interesting_stories8 | Unsorted

Telegram-канал interesting_stories8 - داستان های جذاب

3685

مجموعه رمان‌های شنیدنی و خواندنی: #مذهبی. #عاشقانه. #جنایی.

Subscribe to a channel

داستان های جذاب

این لینک قطعا تو رو تا هفته آینده به درآمد میلیونی میرسونه چون پولدار ترین کارفرما ها و با حقوق های میلیونی و داره که ادمین لازم هستن

/channel/addlist/GryDqKqBhcMwNTY8

Читать полностью…

داستان های جذاب

👆🏻بزرگترین مجموعه کاریابی ادمینی با ثبت بیش از 580کارفرما موفق اینستاگرامی و استخدام 620 کارجو بزن روش جوین 👆👆

Читать полностью…

داستان های جذاب

#کارفرما

🟧 کسب وکار آنلاین با گوشی همراه📲
✔️قانونی و معتبر
✔️درآمد روزانه حلال از 1میلیون به بالا
کار به صورت دورکاری و پاره وقت
شرکت دانش بنیان وبین المللی✅️
ظرفیت پذیرش محدود✅
🟢 اطلاعات بیشتر مراجعه به پیوی 👇

🔴
@m_portahmasb

/channel/kasbhdyamadbagosi

ماادمین نمیخوایم
❌️❌️❌️❌️❌️❌️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز_سلامتی:

#معجزه_آب_سیب_زمینی:

آب سیب زمینی یک ماسک طبیعی و معجزه ای بی نظیر است . با جوش ها مقابله و پوست را شفاف کرده و پف زیر چشم را از بین می برد . در واقع بهترین شوینده برای پوست است که پوست را سفید و روشن می کند:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#امنترین_آغوش:

#قسمت_پانزدهم:

تو دلم گفتم نخیر زنشم...
ولی به لبخندی اکتفا کردم
در حال انجام کارام بودم که تلفن سمت ازیتا زنگ خورد بعد از کمی صحبت با شوق از جاش بلند شد گفت برم ببینم جناب رئیس چیکارم داره
دستم و زدم زیرچونه ام پیش خودم گفتم اخه پیش اون مجسمه ی اخم و رفتن انقد ذوق داره ...
بعد از تمام شدن تایم کاری وسایلامو جمع کردم و از در شرکت زدم بیرون بارون نم نم می بارید ...ِ سوار مترو شدم بعد از یک ساعت معطلی
خونه رسیدم
تندی شروع به درست کردن غذا کردم
یک هفته ازبرگشتنم به شرکت میگذشت
توی این مدت اصلا حامی رو توی شرکت ندیده بودم ...
دیگه خیالم راحت شده بود که حامی هنوز نفهمیده سوگل و سهراب برگشتند .
توی آشپزخونه بودم که در با شدت باز شد
از اشپزخونه بیرون رفتم تا کیف و کتش و بگیرم که بازومو سفت چسبید گفت : تو میدونستی که اون دوتا خائن برگشتن و آن وقت چیزی به من
نگفتی با فریاد گفت :آره
با چشمایی که حتما ترسم رو به وضوح نشان میداد ،بهش نگاه کردم
- حرف بزن یالا ، اره یانه
- اره میدونستم
- پس چرا به من نگفتی لعنتی
- خوب لازم نبود
دستش و چنگ موهام کرد گفت : تو غلط میکنی جای من تصمیم بگیری .... پوزخندی زد گفت : دلت نمی خواد عشقتو بری ببینی
دستامو روی دستش گذاشتم تا کمتر موهام کشیده بشه گفتم: من همون روزی که فهمیدم سوگل و سهراب رفتن سهراب و فراموش کردم ...
دوست داشتن من از اولم اشتباه بود من خودمو گول میزدم که اون منو دوست داره ... حالام خوشبخت باشن ...
- خوشبخت اگه من بذارم روزگار همتونو سیاه میکنم
هولم داد به شدت به زمین پرتاب شدم درد بدی در همه تنم پیچید خودش هم بی تفاوت به سمت اتاقش رفت
پوووف کلافی کشیدم ... این مرد چقدر کینه ی بود ....
اون شب حامی اصلا از اتاقش بیرون نیومد ِ.. تا یک هفته ساکت میرفت و می اومد و حتی کاری به کار من نداشت واقعا این موضوع باعث تعجبم
بود همش منتظر یک عکس العمل بودم تا اینکه بالاخره سکوتش و شکست
شب موقع شام گفت : فردا شب میریم خونه مامانت اینا
با این حرفش قاشق از توی دستم افتاد توی بشقاب ....
- چیه تو که میگفتی عشقی نسبت به کسی نداری ، پس چرا انقدر هول شدی
- برای من فرقی نداره من نگران خود شمام
- هه نمی خواد تو یکی نگران من باشی اونقدر بدبخت نشدم که یه کلفت دلش برای من بسوزه
- از خورد کردن من چی عایدت میشه؟
- لذت میبرم ... مگه از کلفت بیشتری؟ این از تیپت ،اون از قیافه ات که اینهو مرده هایی ، الان نزدیک سه ماهه مثال زنمی ولی رغبت نمیکنم
طرفت بیام ...
باور کن همه پارتینرام خوشگل تر از تو اند. ...
و از جاش بلند شد رفت ... دستم و مشت کردم با عصبانیت داد زدم لعنتی لعنتی ...
فرداش به مامان اطلاع دادم که میایم خونتون هم تعجب کرد هم خوشحال شد:

#ادامه_دارد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز_سلامتی:

#درمان_سرماخوردگی_و_گلو_درد:

زردچوبه خواص ضدباکتری و ضد ویروسی زیادی دارد اما از ده‌ها سال پیش هندی‌ها از شیر و زردچوبه برای علاج سرماخوردگی و درمان گلودرد استفاده می‌کردند بنابرین شما هم از این معجون میتونین برای علاج سرماخوردگی و گلودرد استفاده کنید:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#تنهایی_نه_الله_با_من_است:

#قسمت_هجدهم:

از خواهرم قول گرفتم که هر چی بهم گفتن تو #مدرسه پیش کسی نگه دیگه از اون روز #خواهرم هیچی نمیگفت و بقیه هم کمتر حرف میزدن کلاس های بدانم رو واسه بزرگ سالان تو #مسجد شروع کردم ....

