fiction_12 | Unsorted

Telegram-канал fiction_12 - کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

8147

مجموعه‌ای متنوع از داستان‌های کوتاهِ نویسندگانِ جهان. نوشته‌های خودم با #م_سرخوش مشخص هستند؛ اگر نقد و نظری داشتید، خواندنش باعث افتخارم است: @qpiliqp گروهِ #خط‌به‌خط_باهم برای رمان‌خوانیِ گروهی: @Fiction_11

Subscribe to a channel

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

داستان کوتاه

مهمان

نویسنده: آلبر کامو
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

مهمان
(بخش پنجم)

نویسنده: #آلبر_کامو
برگردان: #احمد_گلشیری

بی‌صبرانه گفت: «این‌جا دراز بکش. تخت مال توست».

مرد عرب حرکتی نکرد. خطاب به دارُو گفت: «یک چیزی می‌خواستم بپرسم».

معلم به او نگاه کرد.
«ژاندارم فردا می‌آید؟»

«نمی‌دانم».

«شما با ما می‌آیید؟»

«نمی‌دانم، چطور مگر؟»

زندانی برخاست و روی پتوها دراز کشید، پاهایش رو به پنجره بود. نور چراغ برق مستقیماً به چشم‌هایش می‌تابید و او بی‌درنگ آن‌ها را بست.
دارُو کنار تخت ایستاد و دوباره گفت: «چه‌طور مگر؟»

مرد عرب چشمانش را زیر نور خیره‌کننده گشود و به او نگریست، سعی کرد پلک نزند.
گفت: «شما هم با ما بیایید».

دارو تا نیمه‌های شب هنوز خواب به چشمانش نرسیده بود. کاملا برهنه شده و روی تختش دراز کشیده بود؛ معمولاً برهنه می‌خوابید. اما هنگامی‌که به صرافت افتاد که چیزی به تن ندارد دچار تردید شد. احساس ناامنی کرد، وسوسه شد لباسش را به تن کند. سپس شانه بالا انداخت. آخر او که بچه نبود، اگر پایش می‌افتاد می‌توانست حریفش را دو نیم کند. از روی تخت‌خواب او را زیر نظر داشت؛ مرد عرب به پشت دراز کشیده بود، با چشمان بسته‌اش در زیر نورِ خیره‌کننده هم‌چنان بی‌حرکت بود. هنگامی‌که دارُو چراغ را خاموش کرد، گویی غلظتِ تاریکی چند برابر شد. شبِ بی‌ستاره رفته‌رفته درون پنجره جان گرفت. چیزی نگذشت که معلم، اندامی را که در پایش دراز کشیده بود تشخیص داد. مرد عرب هم‌چنان تکان نمی‌خورد، اما چشمانش گویی باز بود. بادی خفیف پیرامون مدرسه پرسه می‌زد. احتمالاً ابرها را دور می‌کرد و خورشید دوباره ظاهر می‌شد. بر شدت باد افزوده شد. مرغ‌ها اندکی بال‌وپر زدند و سپس ساکت شدند. مرد عرب به یک پهلو غلتید و به دارُو، که اندیشید صدای ناله‌اش را شنیده است، پشت کرد. دارُو سپس به صدای نفسِ مهمان خود، که عمیق‌تر و منظم‌تر می‌شد، گوش داد. به آن نفس‌هایی که چیزی با او فاصله نداشت گوش داد، و بی‌آن‌که بتواند چشم بر هم بگذارد به اندیشه فرو رفت. در این اتاق که یک سالی بود تنها می‌خوابید، حضور مرد عرب آزاردهنده بود؛ حضور او نوعی برادری را بر او تحمیل می‌کرد که در چنان موقعیتی برایش پذیرفتنی نبود. مردانی که زیر یک سقف با هم سر می‌کنند، سربازان یا زندانیان، با همهٔ اختلاف‌هایی که دارند، نوعی همبستگیِ عجیب احساس می‌کنند، و هر شب که سلاح‌ها و لباس‌های خود را از تن جدا می‌کنند گویی در اشتراکِ باستانیِ رؤیا و خستگی یکی می‌شوند، اما دارُو به خود آمد؛ از این اندیشه‌ها بیزار بود، و خواب برایش ضروری بود. اما اندکی بعد که مرد عرب کمی‌تکان خورد، معلم هنوز نخوابیده بود. هنگامی‌که زندانی دوباره حرکت کرد، او گوش‌به‌زنگ، خود را جمع کرد. مرد عرب کمابیش با حرکتِ آدمی ‌خواب‌گرد اندکی روی بازوها بلند شد. روی تخت راست نشست و بی‌آن‌که رویش را به‌سوی دارُو بگرداند بی‌حرکت منتظر ماند، گویی به‌دقت گوش می‌داد. دارُو تکان نخورد؛ از خاطرش گذشت که هفت‌تیر هنوز در کشویِ میز است. بهتر بود بی‌درنگ دست به عمل بزند. اما هم‌چنان زندانی را زیر نظر داشت که با همان حرکتِ آرام پاهایش را بر زمین گذاشت، دوباره منتظر ماند، سپس آهسته‌آهسته بر پا ایستاد. دارُو می‌خواست او را که با حالتی کاملاً طبیعی اما بسیار بی‌صدا شروع به راه رفتن کرد صدا بزند. به‌سوی دری می‌رفت که انتهای اتاق به انبار گشوده می‌شد. با احتیاط چفتِ در را باز کرد، بیرون رفت و در را فشار داد؛ بی‌آن‌که ببندد. دارُو تکان نخورده بود. صرفا اندیشید: «فرار می‌کند. چه آسودگیِ خیالی!»
با این‌همه، به‌دقت گوش می‌داد. مرغ‌ها بال‌وپر نزدند. دیگر حتماً پایش به جلگه رسیده است. صدای شرشر آب به گوشش رسید. درنیافت چه می‌کند، تا این‌که مرد عرب را در چهارچوب در دید. در را به‌دقت بست و بی‌صدا به‌سوی تخت آمد. دارُو سپس پشت به او کرد و به خواب رفت. در اعماق خواب به نظرش رسید که صدای گام‌های دزدانه‌ای را در اطراف ساختمانِ مدرسه می‌شنود. با خود گفت: «خواب می‌بینم!»
هنگامی‌که بیدار شد، آسمان صاف بود؛ هوای خنک و پاکی از پنجره به درون می‌آمد. مرد عرب زیر پتوها به حالت قوزکرده، با دهانِ باز و کاملاً بی‌خیال خوابیده بود. اما وقتی دارُو تکانش داد ترسان از خواب پرید و با چشمانی نگران به دارُو خیره شد؛ گویی برای نخستین بار بود که چشمش به او می‌افتاد. در چهره‌اش چنان وحشتی خوانده شد که دارُو عقب رفت.
«نترس، منم. وقت صبحانه است».

مرد عرب سر تکان داد و گفت، باشد. آرامش چهره‌اش را پوشاند اما نگاهش تهی و بی‌حال بود.
قهوه آماده شد. هر دو نشسته روی تخت سفری تکه‌های کیک را می‌جویدند و با قهوه می‌خوردند. سپس دارُو مرد عرب را به زیرِ انباری برد و دستشویی را به او نشان داد تا دست‌هایش را بشوید. به اتاق برگشت. پتوها و تخت را تا کرد. تخت‌خواب خود را مرتب کرد، و اتاق را سامان داد. سپس از کلاس گذشت و به ایوان رفت.

ادامه دارد...
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

مهمان
(بخش سوم)

نویسنده: #آلبر_کامو
برگردان: #احمد_گلشیری

پس‌از آب‌شدن همهٔ برف‌ها، آفتاب بارِ دیگر دست‌‌به‌کار می‌شد و دوباره زمین‌ها را می‌سوزانَد. آسمانِ صاف بار دیگر روزهای پیاپی پرتو سوزان خود را بر پهنۀ متروکی که جای انسان نبود می‌تابانَد.
رویش را به بالدوچی کرد و گفت: «بعد از این حرف‌ها، چه کار کرده؟»

و پیش‌از این‌که ژاندارم دهان باز کند، پرسید: «فرانسوی بلد است؟»

«نه، حتی یک کلمه. یک ماه بود دنبالش می‌گشتیم، پنهانش کرده بودند. پسرعمویش را کشته».

«مخالفِ ماست؟»

«فکر نمی‌کنم. اما آدم مطمئن نیست».

«چرا او را کشته است؟»

«فکر می‌کنم دعوای خانوادگی بوده. ظاهراً یکی از دیگری گندم طلب داشته. چیزی که مسلم است این است که پسرعمویش را با کارد سر بریده، مثل گوسفند، گوش‌تاگوش».

و با حرکت دست، کشیدن تیغهٔ کاردی را بر گردن خود نشان داد. مرد عرب، که توجهش جلب شده بود، با نگرانی او را نگریست. دارُو ناگهان در خود نسبت به مرد احساس خشم کرد، نسبت به همهٔ آدم‌ها با کینهٔ دیرینه، نفرتِ مداوم، و شهوتِ خونریزی‌شان.
صدای فش‌فش کتری از روی بخاری شنیده می‌شد. برای بالدوچی چای ریخت و سپس برای مرد عرب، که بار دیگر حریصانه نوشید. عرب دست‌هایش را کش داد و جبه‌اش گشوده شد. معلم سینۀ نحیف و مردانه‌اش را دید.
بالدوچی گفت: «ممنون، پسرم. خوب، من دیگر می‌روم».

