-
شعر، داستان، متن های ادبی و نقیضه پردازی و......
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻
/channel/addlist/JTgSCgeUqzEzZGU8
ما همچون دانههای زیتونی هستیم که تنها هنگامی جوهر خود را بروز میدهیم که در هم شکسته شویم.
بهومیل_هرابال
پرویز_دوائی
تنهایی پرهیاهو
کته کلویتس :
وقتی به آثار موجود در موزهها و گالریها نگاه میکنم؛ انگار همه درحال خوشی و خوشبختی هستند، انگار هیچ انسانی کار نمیکند، رنج نمیکشد و خسته نمیشود!
کلویتس در نامهای از رومن رولان خواسته بود که مجموعهای از آثارش در جهان تحت عنوان «جنگ» منتشر شود : تا همه بدانند که این جنگ است، این است آنچه که در طول سال ها بر سر انسانها آمده است.
The survivors
The widow
Solidarity
Woman with dead child
The mothers
•
میپرسی: کلمهی وطن به چه معناست؟
خواهند گفت: خانه است و درخت توت،
لانهی مرغ و کندوی زنبور عســل،
بوی نان و آســمانِ نخست.
و میپرسی:
چهطور کلمهای سهحرفی،
بر تمامی اینها فراخ است و
بر ما تنگ؟!
محمود_درويش
چند تا کتاب کنارم است که به نوبت از هر کدام چند صفحه میخوانم از زمان مدرسه و دبیرستان عادت دارم که چند کتاب را با هم بخوانم اما در میان تمام کتابهایی که کنارم قرار دارند یک کتاب هست که ذهنم را به خودش مشغول کرده در طول روز چند بار به سراغش میروم و هر بار یک بخشش را میخوانم. کتاب مادر ، خدای کوچک خانه نوشته عطاالله مهاجرانی که در اردی بهشت ۱۴۰۵ به بازار آمده و خاطراتی است که به صورت داستانهای به هم پیوسته نوشته شده و شخصیت محوری تمام این داستانها مادر آقای مهاجرانی است. مهاجرانی تا حالا چند رمان و خاطره نوشته است و این کتاب یک" رمان -خاطره " است.
مهاجرانی در این کتاب از کودکیهایش ، از مادرش، از پدرش و زندگی فقیرانهشان که توام با شیرینی بوده میگوید.روایتهای این کتاب پر از مهربانی است .طوری که حتی غمهایش به دل مینشینند و انسان از آنها رنج نمیکشد؛ بلکه میگوید کاش غمها همه اینگونه بودند .گاهی لبخندی بر لب و گاهی اشکی در چشم ، اما همه دوست داشتنی.
قلم مهاجرانی در این کتاب مهربانی، شیرینی و شوق را به هم آمیخته و از آن کلمه "مادر" را ساخته است .
او می گوید از وقتی رمان" مادر " اثر ماکسیم گورکی را خوانده است و عکس کتاب را مادرش دیده است آرزو داشته کتابی در وصف مادرش بنویسد.
مهاجرانی را از همان دوران دانشجویی میشناسم زمانی که من دانشجو بودم و او هم دانشجوی سال بالا بود و بعد نماینده مجلس شد. انقلاب فرهنگی شد ، جنگ پیش آمد و سپس که دانشگاه باز شد او استاد دانشگاه شده بود و من دانشجویش . و " اسلام و ایران " درس میداد و من در امتحان غیر موافق با نظرات وی نوشتم و او به من ۲۰ داد. اما بهترین خاطراتم از زمان وزارتش است که وزیر ارشاد شده بود. بهترین روزنامهها، بهترین مجلهها، بهترین کتابها و بهترین فیلمها در زمان وزارت او به دستم رسیدند. چه دوران شکوفایی بود . و همین آزادگی او موجب شد استیضاحش کنند و مجبور به استعفا .سپس مهاجرت کرد به انگلستان. شاید چون برادرش شهید شده بود زیاد به او سخت نگرفتند. اما بعد از مهاجرت کتابهایی نوشته است که بعضی از آنها را خواندهام و دوست داشته ام .
مهاجرانی دولتمردی بود که در جمهوری اسلامی کم نظیر بود؛ کاش همه دولتمردان جمهوری اسلامی مثل او بودند .اما چون مثل او نبودند نتوانستند تحملش کنند و وی مجبور به مهاجرت شد. من از او به نیکی یاد میکنم چون خاطرات خوبی از دوران استادیش و دوران وزارتش دارم . عمرش طولانی باد.
