bolbolibargegoli1397 | Unsorted

Telegram-канал bolbolibargegoli1397 - بلبلی برگ گلی

-

شعر، داستان، متن های ادبی و نقیضه پردازی و......

Subscribe to a channel

بلبلی برگ گلی

🔰قرابت و ضرب المثل
@gerabatmanai
🔰قلمرو زبانی
@zabanfarsiva
🔰ادبیات فارسی متوسطه ی دوم
@farsiem2
🔰آرایه های ادبی
@ARAIEHAYeadabi
🔰علوم و فنون ادبی
@aroozgafyie

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی
#نویسنده ناشناس
#صبورا
#قسمت_اول


با صدای جیغ و داد مادرم از خواب پریدم.
نگاهی به اطرافم انداختم. تکتم و نعمت خواب بودن..
سریع به طرف حیاط دوئيدم، وسط حیاط آتشی به پا شده بود.
مادرم سراسیمه به سمت آتیش میرفت و خودش رو عقب میکشید...
عمو جبار اونطرف تر ایستاده بود و بهمون فحش و ناسزا میگفت، گیج شده بودم، از ترس پاهام سست شده بود، این وقت صبح، آتیش... عمو جبار... حتى توانش رو نداشتم که بپرسم چی شده.. فکم ... از ترس بهم کوبیده میشد...
عمو سنگی به سمت مادر پرتاپ کرد، سنگ با پیشونی مادر برخورد کرد و گوشه‌ی ابروش شکست.
در رو با لگد شکست و بیرون رفت، با رفتن عمو صدای جیغ و داد تکتم و نعمت از پشت پنجره نظرمو جلب کرد.
مادر با دیدنم با گوشه ی چارقدش خون گوشه ی پیشونیش رو پاک کرد و گفت؛ نترس دختر جان.. نترس دردت به جونم.. چیزی نشده..
با دیدن ترس و وحشت ما، نتونست خودش رو کنترل کنه رو به آسمون فریاد کشید؛ ای خدااا پس کی به فریادم میرسی... ذلیل شى جبار که خار و خفیفمون کردی...
بچه ها اومدن کنارمون و مادر هرسه‌تامون رو بغل کرد و گریه میکردیم. با چشمای اشکی که تارمیدید خیره، به دودی که وسط حیاط بلند شده بود، به بدبختی مون فکر میکردم.
داخل خونه شدیم و گوشه ای کز کرده نشستیم.
مادر بعد از صحبت با ننه حلیمه، همسایه‌مون، داخل شد.
پرسیدم؛ ننه... عمو چی میخاست ازت؟ آتیش وسط حیاط برای چی بود؟
ننه بلقیس اشک چشماش رو پاک کرد و گفت؛ گولم زد صبورا جان... گولم زد... صبح سحر اومد و گفت سه جلد (شناسنامه) بچه ها رو بده، منه گردن شکسته هم به هوای اینکه شاید دلش به رحم اومده بردم دادم دستش... نمیدونستم که میخواد آتیششون بزنه، هرچه سعی کردم جلوش رو بگیرم نشد که نشد... بهم گفت حالا بچه هات مرده به حساب میان، حالا هیچ ورثه ای نداری، دور اون زمین هارو خط بکش...
آهی کشیدم و گفتم؛ ننه از روزی که باباقلی مرده یه روز خوش ندیدیم، تو رو خدا پیگیر اون زمین ها نباش..اصلا ما نمیخایمش..
ننه اخمی کرد و گفت؛ دختر عقلت کجا رفته؟ آقات سر اون زمین جونش رو داده... اون زمین حق شماست، تو سیزده سالته... وقت شوهر کردنت شده چه جوری شکم تون رو سیر کنم؟
آهی کشیدم و گفتم؛ صبر میکنیم ننه، بالاخره که خدا صدای آه مون رو میشنوه...
ننه با حسرت نگاهی بهم انداخت و گفت؛ حقا که مثل اسمت صبوری دخترکم، چی بگم والله... خودم میدونم که کاری از دستم برنمیاد، تنها و بی کس بدون آقات چه کنم..
با صدای کوبیدن در حرفش قطع شد. چادرش رو محکمتر کرد و گفت؛ بشینین تو اتاق تا صداتون نکردم نیاین بیرون.....
از پشت پنجره چشم به در دوختم. با دیدن خاله منور نفسی از سر آسودگی کشیدم...
خاله تنها کس و کار مادریمون تو این روستا بود.
نگاهم به مرتضی افتاد، دستاشو مشت کرده بود و به حرفای مادر گوش میداد...
وارد خونه شدن، خاله اومد کنارمون و با اشک یکی یکی هممون رو بوسید.
تکتم یازده سالش بود و کمی خوددار تر، اما نعمت هنوز میترسید و گریه میکرد..
مرتضی نگاهی بهم انداخت و گفت؛ ساکتش کن صبورا تلف شد بچه بس که گریه کرده..
نعمت رو تو آغوشم فشردم و به حرفای خاله گوش میکردم.
خاله منور رو به مادر گفت؛ بلقیس به حرف من گوش کن، برو و از دستش شکایت کن بزار قانون کارت رو پیش ببره...
مادر آهی کشید و گفت؛ خواهر تا کار بخواد قانونی پیش بره من هفت تا کفن پوسوندم، سه جلد منو بچه هامو سوزونده بدون هیچ مدرکی دستم به کجا بنده؟ گیرمم که باشه من الان محتاج نون شب این بیچاره هام چه فایده ای داره برام؟
خاله منور از لای چادرش کمی پول درآورد و گفت؛ این فعلا پیشت باشه خواهر، تا ببینیم خدا چی میخاد..
مادر با ناراحتی پول رو گوشه ی قالی کهنه‌ی اتاق گذاشت و گفت؛ از بی‌کسیمونه که انقدر زیر دست و پاییم خواهر... از بی کسی...
مرتضی که رگ غیرتش باد کرده بود گفت؛ مگه من مرده باشم که شما بی کس و کار باشین خاله بلقيس... بزار برم دم خونه‌اش و حسابش رو بزارم کف دستش.. اسم خودشو گذاشته عمو..تف به غيرتش..
از حرفاش خوشحال شدم، نمیدونم چرا جديدا حس میکردم مرتضی میتونه مثل یه مرد پشتمون باشه...
نگاهمو خیره دوختم بهش مثل تموم خانواده مون پوست سبزه با موها و چشم و ابروی مشکی... قدی بلند و هیکلی چهارشونه و لاغر... بیست سالش بود و تازه از خدمت برگشته بود.
نگاهمو غافلگیر کرد و بهم خیره شد، سعی کردم حواسم رو بدم به حرف‌های خاله...
اون روز بعد از رفتن شون به مرتضی فکر میکردم، به اینکه میخاست ازمون دفاع کنه...
عصری ننه حلیمه اومد و با مادر مثل همیشه مشغول حرف زدن، ننه رو به مادر گفت؛ راستش بلقيس خیلی وقت بود میخواستم یه چیزی بهت بگم با اتفاقای امروز پاک یادم رفته بود...

