-
﷽ وَأَن لَيسَ لِلإِنسانِ إِلّا ما سَعىٰ دستاورد انسان جز تلاش و کوشش او نیست❤️🙃 «سوره نجم،آیه 39» JOIN↓ • • • • •←حَدِیث_🍂_هَستِی/ 789_HADESS@ آیدی مالک https://t.me/BiChatBot?start=sc-b695e08f24
مرگ یک امتیاز است؛ برای آنانکه اعتزال را برگزیدهاند.
من دستِ مرگ را برای نزیستن بوسیدهام.
#آیمان_ایوبی
در دنیای پیرامونم، واقعیتی نمیبینم
جز بازتاب خودم در آیینه
و نجوای بینقابِ کتابها.
#آیمان_ایوبی
در آینه دیدم...
فرو ریختنم را،
چینهایی که آرام… آرام،
در خاک سردِ گونههایم میدویدند،
چون ردّ خزان در جان یک روز روشن.
میدانستم...
دیر یا زود،
از پنجرهی رو به خورشید،
شبی،
پر خواهم کشید،
و آنگاه
پشت گیسوانم،
جهانی از حیرت،
جهانی از حسرت،
چون بوی گلی پژمرده،
جا خواهد ماند،
و من دیگر
هرگز باز نخواهم گشت.
#فاطمه_هدیه
#سیاه_و_سفید
حالا کاش وسطِ جنگ ثابت نمیکردی که آدم نیستی، یه خبر میگرفتی.
من خیلی پزتو داده بودم.
خدایا...
هر بار که دلم میشکند،
یاد تو مرهمی میشود
بر زخمهای بیصدایم.
ای پروردگار مهربان،
اگرچه دستانم خالیست
و قدمهایم لرزان،
اما امیدم به تو پر از روشنیست.
مولای من،
نه از ترس دوزخ،
که از شوق دیدارت به سوی تو میآیم،
زیرا میدانم
تو همانی هستی
که در سکوت شبها
صدای گریهام را شنیدهای.
ای پناه بیپناهها،
ای دوستدار دلهای خسته،
مرا رها مکن،
که جز تو،
هیچ پناهی ندارم.
#مرسل_قاسمی
وقتی کودک بودم، علاقهی زیادی به اطفال کوچک داشتم.
هر وقت مهمان میآمد، تا لحظهی آخر که میرفتند، کودک مهمان در کنارم میماند.
اما بعدها، جز خواهرزاده و برادرزادههایم خودم، دیگر با اطفال سر و کار نداشتم.
پدرم میگفت: «در این سن، اینقدر بیحوصله هستی!»
جواب نداشتم!
ولی من آنها را، با تمام بیحوصلهگیهایم، از ته دل دوست دارم.
حضورشان مثل نور و روشنیست که در خانه میتابد.
مثلاً وقتی برای مدتی خانه نبودی و برمیگردی، میبینی کتابهایت را زیر و رو کردهاند، یا نقاشیهایت را نابود کردهاند.
یادم میآید بیشتر وقتها قلمهایم را خراب میکردند، نوکشان را میشکستند یا اصلاً گمشان میکردند. و وقتی تنبیه شان کنی آنچنان با آن چشم های نافذش نگاه میکند که از کار خودت پشیمان میشوی.
یا مثلاً زمانی که درس میخواند، پنج دقیقه نگذشته، دستش را روی صورتش میگذارد و میگوید:
«عمه، خسته شدم!»
در حالی که هنوز نصف صفحه هم ننوشته.
اما اگر حرف از کارتون بشود، خستگی در لحظه از وجودش پر میکشد
و انگار نه انگار که چند لحظه پیش در آستانهی غشکردن از خستگی بود!
اما با همهی این شیطنتها و خرابکاریها، باز هم عزیزند.
وقتی ناراحتی، یک آغوش کوچکشان کافیست تا تمام غصهها از دلت پر بکشند.
وقتی نیستند، خانه در سکوتی عمیق فرو میرود.
انگار تکهای از وجودت با آنها رفته باشد...
و دوری ازشان، مثل گمکردن بخشی از خودت است.
