buvanloo | Unsorted

Telegram-канал buvanloo - کانال روستای بوانلو

0

بهشت خراسان شمالی ای دی کانال 👇👇👇👇👇 @buvanloo پل ارتباطی با ادمین ها 👇👇👇👇 @RAVan48 @Adibbouanlo @bovanlo67

Subscribe to a channel

کانال روستای بوانلو

✅ قسمت دوم داستان یونس

✍علی  محمدزاده

آن روز، خورشید گویی شرمگین از تماشای آن فاجعه، پشت قلّه‌های مه‌آلود کوهستان پنهان شده بود. خبر حادثه، همچون طوفانی که ناگهان در دشتی آرام وزیدن گیرد، میان سیاه‌چادرهای اوبه و روستاهای اطراف پیچید.
همه، از پیرمردان عصا به دست تا کودکان خردسال، سراسیمه و بی‌قرار، به سوی کوهستان دویدند؛ جایی که تقدیر، نقشهٔ تلخی برای یونس کشیده بود.
در این میان، مادر یونس، گویی دیگر نه بر زمین، که بر بال اضطراب پرواز می‌کرد.
بارها بر گون‌های وحشی و بوته‌های خاردار کوهی لغزید، زانوهایش زخم برداشت و خاک سرد بر دامن سپیدش نشست، اما هربار با قوّتی که تنها از مادری برمی‌آید، برمی‌خاست. نفس در سینه‌اش حبس شده بود و رنگ رخسارش به زردی برگ‌های پاییزی گراییده بود؛ تنها صدای ضربان قلبش بود که گویی بانگ یا رب ، یا الله سر می‌داد.
خدا می‌داند آن دقایق هولناک، چگونه میان اوبه ها تا کوهستان طی شد؛
وقتی مردان ایل به بالین یونس رسیدند، پیکر نیمه‌جانش بر سنگ‌های سخت کوه آرمیده بود؛ غرق در خون، گویی گلی سرخ در میان صخره‌های خاکستری روییده باشد. مردان اوبه، که دست‌هایشان با سختی زندگی خو گرفته بود، گرد او حلقه زدند.
می‌دانستند که هر ثانیه، طلایی است که به سادگی از دست می‌رود. باید او را به پایین‌دست می‌رساندند تا راهی به سوی آمبولانس بگشایند.
با مشورتی کوتاه و چشمانی نگران، چند چوب بلند جنگلی را با طناب‌های پشمی به هم بستند. لحاف‌ها و پتوها را میان آن چوب‌ها کشیدند تا تختی لرزان و اضطراری بسازند. یونس را با هزاران احتیاط و دعا، بر آن جایگاه لرزان نهادند و با تسمه‌های چرمی محکم کردند تا هنگام عبور از سنگلاخ‌های تیز و گذار از میانِ گون‌های خاردار و شاخه‌های درهم‌تنیدهٔ جنگل، پیکر آسیب‌دیده‌اش در امان بماند.
هر قدمی که مردان برمی‌داشتند، با ذکر و ناله همراه بود. سرانجام، با تن‌هایی کوفته و روح‌هایی خسته، او را به جاده رساندند و در آغوش سرد آمبولانس نهادند. آژیر آمبولانس، سکوت کوهستان را شکست و در مسیر شیروان محو شد، و از آنجا به مشهد، پایتخت امید و کرامت.
هفته‌ها گذشت؛ هفته‌هایی که گویی هر ثانیه‌اش سالی بود. یونس در کما، بر تخت بیمارستان قلبش می‌تپید و در ییلاق، مادر در میان کودکان قد و نیم‌قدش، همچون سپیدار لرزانی در تندباد، ایستادگی می‌کرد.
پدر، اما، در مشهد، در جوار بارگاه ملکوتی امام رضا (ع)، رنجی جان‌فرسا را به جان می‌خرید. هر شب، وقتی ضریح آفتاب‌گون امام، در آغوش دستان لرزانش جای می‌گرفت، با چشمانی اشک‌بار و قلبی که تکه‌تکه شده بود، شفای یونس را از آن ساحت مقدس طلب می‌کرد.
و سرانجام، معجزه رخ داد. پس از آنکه تیغ جراحان، جمجمه‌ی درهم‌شکسته‌اش را با مهارتی الهی ترمیم کرد و جانِ شیرینِ یونس به قالبِ تنش بازگشت، نوری تازه در خانه‌ی ییلاقی درخشید.
روزِ بازگشت، روزِ عید بود. وقتی یونس با گام‌هایی که هنوز طعمِ ضعف داشت، اما استوار به سوی ییلاق بازگشت، زنان و مردانِ ایل با چشمانی اشک‌بار به استقبالش شتافتند. بوی دودِ اسپند و صدایِ همهمه‌ی شکرگزاری، کوهستان را پر کرد. به پاسِ آن همراهی‌ها، به پاسِ گرمیِ دست‌های همسایگانی که در آن روزِ سیاه، امید را زنده نگه داشته بودند، بره‌هایی قربانی کردند و سفره‌های همدلی پهن شد؛ تا بار دیگر ثابت کنند که در اوبه، رنجِ یکی، رنج همه است و شادی یکی، جشن تمام ایل.
یونس سالیان سال در میان ما ماند تا با لبخندها و اخلاق و مرام خوبش به هم کلاسیها و دوستانش در منطقه سیوکانلو انرژی بدهد، اما دست تقدیر و سرنوشتش اینطور رقم خورده بود که روحش به پرواز در آید و به آسمانیان بپیوندد،
او رفت اما هنوز هم او را با لبخندها و خنده هایش به یاد می آوریم، انگار که او نرفته و در جمع دوستانش حاضر و ناظر است،
آری انسانهای خوب هرگز از قلبها و یادها نخواهند رفت.

