303
نوشتن آزادیست، که هیچکس از تو گرفته نمیتواند...
دیدم!
دیدمکه بعضیها جز خودشان به دیگری فکر نمیکردند.
دیدمکه بعضیدیگر خوبیهای ما را نمیدیدند.
دیدمکه گناهان بعضیها؛ دامنگیر شان شده و زندگی شان را جهنم کرده بود.
دیدمکه بعضیها با مهربانی دنبال خیر و راهحل میگشتند؛ دیدمکه با صبر با آدمها کنار میآمدند و دل بدست میآوردند.
دیدمکه بعضیها درک میکردند؛ بعضیها تحقیر!
دیدمکه بعضیها عیب دیگری را میپوشاندند؛ بعضیها عریان!
دیدمکه بعضیها قدردانی میکردند؛ بعضیها ناسپاسی!
دیدمکه بعضیها دل را خانهی خدا کرده صبور شده بودند و بعضیها با بیتابی، از انسانها دور شده نمیتوانستند.
و در آخر...
دیدمکه کسی بد نبود، فقط افکارها متفاوت بود؛ دیدم که نباید قلبها را با اعمال قضاوت کنم، بلکه باید دستی بگیرم تا مسیر درست را، آدمیان بیابند.
باور کنید همهی اینها را امروز دیدم!
#از_جهالت_تا_هدایت
#نرگس_مؤحده
خانم!
گریه کن...
برای هرلحظهی که قدر خود را ندانستی و گذاشتی مردم تو را کوچک کنند.
چرا این جفا را به حق خود کردی؟!
اما بعد از اینکه گریهات تمام شد؛ تصمیم بگیر ارزشمند باشی و گوهر وجودت را ببینی.
#نرگس_مؤحده
این کشور به داشتنت افتخار میکند!🇦🇫
ای نماد شجاعت!
صدایتو صدای زنان افغان است.
و تو با شجاعت این صدا را بلند کردی!♥️🫂
#هاله_انساندوست
#نرگس_مؤحده
راستش را بخواهی،
همانهایی که حمایت میکنند، به خوشیهای مردم خوشحال میشوند، پشت کسی حرف در نمیآورند، و مهربان هستند؛ خوشبختترینِ مردمان هستند.
اصلاً میدانی؟ لذت زندگیرا آنها چشیدند...
#نرگس_مؤحده
خدایا!
در هنگام خوشحالی، نگذاری از یاد تو غافل شوم.
مرا به آغوشت محکم بگیر؛ که جز آغوشت، پناهی ندارم!
#نرگس_مؤحده
نمیدانم چرا؟
بعضی زنان چون مُردههای متحرک هستند؛ چرا اینقدر بیحرکت و ضعیف؟!
بانوی گرامی!
تو یک کَد بانو باش؛ قوی، پُرقدرت و شکست ناپذیر. چرا توقع داری همیشه مردان از تو محافطت کنند؟!
آنقدر جسور و قدرتمند باش که بتوانی از جسم و روحت، دربرابر هر فاجعهای محافظت کنی!
هرلحظه از یک مرد میخواهی تا صدایش را برایت بلند کند؟ چرا خودت اینکار را برای خودت نمیکنی؟!
به افرادیکه میخواهند به تو ضرر روحی یا جسمی بزنند؛ جواب دندانشکن بده!
به آنان نشان بده که یک زن میتواند صدای خود را بلند کند و از حق خود دفاع کرده جسورانه از مرزهای خود محافظت کند!
این ناز یا نازدانگی نیست؛ ضعیفیست!
در کنار ناز و زنانگی؛ شجاعت و اَبروهای پُرقدرت نیاز توست!
هوشیار باش!
نگذاری کسی مرزهایت را بشکند.
هرکس این کار را کرد او را از رفتارش پشیمان کن؛ اینست زنِ قدرتمند!
#نرگس_مؤحده
خواهران و برادرانم!
مبادا آنقدر غرق زینت دنیا شویم، آنقدر چشم و همچشمی کنیم، آنقدر کینه و حسادت ورزیم که عاقبتمان را فراموش کنیم.
هدف آمدنما به اینجا اطاعت و بندگیِ پروردگار است؛ اگر هدفمان را فراموش کنیم، ذلیل خواهیم شد!
بترسیم از مرگِ خوارکننده؛ از ذلیل شدن و غضب پروردگار! که اگر او سایهی رحمتش را از سرمان بردارد؛ میدانی چه دردی خواهیم کشید؟!