با آنکه تنها پنج سالش است، افکارش مرا به حیرت میاندازد.
روز قبل میگفت: «دخترها روی هر چیز گریه میکنند، ولی پسرها نه.»
وقتی ازش پرسیدم چرا، گفت: «چون مرد هستن، مردها گریه نمیکنند.»
زمانیکه مادرکلان وفات کرده بود، من گریه نکردم… پدر هم گریه نکرد.
ولی تو، مادرم، همه گریه کردید.
و جالب اینجاست که وقتی پرسیدم این حرفها را چه کسی به تو گفته، گفت:
«خدا. وقتی تمرکز داشته باشی، خدا به خوابت میآید و این حرفها را میگوید.»
کودکان با تمام شلوغیها و شیطنتهایشان، آرامترین بخش روح ما هستند.
با وجود اینکه گاهی خستهمان میکنند، گم میکنند، خراب میکنند…
اما حضورشان، نفسشان، صدایشان، خنده و گریهشان، خانه را خانه میکند.
آنها سادهاند، اما همان سادگی، بزرگترین درس زندگیست...
#قطعهای_از_وجود_من
#منزه
نخواهم ذهن خاموش و خموشی
که بهتر از سکوت است یک خروشی
اگرچه کاغذی فرسوده باشد
بدهد عطر عقل و نکتهپوشی
کتاب کهنه را صد جان خریدار
که دارد رای دانا، نورگوشی
ولی ذهنی که گردد بیتحرک
نباشد جز خمودی و فرسوشی
دل من با قلم روشن بماند
که دانش هست دارویِ خموشی
#آیمان_ایوبی
مینگرم ترا...
چون سیگاری خاموش،
در انحنای انگشتان خسته و پرآتشِ شبهای بیخوابی،
نیمسوخته، نیممانده،
آغشته به عطر مبهمی از اندوه، خاطره و اشتیاق سرکش...
نه برای شعله،
که برای حضور مبهمت،
در مرز ناتمام ماندن و محو شدن.
ترا نه برای روشنی،
که برای سایههای پُرگهرِ حضورت طلبیدم،
برای سکوتی که هزاران فریاد فروخورده را در دل میپروراند،
برای نگاهی که بیصدا،
جانها را مینگرد و میخواند...
من معتاد توام،
معتاد نه گرمای پرحرارتت، که خلأ سرد نبودنت،
نه روشناییِ حضورت، که غیبت بیانتهایت...
چون زخمی بیپایان،
چون عطری که از پیراهن جدایی، هرگز زایل نمیشود...
اما هنوز زود است برای خاکستر شدن،
هنوز شعلهای ضعیف،
در اعماق خاموشیات نفسی سرد میکشد،
و بادی خواهد وزید
نه برای بردن خاکسترت،
که برای روشن کردن شعلهای دوباره.
پنجرهای رو به رؤیا بگشا،
بگذار نسیم، نامِ ترا
بر پردههای خاموش دلم بنویسد،
بگذار آسمان، عطر نگاهت را
نه در خشم، که در آرامش جاری سازد...
مگذار خودت را
چون تکهای خاکستر، بیهیچ تردید،
رها کنی به بادهای ناامیدی،
تو نور باش،
نه شعلهای گذرا و زودگذر،
چو ایمانی استوار و ریشهدار، در عمق تاریکیها...
مینگرم ترا...
و در امتداد خاموشیات،
باز خویشتنِ خویش را مییابم.
#آیمان_ایوبی
#داستان_واقعی_أحمد_السبتی
#فرزند_هارون_الرشید
"هارون الرشيد" فرزندی به نام "أحمد" داشت که تاریخنگاران به او لقب "احمد السبتي" دادهاند، زیرا او در روز شنبه با دستان خود کاری میکرد که بتواند آن را در باقی هفته خرج کند و به عبادت مشغول شود. به همین دلیل با این کنیه شناخته میشد.