روحش شاد و یادش گرامی باد.


@buvanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

با توجه به اینکه در ایام محرم قرار داریم و ۷ روز کمتر به تاسوعا و عاشورا مانده از طرفی مردم بوانلو از هرجای ایران در این دو روز معمولا خودشان را به زادگاه خویش می‌رسانند. پیشنهادمیشود عزیزان دست اندر کار ( هیات امنای مسجد ) یک کارگر بگیرند با دستگاه علف زنی آرمستان را پاکسازی کنند .هزینه کارگر هم از محل جمع آوری و کمک های مردمی در روز تاسوعا پرداخت گردد .

@bovanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

@buvanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

باز آفتاب به منتهای جایگاه خود در آسمان رسید، لهیب آتشش کُشت طرقه خراسان را، درنا در آن میانه چه می‌کند؟

بگو قرمطی! بگو از غم‌های ناتمام ما که اگر هزار درنای کاغذی را همچون قهرمان قصه‌ی سرزمین "آفتاب تابان" به هوا پر بدهی و بپراکنی؛ آلام و رنج‌های مردمان این سرزمین درمان نخواهد شد.

عثمان محمدپرست کو؟ پورعطایی کجا پرکشید؟ حاج قربان چرا دیگر زخمه بر دوتار نمی‌زند؟ از دُرپور چرا صدایی نمی‌آید!  نگو که همه رامشگران آن سرزمین خشک و ستم‌دیده جملگی رفتند و تنها نوایشان باقی مانده....
تاملات نیمروزی:
غلامرضا علیزاده
با سپاس فراوان از جناب حیدر علی حسین زاده بابت ارسال این پست

رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

روبه‌رویم صفرآقا گسترده است.
جایی که سه محله داشت و هر محله برای خودش جهانی از آدم‌ها، خاطره‌ها و قصه‌ها را در دل نگه می‌داشت.
جرعه دیگری از آب می‌نوشم.
جاده تا اینجا مرا آورده است اما می‌دانم از اینجا به بعد، این خاطره‌ها هستند که دستم را می‌گیرند و با خود می‌برند.
ادامه دارد ...
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

ماشین را روشن می‌کنم و راه می‌افتم. جاده ادامه دارد، اما حالا دیگر فقط از میان دشت‌ها عبور نمی‌کنم از میان آدم‌هایی می‌گذرم که بخشی از روح این سرزمین بوده‌اند. آدم‌هایی که شاید بسیاری از آنها دیگر در میان ما نباشند، اما هنوز صدایشان در بادهای خرمانگه و شمشوگر شنیده می‌شود... و من می‌دانم که این سفر هنوز تمام نشده است.
ادامه دارد ...

رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

پدری با پسری گفت به قهر که تو آدم نشوی !جان پدر🖐🏻

حیف از آن عمر که ای بی سروپا در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست😤 بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر نظر افگند به سراپای پدر

گفت گفتی که تو آدم نشوی تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان گفت این نکته برون شد از در

«من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر»
با سپاس از جناب اقای فرشید زرپویان بابت ارسال این مطلب

@buvanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

Dilê min pir xweş e, her dem bi te re.
Ez dixwazim te bibînim, her roj her saet.
Tu gula min î, ez hez dikim te.
Kurmancî here gulê,
Kurmancî here gulê,
Were ba min,
Kurmancî here gulê.

Çavên te stêrk in, porê te wek şevê,
Kenê te roj e, tu bedewa min î.
Tu gula min î, ez hez dikim te.
Kurmancî here gulê,
Kurmancî here gulê,
Were ba min,
Kurmancî here gulê.
دل من خیلی شاد است، همیشه با تو هستم.
می‌خواهم هر روز، هر ساعت تو را ببینم.
تو گل من هستی، من دوستت دارم.
کُردی کرمانجی، ای گل من،
کُردی کرمانجی، ای گل من،
بیا پیش من،
کُردی کرمانجی، ای گل من.
چشمانت مثل ستاره‌هاست، موهایت مثل شب،
لبخندت مثل خورشید است، تو زیبای من هستی.
تو گل من هستی، من دوستت دارم.
کُردی کرمانجی، ای گل من،
کُردی کرمانجی، ای گل من،
بیا پیش من،
کُردی کرمانجی، ای گل من.
@buvanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