همه چیز آرام و ساکت است، و تنها آمار خاموش اعتراض میکند: اینقدر دیوانه شدهاند، اینقدر سطل نوشیده شده، اینقدر کودک به دلیل سوءتغذیه جان باختهاند... و چنین نظمی، به وضوح، لازم است؛ واضح است که خوشبخت فقط به این دلیل احساس خوبی دارد که بدبختها بار خود را به سکوت میکشند، و بدون این سکوت، خوشبختی ممکن نبود. این یک هیپنوتیزم جمعی است. باید کسی پشت در هر فرد راضی و خوشبخت با چکش باشد و با ضربههایش دائماً یادآوری کند که بدبختی وجود دارد، که هرچقدر هم خوشحال باشد، زندگی دیر یا زود پنجههایش را به او نشان خواهد داد، بلا خواهد آمد – بیماری، فقر، زیانها، و هیچکس او را نخواهد دید و نخواهد شنید، همانطور که اکنون او دیگران را نمیبیند و نمیشنود. اما آن فرد با چکش نیست، خوشبخت زندگی میکند، و دغدغههای کوچک زندگی او را کمی نگران میکند، مثل بادی که به درخت توسکا میوزد – و همه چیز به خوبی پیش میرود.
آنتون چخوف
هیچکس اندوهِ هیچکس را درنمییابد
و هیچکس شادمانیِ هیچکس را
آدمی فقط گمان میکند
که دیگری را میفهمد،
حقیقت این است که آنها
فقط از کنارِ هم عبور میکنند
#فرانتس_شوبرت
.
من برای زندگی
خودم را اندازه گرفتهام
یک پنجره و نیم طول خوشیهای من است.....
#سهراب_سپهری
.
«...من با تو درباره پول حرف میزنم، زیرا قدرت شیطانی آن را شناختهام. من زمان زیادی را در سیرک گذراندهام. و همیشه برای راهرفتن روی طناب نگران بودم. اما به تو بگویم که مردم روی زمین سخت بیشتر سقوط میکنند تا راهرفتگان روی طناب . شاید در یکی از شبها، درخشش یک الماس تو را کور کند. در همان لحظه، آن برای تو طناب خطرناکی است و سقوط برای تو اجتنابناپذیر است.»
— چارلی چاپلین
این درخت انجیر وارونه، یکی از جاذبههای گردشگری خرابههای قصر نرون (امپراتور روم) در ایتالیاست.
.
.
مرا به یاد خواهی آورد
روزی که چشمانت خیس
و زیباییات
تنها در شعرهایم باقی مانده
باشد.
اورهان_ولی
مژه
برهم نزدم
آینه سان
در همه عمر
بس که
در ديدهٔ من
شوق
تماشای تو بود ...
#حزین_لاهیجی
سلاحداران گلهای باغچه را لگدکوب کردهاند
اما تبار گل
هر گز نخواهد مرد......
احمدرضا_احمدی
بگذار با تمام زبانهایی که میدانی
و نمیدانی بگویم عاشقتم
بگذار در میانِ زبان،
واژههایی را جستجو کنم
که در حد و قوارهیِ
حجمِ عشقِ من به تو باشند
بگذار تنها به تو بیندیشم
و تنها مشتاق تو باشم
بگذار بگریم و بخندم برای تو
شاید که مرز بینِ خیال،
و یقین را محو کنم •••
#نزار_قبانی
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
برگی از گلستان کتاب
🔺مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔻
دوست داشتن، احتمالا بهترین شکلِ مالکیت است؛ اما مالکیت، بدترین شکلِ دوست داشتن.
#ژوزه_ساراماگو
"أيها الماضي! لا تغيِّرنا... كلما ابتعدنا عنك!"
"أيها المستقبل: لا تسألنا: مَنْ أنتم؟
وماذا تريدون مني؟ فنحن أيضاً لا نعرف."
"أَيها الحاضر! تحمَّلنا قليلاً، فلسنا سوى
عابري سبيلٍ ثقلاءِ الظل!..."
ای گذشته! ما را دگرگون مکن،
هرچه هم که از تو دور شویم...
ای آینده! از ما مپرس که ما کیستیم
و از تو چه میخواهیم؛ که ما خود نیز نمیدانیم...
ای اکنون! اندکی تاب بیاور ما را که ما هیچ نیستیم جز رهگذرانی ناهموار...