برخاست، طنابِ کوچکی را از جیبش بیرون آورد و به‌سوی مرد عرب رفت. دارُو با لحن سرد گفت: «چه‌کار می‌خواهی بکنی؟»

بالدوچی بهت‌زده طناب را به او نشان داد.
«احتیاجی نیست.»

ژاندارم پیر با تردید گفت: «به خودت مربوط است. حتماً اسلحه داری».

«هفت‌تیر دارم».

«کجاست؟»

«توی چمدان».

«باید نزدیکِ تخت‌خوابت باشد».

«چرا؟ من ترسی ندارم».

«دیوانه‌ای، پسرم. اگر شورش دربگیرد، هیچ‌کس در امان نیست، من و تو ندارد».

«من از خودم دفاع می‌کنم. تا به این‌جا برسند فرصت دارم».

بالدوچی زیر خنده زد، ناگهان سبیل او دندان‌های سفیدش را پوشاند.

«فرصت داری؟ خیلی خوب، همین را می‌خواستم بگویم. تو همیشه کله‌شق بوده‌ای. برای همین است که از تو خوشم می‌آید، به پسرم رفته‌ای».

هفت‌تیرش را بیرون کشید و روی میز گذاشت.

«مالِ خودت، از این‌جا تا العمور دو تا هفت‌تیر نمی‌خواهم».

اسلحه بر زمینۀ سیاهِ میز درخشید. هنگامی‌که ژاندارم رویش را به او کرد، بوی چرم و تنِ اسب به مشام معلم رسید.
دارُو ناگهان گفت: «گوش کن، بالدوچی، این کارها حالِ من را به‌هم می‌زند، به‌خصوص این بابا. اما او را تحویل نمی‌دهم. پایش بیفتد جنگ هم می‌کنم، اما تحویلش نمی‌دهم».

ژاندارم پیر رو در رویش ایستاد و عبوسانه نگاهش کرد. آهسته گفت: «داری حماقت می‌کنی. راستش من هم از این کار خوشم نمی‌آید. آدم پس‌از سال‌های سال که مرتب طناب به گردنِ محکوم‌ها انداخته، باز دستش پیش نمی‌رود طناب را به گردن محکوم جدید بیاندازد؛ آدم خجالت می‌کشد، آره، خجالت می‌کشد. اما این هم هست که نمی‌شود این‌ها را به حال خودشان گذاشت».

دارُو گفت: «من تحویلش نمی‌دهم».

«باز تکرار می‌کنم، دستور است، پسرم».

«بسیار خوب، برای آن‌ها هم حرف من را تکرار کن: تحویلش نمی‌دهم».

بالدوچی سعی کرد بیندیشد. به مرد عرب نگاه کرد و بعد به دارُو. سرانجام تصمیم خود را گرفت.

«نه، چیزی به آن‌ها نمی‌گویم. حالا که خیال داری ما را سنگِ رو یخ کنی، درنگ نکن؛ من چیزی نمی‌گویم. دستور داشتم زندانی را تحویلِ تو بدهم، و دارم همین کار را می‌کنم. فقط این‌جا را امضا کن».

«احتیاجی نیست. من انکار نمی‌کنم که او را به دست من سپردی».

«سر به سرم نگذار. می‌دانم که راستش را می‌گویی. تو مال همین اطرافی و شیله‌پیله‌ای در کارت نیست. اما این را باید امضا کنی. قانونِ کار این است».

دارُو کشوی میز خود را گشود. یک شیشهٔ کوچکِ مربع‌شکل جوهر بنفش، و یک قلمِ چوبیِ قرمز با سرقلمی‌ِ درشت که از آن برای نوشتنِ سرمشق استفاده می‌کرد بیرون آورد، و امضا کرد. ژاندارم کاغذ را به‌دقت تا کرد و در کیفِ بغلی‌اش گذاشت. سپس به‌سوی در راه افتاد.

دارُو گفت: «تا دم در همراهت می‌آیم».

بالدوچی گفت: «خیر، لازم نیست ادب را رعایت کنی. تو به من توهین کردی».

مرد عرب را نگاه کرد که بی‌حرکت در همان نقطه نشسته بود، با نفرت بینی‌اش را بالا کشید و به سوی در رفت. گفت: «خداحافظ پسرم».

در پشت سرش بسته شد. بالدوچی ناگهان جلویِ پنجره ظاهر شد و باز ناپدید گردید. برف، صدای گام‌هایش را از انعکاس می‌انداخت. در آن‌سوی دیوار اسب تکان خورد، و چندین مرغ از ترس پروبال زدند. لحظه‌ای بعد بالدوچی دوباره جلویِ پنجره دیده شد که افسارِ اسب را به دست گرفته بود و همراه خود می‌برد. بی‌آن‌که رویش را برگرداند، قدم‌زنان به‌سوی سربالاییِ کوتاه راه می‌سپرد. سپس او پیشاپیش از نظر ناپدید شد. صدای سنگی که فرومی‌غلتید به‌گوش رسید.

ادامه دارد...
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

مهمان
(بخش اول)

نویسنده: #آلبر_کامو
برگردان: #احمد_گلشیری

معلم دو مرد را نگاه می‌کرد که در سربالایی به سوی او پیش می‌آمدند. یکی سوار بر اسب و دیگری پیاده بود. آن‌ها از لا‌به‌لای تخته‌سنگ‌ها در میان برف‌هایی که تا چشم کار می‌کرد بر دامنۀ وسیعِ جلگۀ مرتفع و متروک دیده می‌شد، آهسته‌آهسته و به‌زحمت پیش می‌آمدند. اسب گه‌گاه می‌لغزید. معلم بی‌آن‌که هنوز چیزی بشنود، بخار را که از بینیِ اسب بیرون می‌زد به چشم می‌دید. دستِ‌کم یکی از دو مرد محل را می‌شناخت. آن‌ها از کوره‌راهی می‌آمدند که از روزها پیش در زیرِ قشرِ نازکی از برفِ سفید پنهان شده بود. معلم پیش خود حساب کرد که نیم‌ساعتی طول می‌کشد تا به بالای تپه برسند. هوا سرد بود، از این رو وارد مدرسه شد تا ژاکتی بپوشد.
از میانِ کلاسِ خالی و سرد گذشت. روی تخته‌سیاه، چهار رود فرانسه، که با چهار گچِ رنگیِ گوناگون کشیده شده بود، از سه روز پیش به مصب خود می‌ریختند. ناگهان در وسط ماه اکتبر، پس‌از هشت ماه خشک‌سالی که حتی قطره‌ای باران نیامده بود، برف باریده بود و تقریباً بیست شاگردِ مدرسه که در روستاهای پراکندهٔ جلگهٔ مرتفع زندگی می‌کردند به مدرسه نیامدند. هوا که خوب می‌شد بازمی‌گشتند. «دارُو‏» حالا فقط تک‌اتاقی را، که سکونت‌گاهش بود و کنارِ کلاسِ درس قرار داشت و از جانب مشرق مشرف به جلگه بود، گرم نگه‌می‌داشت. پنجرهٔ این اتاق نیز، مانند پنجره‌های کلاس، رو به جنوب گشوده می‌شد. ساختمانِ مدرسه از این جانب تا نقطه‌ای که سرازیریِ جلگه به سوی جنوب آغاز می‌شد، دو سه کیلومتر فاصله داشت. در هوای صاف، سلسله‌کوهِ ارغوانی، آن‌جا که درّه تا زمینِ بایر دشت ادامه می‌یافت، دیده می‌شد.
دارُو که حالا اندکی گرم شده بود به کنار پنجره‌ای باز گشت که اولین بار از پشت آن چشمش به آن دو مرد افتاده بود. آن‌ها دیگر دیده نمی‌شدند. حتماً سرازیری را پشتِ سر گذاشته بودند. آسمان چندان تیره نبود، زیرا شبِ گذشته برف قطع شده بود. صبح با نوری چرکین طلوع کرده بود و با کنار رفتنِ سقفِ ابرها، هم‌چنان به همان حال مانده بود. ساعت دوِ بعدازظهر بود که گویی روز اندک‌اندک آغاز می‌شد. اما امروز از آن سه روزی که، در میان تاریکی مداوم، برفی سنگین باریده بود و هوهوی باد درِ دولنگه‌ایِ کلاس را به تکان واداشته بود بهتر بود. دارُو ساعت‌های طولانی را در همین اتاق به سر آورده بود، و تنها هنگامی ‌پا بیرون گذاشته بود که خواسته بود به انبار برود و مرغ‌ها را دانه بدهد و مقداری زغال بیاورد. خوش‌بختانه کامیونِ پخشِ خواروبارِ «تاجید» _نزدیک‌ترین روستای شمال_ دو روز پیش‌از شروعِ برف و بوران ذخیرهٔ غذاییِ او را آورده بود و باز چهل‌وهشت ساعتِ دیگر از راه می‌رسید.
از این گذشته، ذخیرهٔ غذایی‌اش آن‌قدر بود که هر محاصره‌ای را از سر بگذراند، زیرا اتاقِ کوچک از کیسه‌های گندمی‌ انباشته بود که اداره انبار کرده بود تا میانِ شاگردانی که خانواده‌های‌شان دچار خشک‌سالی شده بودند تقسیم شود. راستش، روستایی‌ها همه قربانیِ خشک‌سالی بودند؛ چون تهی‌دست بودند. دارُو هر روز میانِ بچه‌ها جیرهٔ غذایی تقسیم می‌کرد. می‌دانست در این روزهای سخت، دستِ آن‌ها از جیرهٔ هر روزه کوتاه است. حدس می‌زد پدر یا برادرِ بزرگی بعدازظهر بیاید و او جیرهٔ همه را به دستش بسپارد. البته باید سعی می‌کرد گندم‌ها را تا دِرویِ آینده برساند. تا آن‌وقت، گندم از فرانسه می‌رسید و سختی تمام می‌شد. اما فراموش کردنِ آن فقر، آن سپاهِ ارواحِ ژنده‌پوشِ سرگردان در زیر آفتاب، آن جلگه‌های سوخته و خاکستر شده، آن زمینِ رُفته‌ی قاچ‌قاچ‌شده، و در واقع پلاسیده، آن سنگ‌هایی که زیرِ پا پخش می‌شد و به‌صورتِ خاک در می‌آمد، کارِ دشواری بود. هزارها گوسفند و چند آدم این‌جا و آن‌جا مُرده بودند، بی‌آن‌که کسی خبر پیدا کند.
در مقابلِ چنین فقری، او که راهب‌وار در سکونت‌گاهِ مدرسۀ دورافتاده‌اش زندگی می‌کرد و به زندگیِ حقیرانه و دشوارش قانع بود، با وجودِ آن دیوارهای گچی، تختِ باریک، طاقچه‌های رنگ‌نشده، چاهِ آب و جیرۀ هفتگیِ آب و غذا، حس می‌کرد که زندگیِ شاهانه‌ای دارد. و ناگهان این برف، بدون خبر، بدون قطره‌های اخطارکنندۀ باران، به زمین نشسته بود. این وضعِ آن‌جا بود که زندگی در آن، حتی بدون آدم‌ها _هرچند وجودشان بی‌تاثیر بود_ طاقت‌فرسا بود. اما دارُو در آن‌جا به دنیا آمده بود. هر جای دیگر برایش حکمِ تبعید را داشت.
از اتاق بیرون رفت و قدم به مهتابیِ جلویِ مدرسه گذاشت. دو مرد حالا به نیمۀ راهِ سربالایی رسیده بودند. سوار را به‌جا آورد. «بالدوچی‏» بود؛ ژاندارمِ پیری که با او سابقۀ آشنایی داشت. بالدوچی سرِ طنابی را به دست داشت و مردِ عربی با دست‌های بسته و سرِ زیر انداخته، پشت سر او راه می‌آمد.