✅ برگرفته از داستان بلند بوک و زاوا
✍به قلم  علی محمدزاده

در روزگاری که جاده‌ ای نبود و راهها پر از سنگ و صخره و پستی و بلندی و چال وچوقور بود، زمان را نه با عقربه‌های ساعت که با گام‌های آهسته‌ی اسب و قاطر و اشتران و نگاه کردن خورشید و سایه می سنجیدند، عروسی بین کرمانجهای خراسان، آیینی بود آمیخته به شکوه وگاهی همراه با اندوه،
در دهه‌ی چهل عروسی را از دره ی اوغاز به باجگیران بردند، بوک(عروس) نه فقط به خانه‌ی بخت، که به سرزمینی ناشناخته و دوردست رهسپار می‌شد.
در روستای باجگیران، که در سینهِ‌ی ستبر کوه‌های مرزی شوروی (اورس، اورسیت)آرمیده بود، غوغایی برپا بود.
جوانان طایفه‌ی سیوکانلو، روزها بود که با همتی بلند، هیزم و گَوَن از دل صخره‌های صعب‌العبور گرد آورده بودند؛ پشته‌هایی از تراشه های درختان خشک شده مرخ و گون که بر پشت الاغ ها و قاطرها، می بستند تا آرو دوی تنور را برای پختن نان محیا سازند.
  به دست زنان کیوانی که با میله بلندی به نام سرسوت هیزم های خاردار را در تنور فرو می بردند و آتش از تنورها زبانه می کشید، بی‌وقفه نانِ پنجه‌کش می پختند وعطرِ روغن زرد و نانِ تازه، در هوا پراکنده بود.
صاحب مجلس درب لحیم شده ی حلب هفده کیلویی روغن زرد را جلوی چشم مهمان ها باز می کرد و کاسه های روغن و نعلبکی های پر از پنیر محلی و کره تازه صبحانه ای مفصل بود که نشان از سخاوت و دست و دل بازی کرمانج های خراسان داشت.
آنگاه نوای سرنا و کوبشِ دهلِ آشیق‌ها، کوهستان را به لرزه درآورده و سکوتِ سنگین مرز را در هیاهوی شادی می‌شکست.
اما حکایت، آنگاه که خورشید هنوز سر از افق بیرون نزده بود، رنگی دیگر به خود گرفت. کاروانی از بزرگان و کیوانی‌ها، راهی روستای اوغاز شدند تا بوک را به خانه بیاورند.
از دیرباز در مراسم عروسی، رسم بر آن بود که قبل ازعروس کشان از طرف داماد، پهلوان یا پهلوانانی را به میدان کشتی چوخه روانه کنند؛ تا در برابر پهلوانانِ طرف عروس، زورآزمایی کنند و افتخار و سرافرازی خاندان را به نمایش بگذارند.این میدان، تنها آوردگاهِ کشتی نبود، بلکه صحنه‌ای بود از غیرت، نام، و آبروی دو تبار که بنحوی شایسته برگزار می شد.
اگر پهلوانی نبود، یا کسی از پذیرفتن این مسئولیت سر باز می‌زد، خلاتی  یعنی خلعت و بخششی درخور از کله قند گرفته تا پول نقد و بره ای نرینه یا قوچ و گوساله ای بسته به استطاعت مالی طرفین به پهلوان پیشکش می‌شد تا رسم جوانمردی و حرمت میدان از رونق نیفتد.
قبل از راهی کردن بوک، در اولنگزارهای اوغاز قیامتی بر پا شده بود، پهلوانان برای عرض اندام با سینه های فراخ و چهارشانه و چشم های درشت و بازوان قوی وارد میدان شده، نوای سرنا و دوهل تن و بدن ها را به لرزه می انداخت.دو پهلوان وارد میدان رزمگاه شدند، داور هر کدام را معرفی کرد که با کف و سوت زدنهای حاضرین تشویق شدند
ابتدا به قادرقلی خان بزرگ منطقه احترام گذاشتند، طبق آداب و رسوم دست دادند و روی همدیگر را بوسیدند و کشتی چوخه آغاز شد،دست در بند کمر و یقه همدیگر انداختند، دو پهلوان با ریتم نوای آشیق ها دور میدان چرخیدند و با پس لنگ یا فن لنگ همدیگر را برانداز کردند...
بعد از پایان کشتی چوخه نوبت راهی کردن عروس رسید،صدای  شاباش شاباشِ زنان و مردان در فضا می‌پیچید، عروس وهیئتِ همراهش با نوای جان‌نوازِ دهل وسرنا، چون کاروانی از شادی و شور، تا بیرونِ روستا بدرقه می‌شدند؛ بدرقه‌ای آمیخته با هلهله، احترام، و شکوهِ آیینی که هم دل را می‌لرزاند و هم خاطره را جاودانه می‌کرد.
راه، نه راه بود که دهان باز کوهستان بود؛ گذرگاهی پر پیچ و خم و نفس‌گیر.
و آنگاه که بوک را بر پشت قاطر آذین‌شده می نشاندند، گویی زمان در نقطه ای از تاریخ می ایستاد.
اسب و قاطر، آراسته به دستمال‌های رنگارنگ، تیل، موری و مرجان‌هایی که در نور صبحگاه می‌درخشیدند، زیر آن پارچه‌ی سفید که همچون ابری بر زین گسترده بود، شکوهی آیینی یافته بودند.
اما در زیر آن پارچه‌ی سفید، قلبی می‌تپید که هراسان بود.اشک‌های عروس، که چون مروارید بر گونه‌هایش می‌غلتید، نه فقط از شرمِ حیا، که از دلتنگی زودهنگام بود؛ دلتنگیِ دختری که ریشه‌هایش را در خاک اوغاز جا می‌گذاشت تا در دیاری دور، در سایه‌ی صخره‌های باجگیران، دوباره جوانه بزند.
و چه دردناک و جانسوز بود تماشای مادرانی که پشت سر کاروان، آب می‌ریختند و با چشمانی تر، جگرگوشه‌شان را به دست قضا و گذرگاه‌های دشوار کوهستان می‌سپردند.
آن لحظه، لحظه‌ی عبور بود؛ عبور از کودکی به زنانگی، و از خانه‌ی پدری به خانه‌ی بخت.
آنجا، میان صدای زنگوله‌های قاطر در پیچِ کوهستان و گذر از بلندای قاشمارچنگه و زیلان و هق‌هق پنهانی عروس، رازی نهفته بود که هیچ قلمی را یارای بازگویی‌اش نیست،
داغ غربت، در عین جشنِ پیوند.
کاروان می‌رفت، و باجگیران در انتظار دختری بود که با اشک‌هایش، پیوندی ابدی میان دو طائفه بسته بود.

@bovanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

آب، سرش را بر سنگ می‌کوبد و از دردی نامعلوم به ستوه آمده است.
از بلندای صخره، حلق آویز می‌شود و رها در طناب بلند تقدیر، سر‌به‌زیر می‌ماند.
گنجشک، در رقص قطره بال می‌زند.
کبک، در موسیقی آب مستی می‌کند.
آهو، در خنکای آبشار آرام می‌شود
کفشدوزک، آرام به نوک برگ می‌رسد که از تماشا نماند.
یکی می‌خزد و آبشخورش را تسخیر می‌کند.
یکی می‌جهد و قلوپ در آب شیرجه می‌زند.
از ردپای پنجه‌های تنومند رعب‌آور گریزپای آشنا به قواعد شکار، بدن گر می‌گیرد. پلنگ را می‌گویم.
دیگری هم عصا به دست در پناه بوته‌ها روزگار سپری می‌کند.

و من در قضاوت این‌همه، در تحیرم و مستند را در صفحه روزگار در تماشا نشسته ام.

آب،‌ می‌رود و سرگردان در لابلای صخره‌ها، رنجهای کهن مانده بر تنه درختان را در خاطر می‌نگارد.
رنگهای ماورای تخیل و احساس را پنهان می‌کند
عطر گل را می‌بلعد
در ریشه گیاه، نفسی تازه می‌کند

و من پیاپی اینهمه، زانو می‌زنم و ادای احترام می‌کنم.

خورشید در زلالی آب، سهمی دارد.
ابر، میراث‌دار این برکت است.
باد، خنکای رود را به یغما می‌برد
ماه، آذین می‌بندد این طوق آغشته به عطر آهوی ختایی را.
زمین، هی زیرکی می‌کند
صخره،‌ صبرش‌ سرآمده

و من در کلاس معمار بزرگ طبیعت، انگشت به دهانم

طبیعت را می‌گویم و رود را
✍خوشنما

@bovanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

آن روز، دفتر کار من، گلدانی بود که در آن، ریشه‌های استوارِ یک استاد، شکوفه‌های مختلف را در کنار هم گرد آورده بود.در پایان برای استادم آرزوی سلامتی را دارم. 🌷🌹❤️🙏

رسانه مردم فرهیخته بوانلو

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

✅ اطلاعیه فروش ملک                        

یک قطعه زمین به مساحت ۲۵۰متر مربع ۷۰ متر مسکونی دارد که در بالاترین نقطه بوانلو واقع شده است. دارای امتیاز  آب و برق وگاز میباشد و ماشین رو است.
برای کسب اطلاعات بیشتر به جناب آقای
میر علی حقیقی فر تماس بگیرید
۰۹۳۵۴۹۵۲۷ ۰۴

@buvanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

*هم اندیشان فرهنگ یا گزینشان فرهنگ!؟*
معمولا انتظار از کسانی که مدعی ترویج فرهنگ مادری خویشتن اند بالاست و اگر این مهم فقط در گفتار باشد و نه در عمل، دیر یا زود باعث رویگردانی جامعه از این مروجان لسانی فرهنگ خواهد شد‌ آری کسانی که تا دیروز برای کوچک‌ترین مراسم و پاسداشت چهره های اثرگذار فرهنگ این مرز و بوم، مردم را دعوت به حضور در مراسم ایشان می‌کردند و خود را پیشگام همدلی و توصیه به حفظ فرهنگ و زبان مادری نشان می‌دادند امروز باید توضیح دهند که چرا در برابر فقدان دو چهره ماندگار فرهنگ کرمانجی، چنین خاموش ماندند و حتی در مراسم یادبود این دو چهره فعال فرهنگ کرمانجی که بیش از ۵۰ سال در حفظ این فرهنگ کوشیدند شرکت نکردند!؟
انهایی که در مقالات سریالی کرمانجها را به خادم و خائن تقسیم نمودند درحالی که خود با این دو قشر و تقسیم بندی خیالی سالها همکاری کردند کجا ایستاده اند!؟
براستی نویسندگان و شعرا و خوانندگان( مثلا کرد باور) مشغول به چه کاری اند؟!
آیا سکوت این مروجان گفتاری و انجمنی نشانه بی‌تفاوتی نیست؟ ایا نشانه گفتار بی عمل نیست!؟
و شاید برای ایشان ارزش هنرمندان و بزرگان پرتلاش، تا زمانی معتبر است که در دایره هم‌اندیشی خودشان بگنجند!؟ و با آنها همسو باشند!؟
ادعای خدمت به فرهنگ و احترام به فرهنگ سازان و هنرمندان خدوم این مرز و بوم بویژه فرهنگ کرمانجی در خراسان نه یک شعار و یک ابزار برای محبوبیت بلکه یک تعهد اخلاقی است
وقتی کسانی که در انجمن های ادبی و فرهنگی فعالند و از دغدغه‌مندی و ترویج فرهنگ کرمانجی دم می‌زنند، در برابر درگذشت اساتید تراز اول و ستون‌های فرهنگ و ادب این دیار نظیر: استاد محمد رضا شاهمرادی و استاد بابا صفر مرادی که تمام عمر خویش را چه در رسانه ملی و چه در سطح جامعه و بین مردم برای پیشبرد و تروبج و اعتلای فرهنگ خراسان و کرمانجی صرف نموده اند، سکوت کردند تنها یک واقعیت تلخ برملا می‌شود که آن‌ها دغدغه‌مند واقعی “فرهنگ” نیستند، بلکه دغدغه‌مند “نام و جریان و اعتبار خود” هستند. کسانی که برای مرثیه‌سرایی، به جایِ “شخصیت و جایگاه علمی و هنری”، تنها “هم‌فکری و هم‌سویی” را معیار قرار می‌دهند، فعال و دلسوز فرهنگی نیستند بلکه سیاست‌ورزِان کوچک اند که بتدریج توسط جامعه فراموش و طرد خواهند شد.
قادر قادری
پژوهشگر ارشد، کارشناس رسانه و مسائل اجتماعی
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

