-
من همیشه اسیر یاده توام گاه در خودم گاه درشهر و همیشه در اتاقی تاریک...!!
اگر از من بپرسن یک ویژگی از مردها برات مهم باشه چیه؟ میگم صبور بودن Читать полностью…
صبورا! نه بشکهی بیخیال و از هفت دولت آزاد!
واقعا مرد صبور که تو رو به آرامش دعوت میکنه و در نهایت برای تمام اضطرابهات راهکار مثبت ارائه میده و همیشه لبخندی حاکی از این داره من اینجام نگران نباش نعمته.
از موسیقی میترسم!Читать полностью…
چون نمیدانم میخواهد مرا به کجای خاطراتم ببرد.
ـ کافکا
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺁﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﺐﻫﺎﯼ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺁﻏﻮﺷﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻧﯿﺎ خستگیام ﺑﮕﺸﺎﯾﺪ؛ ﻫﯿﭻ ﻧﮕﻮﯾﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﻧﭙﺮﺳﺪ، ﻓﻘﻂ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺑﻌﺪ همان جا ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺗﺎ ﻧﺒﯿﻨﻢ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺭﺍ. ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻍ میگوید، ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﻤﯽﮔﯿﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯽﺷﻮﺩ.
- نزار قبانی
یادم نمیآید دقیقاً چه روزی، چه ساعتی و در کدام لحظه، نامم از فهرست آدمهایی که باید به خاطر آورده شوند خط خورد.Читать полностью…
منی که روزی دامنهی دوستانم از پهناورترین قارهی جهان هم فراتر میرفت، حالا به جزیرهای متروکه میمانم؛ جزیرهای گمشده در نقطهای که هیچ نقشهای نشانی از آن ندارد و هیچ جغرافیایی برایش تعریف نشده است.
شاید نخستین بار همان روزی بود که خودم را فراموش کردم؛
روزی که یادم رفت چگونه باید خودم را خوشحال کنم، چون شادی دیگران آرامآرام مهمتر از شادی خودم شده بود.
همیشه جایی برای خواستههای دیگران داشتم، اما انگار در زندگی هیچکس، جایی به نام «من» وجود نداشت.
شاید هم آن روز بود که برای استفاده از وسایل عزیزترینهایم توبیخ شدم؛ فقط برای اینکه نداشتههایم را پشت داشتههای دیگران پنهان کنم.
غرورم همانجا، زیر سنگینی نگاهها و کلمات، آرامآرام فرو ریخت.
منی که حتی خواستهام را گفته بودم، حتی موقعیتم را توضیح داده بودم، باز هم انگار برای خواستن، برای داشتن، برای شبیه دیگران نبودن، باید شرمنده میبودم.
و شاید همهچیز از همان روزهایی شروع شد که سیلیِ مقایسههای گاهوبیگاهِ غریبه و آشنا، یکی پس از دیگری بر صورتم نشست و من، به جای ایستادن، سکوت کردم.
فراموش کردم از خودم دفاع کنم.
فراموش کردم بگویم من قرار نیست شبیه هیچکس دیگری باشم.
فراموش کردم که ارزش آدمها را نمیشود با داشتههایشان، ظاهرشان، زندگیشان یا چیزهایی که من ندارم، اندازه گرفت.
حالا اما فراموشیها شکل واضحتری پیدا کردهاند.
دیگر فقط دیگران نیستند که مرا از یاد بردهاند؛
انگار خودم هم مدتهاست دارم خودم را از زندگیام حذف میکنم.
خط خوردن از فهرست لذتها،
از دلخوشیهای کوچک،
از چیزهایی که فقط برای خودم دوست دارم،
از خواستنهای بیدلیل،
از خریدن چیزی برای دل خودم،
از خندیدن بدون عذاب وجدان،
از اینکه گاهی من هم انتخاب شوم.
و شاید دردناکترین بخش ماجرا همین باشد؛
اینکه آنقدر به نبودنِ خودم در اولویت دیگران عادت کردهام که حتی یادم رفته من هم آدمم.