او (بغداد) را ترک کرد و به (بصرة) رفت بدون اینکه کسی بداند او پسر امیرالمؤمنین است. او فقط در روز شنبه کار میکرد (یعنی با گل و خاککاری میکرد) و باقی هفته را به عبادت خداوند عز و جل اختصاص میداد. او از کسی که او را برای کار اجیر میکرد، میخواست که زمانی کافی برای نماز در وقت اذان ظهر و عصر به او بدهد.
"احمد السبتی" در خانهای بسیار ساده در (بصرة) زندگی میکرد که تنها یک پتو قدیمی و یک بالش از الیاف در آن بود. او دوستی داشت که وقتی کسی میخواست دیواری بسازد یا کاری انجام دهد، برای او کار میآورد. یک روز شنبه به جایی رفت که کارگران جمع شده بودند تا با یکی از آنان در مورد ساخت دیواری توافق کند، اما او را نیافت. از یکی از کارگران پرسید، و او گفت: «مدتی است که نیامده است».
بنابراین، او به جستجوی خانهاش پرداخت تا او را بیابد و او را در حال مرگ یافت. "احمد السبتی" به او یک انگشتر داد و گفت: «پس از اینکه مرا کفن کردی و دفن کردی، با این انگشتر به امیرالمؤمنین در بغداد برو و آن را به او بده، و به او بگو: صاحب این انگشتر به تو میگوید: ای کاش در این مستی نمیری ، که آنگاه پشیمانی نفعی ندارد، و بترس از اینکه از پیشگاه خدا به دو سرای بروی، زیرا آنچه تو در آن هستی اگر به دیگری هم میرسید، به تو نمیرسید و به غیر از تو خواهد رسید، و خبر مردگان به تو خواهد رسید».
پس از این سخنان، روحش به خالقش پیوست، و این در سال 184 هجری رخ داد.
روزی "هارون الرشید" در قصر سلطنت نشسته بود که مردی درخواست ورود کرد. وقتی اجازه ورود به او داده شد، از او خواست که به طور خصوصی با او صحبت کند، لذا "هارون الرشید" بلافاصله سالن را خالی کرد. مرد انگشتر را بیرون آورد و آن را به او تقدیم کرد، وقتی که به انگشتر نگاه کرد، او را شناخت و گفت: «صاحب این انگشتر کجاست؟» مرد پاسخ داد: «او مرده است، ای امیرالمؤمنین». و او را از وصایای مرد آگاه کرد که او هفتهای یک روز به ازای یک درهم و یک دانق کار میکرد تا گذران زندگی کند و سپس به عبادت میپرداخت.
وقتی "الرشید" این سخنان را شنید، به شدت گریست و گفت: «خدا را گواه میگیرم که تو به من نصیحت کردی، ای پسر»، و از شدت گریه نفسزنان شد. سپس سرش را به سوی مرد بلند کرد و گفت: «آیا قبرش را میشناسی؟» مرد جواب داد: «من او را دفن کردم».
امیرالمؤمنین دستور داد تا مقدمات سفرش به (بصرة) آماده شود و هنگامی که به قبر پسرش رسید، به شدت گریست و گفت: «خدا او را رحمت کند، او نخواست جز با دست خود زندگی کند و زینت دنیا را برای ما گذاشت».
رحمت خداوند بر "احمد السبتی"، زاهد و عابد
باد.
مصادر :
- البداية والنهاية - ابن كثير.
- سير أعلام النبلاء - الذهبي.
- وفيات الأعيان - ابن خلكان
در حال خداحافظی کردن با نسخهای که به همه اهمیت میداد.🥲👩🦯
#Mastan
لا تحتقر الذين ينظرون إليك طويلاً،
قد تكون تشبه أحبابهم البعيدين
أو تملك شيئا من ذكرياتهم.
کسانی که تورا برای مدت طولانی نگاه میکنند
تحقیر نکن،
چه بسا شبیه عزیزان دور افتادهی آنها باشی
و یا از تو چیزی در خاطرات
آنها وجود دارد.
#محمود_درويش
@HADESS_789
《يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ》
(سوره سجده آیه ۵)
خداست که كار را از آسمان تا
زمين سامان میدهد.