خیلی #خوشحال بودم انگار تموم #دنیا ماله منه این موضوع فقط خواهرم از #خانواده خودم میدونست بعضی وقتا باهام می اومد تو مسجد میدونستم #عاشق چیزی شده که من قبلا شده بودم منم از موضوع به نحو احسن استفاده میکردم و درمورد #قرآن و #نماز و #بهشت خیلی حرف میزدم اصلا ناراحت نمیشد خوب حالشو درک میکردم جوری به حرفام گوش میدادم که اصلا تعجب نمیکردم چون خودم توش میدیدم دیگه روز تو #سجده هام دعا میکردم برای #هدایت #سوژین ....

دیگه کم کم عاشق #چادر میشدم 4 ماه و نیم میشد که مسلمان شده بودم هر وقت چیز سیاهی میدیدم و یاد #چادر می افتادم بعضی وقتها که به خانه #کعبه توی تلویزیون نگاه میکردم خودمو فدای پارچه سیاهش میکردم اما میترسیدم و #حسرتی توی دلم بود که چطوری من صاحب #چادر بشم یعنی میشه...

یک هفته تمام میرفتم تو بازار به چادرا نگاه میکردم بلاخره یه روز امتحان کردم رفتم جلو آینه #گریه م گرفت سبحان الله چقد زیباست چطوری بپوشم نمیتونستم از خودم جداش کنم خریدمش هنوزم تنم بود دلم نمیخواست برگردم خونه احساس میکردم #چادرم خونه و خانواده و همه چیزمه رفتم خونه نزدیکای خونه درش آوردم قبل از اینکه تو پارگینک پنهانش کنم انقد بوسش کردم انگار هیچ وقت چادر ندیدم...

این موضوع رو به سوژین گفتم دیگه ازم عصبانی نشد گفت خواهر عزیزم واسه خودت دردسر درست نکن مامان بفهمه شاید بد برات تموم بشه منم گفتم باورکن سوژین خودت میدونی من تا امروز چقد بی دل و جرات بودم اما دیگه نیستم برام مهم نیست آگه میخواد منو بکشه اما من دیگه پیشرفت میکنم ولی پسرفت نمیکنم...

سوژین گفت نمیدونم چرا ولی برات خوشحالم حالا کجاست نشونم بده وقتی 😭اینو گفت تمام بدنم سرد شد به روی خودم نیاوردم اما تو دلم #جشن بزرگی به پا بود دیگه مطمئن شدم که خواهرم حتما #مسلمان خواهد شد:

#ادامه_دارد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز_سلامتی:

#درمان_گرفتگی_رگهای_قلب:

سیر یکی از بهترین درمان های طبیعی برای شریان های(رگ های قلبی) مسدود شده است. سیر با افزایش قدرت ارتجاعی رگها از گرفتگی آن جلوگیری می کند. سیر سطح کلسترول بد را کاهش می دهد و خطر ابتلا به حملات قلبی یا سکته را کاهش می دهد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

🔮🔮🔮

💎برترین کانال‌های تلگرام:
  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd

Читать полностью…

داستان های جذاب

💞فضیلت صلوات درشب وروز جمعه💞

پیامبر ﷺ فرمودند:
💖در روز و شب جمعه بر من صلوات بفرستید، و هر کس بر من صلوات بفرستد، خداوند ۱۰ بار بر او صلوات می‌فرستد.» [رواه بيهقی/5994]💖


💞اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّد، كَمَا صَلَّيْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آلِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد
اللَّهُمَّ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّد، كَمَا بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِيْمَ وَعَلَى آل إِبْرَاهِيمَ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيد💕

Читать полностью…

داستان های جذاب

#یک_روز_یک_پیام:

وقتی نگران هوا باشیم، در باغ مهمانی دادن لذت‌بخش نیست
وقتی بیش از حد نگران آینده‌ی فرزندان‌مان باشیم، از زیبایی بزرگ شدن‌شان لذت نمی‌بریم!
وقتی ترس از سرمایه‌گذاری داریم، از لذت نعمت‌های زیادی که در اطراف‌مان هست بهره نمی‌بریم

واقعیت این است که همه ما انسان‌ها برای كامل بودن متولد نشده ايم؛ همه برای لذت بردن از زندگی به قدر كافی خوبيم و هیچ كسی هم كامل نيست

پس بهتر است در مسیر راه زندگی سنگ اندازی نکنیم، بر روی سنگ های دشوار زندگی برقصیم و از زندگی لذت ببریم:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز_سلامتی:

#خشکی_لب_ها:

با شروع فصل سرد سال لبها رطوبتش را از دست میدهد و در نتیجه خشک می شود روغن زیتون یکی از بهترین گزینه هاست و استفاده از آن لب ها را نرم و انعطاف پذیر میکند:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#امنترین_آغوش:

#قسمت_دوازدهم:

آروم شروع کردم به ماساژه پاهاش میدونستم کدوم رگها رو بگیرم تا خستگیش رفع بشه ... تقریبا یه ربع ماساژ دادم ...
گفت : نه بدرد یه کاری میخوری برای امشب بسه برو ...
از جام بلند شدم یه تشکرم بلد نبود ....
روزها پرازکنایه وطعنه هاش میگذشت... امشب خونه ی پدر حامی دعوت بودیم ومن از حالا استرس گرفته بودم ...
فقط فامیلا نمیدونستن من سوگل نیستم ... خانواده ی حامی همه میدونستن من سوگندم ... یه مانتو شلوارساده پوشیدم ... سوگل همیشه بخاطر
پوششم مسخره ام میکرد ...
آماده توی سالن نشسته بودم که حامی هم آماده بیرون اومد با دیدن من یکی از ابروهاش و بالا انداخت گفت : بد نبود یه چیز درست می
پوشیدی مثل گداها شدی
کفشاموپوشیدم وگفتم : من همینم اقا می خواستی نگیری ...
ازگردنم سفت گرفت که ازدردشونه هام جمع شد ... با تن صدای عصبی کنار گوشم غرید : نه که عاشق چشم و ابروت شدم ...تو فقط یه وسیله
برای انتقام من هستی خیالات برت نداره ... پوزخندی زد که ازگرمی نفسش گوشم گرم شد
- هر چند تو چندوقت دیگه بیشتر زنده نیستی اخی جوون مرگ میشی نه ؟ به تو چی میگن وقتی بمیری جوون ناکام .. نه بابا ناکام که به مجردا
میگن ... وقتی مردی میگم بنویسن بدبختی از دنیا راحت شدچطوره ؟
سرمو چرخوندم نگاهی به چشمای مشکیش کردم گفتم : الان لذت میبری که منوداری عذاب میدی ... میدونی مامانجونم چی میگه ... میگه با
مردخوب زندگی کردن که هنر نمی خواد
زنی موفقه که بامردبدو بداخلاق زندگی کنه ... پس من میخوام اون زنی باشم که مامانجونم گفت : شما بتازون من صبرم زیاده
- هه خواهیم دیدکه به پام می افتی تا طلاقت بدم ...بعدش توکی باشی که من زنم حسابت کنم تو فقط کلفتی فهمیدی ...
ولم کردجلوتراز من رفت سوار ماشین شد ...
گاهی خدا میخوادصبرتو بسنجه تا ببین چقدرصبورهستی ... خدایاما صبرمون کمه "
سوارشدم وحامی بدون هیچ حرفی سمت خونه پدرش روند ...
وقتی ماشینو کنار در بزرگ خونه پدرش پارک کرد ازاسترس زیادسرانگشتا
....
حامی زنگ زد و در با صدای تیکی باز شد قبال هم خونه ی پدری حامی اومده بودم یه خونه ویلایی بزرگ و مدرن ...
من خیلی تو بند این چیزا نبودم آدم تو یه خونه ی کوچیکم می تونه خوشبخت باشه کافیه قانع باشه اون وقت خوشبختی رو احساس میکنه البته
با کسی که دوسش داشته باشه ...
برعکس من سوگل عاشق تجملات بود ... من عاشق خونه های درخت دار بودم ...
همیشه بهار توی باغچه خونمون ریحون می کاشتم ...
با صدای حامی به خودم اومدم ...
- چیه ماتت برده آدمم انقد ندید بدید
- هر چی خودت هستی به من لقب نده
مچ دستمو توی دست قدرتمندش فشرد گفت : بلبل زبون شدی ؟ حقته توی خونه بپوسی ...
در ورودی رو باز کرد ... با هم وارد سالن شدیم ...
مامان حامی که مادرجون صداش میکردم با چهره ی خندون به طرفمون اومد ...
- الهی مادر فدای قد و بالای رعنات بشه حامیم خیلی شیک مامانشو بغل کرد مامانجون
من و کشید توی بغلش اروم گفت : این پسره من که اذیتت نمیکنه ... میدونم اخلاقش تنده... ولی دلش مهربونه:

#ادامه_دارد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#تنهایی_نه_الله_با_من_است:

#قسمت_شانزدهم:

دعا میکردم که این وضعیت برای پدر و مادرم عادی بشه برای هدایتشون بخصوص هدایت خواهرم سوژین...

درد عجیبی داشتم گرسنمه ام بود رفتم پایین وقتی رفتم آشپزخانه همه ناراحت سر میز نشسته بودن یادم اومد که من #ممنوع شدم برم پیش اونا به مامانم نگاه کردم چهره ی مادرم معلوم بود که ناراحته با نگاهش صدام میکرد ولی نباید برم سر میز یا باید بیخیال اسلامم بشم یا #دعوا درست میشد از جای خودم برگشتم رفتم همش

تو دلم میگفتم روژین تو باید #قوی باشی اما واقعا برام #سخت بود و نمیتونستم #گریه نکنم این #بغض و این اشکها تا چن روزی بود دیگه عادت کرده بودم تنهایی غذا بخورم و برا خودم #آشپزی کنم چون عادت داشتم شبا سر بزنم به خانوادم(عادت بدی بود یه جور #وسواس که ببینم هنوز زنده ن و نفس میکشن)به آسانی به آروین و #سوژین و اگرین خواهرم سر میزدم ولی نمیتونستم به اتاق پدر و مادرم سر بزنم یک ساعت و بعضی وقتا بیشتر وایمیستادم دم اتاق که یه صدای نفس هاشون بیاد اما اونا دیگه جای خالی من تو #زندگی شون حس نمیکردن البته نمیدونم اینجوری بود یا من اینطوری فکر میکردم فقط از این مطمئن بودم دلم واسه #بغل کردنای پدرم نگاهای نگران مادرم و #عشق مادریش تنگ شده بود دیگه گریه هام قطع شده بود فقط #رگ های دست چپ به درد می اومد

😔بعض گلوم میگرفت و #گریه م نمی اومد بعضی وقتا لباس های که #بابا و #مامان واسه شستن میذاشتن میرفتم می آوردم و از ته دل بوشون میکردم یا بعضی وقتا باهاشون میخوابیدم اما با همه #دلتنگی هام و #تنهایی هام راه مو دوست داشتم و امید داشتم یه روزی بلاخره یه روزی میرسه تموم میشه و دست از #دعا کردن برنمیداشتم....