ادامه دارد...
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#یادداشت‌های_روزمره

نوشتۀ: #م_سرخوش

زمانی چنان به قدرت کلمات باور داشتم که ساده‌دلانه گمان می‌بردم کلمات حتی می‌توانند جلوی گلوله‌ها را هم بگیرند و جنگ‌ها را متوقف کنند، اما وقتی پیش چشمم دیدم گلوله‌های بی‌شرم چه بی‌اعتنا از دیوارِ معصومانه‌ترین کلماتِ التماس‌آمیز گذشتند و قلب‌های پُرعشق و جمجمه‌های پُرآرزو را دریدند و خُرد کردند، وقتی دیدم بمب‌ها و موشک‌ها چه بی‌اندازه حرفِ حساب حالی‌شان نمی‌شود، یکباره امیدم از دست رفت...
حالا گمان می‌کنم کلمات هم مثل آب و باد و خاک و آتش و خدا، فقط بازیچۀ دست امیالِ بشر هستند، بشری که دیگر - نه این‌که نخواهم - نمی‌توانم به او امید داشته باشم!

@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

رمان

کلارا و خورشید

نویسنده: #کازوئو_ایشی‌گورو
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

داستان‌های افسانه‌ای صوتی جهان
@mehrandousti

جملات طلایی
@khalse_daroon

آرشیو کامل کتاب و فیلم کوتاه
@Archivesbooks

تقویت (مکالمه) با ۳۶۳ کارتون ۸ دقیقه ای
@EnglishCartoonn2024

باغ سبز مولانا ( زهراغریبیان )
@gharibianlavasanii

به وقت کتاب
@DeyrBook

قانون
@ganoon1400

کتابهای صوتی « کاملارایگان »
@PARSHANGBOOK

شعرخوب بخوانیم
@seda_tanha

متن دلنشین
@aram380

نویسندگان بزرگ جهان (𝐏𝐃𝐅)
@PARSHANGBOOK_PDF

نردبان نور
@shine41

آموزش فنّ ِبیان و گویندگی
@amoozeshegooyandegi

روانشناسی قانون جذب
@aramesh_roh_ravan

هُنر شَراب زِندگی‌ست
@Geraf_art

خسروی آواز استاد شجریان
@stad_shajariyan

کتابخانه فایل صوتی
@omidearasbaran1

ادبیات و هنر چکامه
@SELMULY

آموزش نویسندگی
@amozshalpha

یه جای دنج برای آرامش
@RangiRangitel

آموزش و معرفی خط شکسته نستعلیق
@mahmoud_rahimi_ahd

کارگاه نویسندگی با گلستان سعدی
@kidsbook7

دانلود یکجا فایل فشرده رمان های صوتی
@colberoman

یه تیکه از کتاب
@yetikeazketab

متن و پست های آرامبخش
@yefenjanaramsh

موسیقی بی کلام آتن تا سمرقند
@LoveSilentMelodies

طبیعت زیبا و دلنشین و حس آرامش
@afarinshokoh

درس‌گفتار علوم سیاسی و روابط بین الملل
@ecopolitist

الفبای نوشتن
@Alefbayeneveshtan

آموزش رایگان مشاغل خانگی
@honarkadeh_aftab96

غزلیات حافظ / رباعیات خیام
@GHAZALAK1

آموزش رایگان نویسندگی
@anahelanjoman

داستان کوتاه / رمان‌خوانی گروهی
@FICTION_12

شعر ناب و کوتاه
@sher_moshaer

برگی از گلستان کتاب
@vaj_hay_eshgh

مشاوره و درمان فرد ، زوج ، خانواده
@hamsafarbamah

علم نجوم‌ و کیهان شناسی
@keyhan_n1

برنامه‌های اندروید رایگان
@APPZ_KAMYAB

کتاب صوتی و فیلم مفهومی
@ArchiveAudio

هماهنگی برای تبادل:
@Fiction30

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)


📕📚📗 فهرست داستان‌های خوانده‌شده در گروه #خط‌به‌خط_باهم :

(با لمسِ هر عنوان، می‌توانید به آن داستان دست‌رسی داشته باشید و زیرِ آن هم نظرات و گفت‌وگوهای دیگران را ببینید. این فهرست با معرفیِ داستان‌های جدید، به‌روزرسانی خواهد شد.)

۱. آخرین پانزده دقیقهٔ حق لمس (سمیرا کوثری)

۲. پل معلق (آلیس مونرو)

۳. زنان حساس (جان آپدایک)

۴. شناگر (جان چیور)

۵. یک روز به بطالت گذشت (جولی اوتسوکا)

۶. قیّم شخصی (کورت ونه‌گات)

۷. دوشیزه بریل (کاترین منسفیلد)

۸. مرا ببوس (محسن مخمل‌باف)

۹. رؤیای مادرم (آلیس مونرو)

۱۰. ضرب‌آهنگ (فریبا چلبیانی)

۱۱. مادمازل فی‌فی (گی‌دو موپاسان)

۱۲. سه‌شنبهٔ خیس  (بیژن نجدی)

۱۳. یک گل سرخ برای امیلی  (ویلیام فاکنر)

۱۴. در راه گورستان (توماس مان)

۱۵. در خانهٔ خانم سن  (جومپا لاهیری)

۱۶. چهرهٔ غمگین من  (هاینریش بُل)

۱۷. در کام تمساح  (فئودور داستایفسکی)  (داستان بلند)

۱۸. جامعۀ بسته و دشمنانش  (زاهد قیصری)

۱۹. زنی که ساعت شش می‌آمد (گابریل گارسیا مارکز)

۲۰. جرونیموی کور و برادرش  (آرتور شنیتسلر)

۲۱. دو فنجان شیرکاکائوی کم‌رنگ  (مرضیه جوکار)

۲۲. اورژانس  (دنیس جانسون)

۲۳. یک شاهکار  (آنتوان چخوف)

۲۴. مردگان  (جیمز جویس)  (داستان بلند)

۲۵. کلیسای جامع (ریموند کارور)

۲۶. زخم شمشیر  (خورخه لوئیس بورخس)

۲۷. یک خالهٔ بیچاره (هاروکی موراکامی)

۲۸. مرز  (جمپا لاهیری)

۲۹. آن میلر دیگر  (توبیاس وولف)

۳۰. دخترخاله‌ها (جویس کارول اوتس)

۳۱. ماجرای کوگلماس  (وودی آلن)

۳۲. تجاوز قانونی (کوبو آبه)

۳۳.  قوانین بازی (ایمی تن)

۳۴. بازگشت (اریک امانوئل اشمیت)

۳۵. قلب افشاگر (ادگار آلن پو)