در برابر شأن و عظمت پروردگار هیچ هستیم؛ هیچ!
ظلم نکنیم، مغرور نشویم که براستی خداوند در زمان مرگ خوار مان خواهد کرد...
🥺🖤
#نرگس_مؤحده
«بسیار پیشت شرمنده هستم، والله ببخشید. امروز در صرافی بودم که موبایلم افتاد زمین، همان لحظه یاد تو افتادم!»
بیاختیار خندهام گرفت.
نمیدانم چرا، اما این حرفش برایم جالب بود.
شاید چون تازه فهمیده بودم وقتی آدم خودش دردی را تجربه میکند، تازه درد دیگران را هم بهتر میفهمد.
ادامه دارد...
پایان قسمت دوم
#هاله_انساندوستЧитать полностью…
بعضیها را سالها دوست میدانی، اما یک اتفاق کوچک کافی است تا بفهمی میان انسان بودن و داشتن وجدان، فاصلهای به بزرگی یک عمر وجود دارد.Читать полностью…
پایان قسمت اول
#هاله_انساندوست
خدایا...
دلم خستهتر از آن است که بتوانم دردهایم را توضیح بدهم.
فقط آمدهام بگویم:
اگر همه درها بسته شد،
درِ رحمت تو را از من نگیر.
بعضی روزها کتاب را نمیخوانیم، کتاب ما را میخواند. این هم از همان روزهاست.
Читать полностью…
بانو آذر عزیز،
#هاله انساندوستЧитать полностью…
صنف نویسندگی
تحت نظر هاله انساندوست یک ماهه فقط 200
افغانی...👇🏻
پیام بگذارید
0705112030Читать полностью…
وقتی میفهمی عاشق شدی که میبینی دوست نداری بخوابی چون واقعیت شیرینتر از رویاهایت شدهاست
📔:بلندیهای بادگیر
#امیلی_برونته
گفت: «تو بد نیستی، فقط بعضی وقتها کارِ بد میکنی.»
چقدر حق گفت...
#نرگس_مؤحده
https://whatsapp.com/channel/0029VbCmaBADjiOhDw7Hsm0V
Читать полностью…
باور کن دنیا با تمام کاستیهایش، باز جایِ زیباییست...💚
#نرگس_مؤحده
قربانی کن.
همچون ابراهیم، اسماعیلت را.
تا خدا ببیند که تسلیم شدی و برای همیشه اسماعیلت را برایت ببخشد.
#نرگس_مؤحده
گفت: یک سؤال بپرسم؟
گفتم: البته، بفرما عزیزم!
گفت: اگر خواست خدا بود و دختردار شدم اسم تو را رویش بگذارم؟
با چشمانی پُراشک و لبانی خندان گفتم: افتخار میبخشی...
گفت: میدانی نرگس چه معنی؟
گفتم: گُل است و در اشعار فارسی نماد چشمان زیبا و گیراست.
گفت: توهم گلی! و همینطور نماد زیبایی، پاکی و لطافت.
با خود گفتم: میبینی نرگس! صداقت و مهربانی از مرزهای افغانستان عبور کرده به دیار تاجکستان رسیده است!
بلی، او بانو بابایوا، دوست تاجکستانی من است؛ دختری خوش قلب و مهربان.
این دوستی، دوستیِ بود که آنرا با صداقت ساختیم.
#از_افغانستان_تا_تاجکستان.
#نرگس_مؤحده
ناراحتم، مثل کودکی که مادرش برایش گفت: «برو لباست را بپوش، تو را هم میبرم.»
اما وقتی با ذوق لباس پوشید و برگشت، دید مادرش رفته است.
#هدیه_مهرا
با شبهای نبودنت چیکار کنم...؟
قسمت دوم: آدمهای خوب هنوز هستند
دو خواهرم ناراحت بودند.
یکی از آنها گفت:
«واقعاً چرا اینقدر ساده هستی دختر جان؟ چرا همیشه به فکر دیگران هستی و هیچوقت به فکر خودت نیستی؟ آنها برایت چه کردهاند؟ حق خودت را بشناس. خسته شدیم از این همه مهربانی و گذشت تو.»
چیزی نگفتم.
خواهر دیگرم گفت:
«اگر من نمیدیدم، اصلاً به کسی نمیگفتی. همینطور سکوت میکردی و از کنارش میگذشتی.»
باز هم چیزی نگفتم.