صبحبخیر☕️
دردی که انسان را به سکوت وامی دارد،
بسیار سنگین تر از دردی است
که انسان را به فرياد وامی دارد…
و انسان ها فقط ب فریاد هم می رسند…
نه به سکوت هم…!
@HADESS_789
عقل🧠 همیشه در تعقیب تو بود
ولی تو🫀 همیشه یک قدم جلوتر بودی
✔🔴اطلاعیه عاجل پولیس
هموطنان گرامی، دوستان و عزیزان!
لطفاً متوجه باشید!
اگر کسی در پارکینگ یا در هر محل دیگری جلو شما را بگیرد و برای شما بگوید که علاقهمند خرید عطر هستید و یک ورق کاغذ بدهد تا بوی آن را احساس کنید، هیچگاه آن را استشمام نکنید.
این یک شیوهٔ جدید جرمی است؛ کاغذ با مواد مخدر آغشته میباشد. به مجردی که شما آن را بوی کنید، بیهوش میشوید و مجرمین میتوانند شما را بدزدند، اموال شما را سرقت نمایند یا اقدامات خطرناک دیگری انجام دهند.
این حادثه در سه مارکیت مشهور رخ داده و تا اکنون بیش از هفت دختر ناپدید گردیدهاند.
خواهشمندیم این اطلاعیه را به دوستان و خانوادهٔ خویش برسانید. ممکن است سبب نجات یک زندگی گردد. این پیام از سوی یکی از مقامات بلندپایهٔ پولیس ارسال گردیده است.
هوشیار باشید و همهٔ عزیزانتان را از این خطر آگاه سازید.
آدم با کسی که دوسش داره اینطوری باید حرف بزنه:
@𝗗𝘂𝘀𝘁-𝗗𝗿𝗺 🥺♥️
ولی من قشنگترین نوشتہ ها رو اینجا خوندم:
@𝗗𝘂𝘀𝘁-𝗗𝗿𝗺💍🩵
میدونی مظلومترین ورژن من چه زمانی بود ؟! اونجایی که نصف شب خیلی ناراحت بودم قلبم بد شکسته بود، اما نمیتونستم برم پیش کسی، یا پیام بدم که حالم خیلی بده، خودم بودم و خودم. هندزفدریمو برداشتم، سیگارم ُ کشیدم.
آهنگ غمگین گوش کردم و یواشکی گریه کردم و بالشتم خیس شد و سقف اتاقم تار. آخرش هم نفهمیدم چطوری با اون حال خوابم برد و صبح شد.
اوایل زندگیم که خرد بودم، تنها چیزی که در خانواده یک لشکرهمان ـ که هیچ بوی و رنگ از اسلام حقیقی نداشت و ندارد حالا ـ فهمیده بودم، این بود که چادر بپوشم چون دختر هستم؛ که اجازه نداریم مکتب را تا آخر تمام کنیم، چون رسم و رواج مسخرهشان است که چه به درد میخورد!
همین که قد کشیدی، دستت را در دست یک مرد میگذارند و شوت میشوی از صفحات زندگی، و میشوی مادر دنیا ندیده چند اولاد...!
روزها مطبخ و خانهات را، و شبها رختخواب همسرت را گرم میکنی...
این سخنانی بود که با شنیدنش، انگار همه غذاهای فاسد عالم روی دلم جمع میشدند؛ نمیتوانستم عُوق شان بزنم تا از دلم بیرون شوند. روزها از خود میپرسیدم: ما مطلقاً برای همین کارها زاده شدیم؟ یک فاجعه بزرگ! بیا بزرگ شو، شوهر دار شو، اولاد دار شو، مثل مرکب کار کن و دستآخر برو بمیر...
پس حساب ما و خدایمان چی؟ حساب ما چی؟
و آخرالامر، تا بزرگتر شدم، دیدم...
من دیدم در چه لجنی به اسم دین غوطهور بودیم.
عقیده چی بود؟!
عقیدهشان به آن ژندههای رنگرنگی که بیبی به چوب و درخت زیارت میبست، و دل مرا رنگرنگی بودن آنهمه تکههای گوناگون برده بود.
و از خاک مرقد به سر و صورتمان میزد...