۳۶. صبح روز کریسمس (فرانک اوکانر)

۳۷. برادر کوچک (ماریو بارگاس یوسا)

۳۸. ابر صورتی (علیرضا محمودی ایرانمهر)

۳۹. بولداگ (آرتور میلر)

۴۰. مار بوآ (مارگریت دوراس)

۴۱. کبوترهای ایلیا (هانس بندر)

۴۲. رفتیم بیرون سیگار بکشیم، هفده سال طول کشید (میخائیل یلیزاروف)

۴۳. کاهو (هاروکی موراکامی)

۴۴. تمشک تیغ‌دار (آنتوان چخوف)

۴۵. پزشک دهکده (فرانتس کافکا)

۴۶. زندگی پنهان والتر میتی (جیمز تربر)

۴۷. سه ساعت بین دو پرواز (اسکات فیتز جرالد)

۴۸. لاتاری (شرلی جکسن)

۴۹. هتل پالاس تاناتوس (آندره موروا)

۵۰. بخش زنان و زایمان (دوریس لسینگ)

۵۱. مورمور (بوریس ویان)

۵۲. کرگدن‌ها (اوژن یونسکو)

۵۳. فقط اومدم یه تلفن بزنم (گابریل گارسیا مارکز)

۵۴. مجموعه داستان‌های کوتاه بادبادک (سامرست موام)

۵۵. رؤیای یک مرد مضحک (فئودور داستایفسکی)

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

داستان کوتاه

رؤیای یک مرد مضحک

نویسنده: فئودور داستایفسکی
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#یادداشت‌های_روزمره

با خودم فکر می‌کنم «تو که قبلاً به هر رویداد اجتماعی‌ای واکنش نشون می‌دادی و با دیدن یک کودک زباله‌گرد، یک زنِ موردِ آزار قرارگرفته، یک مردِ شرمندۀ خانواده و... سریع شروع می‌کردی به نوشتن، چه مرگت شده حالا که اتفاقی اینقدر بزرگ و بی‌سابقه در تاریخ کشورت پیش اومده، خفه‌خون گرفتی؟ مگه ندیدی؟ مگه خودت اونجا نبودی و از نزدیک همه‌چیز رو ندیدی؟ مگه چیزایی که دیدی برات از کابوس هم ترسناک‌تر نبود؟ پس چرا ساکتی؟ چرا یه تکونی به اون تن لشت نمی‌دی و کاری نمی‌کنی؟»

بعد خودم، خودِ خُرد و خسته و خرابم، جواب می‌ده «قبلاً فقط وصف جنونِ جنایت رو شنیده بودم اما رودررو ندیده بودمش. قبلاً امید داشتم که ممکنه کاری از من یا هر کس دیگه‌ای ساخته باشه. قبلاً از زخم‌های دیگران هم درد می‌کشیدم اما حالا تمام وجودم جوری زخمیه که نایی برام نمونده. قبلاً فکر می‌کردم واژه‌ها از هر چیزی قدرتمندترن، اما حالا قدرت گلوله‌ها رو به چشم دیدم و واژه‌هام انگار مثل خونی که از بدنِ مجروح فواره بزنه، ریختن زمین و کم‌کم ته‌کشیدن... قبلاً... قبلاً زنده بودم، حالا همونی‌ام که گفتی؛ یه لاشه... یه جنازه... ولم کن! دست از سرم بردار، تهِ زورم همین بود، دیگه تموم شدم، تموم...»

#م_سرخوش
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#پاراگراف

راهی برای برگشتن به دنیای قبل از عذاب وجود ندارد. راهی برای بازگشت به دنیای قبل از قتل‌عام‌ها وجود ندارد.

کتاب #اعمال_انسانی
نویسنده #هان_کانگ

@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#پاراگراف

من به گندیدن جراحتی که در پهلویم هست فکر می‌کنم، به گلوله‌ای که آنجا را درید، به خنکی غریب و نابه‌هنگام و ضربهٔ ابتدایی که یکباره در درونم تبدیل شد به توده‌ای آتشین، به حفره‌ای که در طرف دیگر پهلویم باز شد و خون داغ که از پشتم با تقلا بیرون زد.
به تفنگی که شلیک کرد. به ماشه‌ای که کشیده شد. به چشمی که مرا زیر نظر داشت. به چشم‌های آن کسی که فرمان آتش داد.

دلم می‌خواهد چهرهٔ آن‌ها را ببینم، دلم می‌خواهد مثل شعله‌ای لرزان روی پلک‌های خوابیده‌شان پرسه بزنم، بروم به خوابشان و شب‌های متوالی همان‌طور شعله‌وار در پیشانی و پلک‌هایشان بمانم... تا زمانی که صدای پرسش و تمنایم را بشنوند؛ «چرا؟ چرا من را کُشتید؟»

کتاب #اعمال_انسانی
نویسنده #هان_کانگ
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#پاراگراف

وقتی در فضایی تنگ‌وتاریک گیر می‌افتی، فقط از مرگ نمی‌ترسی؛ ترسناک‌ترین تصورت این است که شاید مجبور باشی برای همیشه در آن فضای خفقان‌آور زندگی کنی...

#هاروکی_موراکامی
از کتاب «کشتن کمانداتور»

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

آرامش‌بخش‌ترین موسیقی‌های بی‌کلام در
🍉
@RadioRelax

جملات طلایی
🍉
@khalse_daroon

تدریس مکاتب فلسفی و روانی
🍉
@anbar100

اشعار ناب و کمیاب
🍉
@moshere

کافه "روانشناسی"
🍉
@majallezendegii 

زیباترین شعر و متن کوتاه
🍉
@kahkeshan_eshge

باغ سبز مولانا ( زهرا غریبیان )
🍉
@gharibianlavasanii

بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم
🍉
@matlabravanshenasi

انگلیسی حرفه‌ای کودک و بزرگسال
🍉
@RealEnConversations

جملگی روانکاوی
🍉
@ravn100

زیبایی‌های آفرینش
🍉
@stiiiiicker

عربی صحبت کن
🍉
@ArabicWithVideoes

واج‌های عشق
🍉
@vaj_hay_eshgh

هنر ارتباط با دیگران
🍉
@Adab_Moasheratt

جامعه‌شناسی کاربردی | نظریه‌ها و مفاهیم
🍉
@A_Quick_look_at_Sociology

آموزش رایگان نویسندگی
🍉
@anahelanjoman

کتابخانه دانشجویی
🍉
@ketabedanshjo

عربی به زبان ساده
🍉
@ArshadDoktoriArabi

نویسندگان بزرگ جهان (𝐏𝐃𝐅)
🍉
@PARSHANGBOOK_PDF

آموزش رایگان مشاغل خانگی
🍉
@honarkadeh_aftab96

کلکسیونی از گزیده آثار موسیقی ایرانی...
🍉
@FanoskheMusic

آموزش فنّ ِبیان و گویندگی
🍉
@amoozeshegooyandegi

ورزش در خانه
🍉
@MaryamTeam

هنرمندان برتر جهان
🍉
@Adabiate_art20

برشی از کتاب
🍉
@yetikeazketab

کانال مناسبت‌ها
🍉
@kanale_monasebatha

آموزش جذاب عربی
🍉
@Dabiranarabi

بک‌گراند کارتونی تِم فانتزی مود
🍉
@ThemeMood

کافه میم
🍉
@cafeemiim

گلستان سعدی با معنی
🍉
@kidsbook7

آموزش نویسندگی خلاق
🍉
@amozshalpha

کتابخانه فایل صوتی
🍉
@omidearasbaran1

یک بغل شعر
🍉
@Bi_Molaahezeh

پرورش گل و گیاه در خانه و درآمدزایی
🍉
@Maryamgarden

آموزش ترکی ‌استانبولی کاربردی
🍉
@Turkish_Nazli

نوشتن و خلاقیت
🍉
@Alefbayeneveshtan

سماور زغالی
🍉
@Khonehghadimi

غزلیات حافظ / رباعیات خیام
🍉
@GHAZALAK1

این را تو باید بسازی!!!
🍉
@shine41

فرمول قطعی ترک تنبلی
🍉
@romanceword

متن دلنشین
🍉
@aram380

داستان کوتاه / رمان‌خوانی گروهی
🍉
@FICTION_12

کتاب‌های صوتی « کاملاً رایگان »
🍉
@PARSHANGBOOK

کتاب + بی‌کلام: برایِ حال خوبت
🍉
@sh0ghparvaz

منتخب آثار پیانو (( سرزمین پیانو ))
🍉
@pianolandhk50

ترکی رو آسون یادت میدم
🍉
@TurkishDilli

کتابخانه انجمن نویسندگان ایران
🍉
@anjomanenevisandegan_ir

انگلیسی را اصولی و حرفه‌ای بیاموز
🍉
@novinenglish_new

جملاتی که شما رو میخ‌کوب می‌کنه!
🍉
@its_anak

آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
🍉
@ECONVIEWS

یافته‌های مهم روانشناسی
🍉
@Hrman11

گلچین کتاب‌های صوتی PDF
🍉
@ketabegoia

تقویت (مکالمه) با ۴۴۷ کارتون چنددقیقه‌ای
🍉
@EnglishCartoonn2024

45000 هزار کتاب pdf
🍉
@ketabZahra1369

هماهنگی برای تبادل:
🔻
@Fiction30

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

تا انتهای دی‌ماه، در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم مجموعه داستان‌های کوتاه «بادبادک» از نویسندۀ انگلیسی #سامرست_موام را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این مجموعه‌داستان به‌صورت فایل پی‌دی‌اف در کانال گذاشته می‌شود، اما اگر دوست دارید آن را همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