نه به حرفهای آنها فکر میکردم و نه به آینده.
فقط در دلم گفتم:
«انشاءالله همه چیز درست میشود.»
و خوابیدم...
صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که به یادم آمد این بود که شب باید تدریس میکردم. حتی نمیدانستم هزینه تعمیر موبایل چقدر خواهد شد.
ناگهان یاد یکی از دوستانم افتادم که در آنلاینشاپ کار میکرد. اندکی درآمد از آنجا داشتم. با او صحبت کردم و قبول کرد که مقداری از پول دو ماه آینده را زودتر برایم بدهد.
کمی خیالم راحت شد.
یکی از دوستانم هم گفت:
«من یک تعمیرکار خوب میشناسم، برو پیش او. احتمالاً مشکل حل میشود.»
گفتم:
«باشد.»
منی که در تمام عمرم کمتر به دکانهای تعمیراتی رفته بودم و هیچ آشنایی با این کارها نداشتم، نمیدانستم چه کنم.
از موبایل خواهرم با تعمیرکار تماس گرفتم.
گفتم:
«امروز تشریف دارید؟»
صدایی آرام، محکم و محترمانه از آن طرف خط آمد:
«بله خواهرم، در خدمت هستم.»
گفتم:
«تشکر.»
تماس را قطع کردم.
در راه با خودم حرف میزدم.
«آهی خدا... چرا اینقدر حساس شدهام؟ میگذرد. همه چیز میگذرد. آرام باش دختر...»
وقتی به خودم آمدم، در خیابان بودم.
یکییکی تابلوهای دکانها را نگاه میکردم تا نامی را که گفته بودند پیدا کنم.
در میان جستوجو نزدیک بود با کسی برخورد کنم.
با خودم گفتم:
«آه، حواست کجاست؟»
ناگهان چشمم به نام دکان افتاد.
«رسولی»
با خودم گفتم:
«فکر کنم همین باشد.»
از دور نگاهی انداختم.
چند موتر مقابل دکان ایستاده بودند.
کاکای سالخوردهای آنجا نشسته بود. نگاهش آرام و مهربان بود؛ شبیه نگاه یک پدر.
وارد شدم.
راستش را بخواهی، فضای آنجا چندان به مزاجم نبود.
هشت یا ده پسر آنجا بودند و هرکدام سرگرم کاری.
برای لحظهای با خودم فکر کردم:
«واقعاً جای من اینجاست؟»
آهسته جلو رفتم.
همه سرگرم گفتوگوی خودشان بودند.
پسری مقابلم ایستاده بود.
پرسیدم:
«ببخشید، آقای انجینر عرفان اینجا کار میکنند؟»
او به شخص دیگری نگاه کرد و گفت:
«انجینر عرفان آمده؟»
بعد فهمیدم خودش هم مشتری بوده است.
صدایی از گوشه دکان آمد:
«بله، آمده.»
نگاه کردم.
مشغول ترمیم یک موبایل بود.
وقتی مرا دید، شناخت. همان دختری بودم که نیم ساعت قبل تماس گرفته بود.
گفت:
«بفرمایید، بنشینید.»
موبایل شکسته را به او دادم.
در دل فکر میکردم شاید تعجب کند.
شاید بگوید:
«این دیگر چه بلایی سر موبایل آمده؟»
اما انگار بدتر از اینها را هم دیده بود.
نگاهی کرد و آرام گفت:
«نیم ساعت وقت دارید؟»
از احترامش خوشم آمد.
همیشه باور دارم احترام گذاشتن به آدمها، در هر شغل و هر جایگاهی، یکی از زیباترین ویژگیهای انسانی است.
گفتم:
«بله.»
در دل با خودم گفتم:
«خدایا، این آدم هر روز چطور این همه شلوغی را تحمل میکند؟»
انگار خدا صدایم را شنید.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که کمکم همه رفتند و دکان خلوت شد.
چشمم به پسر کوچکی افتاد که آنجا مشغول کار بود.
چشمان سبز و زیبایی داشت.
پیراهن سفید پوشیده بود و با سرعت مشغول انجام کارهایش بود.
از نگاهش پیدا بود که سختکوش است.
انگار انجینر هم از او راضی بود.
نگاهم را در دکان چرخاندم.
همه چیز منظم بود.
یک طرف مخصوص موبایلهای آسیبدیده و تعمیرات.
طرف دیگر مخصوص فروش موبایل، قابها و وسایل جانبی.