من هم به دلخوشیهای کوچک نیاز دارم.
من هم حق دارم چیزی را فقط برای خودم بخواهم.
حق دارم گاهی خودم را انتخاب کنم، بیآنکه احساس گناه داشته باشم.
شاید وقت آن رسیده که از آن جزیرهی متروکه بیرون بیایم؛
نه برای اینکه دوباره کسی مرا به خاطر بیاورد،
نه برای اینکه جایی در فهرست دیگران پیدا کنم،
بلکه برای اینکه این بار،
خودم نام خودم را
با دستهای خودم
به فهرست زندگی برگردانم.
من همیشه به آدمها اینطور نگاه میکنم؛
با این فکر که شاید این، آخرین بار باشد…
شاید آخرین باری باشد که صدایشان را میشنوم،
آخرین باری که کنارشان مینشینم،
آخرین باری که فرصت دارم دوستشان داشته باشم.
برای همین بیشتر دوستشان دارم،
بیشتر مراقب حرفهایم هستم،
سعی میکنم هیچ جملهای را طوری نگویم که دل کسی را با خودش تنها بگذارد.
اما گاهی با خودم فکر میکنم…
کاش یک نفر هم مرا اینطور میدید؛
با همان ترسِ از دست دادن،
با همان مراقبت،
با همان عشقِ اضافهای که من همیشه برای دیگران کنار گذاشتهام.
کاش یک نفر هم فکر میکرد:
«نکند این آخرین بار باشد…
پس بگذار بیشتر دوستش داشته باشم.»
اگر مرا در حال خندیدن، کودکانه رفتار کردن، پر حرفی، بیرون رفتن و لذت بردن از غذا دیدی،Читать полностью…
بگذار خوشحال باشم.
روزی بود که ساعت ها در اتاقم تنها مینشستم
و از خدا میخواستم مرا شفا دهد؛
چوم احساس میکردم دیگر توان ادامه دادن زندگی را ندارم.
من جنگ های خاموشی را پشت سر گذاشته ام که بسیاری هرگز ندیدند،
اکنون فقط میکوشم دوباره زندگی کنم،
آرامش پیدا کنم و حال دلم را خوب نگه دارم.
وقتی ناراحت بودم، به او گفتم که نمیخواهم او را ببینم، پس چراغ را خاموش کرد و در کنارم ماند.
Читать полностью…
برای توЧитать полностью…
برای چشمهایت!
برای من
برای دردهایم!
برای ما
برای اینهمه تنهایی!
ای کاش خدا کاری کند.
- احمد شاملو
من تکه نانم را امروز میخواهم نه در بهشت.
- برنارد مالامود
من زنهایی را میشناسم که از دور خشک و مغرور، از نزدیک سرخوش و مست، و از خیلی نزدیک بسیار غمگیناند.
- کیمیا رجبی
سندروم پرنسس گونهЧитать полностью…
یادم نمیآید هیچوقت برای کاری که انجام دادهام، ارزش خاصی قائل بوده باشم؛ از کوچکترین کارها گرفته تا کارهایی که به زعم خودم بزرگ و سخت بودهاند. همیشه فکر میکردم کاری بوده که در آن لحظه خواستهام انجامش بدهم و انجامش دادهام؛ همین. نه بیشتر.
اما آدم هرچه بزرگتر میشود، سیلیِ همین کارهای بهظاهر پیشپاافتاده را بیشتر میخورد و تازه میفهمد هیچ کاری آنقدر کوچک نیست که بتوان بهسادگی از کنار ارزشش گذشت.
شاید باید یاد بگیریم وقتی کاری انجام میدهیم، حتی اگر از نظر خودمان کوچک و معمولی است، آن را آنقدر جدی بگیریم که انگار یکی از سختترین و مهمترین کارهای دنیا را به انجام رساندهایم. نه از سر غرور؛ از سر قدردانی از خود. چون اگر خودمان برای زحمتی که کشیدهایم ارزشی قائل نباشیم، نباید انتظار داشته باشیم دیگران آن را ببینند.