مهمان
(بخش ششم)

نویسنده: #آلبر_کامو
برگردان: #احمد_گلشیری

آفتاب در آسمانِ آبی بالا آمده بود و روشناییِ آرام و درخشانی جلگهٔ متروک را می‌پوشاند. روی برآمدگی‌ها، جابه‌جا، برف آب می‌شد و سنگ‌ها کم‌کم ظاهر می‌شدند. معلم، قوزکرده در کنار جلگه، به فکرِ بالدوچی افتاد. او را رنجانده بود، زیرا چنان او را رانده بود که گویی نمی‌خواست ارتباطی با او داشته باشد. خداحافظی ژاندارم هنوز در گوشش طنین داشت و بی آن‌که علتش را بداند احساس می‌کرد تهی و درخورِ سرزنش است. در این لحظه صدای سرفۀ زندانی از آن سوی ساختمان به گوش رسید. دارُو بی‌آن‌که خواسته باشد به صدای او گوش داد، و آن‌وقت خشماگین ریگی پرتاب کرد که صفیرکشان در برف‌ها فرو رفت. جنایتِ ابلهانۀ مرد او را منقلب کرده بود، اما تسلیم‌کردنش کارِ شرافتمندانه‌ای نبود. حتی فکر این موضوع او را از احساسِ خفتی دردآور می‌انباشت. او در عینِ حال به افرادِ خودی که مرد عرب را فرستاده بودند، و نیز به مرد عرب که دست به کشتن زده اما نگریخته بود، در دل ناسزا گفت. دارُو برخاست، ایوان را دور زد، بی‌حرکت منتظر ماند و سپس به درون مدرسه برگشت. مرد عرب، خم‌شده بر کف سیمانیِ انبار، با دو انگشت دندان‌هایش را می‌شست. دارو به او نگاه کرد و گفت: «بیا».
و پیشاپیش مرد عرب به اتاق رفت. یک کت شکاری روی ژاکتش پوشید و کفش کوهپیمایی به پا کرد. ایستاد و منتظر ماند تا مرد عرب چپیه و کفشِ بدون رویۀ خود را بپوشد. به کلاس رفتند و معلم به درِ خروجی اشاره کرد، گفت: «راه بیفت».

مرد تکان نخورد. دارُو گفت: «من هم می‌آیم».

مرد عرب بیرون رفت. دارُو به اتاق برگشت. پاکتی را از نان برشته، خرما و قند پُر کرد. پیش‌از رفتن، لحظه‌ای جلوی میز تحریر درنگ کرد، سپس از آستانۀ در گذشت و آن را قفل کرد. گفت: «راه از این طرف است».

راهِ مشرق را در پیش گرفت و زندانی دنبالش راه افتاد. اما در فاصلۀ کوتاهی از مدرسه اندیشید صدایی خفیف پشت سرش شنید. ایستاد و پیرامون خانه را نگاه کرد، کسی آن‌جا نبود. مرد عرب که ظاهراً چیزی درنیافته بود او را تماشا می‌کرد. دارُو گفت: «راه بیفت!» یک ساعتی راه پیمودند، و سپس در کنار سنگِ آهکیِ قله‌مانندی استراحت کردند. برف‌ها سریع‌تر آب می‌شد و آفتاب بی‌درنگ آبِ گودال‌ها را می‌نوشید و به سرعت جلگه را که اندک‌اندک خشک می‌شد و چون هوا به ارتعاش در‌می‌آمد پاک می‌کرد. هنگامی‌که دوباره به راه افتادند، برخوردِ پای‌شان با زمین انعکاس پیدا می‌کرد. گه‌گاه پرنده‌ای فضای پیشِ روی آن‌ها را با فریادِ شادی می‌شکافت. دارُو هوای تازۀ صبح‌گاهی را عمیقاً تنفس می‌کرد. از دیدن جلگۀ گستردۀ آشنا، که حالا زیرِ گنبدِ آبیِ آسمان سراسر زرد بود، به وجد می‌آمد. آن‌گاه رو به‌جنوب از سرازیری پایین رفتند و یک ساعت دیگر راهپیمایی کردند. به زمینِ مرتفعِ همواری رسیدند که صخره‌هایش درحالِ فروریختن بود. از آن‌جا به بعد، جلگه سراشیب می‌شد و از سوی مشرق به دشتِ پَستی می‌رسید که چند درختِ دوک‌مانند در آن به چشم می‌خورد، و از سوی جنوب به چینه‌هایی سنگی منتهی می‌گردید که چشم‌اندازی درهم‌برهم به محیط می‌داد.
دارُو هر دو سمت را وارسی کرد. تا چشم کار می‌کرد آسمان دیده می‌شد. هیچ انسانی به‌چشم نمی‌خورد. دارُو به مرد عرب که مبهوت به او می‌نگریست رو گرداند. بسته را به سوی او دراز کرد و گفت: «بگیر، خرما، نان و قند است. برای دو روز کافی است. این هم هزار فرانک پول».
مرد عرب بسته را گرفت. هر دو دستش را در امتداد سینه‌اش نگه‌داشته بود؛ گویی نمی‌دانست با آن‌ها چه کند. معلم به سوی مشرق اشاره کرد و گفت: «نگاه کن، این راه به تنجویت می‌رسد. دو ساعت راه است. آن‌وقت به قرارگاه پلیس می‌رسی. منتظرت هستند». مرد عرب هنوز بسته و پول را به سینه گرفته بود. به مشرق نگاه کرد. دارُو آرنج او را گرفت و کمابیش با خشونت به سوی جنوب چرخاند. در دامنۀ زمین مرتفعی که بر آن ایستاده بودند کوره‌راهی دیده می‌شد.
گفت: «این راهی است که از جلگه می‌گذرد. از اینجا یک‌روزه به چراگاه و چادرنشین‌ها می‌رسی. آن‌ها به رسم خودشان به تو جا و پناه می‌دهند».

مرد عرب حالا به‌سوی دارُو برگشته بود و در چهره‌اش ترسی خوانده می‌شد. گفت: «گوش کن».

دارُو سر تکان داد و گفت: «نه، حرف نزن. من دیگر برمی‌گردم».

پشت به او کرد و دو گام بلند به سوی مدرسه برداشت، آن‌گاه شتاب‌زده به مرد عرب که بی‌حرکت ایستاده بود نگاهی انداخت و دوباره به‌راه افتاد. چند دقیقه‌ای جز طنینِ صدای گام‌های خود چیزی نشنید و سر برنگرداند. اما لحظه‌ای بعد برگشت. مرد عرب هنوز همان‌جا بر کنارِ تپه ایستاده بود، حالا دست‌هایش را انداخته بود و به معلم نگاه می‌کرد. دارُو حس کرد چیزی راه گلویش را بسته است، اما او دیگر صبرش تمام شده بود. دستش را به نشانهٔ بیزاری تکان داد و دوباره رو به راه گذاشت. مسافتی رفته بود که ایستاد و نگریست.

پایان.
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

مهمان
(بخش چهارم)

نویسنده: #آلبر_کامو
برگردان: #احمد_گلشیری

دارُو به‌سوی زندانی که سر جای خود نشسته بود و چشم از او بر نمی‌داشت برگشت. هفت‌تیر را از توی کشوی میز برداشت و در جیبش جا داد. سپس بی‌آن‌که به پشت سر نگاه کند به اتاق خود رفت.
مدتی روی تخت‌خوابش دراز کشید و آسمان را که اندک‌اندک تیره‌تر می‌شد تماشا کرد و به سکوت گوش داد؛ همان سکوتی که در روزهای نخستِ جنگ آزارش می‌داد. درخواست کرده بود در شهرِ کوچکِ دامنهٔ تپه‌ها شغلی به او واگذار شود؛ تپه‌هایی که جنگل‌های علیا را از دشت جدا می‌کرد. در آن‌جا دیواره‌های سنگی، که در بخش شمالی سبز و سیاه بود و در بخش جنوبی صورتی و ارغوانی، مرز تابستان همیشگی را مشخص می‌کردند. اما در بخش شمالی، در دل جلگه، کاری به او داده بودند. در ابتدا، انزوا و سکوت در این بیابان‌ها که ساکنانش سنگ‌ها بودند برایش دشوار بود. گه‌گاه شیارها او را به کشت‌وکار می‌خواندند؛ شیارهایی که برای یافتن نوعی سنگ ساختمانی کنده شده بودند. سنگ تنها محصولی بود که با شخم‌زدن در این ناحیه به دست می‌آمد. دور از سنگ ها، قشر نازکی خاک گودالها را انباشته بود که روستاییان برای غنی شدنِ خاکِ باغچه‌های کوچک خود جمع‌آوری می‌کردند. وضع این‌جا چنین بود: سنگ و صخره سه‌چهارم ناحیه را پوشانده بود. شهرها پا می‌گرفتند، رشد می‌کردند، سپس ناپدید می‌شدند؛ انسان‌ها از راه می‌رسیدند، عشق می‌ورزیدند، سرسختانه می‌جنگیدند، سپس جان می‌دادند. هیچ‌کس در این برهوت، نه او و نه مهمانش، درخورِ اهمیت نبود. با این‌همه، دارُو می‌دانست بیرون از این برهوت، هیچ‌یک از آن دو نمی‌توانستند واقعاً زندگی کنند.
هنگامی‌که برخاست، صدایی از کلاس شنیده نمی‌شد. فکر می‌کرد مرد عرب گریخته و دیگر لزومی ‌ندارد تصمیمی بگیرد. شادیِ وجدآوری که از این فکر احساس کرد شگفت‌آور بود. اما زندانی آن‌جا میان بخاری و میز دراز کشیده بود و با چشمان باز به سقف خیره شده بود. در آن حال لبان کلفت او به‌خصوص دیده می‌شد و توی چشم می‌زد. دارُو گفت: «بیا».
مرد عرب برخاست و دنبالش رفت. معلم، در اتاق خواب، به یک صندلی نزدیکِ میزِ زیرِ پنجره اشاره کرد. مرد عرب بی‌آن‌که چشم از دارُو بردارد نشست.
«گرسنه‌ای؟»

زندانی گفت: «آره».

