت»: ما برآنیم تا «تخصص» را از ذیلِ «تعهدِ دروغین» و «ارادتسالاری» خارج کنیم.
۲. حفاظت از استقلال ملی: ما معتقدیم ایران را نباید به میدانِ معاملهی قدرتهای خارجی با جناحهای فاسد بدل کرد. تنها یک «دولتِ صاحبصلاحیت» میتواند با جهان از موضعِ عزت و خرد سخن بگوید، نه از موضعِ التماس یا بلاهت.
۳. وحدت در عینِ تکثر: ما با احترام به تمامیِ علایقِ سیاسی، اعلام میکنیم که «ایرانِ فردا» نه با حذف، بلکه با «سپردنِ کار به کاردان» ساخته خواهد شد.
ای کوشندگانِ راهِ حقیقت و دانش!
فروغی به ما آموخت که در تلاطمِ ایام، تنها «فرهنگ» و «خرد» است که ایران را از گرداب میرهاند. اکنون وقتِ آن است که از پراکندگی به در آییم و به عنوانِ «طرفِ اصلیِ قراردادِ ملی»، عاملیتِ سیاسیِ خود را بازپس گیریم. ما نه سربازِ بیگانهایم و نه ابزارِ دستِ رانتخواران؛ ما «خردِ بیدارِ ایران» هستیم.
ایران، خانهی اهلیت است؛ نه جایگاهِ بلاهت.
✍ #علینجات_غلامی
💢 جامعهشناسی | IRANSOCIOLOGY 💢