303
نوشتن آزادیست، که هیچکس از تو گرفته نمیتواند...
و گفت:Читать полностью…
نیازمندیم به عاشقبودنت
به شعرهای نوزدهسالگی
به دیوانگیهای کوچکی که این بار شکست نخواهد خورد
نیازمندیم که دیگر دیر نباشد.
❤️🥹
بگذار بروند؛ تو به ماندن آدمهای رفتنی نیاز نداری!
#فائزه_هاشمی
دلم برای زنان هلاک است؛ زن اگر باهوش نباشد و خوب تربیت نشود، نام دیگرش "آسیب" است!
#فائزه_هاشمی
سکوت بود… Читать полностью…
و من
و سقفی که شاهد تمام فرو ریختنم بود…
گفتم:
خدایا…
من زیادی احساس داشتم
برای دنیایی که
کمتر میفهمد…
گفتم:
خدایا…
دلم را جایی بگذار
که دیگر
هیچکس نتواند به آن برسد
چشم دوخته بودم به آسمانЧитать полностью…
نه برای دیدنش
برای گم شدن در آن…
گفتم:
خدایا…
میشنوی؟
یا صدای شکستنِ دلم
آنقدر آهسته است
که به تو نمیرسد؟
گفتم:
خدایا…
من همان بندهام
که همیشه به امیدت نفس کشید
پس چرا امشب
نفسهایم بوی خستگی میدهد؟
گفت: هنوز هم امید داری؟
گفتم: اگر قلبی نباشد
دردی هم نیست…
گفت: پس دعایت؟
گفتم: خدایا… بگیرش…
انسانها هرگز جنایت را با این چنین کمال و شادمانی انجام نمیدهند، مگر زمانی که آن را از روی اعتقاد مذهبی انجام دهند.
Читать полностью…
اگر جهان
درِ امید را بست،
تو از دیوار گذشتی…
اگر گفتند «نمیشود»،
لبخند زدی
و از همان واژه
پل ساختی…
تو
تعریفِ تازهای از «توانستن»ی…
دختر_افغان😌🇦🇫Читать полностью…
به من بگو بیوفا حالا یار که هستی؟
خزان عمرم رسید، نوبهار که هستی؟
ما دختران افغانستان…
نه ضعیفیم، نه خاموش…
فقط مدتیست
در حال جمعکردن قدرت خود هستیم…
📚✨ فرصت ویژه برای علاقهمندان نویسندگی ✨📚
اگر میخواهی نوشتن را از پایه و اصولی یاد بگیری، این فرصت را از دست نده!
🖊 صنف نویسندگی سطح ابتدایی
⏳ مدت: یک ماه
💰 فیس: فقط ۲۰۰ افغانی
👩🏫 مدرس: هاله انساندوست
در این دوره، قدمبهقدم با دنیای نوشتن آشنا میشوی و مهارتهایت را تقویت میکنی 🌱
📩 برای ثبتنام و معلومات بیشتر، به این شماره پیام بده:
0705112030
فرشتهای که رها میشود، شیطان میشود... یا بهترین بندهی خدا!
#فائزه_هاشمی
آن شب
با چشمهای خسته
و قلبی سنگین
فقط یک چیز میخواستم:
تمام شوم…
یا…
دوباره ساخته شوم…
و میان اشک و دعا
نمیدانستم
کدام را بیشتر صدا میزنم:
پایان را…
یا امید را… 🌙🖤
گفتم:Читать полностью…
خدایا…
من قوی نبودم
فقط تظاهر کردم
امشب دیگر
هیچ نقابی ندارم…
اشکهایم میریخت
و من
میان هر قطره
یک درد را دفن میکردم…
گفتم:
خدایا…
اگر قرار است بشکنم
خودت مرا جمع کن
من دیگر توانِ تکهتکه شدن ندارم…
سکوت بود
آن شب…Читать полностью…
آنقدر گریه کردم
که اشکها دیگر از چشم نمیآمدند
انگار از جانم میچکیدند…
موهایم خیس شده بود
نه از آب
از بارانِ بیپایانِ اندوهی
که درونم میبارید…
افتاده بودم بر تخت
با موهای باز
پراکنده
مثل فکرهایم
مثل زندگیام…
گفت: از خدا چه طلب میکنی؟
گفتم: قلبی که دارم را پس بدهد به خودش…
گفت: و سهم دیگران؟
گفتم: دیگر سهمی نمانده…
با دین یا بدون دین، انسانهای خوب، کارهای خوب میکنند و انسانهای بد، کارهای بد. اما برای اینکه انسان با ظاهر خوب بتواند کارهای بد بکند قطعا به دین نیاز دارد.
Читать полностью…
نشر أشعار من در موسسه آموزشی یاران شفاف ❤️☺️🥳
هاله انساندوست نویسنده و شاعرЧитать полностью…
او را دوست داشتم…
اما در سرزمینی که عشق هم اجازه میخواهد،
دلم را در سینهام زندانی کردم…
خودت را گم نکن…
هیچ عشقی ارزش این را ندارد که تو را از خودت دور کند…
اول خودت را بساز، بعد دنیا خودش راهش را پیدا میکند…
🙂↔️❤️
مادر گفت:
دخترم، دنیا سخت است…
دختر گفت:
میدانم…
اما من هم آسان نیستم…
راهحل:
دختران باید به خودشان باور داشته باشند…
هیچکس از بیرون نمیآید تا ما را نجات دهد…
نجات، از درون ما شروع میشود…
اگر به قدر کافی به دستهایت خیره شوی، توان آغاز هر کاری را مییابی.
Читать полностью…