عقیدهشان به آن استخوانهای به فنا رفته جسد زیر خاک بود، مردی که نه ضرر و نه فایدهاش به احدی میرسید، چه رسد به ما.
بزرگتر شدم و دیوانهتر شدم. روزها بین کلمات کتابها گم میشدم، و ساعتها با حیرت به اطرافم، به افعال جهالتآمیزشان، و اسلام میراثیشان ـ که شاید به بابا کلانمان از امام مسجد جامانده و حالا از بابا کلانمان به ما ـ
مینگریستم. پوزخند بود، حیرت بود، و هجوم سؤالها که هیچ احدی جز کتابها و تحقیقاتم پاسخ نداشت.
بزرگتر شدم و هنوز خامم، لیک دانستم ـ آری، از میان همه اینها دانستم ـ اگر میخواهید یک ملت را به جهالت در دینش بکشانید، اگر میخواهید از آیین محمدی وحشت بسازید، اگر میخواهید جهالت را در میان تحصیلیافتگان یک ملت ایجاد کنید:
عقیده
فقط عقیدهاش را خراب کن... عقیدهاش را نسبت به دینش خراب کن...
بعد، دست زیر زنخ بزن و به تماشای عالم بنشین که همدیگر را میخورند و در سردرگمی و آشوب غوطهورند...
معتقدان زیارتها به آن ژندهها عقیده میکنند و خدا هم به عقیده بنده از راه بدرش لبیک میگوید.
مسلمانان میراثی، بیحضور دل و فاقد عشق، پنج اوقات سرشان را به سجدهگاه میکوبند و «الله، الله واحد» میگویند، لیک...
عقیده دارند نظر و زیارت، بستن ژنده، پختن شوله و شیرینی در روزهای تعیینشده، فرزند میدهد برایشان، رزق روزیشان را زیاد میکند، دخترشان را روانه بخت میکند، فرزندشان را محافظت میکند و بلا را از خانهشان دور میکند...!
چه شد، دوست من؟ چه شد تو که شریک نمیکردی خدایت را، همان که دار و ندارت دست اوست...
پس نیاوردی شریک؟
بعداً دعوای آرامش و کامگاری داری؟
آخر مگر میشود دو معشوق را یکجا پرستید؟ مگر میشود از دو پادشاه در یک سرزمین اسباب نیاز طلب کرد؟ مگر داریم دو پادشاه؟
مضحک بود، مضحک...!
امروز غزه را که مینگرم، آن ملحدین و آن غولهای فتنهانگیز دوران را شکست میدهد و میجنگد.
چرا؟ چگونه؟ با کدام عقیده؟
میخواهم بگویم: حضرت صلاحالدین ایوبی، مرد دلیر امت محمد، تو چندین هزار سال پیش با خون شهدا، با عقیده محکم و درست، به قیمت جانت، قدس را فتح کردی و رفتی، لیک عقیده محکم، ایمان و باور حقیقی را بر دلهای ساکنان آنجا گذاشتی.
امروز من هیچ عقیده درست و هیچ ایمان قوی را جز در غزه، در جای این تاریکده فانی ندیدم.
چنان مسلمانان حقیقیاند که وقت جانشان را فدا میکنند، میگویند:
«الله اکبر... فداک یا رسولالله، امی و ابی...»
ایمان دارند و قلباً و روحاً عقیده کردهاند و میدانند اگر بمیرند، شهید، اگر زنده بمانند، هم رسالت دارند در عالم.
حالا هرچه، هرچه... نهایتاً خدا هست.
#اشراق..💌
اولین تجربهها همیشه برایم سخت بودهاند.
هیجان انجام کار جدید، استرسی که ناگهان تمام وجودم را میگیرد، و فکری که فقط دور همان موضوع میچرخد... همهچیز را از یادم میبرد؛ خواب، تمرکز، حتی کارهای ساده.
یادم هست یکبار مکسر برقی را به جای اینکه سر جایش بگذارم، گذاشته بودم در یخچال، آنهم خالی! حدود پانزده دقیقه دنبالش گشتم و پیدا نکردم، تا اینکه وقتی خواستم آب بنوشم، دیدم در یخچال است!