دارُو میز را برای دو نفر چید. آرد و روغن آورد، در ماهیتابه مایۀ کیک درست کرد و اجاقی کوچک را که کپسول گازی داشت روشن کرد. تا کیک پخته می‌شد به انباری رفت و پنیر، تخم مرغ، خرما و کنسروِ شیرِ غلیظ‌شده آورد. کیک که آماده شد آن را روی رفِ پنجره گذاشت تا خنک شود. مقداری شیر را با آب رقیق کرد و حرارت داد. تخم مرغ‌ها را به‌هم زد و املت درست کرد. هم‌چنان‌که سرگرم کار بود، دستش به هفت‌تیری خورد که در جیب راستش گذاشته بود. ظرف را زمین گذاشت، به کلاس رفت و هفت‌تیر را در کشویِ میز جا داد. به اتاق که برگشت تاریکیِ شب از راه رسیده بود. چراغ را روشن کرد و برای مرد عرب غذا کشید، گفت: «بخور».
مرد عرب تکه‌ای کیک برداشت، با ولع به سوی دهان برد، اما درنگ کرد. پرسید: «شما نمی‌خورید؟»

«تو اول بخور. من هم می‌خورم».

لبان کلفت اندکی گشوده شد. مرد عرب درنگ کرد، سپس با عزمِ جزم کیک را گاز زد. غذا که تمام شد، مرد عرب به معلم نگاه کرد و گفت: «شما قاضی هستید؟»

«نه، من فقط تو را تا فردا نگه‌ می‌دارم».

«پس چرا با من غذا می‌خورید؟»

«چون گرسنه‌ام».

مرد عرب سکوت کرد. دارو از جا برخاست. تختی تاشو از انبار آورد و میان میز و بخاری جا داد، به‌طوری‌که با تختِ خودش زاویۀ قائمه درست می‌کرد. از چمدان بزرگی که در گوشۀ اتاق به‌طورِ عمودی گذاشته بود و از آن برای جا دادن کاغذ استفاده می‌کرد دو پتو برداشت و روی تخت سفری گسترد. سپس درنگ کرد، اندیشید برای چه دست به این کارها می‌زند؟! و روی تخت‌خوابش نشست. کار دیگری نبود که انجام دهد، چیز دیگری نبود آماده کند. این بود که چشمانش را به مرد دوخت. او را می‌نگریست و سعی می‌کرد چهرۀ او را هنگام خشمگین شدن مجسم کند. به جایی نرسید. جز دهانِ حیوان‌مانند و چشمانِ سیاهی که برق می‌زد چیزی نمی‌دید.
با لحنی دشمنانه که مرد عرب را شگفت‌زده کرد، پرسید: «چرا او را کشتی؟»

مرد عرب رویش را برگرداند.
«فرار کرد، من هم دنبالش کردم».

دوباره به چشمان او نگاه کرد که حالا انباشته از پرسش‌های حزن‌آور بود: «با من چه‌کار می‌کنند؟»

«می‌ترسی؟»

راست نشست و رویش را برگرداند.
«پشیمانی؟»

مرد عرب با دهان باز او را نگاه کرد. ظاهراً از حرف‌های او سر در نیاورده بود. خشم دارُو شدت پیدا کرد. در عینِ حال از این‌که اندامِ درشتش به‌سختی میانِ دو تخت‌خواب جا داشت احساس ناراحتی و ناامنی می‌کرد.

ادامه دارد...
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

مهمان
(بخش دوم)

نویسنده: #آلبر_کامو
برگردان: #احمد_گلشیری

ژاندارم با اشارهٔ دست سلام کرد و دارُو که غرق در اندیشۀ عرب بود پاسخی نداد؛ او جبهٔ آبی‌رنگِ نخ‌نمایی به تن داشت، پاپوشِ بی‌رویه‌ای پاهایش را که جورابِ پشمیِ ‌ضخیمی داشت پوشانده بود، و چپیهٔ کوتاه و باریکی بر سر گذاشته بود. آن‌ها نزدیک می‌شدند. بالدوچی جلوی اسب را می‌گرفت تا مرد عرب آزار نبیند، و هر دو آهسته‌آهسته پیش می‌آمدند.
در فاصلۀ صدارَس، بالدوچی فریاد زد: «یک ساعته سه کیلومتر راه را از «العمور‏» تا این‌جا طی کردیم».

دارُو پاسخی نداد. او با آن ژاکت پشمی، کوتاه و چهارشانه می‌زد. آن‌ها را می‌دید که بالا می‌آمدند. مرد عرب حتی یک‌بار سر بالا نکرده بود. وقتی آن دو پا به ایوان گذاشتند، دارو گفت: «سلام، بفرمایید تو گرم شوید».

بالدوچی بی‌آن‌که سر طناب را رها کند با چهرۀ درهم پیاده شد. با آن سبیلِ زبر و کوتاه، به معلم لبخند زد. چشمانِ ریز و سیاهش، که زیر پیشانی گود افتاده بود و دهانی که گرداگرد آن را چین‌وچروک گرفته بود، او را هوشیار و زحمت‌کش نشان می‌داد. دارُو افسار را گرفت، اسب را به انبار برد و به سوی دو مرد برگشت که حالا در مدرسه به انتظار او بودند. آن‌ها را به اتاقش برد. گفت: «می‌روم کلاس را گرم کنم. آن‌جا راحت‌تریم».

هنگامی‌که به اتاق برگشت، بالدوچی روی تخت نشسته بود. طنابی که خود را با آن به مرد عرب بسته بود، گشوده بود. مرد عرب دوزانو کنار بخاری نشسته بود. دست‌هایش هنوز بسته بود، چپیه از روی سرش عقب رفته بود و به پنجره نگاه می‌کرد. دارُو ابتدا چشمش به لب‌های درشت، گوشتالو و صافِ او افتاد که کَمابیش سیاه‌پوست‌وار بود؛ بینی‌اش انحنایی نداشت و چشمانش سیاه و تب‌آلود بود. چپیهٔ پس‌رفته‌اش پیشانیِ بلند و لجوجانۀ او را نشان می‌داد. مرد عرب با آن چهرهٔ آفتاب‌خورده که حالا از سرما رنگ باخته بود چنان حالتی بی‌قرار و سرکشانه داشت که هنگامی‌که به سوی دارُو رو گرداند و یکراست در چشمانش نگریست، او را به تکان واداشت. معلم گفت: «برویم به آن اتاق تا برای‌تان چای نعنا درست کنم».

بالدوچی گفت: «ممنون. چه دردسری! دلم می‌خواست بازنشسته می‌شدم».

آن‌وقت رویش را به زندانیِ خود کرد و به عربی گفت: «بلند شو ببینم».

مرد عرب برخاست و درحالی‌که دست‌های طناب‌پیچش را جلوی خود گرفته بود آهسته‌آهسته به کلاس درس رفت.
دارُو چای و یک صندلی آورد. بالدوچی روی نزدیک‌ترین نیمکت نشسته بود و مرد عرب پشت به جایگاهِ میز و صندلیِ معلم و رو به بخاری، چمباتمه زده بود. هنگامی‌که دارُو لیوان چای را به سوی زندانی دراز کرد، به دیدن دست‌های طناب‌پیچِ او مردد ماند و گفت: «شاید بهتر باشد دست‌هایش را باز کنیم».

بالدوچی گفت: «باشد، این برای توی راه بود».

و خواست از جا برخیزد؛ اما دارُو که لیوان را روی میز گذاشته بود کنار مرد عرب زانو زد. مرد عرب بی‌آن‌که چیزی بگوید با چشمان تب‌آلودش او را می‌نگریست. هنگامی‌که دست‌هایش آزاد شد، مچ‌های متورم خود را مالید، لیوان چای را برداشت و مایع داغ را با جرعه‌های کوچک و سریع سر کشید. دارُو گفت: «خب تعریف کن ببینم کجا می‌روید؟»

بالدوچی سبیل خود را از چای بیرون کشید و گفت: «همین‌جا، جانم».