بعد کتابم را از کیف بیرون آوردم و شروع به خواندن کردم.
از آن لحظه دیگر نفهمیدم چه کسی آمد و چه کسی رفت.
ابتدا فکر میکردم چگونه آن نیم ساعت را سپری کنم؛ اما همین که کتاب را باز کردم، زمان برایم معنا نداشت.
در میان صفحات کتاب جملهای توجهم را جلب کرد:
«تمام فرداهای تو متعلق به من هستند، سم.»
لبخندی روی لبانم نشست.
چقدر بعضی جملهها میتوانند به یک دل خسته امید بدهند.
سرم را بلند کردم و ناگهان یادم آمد که در دکان نشستهام، نه در دنیای داستان.
خندهام گرفت.
آه... امان از دست خودم.
هر وقت کتاب میخوانم، همه چیز را فراموش میکنم.
میخندم.
گریه میکنم.
ذوق میکنم.
بغض میکنم.
دنیای کتابها همین است دیگر...
در همین فکرها بودم که صدای جوانی را شنیدم.
«سلام انجینر صاحب، جور هستی؟»
انجینر فقط با تکان دادن سر جواب داد.
انگار از آن آدمهایی بود که احترام میگذارند، اما اهل صمیمیت بیجا با هر کسی نیستند.
پسر جوان خندید و گفت:
پایان دوستی یا آغاز شناخت آدمها؟
این روزها حال و حوصلهٔ تفریح نداشتم، با این حال باز هم اصرار میکردند که بیرون برویم. رفیقهایم را میگویم؛ البته دیگر نمیدانم میشود آنها را رفیق نامید یا نه.
در میان این اصرارها ناگهان به یاد حرفهای دختری افتادم که روزی به من گفته بود: «خیلی از طرز حرف زدنت خوشم میآید. تو خوشبختی؛ همیشه سفر میروی، تفریح میکنی و زندگی را میبینی. فقط یک چیز را فراموش نکن؛ همیشه خوش بگذران، حداقل به جای ما دختران افغان که فرصت رفتن به هیچ جا را نداریم.»
آه...
نمیدانستم باید خوشحال شوم یا بغض کنم. فقط گفتم: «الهی نصیب تو هم شود.»
در همین فکرها بودم که تلفن دوستم مرا به واقعیت برگرداند.
ـ میآیی؟
ـ بله، میآیم.
قرار بود چند جا برویم، اما نمیدانم چرا این روزها تردید در دلم خانه کرده بود. انگار چیزی درونم آرام نبود. شاید از رفتارهای پدرم ناراحت بودم، شاید بعضی حرفها بیشتر از آنچه فکر میکردم روی من اثر گذاشته بودند؛ اما من خودم را میشناسم، دختری که در آینه میبینم هرگز از زندگی ناامید نمیشود.
در حالی که کورتیام را مرتب میکردم، نگاهی اخمو به آینه انداختم و در دل گفتم: «بخند دختر! مگر چه شده؟» خودم خندیدم، برای خودم چشمکی زدم و از خانه بیرون شدم.
نزدیک ظهر بود. صدای خنده تمام اتاق را پر کرده بود. مهمان خانهٔ مروه بودیم؛ دوستی که پنج سال در کورس کنارم بود. مادرش از آن زنهایی بود که وقتی کنارش مینشستی، احساس میکردی سالهاست او را میشناسی. هر بار که به کورس میرفتم، با مهربانی دعوتم میکرد. هیچوقت حس نمیکردی مهمان هستی.
میدانی چیست؟
هرچه بزرگتر میشوم، بیشتر میفهمم که همه چیز به قلب انسان برمیگردد. خانهٔ بزرگ نیست که آدم را آرام میکند؛ قلب بزرگ است. دل پاک، بزرگترین دارایی یک انسان است.
بعد از ساعتی گپ و خنده، گفتم بهتر است حرکت کنیم. هنوز دو جای دیگر هم قرار بود برویم. رفتیم و خوش گذشت، اما هنگام بازگشت دو دوست دیگر گفتند که میخواهند به خانهٔ ما هم بیایند. گفتم: «به روی چشم.»
سوار موتر شدیم و راه افتادیم. عصر شده بود. خسته نبودم؛ اما خوشحال هم نبودم. انگار چیزی درونم سنگینی میکرد.
وقتی نزدیک خانه رسیدیم، چشمشان به گلهای کنار جاده افتاد.