فوران بی‌سابقه چشمه کوهرنگ😍

@bovanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

@bovanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

✅ داستان یونس

✍علی  محمدزاده

اینجا مرز اورسیت است(اتحاد جماهیر شوروی)سرزمین خاطره ها و کوچ.
موسم بازگشت عشایر، کیوانی‌ها و شیرزنان و شیرمردان به ییلاق، و فرود آمدنشان در وارگه‌هایی که از ریچان آغاز می‌شود و تا صفرآقا، کلی‌ شواته، تختی‌بیه، خرخند و خرمانگاه امتداد می‌یابد؛
چراگاهی گسترده میان دو رشته‌کوهِ بلند زکریا و آق‌کمر.
از سپیده‌دم، جنب‌وجوشی پرشور در دشت و دامنه‌ها جاری است. سیاه‌چادرها یکی‌یکی برافراشته می‌شوند، تنورهای کهنه مرمت می‌گردند، و زندگی با همان نظم دیرینه و شکوه همیشگی‌اش جان می‌گیرد.
بیش از سی گله گوسفند، در دامنه‌های این کوه‌ها و لابه‌لای درختان جنگلی، به دست چوپانانی قوی‌پنجه، ورزیده و کارآزموده به چرا می‌روند؛ مردانی که این کوهستان و دشت را چنان می‌شناسند که گویی خطوط کف دست خویش را می‌خوانند، و می‌دانند گله را شبانگاه از کدام دره‌های تنگ و گذرگاه‌های دشوار عبور دهند تا به چراگاه‌های آن‌سوی مرز برسد، و پیش از دمیدن آفتاب بازگردانند؛ بازگشتی که پس از سیراب شدن در کنار چشمه‌ساران و دلاوها، آنان را راهی کاره برای شیردوشی می‌کند.
اینجا زندگی با شور و شوقی وصف‌ناپذیر در جریان است. هر سال، گوسفندان پیر و ناتوانی که توان همراهی با گله را ندارند، به دست نوجوانان به اطراف بینه‌ها برده می‌شوند و شب‌هنگام دوباره به آغول بازمی‌گردند.
یونس، نوجوانی شوخ‌طبع و خوش‌نام، با چند تن از دوستانش کولک‌ها را به ارتفاعات اطراف برده بود. اما ناگاه بزغاله‌ای از گله جدا شد و در یکی از پرتگاه‌های صعب‌العبور گرفتار آمد؛ جایی که نه راه پس داشت و نه راه پیش. صدای مضطرب و نازک بزغاله، که هر لحظه بیم سقوطش می‌رفت، در دل کوهستان می‌پیچید و بر اضطراب فضا می‌افزود.
یونس، بی‌درنگ برای نجاتش پیش رفت. با هزار مشقت، همچون صخره‌نوردی چیره‌دست، بالا می‌رفت؛ و از پایین، دوستانش نفس در سینه حبس کرده، او را می‌نگریستند. تنها چند قدم دیگر مانده بود تا به بزغاله برسد، اما راه چنان ناهموار و دشوار بود که گویی کوه خود با او سر ناسازگاری داشت.
یونس آهسته قدم برمی‌داشت، اما دیگر نه راه بازگشتی بود و نه توان صعودی. میان زمین و آسمان، در برزخی از سنگ و شیب، گرفتار مانده بود. هرچه بیشتر دست‌وپا می‌زد، توانش بیشتر تحلیل می‌رفت. دست‌ها و پاهایش می‌لرزید، قلبش چنان می‌تپید که گویی از سینه بیرون خواهد زد، و انگشتانش با آخرین رمق بر تخته‌سنگی سخت چنگ انداخته بودند.
در واپسین تلاش، دستش را به سوی درخت چوکی که بر فراز صخره روییده بود دراز کرد، اما ناگهان درخت از ریشه کنده شد. یونس در یک آن، چندین متر بر سنگلاخ‌ها غلتید و سقوط کرد؛ با این‌همه، درختی دیگر در مسیر فرود، مانع از سقوطش به ژرفای دره شد. چشمانش تیره گشت و دیگر هیچ نفهمید.
خون از سر و رویش جاری شد.
بچه‌ها با گریه و فریاد به سوی اوبه ها دویدند و کمک خواستند. از طریق پاسگاه نامانلو با بیمارستان شهر تماس گرفتند و آمبولانس را خبر کردند. در همین هنگام، زنان و مردان اوبه‌ها، هراسان و بی‌قرار، دیگ‌های شیر را رها کردند و خود را به دامنه کوه رساندند؛ تا ببینند بر یونس چه گذشته است...

ادامه دارد

@buvanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

یاد و نامتان تا ابد جاودانه هست و خواهد ماند .
مارا دعا کنید عزیزان دل

@bovanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

به نام خدا
سلام و خدا قوت خدمت همشهریان و هم ولایتی های عزیز
اتو سرویس حبیبی بزودی 
واقع در بولوار ۲بهمن
آماده ارائه خدمات به شما بزرگواران میباشد .
@buvanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

لازم است سخنان بزرگان ادب را با گوش دل و جان شنید .