«چه شاگردانِ عجیب‌وغریبی! امشب را هم این‌جا می‌مانید؟»

«خیر، من به العمور بر می‌گردم، تو هم این بابا را در «تنجویت‏» تحویل می‌دهی. کلانتری در آن‌جا چشم‌به‌راهِ اوست».

بالدوچی با تبسم دوستانه‌ای به او نگاه کرد.

معلم پرسید: «موضوع چیست؟ سر به سرم می‌گذاری؟»

«خیر جانم. این دستور است».

«دستور؟ من که...»

و مردد ماند، چون نمی‌خواست ژاندارمِ پیر را برنجاند.

«می‌خواهم بگویم این کارِ من نیست».

«چی گفتی؟! منظورت چیست؟ در جنگ مردم همه‌کاری می‌کنند».

«پس باید منتظر اعلام جنگ بمانم!»

«خیلی خوب، اما دستور باید اجرا شود، و تو مستثنی نیستی. ظاهراً اتفاق‌هایی دارد می‌افتد. صحبت از شورش است. ما داریم مجهز می‌شویم».

دارُو هم‌چنان لجوجانه می‌نگریست.
بالدوچی گفت: «گوش کن، جانم. من از تو خوشم می‌آید، برای همین است که این‌ها را برایت می‌گویم. در العمور ما دوازده نفر بیشتر نیستیم که باید در سراسرِ این ناحیه نگهبانی بدهیم و من باید با عجله برگردم. به من گفته‌اند این مرد را به دست تو بسپارم و بدونِ تأخیر برگردم. نمی‌شد او را آن‌جا نگه‌داریم. مردمِ روستا خیال‌هایی به سرشان زده بود، می‌خواستند او را پس بگیرند. تو باید فردا پیش‌از غروب او را به تنجویت ببری. بیست کیلومتر راه برای آدمِ نیرومندی مثلِ تو نگرانی ندارد. بعد هم دیگر کاری نداری. برمی‌گردی پیشِ شاگردان و زندگیِ راحت و آسوده‌ات».

صدای اسب از پشت دیوار به گوش می‌رسید که خره می‌کشید و سُم به زمین می‌کوفت. دارُو از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. هوا کم‌کم صاف می‌شد و روشناییِ دشتِ برف‌پوش بیشتر می‌گشت.

ادامه دارد...
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

این هفته در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم داستان کوتاه «مهمان» از نویسندۀ فرانسوی #آلبر_کامو را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این داستان با دو ترجمه (هم به‌صورت فایل پی‌دی‌اف و هم متن تلگرامی) در کانال گذاشته می‌شود، اما اگر دوست دارید آن را همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#پاراگراف

من خوب می‌فهمم که چرا ثروتمندان مثل سیل به خارج کوچ می‌کنند و این سیل سال به سال شدیدتر می‌شود. غریزه‌است دیگر؛ وقتی کشتی غرق‌شدنی باشد، موش‌ها پیش از همه آن را حس می‌کنند و می‌گریزند. این میهن مقدس ما سرزمینی چوبین است، کشوری فقیر و خطرناک. کشوری که گدایانِ خودپسند در بالاترین طبقات آن جا خوش کرده‌اند، و اکثریت مردم در کلبه‌هایی لرزان به سر می‌برند. مردم از یافتن هر گریزگاهی خوش‌حال می‌شوند، فقط کافی است که گریزگاه را نشانشان بدهید. تنها دولت است که هنوز می‌خواهد مقاومت کند، اما فقط چماقش را در تاریکی می‌چرخاند و ناگزیر بر سر نوکران خود می‌کوبد.

#فئودور_داستایفسکی
از کتاب #شیاطین
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

تا انتهای اسفندماه، در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم رمانِ «کلارا و خورشید» از نویسندۀ ژاپنی #کازوئو_ایشی‌گورو را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این رمان به‌صورت فایل پی‌دی‌اف در کانال گذاشته می‌شود، اما اگر دوست دارید آن را همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

غم با من زاده شده، من‌و رها نمی‌کنه... 🖤

@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)


📕📚📗 فهرست رمان‌های خوانده‌شده در گروه #خط‌به‌خط_باهم :

(با لمسِ هر عنوان، می‌توانید به آن رمان دست‌رسی داشته باشید و زیرِ آن هم نظرات و گفت‌وگوهای دیگران را ببینید. این فهرست با معرفیِ رمان‌های جدید، به‌روزرسانی خواهد شد.)


۱. فرزند پنجم (دوریس لسینگ)

۲. زندگی در پیش رو (رومن گاری)

۳. سلاخ‌خانهٔ شماره پنج (کورت ونه‌گات)

۴. خوشه‌های خشم / موش‌ها و آدم‌ها (جان اشتاین‌بک)

۵. شور ذهن (ایروینگ استون)

۶. سقوط (آلبر کامو)

۷. هرگز رهایم مکن (کازئو ایشی گورو)

۸. مردی با کت‌وشلوار مشکی (استیون کینگ)

۹. آدم‌کش کور (مارگارت آتوود)

۱۰. لرد جیم (جوزف کنراد)

۱۱. و کوهستان به طنین آمد (خالد حسینی)

۱۲. جزء از کل (استیو تولتز)

۱۳. اتحادیۀ ابلهان (جان کندی تول)

۱۴. تس دوربرویل (تامس هاردی)

۱۵. راز قتل پالومینو مولرو (ماریو بارگاس یوسا)

۱۶. مرگ در آند ( ماریو بارگاس یوسا)

۱۷. سرباز خوب شوایک (یاروسلاو هاشک)

۱۸. درک یک پایان (جولیان بارنز)

۱۹. خانه (تونی موریسون)

۲۰. دخمه (ژوزه ساراماگو)

۲۱. کشتن مرغ مقلد (هارپر لی)

۲۲. هم‌نام (جومپا لاهیری)

۲۳. بادِ شرق، بادِ غرب (پرل باک)

۲۴. آوریلِ شکسته (اسماعیل کاداره)

۲۵. ژنرال ارتش مردگان (اسماعیل کاداره)

۲۶. وجدانِ زنو (ایتالو اسوِوو)

۲۷. گُلِ صحرا (واریس دیری)

۲۸. دلِ سگ (میخائیل بولگاکف)

۲۹. استخوان‌های دوست‌داشتنی (آلیس سبالد)

۳۰. ده فرمان (کریستف کیشلوفسکی)

۳۱. دنیای قشنگِ نو (آلدوس هاکسلی)

۳۲. موزۀ معصومیت (اورهان پاموک)

۳۳. نان و شراب (اینیاتسیو سیلونه)

۳۴. خاطرات روسپیان سودازدۀ من  (گابریل گارسیا مارکز) ( ۲ )

۳۵. خانۀ اشباح (ایزابل آلنده)

۳۶. درخت زیبای من (ژوزه مائورو ده واسکونسلوس) { خورشید را بیدار کنیم }

۳۷. زنِ درهم‌شکسته (سیمون دوبووار)

۳۸. من او را دوست داشتم (آنا گاوالدا)

۳۹. فارنهایت ۴۵۱ (ری بردبری)

۴۰. انسان‌ها و اَبَربرج‌ها (ایرج فاضل بخششی)

۴۱. ویولا (نسرین قربانی)

۴۲. تماماً مخصوص (عباس معروفی)

۴۳. گرسنه (کنوت هامسون)

۴۴. گتسبی بزرگ (اسکات فیتزجرالد)

۴۵. ناتورِ دشت (جروم دیوید سلینجر)

۴۶. منظر پریده‌رنگ تپه‌ها (کازوئو ایشی‌گورو)

۴۷. خورشید هم‌چنان می‌دمد (ارنست همینگوی)

۴۸. پالپ / عامه‌پسند (چارلز بوکوفسکی)

۴۹. اجاق سرد آنجلا (فرانک مک‌کورت)

۵۰. رگتایم (ئی . ال . دکتروف)

۵۱. خدای چیزهای کوچک (آرونداتی روی)

۵۲. پرندۀ خارزار (کالین مک‌کالو)

۵۳. کافکا در کرانه (هاروکی موراکامی)

۵۴. اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری (ایتالو کالوینو)

۵۵. سووشون (سیمین دانشور)

۵۶. مسیح باز مصلوب (نیکوس کازانتزاکیس)

۵۷. مرشد و مارگریتا (میخاییل بولگاکف)

۵۸. جنایت و مکافات (فیودور داستایفسکی)

۵۹. به‌خون‌سردی (ترومن کاپوتی)

۶۰. خانوادۀ پاسکوال دوآرته (کامیلو خوزه سلا)

۶۱. بیابان تاتارها (دینو بوتزاتی)

۶۲. پخمه (عزیز نِسین)

۶۳. باختِ پنهان (گراهام گرین)

۶۴. از عشق و شیاطین دیگر (گابریل گارسیا مارکز)

۶۵. پدرو پارامو (خوآن رولفو)

۶۶. بچه‌های نیمه‌شب (سلمان رشدی)

۶۷. دخترِ کشیش (جورج اُوروِل)

۶۸. شوهر آهو خانم (علی‌محمد افغانی)

۶۹. سرگذشت آرتور گوردن پیم (ادگار آلن پو)

۷۰. زندگی پی (یان مارتل)

۷۱. تنهایی پرهیاهو (بُهومیل هرابال)

۷۲. کاندید (وُلتر)

۷۳. ژاک قضاوقدری و اربابش (دُنی دیدِرو)