وقتی بعد از مدتها به مکتبی برگشتم که تمام خاطرات کودکیام در آنجا نهفته بود، احساس عجیبی داشتم. پاهایم توان ورود به آن محوطه را نداشتند، انگار برای اولین بار آنجا را میدیدم. همهچیز غریبه بود.
و حالا هم، از شوق اینکه دوباره روپوش سفید به تن کنم، خواب از چشمم رفته بود.
اما وقتی فهرست اسامی را دیدم، ناراحتی در چهرهام آشکار شد. به دنبال نام دوستانم میگشتم، ولی هیچکدام با من نبودند.
فکر میکنم خدا میخواهد اعتماد به سقفم را بالا ببرد، برای همین مرا در این مسیر تنها گذاشته😅
آنقدر این طرف و آن طرف میرفتم که مادرم با خنده گفت:
– مثلاً میخواهد داکتر شود، اگر مریض بدحال ببیند شاید فرار کند!
مادر دور است، مکانش...
– آدمها از یک کشور به کشور دیگر میروند، آنوقت تو به فکر اینی که چطور به آنجا بروی؟
خیالات قشنگ بافتم...
با نوازش های مادر یکم آرام گرفتم مادر موهایم را نوازش میکرد و من فکر فردا را میکردم...
فردا زود بیدار شدم و نیم ساعت پیش از وقت به شفاخانه رسیدم...
اما آنطور که انتظار داشتم نبود.
بار دوم بود که فهمیدم انتظار، چقدر سخت است...
چه منتظر آدمی باشی، چه موقعیت یا آرزو... انتظار همیشه سخت است.
اما همیشه همهچیز طبق میل ما پیش نمیرود.
گاهی آنچه انتظارش را نداری رخ میدهد، و برعکس، آنچه انتظارش را داری، نه.
اما در نهایت، خداوند بهترینها را برای ما میخواهد...
این حرفها را به خاطر بسپار؛
هر وقت در مسیر رسیدن به هدفت خسته شدی، به آخرش فکر کن.
به روزی که بالاخره آنجایی که میخواهی ایستادهای، با لبخند، با افتخار...
آنوقت میبینی چطور دوباره جان میگیری و شروعی زیبا خواهی داشت.
و در نهایت...
زندگی مجموعهای از همین لحظات کوچک است؛ شوق، ترس، انتظار، و گاهی تنهایی. اما همین تجربهها هستند که ما را میسازند، ما را رشد میدهند، و آرام آرام به جایی میرسانند که روزی فقط در خیالاتمان آن را میدیدیم.
باور کن، هنوز زیباییهای زیادی در راه است....
#رؤیای_من
#منزه
من دخترم؛
از تبارِ خاموشانِ فراموش شده...
جاییکه نه نامم،که تنم را فریاد میزنند،
آنجا که گرگصفتان،قلمرو گرگینه ساختند،
وشریعتِ شهوت وغریزه،حاکمیت میراند.
گرگانی که
جامه ام را دریدند،
پیکرم را عریان،جانم را مرتعش،
روحم را در زنجیر آه بار،
درقفسی با برچسپ جنس به بند کشیدند.
من آن کالبدِ شکسته ام که
کولهبارش تمنای نجات،
قلمش بیرنگ،
دفترهایش خاک خورده،
آرزوهایش غرق درخون،
رویاهایش کابوسهای ممتدِ شبانه شد.
من آن تنِ فرسوده ام
که با شامهاش مسیرِ گریز را میپیماید،
باباس میطلبد،
بازوزه،زوزهی گرگان بالا میگیرد،
آتش میزند،ولی خاموش نمیشود...
من آنم
که خندههایش را در دخمهی فراموشی دفن کرده است...
آیا خندیده ام
کی؟
کجا؟
با که؟
آیا در نغمه ای؟نه...
در باغچههای این شهر؟هرگز...
پس کجا؟
نمیدانم
یادم نیست
وشاید...
هیچ وقت نخندیدهام.