و بعضی وقتام میرفتم پیش مهناز خیلی نمیرفتم چون نمیخواستم #خانوادم رو اذیت کنم اگرم میرفتم واقعا اونجا #آرامش داشتم تو خونه #احساس #خفگی میکردم:

#ادامه_دارد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز سلامتی:

#معجزه سیب قبل از صبحانه:

بهترین داروی تصفیه ی خون مصرف یک عدد سیب قبل از خوردن صبحانه می باشد.
با خوردن روزی یک عدد سیب ناشتا خودتان را از بیماری ها به دور کنید:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

اگه
قهوه ☕
پارچه‌های خاص
طراحی لباس
و لایف‌استایل آروم و شیک
دوست داری،
این کانال دقیقاً برای توئه 🌿✨
/channel/saadatbarzin

Читать полностью…

داستان های جذاب

سلام دوستان پکیجی از کانال های کاریابی پیدا کردم که فقط مخصوص ادمین های مبتدی ، ادیت و طراحی ، پاسخگویی و تعاملی هست که پروژه های روزانه میزاره خودم داخلش سه تا پروژه حداقل 9 میلیونی گیرم امد تصمیم گرفتم لینکشو برای شماهم بزارم که در این تابستون بتونید درامد داشته باشید 👇🏼
این یک تبلیغ نیست بلکه کمک به ادمین های مبتدی هست که هنوز پروژه دریافت نکردند و درامد ندارند✅

Читать полностью…

داستان های جذاب

#تنهایی_نه_الله_با_من_است:

#قسمت_نوزدهم:

خواهرم ازم خواست #چادرم رو ببینه منم گفتم صبح که رفتیم مدرسه بهت نشون میدم الان نمیشه صبح آوردمش تو ماشین تصمیم داشتم بیرون خونه #چادر سر کنم و وقتی رفتیم خونه قایمش کنم...

😊چادرن رو سر کردم و به خواهرم نگاه کردم و #لبخند زدم گفتم #خواهر چطوره گفت نمیدونم چرا هیچ وقت انقد #زیبا ندیدمت و رو به راننده کرد و گفت مادرم و پدرم از این موضوع خبر دار نشن...
بعد از 14 سال هیچ وقت انقدر اطمینان نداشتم اول بخاطر❤️ #چادر مشکیم ❤️ بود دوم بودن خواهرم که پشتم بهش گرم بود هر روز با خواهرم و چادر قشنگم میرفتیم به #مسجد ...

یه روز که تو خونه رفتم #وضو بگیرم #سوژین رو دیدم رفت تو اتاقم رفتم سمت اتاق در نبسته بود خواهرم رو دیدم با چادر خودم حواسش نبود من میبینم رفتم تو گفتم سوژین زود چادر رو انداخت زمین گفت ببخشید ببخشید معذرت میخوام...

من واقعا تعجب کرده بودم نمیدونستم چی بگم به روش نیاوردم اونم گفت چادر رو خوب قایم کن مادر نبینه زود رفت... 🕌رفتیم مسجد هنوزم تو شوک بودم اونم یه جورای ازم #خجالت میکشید بهش نگاه میکردم تاشب یه کلمه هم باهم حرف نزدیم...
من تو آشپزخانه #شام میخوردم یه دفعه سوژین اومد ظرف غذا تو دستش بود و گفت منم پیش تو غذا میخورم تو جمع زیاد غذا خوردن رو دوست ندارم دو نفره رو دوس دارم اگه الان محمد وقت #ازدواج میبود دیگه همیشه دو نفر غذا میخوردیم از این حرفش ناراحت شدم ولی میدونستم داره #دروغ میگه با خودم گفتم بیا کلک تا کی میخوای دروغ و پنهان کنی خودم میدونم چه حالی داری...

😊بهش لبخند زدم بیا بشین #بسم_الله بگو و بخور انتظار نداشتم بگه ولی گفت نمیدونم چرا تو اون موقه من زبونم قطع میشد نمیتونستم چیزی بگم و اونم هیچی نمیگفت خلاصه اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود:

#ادامه_دارد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#یک_روز_یک_پیام:

آیا باور دارید که در زندگی هیچ چیزی
اتفاقی نیست؟؟
هر چیزی به دلیلی روی میدهد.
هر شخصی را که ملاقات می کنیم نقشی در زندگیمان خواهد داشت،
چه آن نقش کوچک باشد چه بزرگ.

برخی آزارمان خواهند داد، خیانت خواهند کرد
و باعث گریه مان خواهند شد تا
قوی تر و قوی تر شویم.

برخی به ما درس می دهند، نه بخاطر اینکه
تغییرمان دهند، بلکه به این دلیل که ما را متوجه اشتباهاتمان کنند و باعث ترقی و رشدمان گردند.

و برخی بر ایمان الهام بخش خواهند بود
و به ما عشق خواهند ورزید تا باعث خوشبختیمان شوند:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#امنترین_آغوش:

#قسمت_چهاردهم:

با این حرف مامان گوشی از دستم افتاد باورم نمی شد که برگشته باشن اونم به این زودی شوک زده خیره ی سرامیکهای کف سالن بودم ....
وای خدا حامی اگه بفهمه چی میشه ... دوباره تحقیر دوباره دعوا ... نمیدونم چقدر به زمین زل زده بودم که با صدای باز شدن در سالن و پیچیدن
بوی رودریگز دلم زیرو رو شد ترس از خشم این مرد .... این مرده به اصطالع همسر ...
از جام بلند شدم ..
با قدم های لرزان به طرفش رفتم مثل دوماه گذشته سالم زیرلبی گفتم ، کیف و کتش و از دستش گرفتم و اویزان کردم وقتی از اتاق برگشتم
رفته بود دست و صورتش و بشوره براش چایی اماده کردم خودم را مشغول آماده کردن شام در آشپزخونه کردم ... میز و چیدم رفتم بیرون گفتم
شام اماده است
- برو میام
عادتش بود مثل یه خدمتکار باهام برخورد کنه ... رفتم منتظر اقا نشستم تا تشریف بیارن ولی دل توی دلم نبود هم دلم می خواست برم خانواده
ام رو و سوگل و ببینم هم نمی خواستم برم
توی سکوت داشتیم شام می خوردیم
- آب بده
نگاهی به میز کردم وای لیوان یادم رفته بود ... از جام بلند شدم لیوانا رو از توی آبچکون برداشتم
گفت : چیه حواست نیست نکنه عشقت برگشته ...
با این حرفش هول شدم و لیوانا از دستم افتاد هزار تیکه شد قلبم مثل گنجشکی که اسیر شکار شده باشه میزد
از جاش بلند شد گفت : نه واقعا یه چیزی شده که تو انقدر هولی بگو چی شده
- هیچ هیچی نشده شکستنی میشکنه دیگه ...
- اِه شکستنی میشکنه ... من گوش مخملیم به نظرت ... من که می فهمم چی شده اون وقت حال تو یکی رو خوب میگیرم ،. صبر کن
اینا رو گفت از اشپزخونه بیرون رفت
نشستم تا خرده شیشه ها رو جمع کنم توی همون حالت زیرلب گفتم : خدایا این چه وضعیه اخه گناه من این وسط چی بود که باید تقاص کار
دیگران را پس بدم یه لحظه از سهراب از سوگل ، از همه متنفر شدم ... همه اش تقصیر اونها بود ...
وقتی اشپزخونه رو جمع کردم رفتم تا بخوابم ، هنوز منو را به عنوان همسرش نپذیرفته اون توی اتاق خودش می خوابید ، منم توی تنهایی خودم
توی اتاق خودم می خوابیدم
کلی توی تختم غلط خوردم تا خوابم برد باید صبح زود بیدار می شدم و صبحانش را اماده میکردم ... گاهی فکر میکردم درست میگه من براش
یه کلفتم همش بشور بساب ، همین ... باید باهاش صحبت کنم که شرکت برگردم با همین فکرا خوابم برد ...
با تابش نور افتاب از جام بلند شدم دست و صورتم و شستم صبحانه رو اماده کردم ، حامی آماده از اتاقش بیرون اومد ... داشت صبحانه می
خورد که گفتم : من می خوام به شرکت برگردم ، تو خونه کاری ندارم
نگاهی بهم انداخت گفت : بد فکریم نیست من پول اضافه ندارم که خرج تو کنم . اما اومدی اونجا همون سوگندی هستی که بعد از دوماه عشق
بازی با نامزدت برگشتی ، زن من دیگه شرکت نمیاد فهمیدی
سری تکون دادم
- برا من سر تکون نده زبون نداری ؟
از جاش بلند شد من رفتم خواستی بیای خودت بیا من نوکر کسی نیستم ... اینا رو گفت رفت
خودش می بره خودش میدوزه...
اماده شدم بعد از دو ماه به شرکت برگشتم بعد از حال و احوال با بقیه رفتم سمت اتاق خودم . من و سوگل اخرین بار همون روزی که سوگل می
خواست بره با هم توی این اتاق بودم .... وقتی وارد اتاق شدم با یه دختر سانتی مانتال رو به رو شدم با خودم گفتم " ماشالا عروسی اومده بود
"
از جاش بلند شد گفت : سلام من ازیتام شما ؟
- سلام من هم سوگندم
- اِه پس شما خواهر خانوم رئیس هستید:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#یک_روز_یک_پیام:

صبح شنبه با این جملات روزت رو شروع کن

خدای خوبم
می دانم امروز مرا در مسیری قرار میدهی که پایانش ثروت بی انتهای الهی است
خدای خوبم
میدانم که امروز دری را برایم باز می کنی که جبران تمام درهای بسته زندگیم میشود
خدای خوبم
امروز همه را می‌بخشم و چرخه زندگیم را به تو می سپارم برای همه آرزوی موفقیت و شادی دارم و از تو میخواهم در راه رسیدن به آرزوهایشان یاریشان کنی
خدای خوبم
می دانم امروز معجزه ای بر من نازل می کنی تا این جسم و روح جانی دوباره بگیرد
خدای خوبم
میدانم امروز به من عشق و ثروت فراوان می بخشی و مرا سرشار از لطف بیکرانت می کنی
خدای خوبم
امروز مرا در آغوش پر مهرت بگیر و زندگیم را پر از نور رحمت و مهربانیت کن
خدای خوبم
زندگی من و تمام انسانها را غرق در رفاه و آرامش کن!

الهی آمين:

سلام صبح اول هفته تون بخیر:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#جمعه_روزى_که_صلوات_بر_پیامبر_صلی_الله_علیه_و_سلمبرتر_و_پاداش_آن_عظیم‌تر_است:

از انس بن مالک رضى‌الله‌عنه روایت است که پیامبر ﷺ فرمودند:

«در روز جمعه و شب جمعه بسیار بر من صلوات بفرستید؛ زیرا هر کس بر من یک صلوات بفرستد، الله تعالى ده بار بر او صلوات مى‌فرستد.»

صحیح الجامع: ١٢٠٩ 📚


▪️از ابو امامه باهلى رضى‌الله‌عنه روایت است که پیامبر ﷺ فرمودند:

«در روز جمعه بر من بسیار صلوات بفرستید؛ زیرا صلوات امت من در هر روز جمعه بر من عرضه مى‌شود، و کسى که صلواتش بر من بیشتر باشد، منزلتش نزد من نزدیک‌تر خواهد بود.»