شمە ای از اندیشە ی ناب حضرت مولانا تقدیم به عاشقان حقیقی

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

سفر به قلب ایل؛ صفرآقا
قسمت دوم
✍قادر قادری
پژوهشگر ارشد مسائل اجتماعی و کارشناس رسانه


با خداحافظی از عمو ککو، دوباره پشت فرمان می‌نشینم. کاره میمو آرام آرام در آینه عقب کوچک می‌شود و جاده پیش رویم امتداد پیدا می‌کند. اما در این سفر، فقط جاده نیست که زیر چرخ‌ها می‌گذرد زمان هم همراه من حرکت می‌کند.
هر چه جلوتر می‌روم، سال‌ها بیشتر از کیلومترها کم می‌شوند.
باد از روی دامنه‌ها عبور می‌کند و من هنوز گرمای دست عمو ککو را در دستم حس می‌کنم. مردی که عمرش را زیر سقف آسمان گذراند و از زندگی، بیشتر از بسیاری از کتاب‌خوانده‌ها آموخت. ماشین در جاده امروز پیش می‌رود، اما ذهنم هنوز همان‌جا، کنار گله و در میان عطر علف‌های کوهستان مانده است.
چند دقیقه بعد، ناگهان چهل سال زمان از روی دشت کنار می‌رود.
در گوشه‌ای از دامنه، انگار عمو علیرضا جعفرزاده را می‌بینم که ایستاده و با خالی نرقلی صحبت می‌کند. صدایشان را باد تا اینجا می‌آورد. صحبت از بره‌هاست، از ساختن گول و از شستن گله پیش از هاوار.
و ناگهان به یاد می‌آورم که آن روزها چه شور و حالی در منطقه جریان داشت.
هر کس را می‌دیدی، از هاوار علیرضا حرف می‌زد.
پیرمردها، چوپان‌ها، رهگذران و همسایه‌ها.
انگار از چند روز قبل، بوی هاوار در دشت می‌پیچید.
هاوار فقط یک کار دسته‌جمعی نبود. رشته‌ای بود که آدم‌ها را به هم پیوند می‌داد. روزی که دست‌های بسیار برای کمک به یک نفر کنار هم قرار می‌گرفتند. اما هاوار خودش روایتی بلند و شنیدنی دارد روایتی که شاید در فرصتی دیگر به آن بپردازم.
جاده همچنان ادامه دارد.
سکوت دشت ناگهان با صدایی آشنا شکسته می‌شود.
صدای موتور ایژ.
بی‌اختیار لبخند می‌زنم.
پیش از آنکه موتورسوار را ببینم، نامش در ذهنم زنده می‌شود.
پهلوان...
همان همراه پهلوانی که هیچ‌کس نتوانست پشتش را به خاک برساند. مردی که قدرت بازوانش در همه منطقه زبانزد بود. صدای موتور از میان خاطرات عبور می‌کند و در دوردست محو می‌شود، اما تصویرش همچنان در ذهنم باقی می‌ماند.
به نزدیکی‌های صفرآقا می‌رسم.
صفرآقا...
نامی که هنوز هم برایم بوی آب سرد، صدای آدم‌ها و گرمای زندگی می‌دهد.
از دور نگاه می‌کنم.
برای لحظه‌ای احساس می‌کنم جشنی برپاست.
جنب‌وجوشی عجیب در محوطه دیده می‌شود. انگار جمعیتی گرد هم آمده باشند. اما می‌دانم آنچه می‌بینم بیشتر از آنکه در برابر چشمانم باشد، در حافظه من زنده است.
هر چه نزدیک‌تر می‌شوم، تصویر روشن‌تر می‌شود.
فرشته و مره‌لوتی را می‌بینم که در میان جمع نشسته‌اند. دایره می‌زنند، آواز می‌خوانند، لطیفه تعریف می‌کنند و مردم را به خنده وا می‌دارند. خنده‌ها در دامنه‌ها می‌پیچد و با صدای آب چشمه در هم می‌آمیزد.
پاداششان هم چیزی بیش از چند قالب کره محلی نیست.
آن روزها شادی‌های مردم ساده بود، اما عمیق بود.
چشم برهم می‌زنم.
دوباره امروز بازمی‌گردد.
ماشین را کنار جاده متوقف می‌کنم.
سال‌ها بود که در آرزوی رسیدن به این چشمه بودم. نه فقط برای نوشیدن آب برای دیدن دوباره بخشی از زندگی که در همین نقطه جا مانده است.
به سمت چشمه می‌روم.
آب همچنان از دل زمین می‌جوشد همان آب سرد و تگری که در کودکی خستگی را از تن و غبار را از جان آدم می‌شست.
کنار چشمه می‌ایستم و ناگهان تصویر دیگری از دل سال‌ها سر برمی‌آورد.
عمو گل‌محمد نادری چند رأس گوسفند را برای آب دادن آورده است. سلام می‌کنم و خدا قوت می‌گویم. صدای بع‌بع گوسفندان با شرشر آب در هم می‌آمیزد.
کمی پایین‌تر، چند شیرزن ایل مشغول شستن پشم گوسفندان‌اند؛ دی‌گل‌خانم، دی‌کوکب، دی‌صدری، دی‌نوبهار و دی‌درجمال.
دست‌هایشان بی‌وقفه در آب حرکت می‌کند.
پشم‌های سفید روی سطح آب شناورند و آفتاب بر قطره‌های آب می‌درخشد.
آن روزها کمتر کسی از این زنان سخن می‌گفت، اما بخش بزرگی از زندگی ایل بر شانه‌های همین دست‌های پینه‌بسته استوار بود.
نگاهم را از چشمه برمی‌دارم.
در دوردست، عمو باجان را می‌بینم که از راه می‌رسد.
الاغش زیر بار هیزم‌های ارس و تراشه‌های خشک کوهستان آرام قدم برمی‌دارد. خستگی در چهره‌اش نشسته، اما شوق رسیدن به آب، گام‌هایش را تندتر کرده است.
در آن سال‌ها، آب فقط آب نبود.
قرارگاه آدم‌ها بود.
محل دیدار بود.
بهانه گفت‌وگو بود.
هر مسافری، هر چوپانی و هر رهگذری سرانجام راهش به همین چشمه می‌رسید.
کنار آب می‌نشینم و جرعه‌ای می‌نوشم.
طعم آب همان است.
فقط جای بعضی صداها خالی است.
جای بعضی خنده‌ها.
جای بعضی سلام‌ها.
جای بعضی آدم‌ها.
باد از روی آب می‌گذرد و من برای لحظه‌ای احساس می‌کنم اگر بیشتر گوش بدهم، هنوز صدای زنگوله‌ها، گفت‌وگوها و خنده‌های آن روزگار را خواهم شنید.