نه در آینهای،
نه در آغوشی،
نه در هیچ لحظه ای که من در آن بوده ام...
شاید خنده را از من دزیده اند
در همان شب هایی که گریه ام را لال کردند،
وصدایم را به تکه گوشت فروکاستند.
ومن،
سالهاست در زنده بودنِ بینفس
مدفونم...
نه مردهام که آرام باشم،
نه زندهام که بجنگم
تنها مانده ام،
مثل سایهای که حتی سیاهی مطلق،
درخلوتِ بیصدا وسردش،
از سنگینی بودنش خسته ودلشکسته است...
وهر روز،
در سکوتِ عمیقِ این درد،
خودم را گم میکنم،
بیفریاد، بینجات،
در قفسی ساخته شده از فراموشی وتنهایی...
#آیمان_ایوبی
نوشته شده در:1401/7/9
📚سوره #الکهف
رسول الله ﷺ فرمودند:
کسی که سوره کهف رادر روز #جمعه بخواند (به برکتش) بین دو جمعه برایش نوری روشن می گردد.
از #سنتهاے روز جمعه ~~~
◽️ غسل ڪردن صلوات بسیار #فرستادن بر رسول الله صلے الله علیه و سلم
◽️ پوشیدن لباس پاک و تمیز
◽️ عطر زدن
◽️ آراستن(چیدن ناخن) ( ڪوتاه ڪردن سبیل)
◽️ مسواک زدن
◽️ تلاوت و خواندن سوره ڪهف
◽️ زود رفتن براے نماز جمعه
◽️ پیاده رفتن به مسجد
◽️خواندن چهار رڪعت سنت قبل از نماز و دو یا چهار رڪعت بعداز نماز جمعه
◽️ نزدیک شدن به امام
◽️ گوش دادن به خطبه
◽️ مشغول بودن به ذڪر و دعا ڪردن
◽️ڪلاه یا عمامه بر سر گذاشتن
◽️ عبور نڪردن جلوے نمازگذار (مهم)
#اما ترک نماز جمعه
#رسول الله (صلی الله علیه و سلم) میفرماید~
#افرادے ڪه(نماز)جمعه را ترک میڪنند.باےد از این عملشان دست بڪشند و گرنه اللّه بر قلبهاے آنها مُهر(غفلت)می زند؛سپس در زُمره غافلان قرار میگیرند».
📚صحیح ابن ماجه
❦الَّلهُمَّ صَلِّ علَےَ مُحَمَّـدٍ وعلَےَ آلِ مُحَمَّـــدٍ❦
آدم حسابی باشیم
آدم حسابیها وقتی اشتباه میکنند
نمیترسند ،فرار نمیکنند ،معذرت خواهی میکنند.
آدم حسابیها وارد هر رابطهای نمیشوند
یا وقتی وارد رابطهای میشوند وفادار میمانند. آدم حسابیها سرحرفهایشان،
روی قولهایشان میمانند🌱ᥫ᭡
وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا
وعده خدا حق است، و راستگوتر از خدا در گفتار كیست؟
@HADESS_789
📚
🖊-از #طلب_علم خسته نشو،
🖊-#علم را بجوى حتی اگر فهمیدن تو اندک باشد،
🖊-و #علم اندک اگر با #عمل_صالح همراه باشد برکت دارد و در آن خیر است،
🖊-و ادامه دادن #طلب_علم بدون شک خیر است،
🖊-و #طلب_علم عبادت است،
🖊-و #طلب_علم از خواندن نماز نافله بهتر است.
#عزیزے
@HADESS_789
دوام آوردن یکی از گزینهها نبود، تنها گزینهی روی میز بود!
#Mastan
ذنوب البشر بينهم وبين ربهم ..
قد يغفرها الله لهم في سجدة أو دعوة ..
فاعتق لسانك عنهم ليعتقك الله من الابتلاء
@HADESS_789
. روزگارمان وصل به خدا باشد و بس..🕊✨🌙...! ️️
@HADESS_789
من روزهای سختم را فراموش میکنم
ولی کسی که در آن روزها کنارم بود را هرگز...
#Mastan