محمود_درویش
گاهی بزرگترین اندوهِ زندگی، نه شکستها و نه حتی فقدانها، بلکه «زندگیِ نزیسته» است؛ زندگیای که میتوانست اتفاق بیفتد اما هرگز فرصتِ ظهور پیدا نکرد. بسیاری از ما تنها با خاطرهٔ گذشته زندگی نمیکنیم، بلکه با سایهٔ آیندههایی زندگی میکنیم که هرگز به آنها نرسیدیم. کارل گوستاو یونگ معتقد بود یکی از دردناکترین تجربههای انسان، فاصله گرفتن از آن چیزی است که واقعاً میتوانست باشد. ما در طول زندگی مدام انتخاب میکنیم و هر انتخاب، همزمان دهها امکانِ دیگر را خاموش میکند. به همین دلیل، بخشی از وجودِ ما همیشه حاملِ نسخههایی است که هرگز زندگی نشدند؛ هنرمندی که نشدیم، سفری که نرفتیم، عشقی که هرگز آغاز نشد، یا شجاعتی که در لحظهای سرنوشتساز از خود نشان ندادیم. سورن کییرکگور این وضعیت را «اضطرابِ امکان» مینامید؛ اندوهی که نه از آنچه رخ داده، بلکه از آنچه میتوانست رخ دهد سرچشمه میگیرد. انسان فقط موجودی نیست که گذشتهای دارد؛ موجودی است که با امکانهای ازدسترفته نیز زندگی میکند. شاید به همین دلیل است که گاهی در میانهٔ یک روزِ معمولی، ناگهان به فکر میافتیم که اگر فلان تصمیم را گرفته بودیم، اگر فلان شهر را ترک کرده بودیم، یا اگر کمی کمتر ترسیده بودیم، امروز چه کسی بودیم. این پرسشها معمولاً پاسخی ندارند، اما حضوری ماندگار در ذهن دارند.
با این حال، زندگیِ نزیسته فقط یک تراژدی نیست. گاهی یادآور این حقیقت است که انسان هنوز درونِ خود امکانهایی زنده دارد. تا زمانی که نفس میکشیم، همهچیز به گذشته تعلق ندارد. شاید نتوانیم به تمامِ نسخههایی که روزی رؤیایشان را داشتیم تبدیل شویم، اما هنوز میتوانیم بخشی از آنها را نجات دهیم. شاید معنای بلوغ این باشد که بهجای سوگواریِ همیشگی برای تمامِ راههای نرفته، جرئت کنیم یکی از راههای باقیمانده را انتخاب کنیم. در نهایت، زندگی فقط مجموعهٔ انتخابهایی نیست که کردهایم؛ مجموعهٔ لحظههایی است که تصمیم گرفتهایم، با وجودِ همهٔ حسرتها، همچنان به حرکت ادامه دهیم.
کلت آلمانی که از زمان جنگ جهانی دوم ، همراه درخت مانده.
Читать полностью…
«باید امیدی باشد، باید ذرهای امید در جایی باقیمانده باشد…»
• خوان رولفو
به دیدارم بشتاب
این شکوفهها
به همان سرعتی که
باز میشوند
فرو میریزند
هستیِ این جهان
بر پایداریِ شبنم میماند
بر گلبرگ
ایزومی شیکیبو
ما هرگز فراموش نمیکنیم
فقط کمی چشمهایمان را میبندیم،
تا بتوانیم زندگی کنیم.
#واسينی_الأعرج
بنشینم به مرور،
ما را چه ها که نشد...!
〇🍂
اگر بتوانم یک قلب را از شکست نجات دهم،
هرگز در زندگیام بیهوده نخواهم زیست؛
اگر بتوانم به کسی که در رنج است، آرامش دهم،
یا دردی را تسکین بخشم،
یا به یک پرندهی ضعیف کمک کنم
تا دوباره به لانهاش برگردد،
هرگز در زندگیام بیهوده نخواهم زیست.
■شاعر: #امیلی_دیکنسون [ Emily Dickinson / آمریکا، ۱۸۸۶-۱۸۳۰ ]
من نگویم که بهاری که گذشت، آید باز
شادبودن هنر است،
بشکفد بارِ دگر لاله ی رنگین مراد،
غنچه ی سرخ فروبسته ی دل باز شود،
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز،
روزگارِ که به سر آمده آغاز شود،
روزگارِ دگری است،
و بهاران دگر،
شادبودن هنر است،
شادکردن هنرِ والاتر !
لیک هرگز، نپسندیم به خویش،
که چون یک شکلک بیجان شب و روز،
بیخبر از همه خندان باشیم،
بی غمی عیب بزرگیست،
که دور از ما باد !
کاشکی آیینه ای بود،
درونبین که در او،
خویش را میدیدیم،
آنچه پنهان بود، آیینه ها میدیدیم،
میشدیم آگه از آن،
نیروی پاکیزه نهاد،
که به ما،
زیستن آموزد و جاویدشدن،
پیک پیروزی و امید شدن،
شادبودن هنر است،
گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد،
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندیِ ماست،
هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
ژاله_اصفهانی
دیگر سرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دلنگرانی میگذشت. انرژیای که روزگاری صرف عشق ورزیدن به زندگی میکرد، حالا داشت صرف دوام آوردنش میشد.