صحیح الترغیب: ١٦٧٣ 📚


▪️امام ابن‌قیم رحمه‌الله:

«رسول الله ﷺ سرور تمام انسان‌هاست، و روز جمعه سرور روزهاست؛ پس صلوات بر او ﷺ در این روز فضیلتى دارد که در روزهاى دیگر نیست.»

زاد المعاد: ١/٣٧٦ 📚

▪️امام ابن‌قیم رحمه‌الله:

«اگر بنده به عدد نفس‌هایش بر پیامبر ﷺ صلوات بفرستد، باز هم حق ايشان را ادا نکرده است.»

جلاء الأفهام: ٣٤٤ 📚


▪️شیخ ابن‌عثیمین رحمه‌الله:

«اگر انسانى تو را به راه شهرى که قصد آن را دارى راهنمایى کند، این را نیکى بزرگى از سوى او مى‌دانى؛ پس چگونه درباره پیامبر ﷺ که تو را به راهى راهنمایى کرده است که تو را به بهشت مى‌رساند؟ بنابراین از حقوق او بر تو این است که بر ايشان صلوات بفرستى.»


فتاوى نور على الدرب ١٢/٢١٠ 📚



⚘ اللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى نَبِيِّنَا مُحَمَّدٍ، وَثَبِّتْ قُلُوبَنَا عَلَى طَاعَتِكَ وَاتِّبَاعِ سُنَّتِهِ:

Читать полностью…

داستان های جذاب

#یک_روز_یک_پیام:

اشتباهاتم رو دوست دارم!
اون‌ها همون تصمیماتی هستن که خودم گرفتم و نتیجش رو هرچی باشه
قبول میکنم. اشتباهاتم رو گردن کسی نمیندازم.
من یک انسانم و اشتباه میکنم؛ تا زنده‌ام برای انتخاب راه درست فرصت هست.
وقتی زمین میخورم، بلند میشم و ادامه میدم!
اشتباهاتم رو دوست دارم؛ اون‌ها حباب شیشه‌ای غرورم رو شکستن.
هر زمان به اشتباهاتم پی بردم بزرگتر شدم. اشتباهاتم رو دوست دارم!
اون‌ها گرون‌ترین تجربه‌هام هستن،
چون که براشون هزینه سنگینی پرداختم.
من اشتباهاتم رو دوست دارم:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#امنترین_آغوش:

#قسمت_سیزدهم

لبخندی زدم که از هر گریه ی دردناک تر بود ...
مادرجون انگار حالم و فهمید که فقط سری تکون داد ...
با پدرجون و ترانه هم احوال پرسی کردیم ... ترمه با دیدنم یه ابروشو بالا انداخت گفت : چه عجب ما شما رو دیدم افتخار دادین
- زندگیه دیگه نمیذاره تا خدمت برسیم
- هه همچین میگی زندگی که انگار چیکار میکنی ...
" آخ دلم می خواد بزنم دهنشو سرویس کنم "
از گردن حامی اویزون شد گفت : خوشتیپ فامیل چطوره ... آخه این چیه رفتی گرفتی تیپش و ببین ... اینم خواهر همونه ... اگه قبول کرده بودی
لیندا رو میگرفتی ... دیدی که ماشاالا خوشگل خانوم تازه عاشقتم بود ...
حسام خندید گفت : منظورت اون دختره ی عملیه ... اون که همه جاش عمله کجاش خوشگله ...
- اِه حسام قاشق نشسته شدی
- آخه خواهر من یه ریز داری فک میزنی مثلا سوگند زن حامیه جلوش راجب یه زن دیگه برای شوهرش تعریف میکنی
لبخندی به من زدو گفت : چطوری زن داداش حرفای ترمه رو به دل نگیر ... آروم گفت : می خواست اون خواهر شوهر عملیشو قالب حامی کنه
حالا نشده حرصش و سرتو خالی میکنه ... عملی منظورم یه دود دو دود دود دود نیستا منظورم از این پروتز مرتزاس
از حرفاش لبخندی زدم این پسره خیلی ماه بود مهربون خون گرم ...
ترانه تو آشپزخونه داشت به مادر جون کمک میکرد ... پدر جونم سرش تو شاهنامه اش بود ... ترمه خانومم از گردن حامی آویزون بود ...
رفتم آشپزخونه گفتم : کمک نمی خواین
مادر جون - اِوا دخترم برو بشین
- نه مادرجون دوست دارم کمکتون کنم
ترانه خندید گفت : به به چه زن داداشی بدو بیا برو میزو بچین ... من با کسی تعارف ندارم
نه بابا این حرفا چیه منم از همین خانواده ام ...
با کمک ترانه میز و چیدیم ... همه دور میز نشسته بودیم که مامان جون گفت : ماشالا سوگند دخترم یه پا کدبانو هست حامی پوزخندی زد و
گفت : آره فقط برای کلفتی ساختنش
با این حرف حامی اونم جلوی جمع خانواده اش احساس کردم یه پارچ آب یخ روم خالی کردن ... خیلی خجالت کشیدم ...
پدرجون خیلی جدی گفت : بس کن حامی از سر شب حواسم بهت بوده ...
از این حرف پدرجون خوشحال شدم اما خوب حس حقارتی که با حرف حامی بهم دست داده بود با هیچ چیزی درست نمی شد ... دیگه اشتهایی
نداشتم ... چند لقمه بیشتر نخوردم
مادرجون هر چی اصرار کرد اما واقعا هیچ میلی به غذا نداشتم ...
بعد از شام و دورهمی با حامی خونه اومدیم ... هر دو در سکوت رفتیم اتاق های خودمون ...
دوماه از عروسی من و حامی میگذشت این مدت شرکت نرفته بودم ... حامی هم سرش شلوغ بود و کم تر می دیدمش ... داشتم تی وی میدیدم
که تلفن زنگ خورد با دیدن شماره ی خونه مامان لبخندی زدم دوماه می شد ندیده بودمشون دلم برای همشون تنگ شده بود سلام مامان
جووونم
- سلام سوگند خوبی
- منم خوبم اما انگار شما خیلی خوشحالی ..
- وای سوگند باورت نمیشه اگه بگم
- چرا چی شده هانیه بارداره
- نه گلم سوگل و سهراب برگشتن:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#راز_سلامتی:

#دمنوش_ضد_درد:

اگر روماتیسم، دردهای استخوانی یا آرتروز دارید این دمنوش را دم کنید.