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

در جاده های خرمانگه؛ سفری میان امروز و چهل سال پیش

قسمت اول


قادر قادری

پژوهشگر ارشد مسائل اجتماعی و کارشناس رسانه
از قرچغه به سمت خرمانگه راه افتاده‌ام. پشت فرمان نشسته‌ام و جاده زیر چرخ‌ها آرام آرام عقب می‌رود، اما انگار زمان راه دیگری را در پیش گرفته است. هر چه جلوتر می‌روم، چهل سال پیش بیشتر از امروز خودش را نشان می‌دهد. گاهی شک می‌کنم که در کدام زمان رانندگی می‌کنم در جاده امروز یا در خاطراتی که هنوز در این دشت‌ها زنده‌اند.
آن روزها قرچغه فقط چند خانه گلی بود و پایین روستا دو سه درخت بید، تنها درختان آبادی، در سکوت ایستاده بودند. روستا کمی دلگیر بود، اما گرمای دل آدم‌هایش این دلتنگی را از یاد می‌برد.
سمت چپم دیمه‌زارهای جو تا دوردست‌ها کشیده شده‌اند. باد از روی خوشه‌ها عبور می‌کند و موجی طلایی روی زمین می‌دواند درست مثل دریا، اما دریایی از خاک و نان. سمت راستم، زمین آرام آرام به مرز ایران و ترکمنستان می‌رسد مرزی که روی نقشه خطی باریک است، اما در ذهن من دنیایی از قصه‌ها و خاطره‌ها را از هم جدا می‌کند.
در مسیر، شترهایی را می‌بینم که در جنگل می‌چرند. آرام و بی‌شتاب. انگار عجله‌ای که زندگی امروز را در خود بلعیده، هرگز به دنیای آنها راه پیدا نکرده است. صدای زنگوله‌ای از دور می‌آید و ناگهان کودکی‌ام را به یادم می‌آورد روزهایی که همین صداها برایمان موسیقی زندگی بود.
به شمشوگر می‌رسم. کنار چشمه مشع توقف می‌کنم. جرعه‌ای آب می‌نوشم و گلویی تازه می‌کنم، اما عطش چیز دیگری است عطش بازگشت به روزهایی که گذشته‌اند. می‌دانم که سیراب شدن من جای دیگری است کنار آب سرد و تگری صفر آقا. همان آبی که هنوز مزه‌اش را زیر زبانم حس می‌کنم. آبی که فقط تشنگی گلو را برطرف نمی‌کرد، خستگی جان را هم می‌شست و می‌برد.
جاده مرا به خرمانگه می‌رساند. از دور سیاه‌چادرها نمایان می‌شوند. هنوز هم با دیدنشان حس می‌کنم به خانه نزدیک شده‌ام. در فکه‌کاره، شیرمردانی نشسته‌اند که سر گوسفندان را نگه داشته‌اند و سرگرم کارند. چهره‌های آفتاب‌سوخته‌شان پر از وقار است وقاری که از سال‌ها زندگی در باد و باران به دست آمده. کمی آن‌طرف‌تر شیرزنانی را می‌بینم که خم شده‌اند و مشغول شیر دوشیدن‌اند. دستانشان بی‌وقفه کار می‌کند و زندگی از میان انگشتانشان در ظرف‌ها جاری می‌شود.
چوپان بخشی از گوسفندان را به سمت فکه‌کاره هدایت می‌کند. نگاهش مدام میان گله و افق در رفت‌وآمد است. دارایی‌اش چیزی نیست جز یک چوب دستی، یک چراغ قوه و یک چادرشب اما همان‌ها برای ساختن یک زندگی کافی بوده‌اند.
منطقه پر است از شترها و اسبان چادرنشینان بوانلو. هر کدام از این حیوانات برای صاحبانشان هویتی دارند، اعتباری دارند، داستانی دارند. از دور اسب یورغه عمو مرتضی خان را می‌بینم. آراسته و تزئین شده است. گردنش را با غرور بالا گرفته؛ انگار می‌داند قرار است صاحبش را به مهمانی مهمی ببرد. تصویرش مرا به سال‌هایی می‌برد که اسب فقط یک حیوان نبود بخشی از شخصیت مردان ایل بود.
کمی دورتر، در رخنه شتر ، نر قمر دایی قادرقلی نشسته است. با آرامش نشخوار می‌کند و گویی هیچ نگرانی‌ای در دنیا ندارد. هر بار که او را می‌دیدم، حس می‌کردم زمان در اطرافش کندتر حرکت می‌کند.
در دامنه روبه‌رو، گله عمو جلیل از تخته‌بیه به سمت بروژ در حرکت است و قصد رفتن به اورس را دارد. گرد و خاکی نرم پشت سر گوسفندان بلند شده و چوپان همراه سگ‌های گله در پی آنها می‌آید. همان تصویر آشنای همیشگی مردی تنها در دل طبیعت، با چوب دستی در دست و افقی بی‌انتها پیش رویش. زندگی ساده بود، اما کوچک نبود.
به کاره میمو می‌رسم. عمو ککو را می‌بینم. مردی که تمام عمرش را میان کوه و دشت، در کنار گوسفندان و زیر سقف آسمان گذرانده است. سواد مکتبی ندارد، اما وقتی پای صحبتش می‌نشینی، می‌فهمی که زندگی کتاب‌های زیادی در برابرش گشوده است. چین‌های صورتش هر کدام فصلی از یک داستان‌اند.
سلام می‌کنم و خدا قوت می‌گویم. لبخندی می‌زند که هنوز همان گرمای سال‌های دور را دارد. از مسیرش می‌پرسم.
می‌گوید: «امشب را گومه جعفر می‌رم.»
کنارش می‌نشینم. نیم ساعتی با هم حرف می‌زنیم از باران، از مرتع، از آدم‌هایی که رفته‌اند و از روزگاری که دیگر تکرار نمی‌شود. صدایش با وزش باد در هم می‌آمیزد و من حس می‌کنم دوباره کودک شده‌ام کودکی که پای حرف بزرگ‌ترها می‌نشست و خیال می‌کرد این آدم‌ها همیشه خواهند ماند.
اما جاده منتظر نمی‌ماند.
برخلاف میل دلم، از جا بلند می‌شوم. دستش را می‌فشارم. او دوباره به سمت گله‌اش برمی‌گردد و من به سمت ماشینم. چند قدم که دور می‌شوم، برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. عمو ککو همان‌جا ایستاده کوچک در میان عظمت دشت، اما بزرگ‌تر از بسیاری از آدم‌هایی که در شهرها دیده‌ام.