برای ما زنها، خیلی از همین کارهای بهظاهر ساده، آرامآرام تبدیل به «وظیفه» میشوند؛ آشپزی، تمیز کردن خانه، مرتب کردن اتاقها... کارهایی که یک روز شاید برایشان تشکر میشنیدیم، اما از جایی به بعد انگار جزئی از وجودمان میشوند؛ چیزی که باید انجام شود، بیآنکه کسی حتی متوجه خستگی پشت آن باشد.
و قسمت سخت ماجرا فقط خستگی نیست. گاهی حتی برای تصمیمها و ایدههایمان هم دنبال نظر آدمهایی میرویم که تصور میکنیم قرار است کنارمان باشند. نظرشان را میپرسیم، اما آنقدر زحمتِ فکر کردن و جواب دادن به خودشان نمیدهند که حتی یک نظر واقعی داشته باشند. سکوت میکنند، بیتفاوت میگذرند و بعد، درست همان آدمها وقتی ایدهات را عملی کردی، پیدایشان میشود؛ اینبار نه برای کمک یا همراهی، بلکه برای تمسخر، کوچک شمردن و پیدا کردن ایراد.
انگار تا وقتی ایده فقط در ذهن توست، اهمیتی ندارد؛ اما همین که جرئت میکنی به آن شکل بدهی، ناگهان همه صاحبنظر میشوند.
و این، یکی از تلخترین شکلهای نادیده گرفته شدن است؛ اینکه آدمها نه در مسیر، بلکه فقط در زمانِ قضاوت کردن پیدایشان شود.
و سختتر از همه، وقتی بعد از ساعتها خستگی، به جای قدردانی، کسی پیدا میشود که شروع میکند به ایراد گرفتن؛ انگار نه انگار تمام آنچه انجام دادهای، زمانی، انرژی و توانت را از تو گرفته است.
و اگر یک روز خسته شوی و اعتراض کنی، ناگهان ورق برمیگردد. میگویند: «من هم کارهای مهمی انجام دادهام.»
و همانجاست که سیلیِ اصلی را میخوری.
چون میفهمی در نگاه بعضی آدمها، زحمت تو آنقدر عادی و ناچیز شده که دیگر حتی دیده نمیشود؛ اما زحمت خودشان همیشه مهم، بزرگ و شایستهی تحسین است. تو باید بیصدا انجام بدهی، اما آنها حق دارند خسته باشند. تو باید وظیفهات را انجام بدهی، اما آنها برای کارهای خودشان مدال میخواهند.
شاید وقتش رسیده قبل از اینکه دیگران ارزش کارهایمان را تعیین کنند، خودمان یاد بگیریم ارزش خودمان و زحمتهایمان را بدانیم؛ حتی اگر هیچکس آن را نبیند، حتی اگر هیچکس تشویقمان نکند.
چون هیچ کاری کوچک نیست، وقتی بخشی از توان، زمان و جانِ تو را با خودش برده باشد.
و شاید مهمتر از همه این باشد که یاد بگیریم برای ارزشمند بودنِ کاری که انجام دادهایم، به تأیید دیگران احتیاج نداشته باشیم.
من از دو تا چیز متنفرم واقعاً.
اعتمادبهنفس نداشتن آدمای لایق، باهوش و فهمیده.
و از اون طرف اعتمادبهنفس نفرتانگیز احمقها و متوهمها.
هیچکس مثل یک زن نمیتواند در سکوت، هزار درد را تحمل کند و همچنان مهربان بماند.
ـ داستایفسکی
یکی از سختترین بخشهای درمان اینه که بفهمی:
چیزی که توی خانوادهات عادی بوده، لزوماً سالم نبوده.
سکوتهای طولانی.
تحقیرهایی به اسمش شوخی.
والدی که هیچوقت قابل پیشبینی نبوده.
عشقی که همیشه مشروط به رفتارت بود.