طرز تهیه :
هل دارچین و زعفران به همراه آب جوش در قوری چینی بریزید و روی حرارت ملایم به مدت 30 دقیقه دم کنید، سپس در لیوانی بریزید و پس از 10دقیقه عسل را به آن اضافه کنید و میل کنید:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#تنهایی_نه_الله_با_من_است:

#قسمت_هفدهم:

چند روزی از #تابستان مانده بود دیگه بچه هایی که واسه #قرآن خوندن می اومدن به مسجد مدرسه هاشون باز میشود و مهناز و منم #مدرسه داشتیم تو دلم همش دعا میکردم کاش مدرسه ای نبود همیشه بچه ها واسه قرآن خوندن بیان خیلی آرزوی بچگانه ی بود اما #مسجد تنها جای بود که دلم باز میشود...

اولین روز مدرسه بود منو خواهرم تو یه مدرسه غیرانتفاعی درس میخوندیم خودم حاضر کردم خواهرم در زد گفت روژین بیام گفتم بیا اومد تو گفت میخوای #محجبه بیای گفتم البته اینطوری میام اینکه چیزه عجیبی نیست 😳اونم گفت بهت میخندن مسخرت میکنن اینطوری نیا منم گفتم #خواهر این چیزا فقط تو خانواد ما جا نگرفته و عجیبه مگرنه فقط یه درصد این شهر مسلمان نیستن همه مسلمانن...

وقتی رسیدم مدرسه بخاطر ترافیک دیر رسیدم رفتیم دفتر خانم ها خیلی تعجب کردن انگار نمیدونم بخدا انگار دختر #حجابی و #مسلمان ندیدن طوری نگاهم میکردن هیچی نگفتن و رفتیم سر کلاس معلم نداشتیم همه جوری نگام کردن که اصلا آدم ندیدن پچ پچ و حرف زدنها شروع شد خواهرم سعی میکرد که من نفهمم با من حرف میزد تا اینکه یکی شون ازم سوال گفت روژین شنیدم مسلمان شدی اما باور نکردم که مادرت با سن و سال کتکت بزنه سر این موضوع سوژین خیلی #عصبی شد گفت خفه شو بی زحمت مگه نه......

من هیچی نگفتم تعجب کرده بودم همه مثل مسلمان بودن حتی پدر و مادرشان چرا باید اینطوری عجیب و غریب باشه #حجاب پیششون من فقط ناراحت این موضوع بود....
😔
زنگ خورد خواهرم گفت روژین نمیریم بیرون یعنی تو اینجا وایسا من زنگ میزنم راننده بیاد دنبالمون امروز که کلاس تشکیل نمیشه منم گفتم نه سوژین میدونم واسه چی اینو میگی امروزم بریم خونه فردا چی از چی فرار کنم مثلا از مسلمان بودنم اونم تو بین مسلمانان اخه عقل همچین چیزی رو قبول میکنه...

😔دلم خیلی تنگ بود رفتیم بیرون انتظار نداشتم هیچ وقت انتظار نداشتم
اینجوری با یک مسلمان با #حجاب رفتار بشه هر کی یه حرفی میزد آخه خیلی بهم فشار آوردن سوژین هیچ وقت اینطوری نبودم قرمز قرمز شده بود نگاهم کرد گفت چرا هیچی نمیگی من گفتم اینا ابله نه خواهر جواب ابله هان خاموشی است مگر نه خودشون و خانوادشونم مسلمانن....

ولشون کن بزار هرچی دلشون خواست بگن من اهمیتی نمیدم توهم نده بلاخره تمومش میکنن...
رفتم خونه خیلی ناراحت بودم مهناز زنگ زد خیلی #گریه کردم خیلی دلداریم داد گفت خدا بزرگه امیدت به خدا باشه همه چی حل میشه راستی روژین نطرت چیه کلاس قرآن ادامه داشته باشه اونم واسه بزرگ سالان منم خیلی خوشحال شدم گفتم عالیه اون شب از خوشحالی بزور خوابم نمیبرد صبحم خیلی خوشحال و سرحال رفتیم مدرسه:

#ادامه_دارد:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#یک_روز_یک_پیام:

چند تا درس زندگی

- هیچوقت از بی‌پولیتون برای کسی نگید ، کسی تو جیبتون پول نمیذاره ولی اعتبارتون پیشش از بین میره.
- هیچوقت تو دوران نامزدی از اخلاقهای بدِ خانوادتون و سختیهایی که کشیدید برای همسرتون تعریف نکنید.
- راز خونتون رو هرگز بیرون نبرید.
- اگر به کسی پول قرض میدید حتما ازش بپرسید که چه تاریخی بهتون برمیگردونه.
- با رفتار و گفتارتون ، آدمها رو وادار به احترام گذاشتن کنید.
- رُک بودن همیشه هم خوب نیست.
- خوشبختی و بدبختی لحظه‌ایه ،
- تو بازار کار ، اعتبار بیشتر از پول به دردتون میخوره.
- متخصصِ کار خودتون باشید.
- سرمایه اصلی شما ، آبرو و اعتبارتونه:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

#امنترین_آغوش:

#قسمت_یازدهم:

فقط سری تکون دادم ... اما دروغه اگه بگم نشکستم فرو نریختم غرورم له نشد لقممو به زور فرو دادم تا بغضمم باهاش پاین بره ...
وقتی دید جوابشو نمیدم بعد از خوردن صبحانه اش آماده از خونه زد بیرون بدون حتی کلامی یا حرفی ...
ساعت نزدیک 1 بامداد و نشون میداد و جناب پارسا هنوز برنگشته بودن ...
بعد از رفتن حامی مامان زنگ زد و با هم کمی صحبت کردیم ...
بهش اطمینان دادم که حالم خوبه و جای نگرانی نیست دوباره آهنگ عبدالمالکی رو گذاشتم ...
چشمام و بستم غلطی روی تخت زدم الان سوگل و سهراب چیکارمیکنن عقد کردن اصلا کجا هستن اونا که جز ماشین سهراب دیگه سرمایه
ای نداشتن ...
با اینکه ازدستشون ناراحت بودم ، غرور و شخصیتم زیر سوال رفته بود ولی مگه میشه خواهرم کسی که قُلم هست 24 سال با هم بودیم در
کنارهم وقتایی که جای هم سوالا رو جواب میدادیم و دبیرا نمی فهمیدن یا وقتایی که بچه های دانشگاه رو سرکار میذاشتیم و کلی می خندیدم
اونام مثل گیجا نمیدونستن سوگل کیه سوگند کدومه ...
اشکامو پاک کردم با صدای بلندی گفتم : گریه نکن سوگند گریه نکن ...
صدای حامی پیچید تو اتاق ...
از ترس دستمو روی قلبم گذاشتم ...
- اوخی ترسیدی ... چیه خل شدی با خودت حرف میزنی ... پاشو بیا قهوه می خوام ...
- کافی شاپ تعطیله اقا ...
با این حرفم عصبی خیز برداشت طرفم مثل وحشیا یقه مو چسبید گفت : نشنیدم چی گفتی ... من نون خور اضافه لازم ندارم پاشو ببینم ... موقع
مرگت هم اول باید کارایی که من میگمو انجام بدی بعد بمیری ...
یقمو ول کرد ... دستم به تخت گرفتم تا پرت نشم ... با گامهای بلند از اتاق خارج شد ... از جام بلند شدم .. ساکت و صامت از اتاق خارج شدم
...
الحق که این مرد با اون جذبه و تن صدای خشدارش ترس داشت حتی بوی سیگار کاپیتان بلکش با اون عطر گسش ... وجودش فقط ترس رو
القا میکرد ...
قهوه ی ترک اصلی که توی کابینت بود برداشتم بعد از درست کردنش با شیر و شکر بردم کنارش روی میز گذاشتم ... اون هیکل گندش یه مبل
سه نفره رو اشغال کرده بود ... یکی از دستاش روی پیشونیش بود و سه دکمه ی اول لباسش و باز گذاشته بود ... پاهاش و روی میز دراز کرده
بود ...
تا خواستم از کنارش رد بشم مچ دستمو چسبید ... گرمی دستش روی مچ دستم آتیش به پا کرده بود ...
تا حالا به هیچ مردی انقدرنزدیک نبودم ... حتی سهراب که نامزدم بود ...
سوالی نگاهش کردم
با چهره ی اخمو گفت : کجا خانوم اقور بخیر ...
- قهوه گذاشتم برات میرم بخوابم
- اِه خوابت میاد ...
سری تکون دادم
- اول جورابمو در بیار پاهام درد میکنه کمی ماساژ بده بعدهرقبرستونی خواستی برو ...
" تا حاالا شده حقارت وتا عمق وجودت احساس کنی ...آخ که هیچ دردی بالاتراز درد حقارت نیست "
- چیه وایستاده خوابت برده زود باش خسته ام با بروبچ فوتبال بودم پاهام درد میکنه ... توام که فکر نکنم جز کلفتی کاری بلدباشی ؟
حرف زدن بااین مرد هیچ سودی نداشت جورابای سفیدشو ازپاش در اوردم " لعنتی حتی جوراباشم بوی گس رودریگز میداد ... "
تو دلم گفتم : هه اقای حامی پارسا کجای کاری که یه پا مساژورم الکی اون همه پول ندادم تاهیچی بلد نباشم:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…

داستان های جذاب

یاد آوری .... 🌹

👌فردا
#پنجشنبه است#......

💠 ما احیاگرانِ سنت رسول الله ﴿ صل الله علیه و سلم ﴾
،دوشنبه ها و پنج شنبه های هر هفته را روزه میگیریم ،،، ⚜

🌙ماهی در بین رجب ورمضان است (شعبان) بیشتر مردم از آن غافل هستند در این ماه اعمال انسانها بطرف پروردگار بالا برده می شود دوست دارم در زمانی که عمل من بالابرده می شود من روزه باشم

Читать полностью…

داستان های جذاب

#یک روز یک پیام:

قبل از اینکه با مردم با دست‌مان مصافحه کنیم، لازم است با لبخندمان دیدگان‌شان را شکار محبت خود نماییم و مطمئن باشیم قبل از اینکه دست‌مان را به آن‌ها بدهیم، دل‌شان را با لبخندمان به دست آوریم.
گاهی یک لبخند کوچک می‌تواند زندگی یک انسان را متحول سازد و به او امید ببخشد که هنوز هم خوبی، لبخند، محبت و گشاده‌رویی در دنیا وجود دارد.
کسی که اثر خیر و خوبی به‌جا گذارد و نهال محبت و دوستی بکارد، نخست محبت پروردگار جهانیان و سپس قلب‌های انسان‌ها را به دست می‌آورد.

سلام دوستان عزیز
صبح اول هفته تون بخیر:

مفیدترین مطالب:

داستانهای جذاب:
❤️/channel/+9QkUmVP6UysxMzQ1❤️

Читать полностью…
Subscribe to a channel