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

📝📝نوشته ای بسیار زیبا و جالب
از یک دبیر ادبیات؛

✍ کیان صارمی، دبیر بازنشسته


♈️این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!!


♈️سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد...

♈️یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .

♈️همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم....

♈️و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد...

♈️وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند.....

♈️وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم

♈️یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟
گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.
این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،
تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته.....

♈️خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند....

♈️ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....
نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت،
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است....

♈️امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.
این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود...

♈️برای انهدام یک تمدن سه چیز را باید منهدم کرد؛
-اول خانواده
-دوم نظام آموزشی
-و سوم الگوها
-برای اولی منزلت زن را باید شکست.
-برای دومی منزلت معلم.
-و برای سومی منزلت بزرگان و اسطوره ها....



@bovanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

@bovanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

@bovanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

سپاس از حاج منصور دولخانی عزیز که حقیقتا حق استاد و شاگردی را ادا کردند .
در تکمیل دل نوشته جنابعالی چند نکته را در باب شخصیت فرهیخته معلم و استاد و دوست عزیزم غلام حسن بعرض خوانندگان بزرگوار می‌رسانم.
۱- واژه مقدس معلمی حقیقتا برازنده ایشان هست .کسی که هم در زمان اشتغال و هم در زمان بازنشستگی قداست واژه معلم را در عمل و رفتار ثابت کردند .
2- ایشان علاوه براینکه یک دبیر کار کشته و دارای سبک خاص تدریس بودند با اکثریت دانش آموزانش نیز رفیقی شفیق بودند .
3- دانش آموزان متولد دهه پنجاه که در مدرسه راهنمایی نواب صفوی اوغاز در محضر ایشان تلمذ کردند غریب به اتفاق کارمند شدند .
قدردان معلمی هستم که به من اندیشیدن را آموخت نه اندیشه ها را .

برای استاد و سرور و رفیق بی حاشیه خودم آرزوی سعادت و سلامت و بهروزی دارم .❤️❤️🌹🌹🙏🙏
رسانه مردم فرهیخته بوانلو

@bovanloo❤️🌹🙏

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

در عصرروز پنجم خرداد سال ۱۴۰۵، دفتر کارم واقع در خیابان شفا مشغول کار بودم ک بصورت اتفاقی و تصادفی معلم دوره راهنمایی من (جناب غلامحسن قوی اندام)  به یک   خاطره واقعی بدل شد. در آن لحظه، زمان به عقب بازگشت و من (منصور دولخانی) خود را در برابر شکوهِ معرفت یافتم؛ در برابر استاد بزرگم، جناب «قوی‌اندم». مردی که سال ۱۳۶۴، مشعل علم و اخلاق را در دستان من گذاشته بود. وقتی پس از احوال‌پرسی و بوسه‌ای بر دستانِ پر از تجربه ایشان، گرمای حضورشان را حس کردم، گویی تمام سال‌های گذشته در یک لحظه معنا یافت.
اما جادوی این دیدار، تازه آغاز شده بود... گویی تقدیر می‌خواست پیوند این مدرسه بزرگ را به رخ بکشد. در همان حال، دو چهره‌ی آشنا و بزرگوار، زینل دولتیان و حسن صداقت، وارد دفترم شدند. تماشای آن‌ها که هر دو از شاگردانِ وفادار و عزیز استاد قوی‌اندم بودند، حسی از حیرت و شکرگزاری در من برانگیخت. در آن اتاق کوچک، ما نه تنها سه شاگرد، بلکه سه نسل از ادب و دانش را در هم می‌دیدیم که در برابر شکوهِ یک معلم، سر تعظیم فرود آورده بودیم.
ادامه متن 👇👇👇
رسانه مردم فرهیخته بوانلو

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

قوشمه بندری با هنرنمایی بانوی بوشهری

@bovanloo👍🌹🙏✌️

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید با چشم غم پرست
بس که در بیماری هجرتان گرایانم چو شمع
وقتی قلم در نقد منادیان دروغین فرهنگ و هنر و پاسداشت هنرمندان تیز میشود و شکارچیان و دلالان فرهنگی را به کنج رینگ می کشاند .

درد نامه فوت دو هنرمند بزرگ خراسان شمالی به قلم جناب قادر قادری بوانلو 🙏🌹❤️

@bovanloo👇👇👇👇👇

دل نوشته

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

پیوندک پارسال اردیبهشت ماه 1404

@bovanloo

Читать полностью…

کانال روستای بوانلو

پیوند گردو توسط جناب افشین از شکرانلو

@bovanloo

Читать полностью…
Subscribe to a channel