وقتی بزرگ میشی، ممکنه هنوز همون قوانین رو با خودت ببری توی رابطههای جدید.
درمان کمک میکنه این قوانین رو ببینی.
تو خیره کننده بودی برای منی که از نگاه کردن به آدما متنفر بودم.
Читать полностью…
با مردی ازدواج کنید:
که حاظر باشه در بحث به شما ببازه
که خنده شمارو به دست بیاره.
سیاستمدارها به جنگ نمیروند، تعدادشان کم است و طول عمرهای بلندی دارند؛
اما سربازها، سربازها...
داستانهای کوتاه غمانگیزند...
- دیالوگ از فیلم کمنظیر ۱۹۱۷
فکت: Читать полностью…
زن ها کنار یه مرد قوی تبدیل به دختربچه میشن؛ کنار یه پسربچه تبدیل به مادر میشن و کنار یه مرد ضعیف و بازنده مجبور میشن خودشون مَرد شن.
بببین کنار تو چه شکلیه؛ توام همونی.
و من ایکاش میتوانستمЧитать полностью…
این دل خسته و غمگین را دور از چشم همگان
انگار که برای من نیست، کنار خیابانی رها کنم...!
- ادیب جانسور
ای سرزمین!
کدام فرزندها در کدام نسل
تو را آزاد، آباد و سربلند
با چشمان خود خواهند دید؟
- محمود دولت آبادی
مگر چه میخواهم از وطن؟Читать полностью…
جز لقمهای نان و خیالی آسوده
چه میخواهم؟
جز تکهای آفتاب و بارانی که آهسته ببارد،
جز پنجرهای که رو به عشق و آزادی گشوده شود...
- شیرکو بیکس
با معشوقههایتان ازدواج کنید
جسمشان را برای ما نگذارید
قلبشان را برای خودتان
- بخشی از یک نامه خودکشی
تو را می خواهم
برای پنجاه سالگی
شصت سالگی
هفتاد سالگی
تو را می خواهم برای خانه ای که تنهاییم
تو را می خواهم برای چای عصرانه
تلفن هایی که می زنند و جواب نمی دهیم
تو را می خواهم برای تنهایی
تو را می خواهم وقتی باران است
برای راهپیمایی آهستهی دوتایی
نیمکت های سراسر پارک های شهر
برای پنجرهی بسته
و وقتی سرما بیداد می کند
تو را می خواهم برای پرسه زدن های شب عید
نشان کردن یک جفت ماهی قرمز
تو را می خواهم
برای صبح
برای ظهر
برای شب
برای همهی عمر..
- نادر ابراهیمی
یه جا خوندم نوشته بود که: اینکه با یه نفر باشی، هم به روح خودت لطف کردی هم به جسم خودت احترام گذاشتی. وفاداری سبک زندگی نجیب زاده هاست....Читать полностью…
دوستداشتن کسی که ازت دوره این شکلیه:
"حسودیم میشه به دوستاش،
به مامان باباش،
به خواهر برادراش،
و به هرکسی که میتونه بغلش کنه."
«من نقاشی میکنم، شعر میخوانم، یکتایی میبینم و گاه در خانه غذا میپزم و ظرف میشویم و انگشت خودم را میبرم و چند روز از نقاشی باز میمانم.Читать полностью…
غذایی که میپزم خوشمزه میشود، به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و یک قاشق اغماض. غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ایراد هم میگرفتم که رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمایل به کبودی است. آدم چه دیر میفهمد… من چه دیر فهمیدم که انسان یعنی عجالتاً… ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکران بد و دشتهای دلپذیر.»
•از نامه سهراب سپهری به احمدرضا احمدی
و ناگهان، دیگر برایم مهم نبود
که دیده شوم، درک شوم،
با من صحبت شود، جواب پیامم را بدهند،
دوستم داشته باشند یا نه،
دعوت شوم یا درباره ام صحبت کنند؛
حالا همه جا آرام است
و من بالاخره خودم را پیدا کردم...!
تکه هایی از یک کل منسجم ؛ پونه مقیمی