گفتند: «بیا چند عکس بگیریم، چقدر قشنگ است!»
من اهل عکس گرفتن نبودم، اما برای دل آنها قبول کردم. موبایلم را به خواهر یکی از آنها دادم تا عکس بگیرد. چند لحظه ایستادم و از هوای عصر لذت بردم. بعد گفتم: «برویم خانه.»
او موبایل را به سمتم گرفت و گفت: «بگیر.»
اما همین که خواستم آن را بگیرم، خشکم زد.
صفحهٔ موبایل شکسته بود.
نه یک ترک، نه دو ترک...
تمام صفحه تکهتکه شده بود.
برای لحظهای فکر کردم اشتباه میبینم. دوباره نگاه کردم. نه... واقعیت داشت.
آنها فقط میان خودشان میگفتند: «درست میشود، غصه نخور.»
اما نمیدانستند تمام درسهایم، تمام کارهایم، تمام برنامههایم و مسئولیت شاگردانم در همان موبایل بود.
گفتم: «اگر درست نشود، من چه کنم؟»
در دلم فریاد زدم:
«خدایا... منی که جز خودم و تو کسی را ندارم، از کجا دوباره تهیهاش کنم؟»
به خانه رسیدیم. پرسیدم: «چه شد؟»
یکی گفت: «افتاد.»
دیگری گفت: «نه، او انداخت.»
هر کس تقصیر را گردن دیگری میانداخت و من فقط نگاه میکردم.
برای یک لحظه خودم را جای آنها گذاشتم. اگر من بودم، مسئولیت اشتباهم را میپذیرفتم. اگر من بودم، حداقل صادقانه میگفتم: «ببخشید، اشتباه از من بود.»
اما بعضی آدمها نه عذرخواهی بلدند و نه مسئولیتپذیری. فقط بلدند بروند؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
میتوانستم دعوا کنم. میتوانستم فریاد بزنم. میتوانستم مانند آدمهای کوچه و بازار جنجال به پا کنم؛ اما این کارها از من برنمیآمد.
سکوت کردم.
آنها چای نوشیدند، خندیدند و رفتند.
و من ماندم و یک دنیا فکر...
دختری که تمام درآمد اندکش را صرف کتابها، صنفهای آنلاین و آموزش کرده بود. دختری که مسئولیت هزینه و اعتماد شاگردانش را بر دوش داشت. دختری که در سختترین روزهای زندگیاش حتی کسی را نداشت که دستش را بگیرد.
آن شب فهمیدم شکستن یک موبایل دردناک نیست؛ دردناکتر از آن، شکستن اعتماد است.
گاهی خسارت واقعی پول نیست؛ وجدان است، شخصیت است و مسئولیتپذیری است.
بعضی آدمها چیزی را میشکنند و میروند، اما هرگز نمیفهمند چیزی که شکستهاند فقط یک وسیله نبوده است. پشت آن وسیله ساعتها تلاش، امید، زحمت، برنامه و آرزو خوابیده بود.
و این را فقط کسانی درک میکنند که هنوز وجدانشان زنده است.
شاید روزی پول یک موبایل پیدا شود، شاید حتی بهتر از آن هم خریداری شود؛ اما چیزی که به آسانی جبران نمیشود، شناختی است که از آدمها پیدا میکنی.Читать полностью…
«خدایا، من هنوز ایستادهام؛ اما زخمهایی دارم که فقط تو از عمقشان خبر داری...» 💔🌙
Читать полностью…
صنف انگلیسی با تدریس عالی 👇
https://chat.whatsapp.com/LKlWmtrpuMMHqI4wCoLNQL
شکست در عشق میتواند کل جهان بینی انسان را تاریک یا روشن کند
Читать полностью…
Fearless
برای تلنگر به آذر «بیپرواست».
اگر مخاطبانم مرا جسور میدانند،
شاید به این دلیل است که آنها را به ژرفای روان شخصیتهایی بردهام که جرئت متفاوت بودن داشتهاند.
شخصیتهایی که همیشه مثبت و دوستداشتنی نبودهاند،
گاه خاکستری بودهاند و گاه کدر،
اما پیش از هر چیز، انسان بودهاند.
و شاید هر نویسنده، اندکی شبیه جسورترین شخصیتهای داستانهایش شود.
#آذر
من از این بیماری که لذت خود را در بودن در اجتماع جستجو کنم، کاملا شفا یافتهام.
📔بلندیهای بادگیر
#:امیلی_برونته