۷۴. دخترک سیاه در جست‌وجوی خدا (برنارد شاو)

۷۵. قدیس مانوئل نیکوکار شهید (میگل دِ اونامونو)

۷۶. تهوع (ژان‌پل سارتر)

۷۷. بیگانه (آلبر کامو)

۷۸. تونل (ارنستو ساباتو)

۷۹. زن در ریگ روان (کوبو آبه)

۸۰. پیش از آن که بخوابم (اس.جی واتسون)

۸۱. بیمارِ خاموش (الکس مایکلیدیس)

۸۲. چیزهای تیز (گیلیان فلین)

۸۳. سی‌بل (فلورا ریتا شرایبر)

۸۴. ساعت‌ها (مایکل کانینگهام)

۸۵. ماجرای عجیب سگی در شب (مارک هادون)

۸۶. خانوادۀ تیبو (روژه مارتن دوگار)

۸۷. در جبهۀ غرب خبری نیست (اریش ماریا رمارک)

۸۸. و حتی یک کلمه هم نگفت (هاینریش بُل)

۸۹. زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند (ارنست همینگوی)

۹۰. سالار مگس‌ها (ویلیام گلدینگ)

۹۱. آخرین انار دنیا  (بختیار علی)

۹۲. نام من سرخ (اورهان پاموک)

۹۳. اعمال انسانی (هان کانگ)

۹۴. عاشق (مارگریت دوراس)

۹۵. همه‌ی نام‌ها (ژوزه ساراماگو)

۹۶. رؤیای تبت (فریبا وفی)

۹۷. آقای رئیس‌جمهور (میگل آنخل آستوریاس)

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

تا انتهای بهمن‌ماه، در گروه #خط‌به‌خط_باهم می‌خواهیم داستان کوتاه «رؤیای یک مرد مضحک» از نویسندۀ روسی #فئودور_داستایفسکی را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم. این داستان به‌صورت فایل پی‌دی‌اف در کانال گذاشته می‌شود، اما اگر دوست دارید آن را همراه با گروه بخوانید و در گپ‌وگفتی صمیمانه شرکت کنید، می‌توانید از طریق آدرس زیر در گروهِ متصل به کانال عضو شوید.
@Fiction_11

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

دوستان عزیز سلام. امیدوارم در این روزهای سخت و تیره، هنوز نور امید در دل‌هاتون روشن باشه. مدتیه که ناخودآگاه مسائل و پرسش‌هایی که خانم «هان کانگ» نویسندۀ کُره‌ای در کتاب «اعمال انسانی» مطرح کرده، مدام در ذهنم تکرار می‌شه و تلاش می‌کنم با توجه به تجربیات تلخی که از سر گذروندیم و صحنه‌هایی که به چشم دیدیم، براشون جوابی پیدا کنم. در متن کتاب اومده:

«آیا این حقیقت دارد که زندگی انسان‌ها اساساً ظالمانه است؟ آیا این تجربه‌های ظالمانه تنها چیزهای مشترک بین ما انسان‌هاست؟ آیا حقیقت دارد شأن و مقامی که ما به آن چسبیده‌ایم چیزی جز خودفریبی نیست و نقابی بر این حقیقت واحد می‌زند که هر کدام از ما می‌تواند تا حد حشره‌ای تنزل کند، در حد جانوری حریص و غارتگر، یا در حد توده‌ای گوشت؟ که پست و حقیر می‌شود، تخریب می‌شود، به قتل می‌رسد و قصابی می‌شود. آیا این سرنوشت ذاتی نوع بشر نیست، چیزی که تاریخ آن را ناگزیر تأیید کرده است؟»

با توجه به شرایط خاصِ پیش اومده، فعلاً برنامۀ کتاب‌خونی نداریم، اما اگه این کتاب رو نخوندین، پیشنهادش می‌کنم.

لینک کتاب در گروه:
/channel/Fiction_11/54644

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#پاراگراف

یعنی به اندازهٔ کافی خون ریخته نشده؟ چطور می‌شود روی این همه خون سرپوش گذاشت؟ روح کسانی که از بین رفتند دارند ما را تماشا می‌کنند و چشم‌هاشان باز مانده‌است.

کتاب #اعمال_انسانی
نویسنده #هان_کانگ

@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#پاراگراف

روزی که من شانه‌به‌شانۀ صدها و هزاران نفر از همراهان غیرنظامی‌ام به لولۀ اسلحۀ سربازها خیره شدیم، روزی که بدن‌های دو نفری را که اول از همه قتل‌عام شدند، روی چرخ‌دستی گذاشتند و تا جلوی جمعیت بردند، من مات و مبهوت به دنبال کشف چیزی پنهان درون خودم بودم، به دنبال کشف غياب ترس. یادم می‌آید حس می‌کردم که حالا وقت مردن است، حس کردم خون صدها و هزاران قلب همگی در یک شاهرگ جریان پیدا کرده است، خون تازه و پاک... به باشکوهی قلبی واحد، و ضربان این خون را به تمام رگ‌ها و به خود من منتقل می‌کرد و با جرئت حس کردم که بخشی از آن هستم.

کتاب #اعمال_انسانی
نویسنده #هان_کانگ
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

#حیوانات
#گربه

#ایران

@PURITY_SHOT

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

مجموعه‌ داستان‌های کوتاه

بادبادک

نویسنده: سامرست موام
@Fiction_12

Читать полностью…

کاغذِ خط‌خطی (داستان-رمان)

101 فیلم که مدیران باید ببینند...
☃️
@honar7modiran

جملات طلایی انگیزشی
☃️
@khalse_daroon

کتاب صوتی و فیلم مفهومی
☃️
@ArchiveAudio

معرفی ربات‌‌های تلگرام
☃️
@ROBOT_TELE

یافته‌های مهم روانشناسی
☃️
@Hrman11

به وقت کتاب
☃️
@DeyrBook

زیبایی‌های آفرینش
☃️
@stiiiiicker

استخدامی آموزگاری و دبیری ۴۰۳
☃️
@svcnhit

بهترین اشعار کمیاب
☃️
@seda_tanha

شعر ناب و کوتاه
☃️
@sher_moshaer

هنر ارتباط با دیگران
☃️
@Adab_Moasheratt

گلچین موسیقی سنتی
☃️
@sonati4444telegram

آموزش رایگان نویسندگی
☃️
@anahelanjoman

انگلیسی کاربردی با فیلم
☃️
@englishlearningvideo

نویسندگان بزرگ جهان (𝐏𝐃𝐅)
☃️
@PARSHANGBOOK_PDF

آموزش رایگان مشاغل خانگی
☃️
@honarkadeh_aftab96

کلکسیونی از گزیده آثار موسیقی ایرانی...
☃️
@FanoskheMusic

درس‌گفتار علوم سیاسی و روابط بین‌الملل
☃️
@ecopolitist

گردشگری ، طبیعتگردی
☃️
@Jahangram

پاتوق شاعران معاصر
☃️
@Bi_Molaahezeh

برشی از کتاب
☃️
@yetikeazketab

کانال مناسبت‌ها
☃️
@kanale_monasebatha

آموزش جذاب عربی
☃️
@Dabiranarabi

عربی آکادمیک
☃️
@konkoor_arabi1400

گلستان سعدی با معنی
☃️
@kidsbook7

کافه میم
☃️
@cafeemiim

معرفی و آموزش خوشنویسی شکسته نستعلیق
☃️
@mahmoud_rahimi_ahd

سلامتِ روان
☃️
@daronzaad

حسِ خوبِ آرامش+انرژی‌مثبت
☃️
@RangiRangitel

شعر معاصر جهان
☃️
@sheradabemoaser

نویسنده شو
☃️
@amozshalpha

کتابخانه فایل صوتی
☃️
@omidearasbaran1

تمام کتاب‌ها به قیمت دو سال پیش!!
☃️
@katebbashi_book

پرورش گل و گیاه در خانه و درآمدزایی
☃️
@Maryamgarden

آرشیو 16سال موسیقی بی‌کلام عاشقانه
☃️
@LoveSilentMelodies

آموزش فنّ ِبیان و گویندگی
☃️
@amoozeshegooyandegi

سماور زغالی
☃️
@Khonehghadimi

غزلیات حافظ / رباعیات خیام
☃️
@GHAZALAK1

بالاتر از دنیای فانی!!!
☃️
@shine41

داستان‌های افسانه‌ای صوتی جهان
☃️
@mehrandousti

جامعه‌شناسی کاربردی | نظریه‌ها و مفاهیم
☃️
@A_Quick_look_at_Sociology

داستان کوتاه / رمان‌خوانی گروهی
☃️
@FICTION_12

کتاب‌های صوتی «کاملارایگان»
☃️
@PARSHANGBOOK

واج‌های عشق
☃️
@vaj_hay_eshgh

《جملات تکان‌دهنده》
☃️
@ghalbeziba

روان‌درمانی و مشاوره
☃️
@hamsafarbamah

جملگی روانکاوی
☃️
@ravn100

برنامه‌های اندروید رایگان
☃️
@APPZ_KAMYAB

تدریس مکاتب فلسفی و روانی
☃️
@anbar100

آرشیو کامل کتاب و فیلم کوتاه
☃️
@Archivesbooks

هماهنگی برای لیست؛
🔻
@Fiction30

Читать полностью…
Subscribe to a channel