- ویت تان نوئن / ترجمه از فرشته میبدی
تمرینِ هنرِ آهسته زیستن
جریان افراط در شتاب را به چالش بکشید. آگاهانه بکوشید در همهٔ کارهای روزمره، اندکی از شتاب خود بکاهید.
کندشدن، تنبلی نیست؛ راهی است برای باز پس گرفتنِ سکانِ زندگی از دستِ «وضعیتِ ناخودآگاه».
چگونه تمرین کنیم؟
اصلِ «بیست درصد آهستهتر» را در این بخشها به کار بگیرید:
گامهایتان را آهستهتر و سبکتر بردارید. احساس کنید که چگونه پا به نرمی از پاشنه تا سرِ انگشتان پیش میرود.
به آنچه معمولاً از کنارِ دیدتان میگریزد توجه کنید: بازیِ نور در برگها، معماریِ ساختمانها و حالتِ چهرهٔ رهگذران...
پیش از پاسخدادن، مکث کنید. این توقفِ کوتاه نهتنها دستگاه عصبی را آرام میکند، بلکه به کلمات شما وزن و عمق بیشتری میبخشد.
غذا بخورید بیآنکه گوشی همراهتان باشد. بافت و طعمِ واقعیِ غذا را لمس کنید. هر جرعهٔ آب را با حضورِ کامل بنوشید.
✓ هرگاه میلِ فوری به چککردنِ پیامها یا پاسخدادن به ایمیلی پدیدار شد، نَفَسی عمیق بکشید و تا پنج بشمارید.
چرا این کار مؤثر است؟
از نگاه زیستشناسی، شتابِ مداوم ما را در وضعیتِ استرسِ خفیف نگه میدارد
(فعالشدنِ دستگاه عصبیِ سمپاتیک).
کند شدن، بدن را به قلمروِ پاراسمپاتیک میبرد— جایی که زمانِ ترمیم فرا میرسد، فهم ژرفتر میشود و مغز با کیفیتی بالاتر کار میکند.
بهتدریج درمییابید که این «سرعتِ آهسته»، در حقیقت همان ریتمِ طبیعیِ وجودِ شماست؛ آهنگی که از آغاز، در جانتان جریان داشته است.
شتابِ زندگیِ مدرن، هیاهویی تحمیلی است که اغلب فقط وانمود میکند مؤثر است، اما ما را از حضورِ واقعی در لحظه محروم میسازد.
لازم نیست منتظرِ تعطیلات بمانید تا نفسی تازه کنید.
حتی یک «روزِ آهسته» در هفته یا چند «ساعتِ آهسته» در روز میتواند توانِ شناختیِ شما را از نو تنظیم کند و سطحِ کورتیزول را فرو بنشاند.
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاهپوش
داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد،
هنوز از سجادهها سر برنگرفتهاند!
#احمد شاملو
در گورستان مشهور «پر لَشِز» پاریس، جایی که ادیت پیاف، شوپن و بسیاری از نامداران دیگر به خاک سپرده شدهاند، قبری ساده اما بسیار تأثیرگذار وجود دارد. اینجا آرامگاه فرنان آربلو است؛ نوازنده و بازیگر فرانسوی که در سال ۱۹۴۲ درگذشت.
سنگمزار او را آدولف وانسار، پیکرتراش بلژیکی، در سال ۱۹۴۶ آفرید.
فرنان در حالتی نقش شده که بر تختهسنگی خوابیده و چهرهاش رو به چهرهٔ زنی است که صورت او را با مهربانی در دستانش گرفته است؛ گویی در سکوتی آرام با او گفتگو میکند.
میگویند فرنان آربلو پیش از مرگ تنها یک خواسته داشت:
میخواست حتی پس از مرگ نیز بتواند به چهرهٔ زنی نگاه کند که بیش از همه دوستش داشت.
این آرزو برآورده شد.
بر سنگقبر نه نامی نوشته شده و نه هیچ کتیبهای؛
تنها همین پیکره است ، تجسم وفاداری ابدی او.
هنری که به یک پیمان بدل شد.
قبری که به شعری تبدیل گشت.
آنجا، در سکوت، فرنان همچنان به چهرهٔ همسرش مینگرد.
أخاف
أخاف أن اقولَ للتي اُحبّها
(اُحبّها)
فالخمرُ فى جرارها
تخسرُ شيئاً
عندما نصبّها...
میترسم
میترسم، آن را که دوست میدارم بگویم:«دوستت دارم»
چرا که شراب چون از ساغر ریخته شود
اندکی از آن کاسته میشود.
نزار_قبانی