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

دعوتید به⏬

گروه ادبی فرهیختگان کشوری

/channel/+DKUQQ3iZ7PJiZGNk

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

آدم برفی در زاینده‌رود.

📸 Bahareh_gh

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

این زمستان
برای همیشه
یخ خواهد بست بید


سوهوکو

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

احساس در پوستمان مرده است
جان هايمان
از پوچی می نالند
روزهایمان
نرد است
شطرنج است
و خمیازه آیا ما
بهترین قومیم
که بر مردمان مبعوث شدیم؟

نفت ریخته در صحرایمان
می توانست
خنجری از آتش و شعله شود
اما با بوق و کرنا
پیروزی به دست نمی آید
وطن غمگینم!

من
شاعری بودم
که عاشقانه می سرودم
اما به یک لحظه
از من شاعری ساختی
که به دشنه می سراید

نزار_قبانی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

من در خانواده ای زندگی می کردم که مادر ، مادربزرگ و دو خواهر وجود داشت. نصف فرهنگ مرا ، مادربزرگم با قصه هایش به من آموخت. " سلطان مار " را اولین بار از زبان او شنیدم. در داستان هایی که می شنیدم زنانی وجود داشتند که محرومیت می کشیدند یا به دنبال رستگاری می گشتند. بعد از ازدواج ، دوباره سرنوشت دخترانم برای من مهم شد. اگر گفته می شود که در کارهای من به زنان جور دیگری نگاه شده است به توجه من‌ به دوروبرم بر می گردد. فقط به دوروبرم نگاه کردم . همین....!

استاد بهرام بیضایی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

«برای هر چه رایگانی بود، بهایی گزاف از وجود خود پرداختم. بانگ خِرد زدم، دندانم شکستند. فریاد عشق برآوردم، چشمم کندند. گوشه‌ی امنی جستم، به غربتم راندند و حالا فقط نانی می‌جویم...»


•بهرام بیضایی 🕊️

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

.
آدمی نمی‌میرد،
اگر روایتش هنوز در دهان دیگری جاری‌ست.

بهرام بیضایی (۱۴۰۴-۱۳۱۷)

#بهرام_بیضایی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

آری، روزی همگی هیچ می شویم؛
پس تا هستیم کسی باشیم به گرفتن دستی، و ستردنِ اشکی و زدودن خونی!

#بهرام_بیضائی 📝
سهراب کشی 📖

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

حرف دلم می‌ماند برای آن‌هایی که نگفته می‌شنوند.

بهرام بیضایی/

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

.
در روزی که بهترین نبود، من به دنیا آمدم، گریان بر مرگِ امروزه‌ی خویش!
خون از زانو برگذشته و آتش در سینه‌ی من است. هرکس دیگری را سبب می‌داند و به راستی که ما همه سبب‌ایم!

— تاراج‌نامه
بهرام بیضایی، زاده و درگذشته به وقتِ پنجمِ دی‌ماه

🖤🕯

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

سکانسی از تئاتر «مرگ یزدگرد» اثری از «بهرام بیضایی»

فرق من و تو یک شمشیر است که تو بر کمر بسته‌ای...

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

"بابانوئل" | اثر فارِس گارابت 

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

🕊️





#قطعه_ای_از_کتاب


تو به درد دنیای ساده و راحت امروزی که به هیچ می‌سازد و به اندک راضی است، نمی‌خوری. ادعای تو خیلی بیش از این‌هاست، تو در مقام قیاس با این دنیا دارای یک بعد اضافی هستی و به همین دلیل است که این دنیا تو را تف می‌کند و بیرون می‌اندازد. کسی که بخواهد امروز زندگی کند و زندگی به کامش شیرین و دلچسب باشد، حق ندارد و نباید که فردی همچون من و تو باشد. هر کس که به جای سروصدای چندش‌آور، طالب موسیقی باشد، به جای لذت‌جویی، خواهان شادی، به جای پول، مشتاق روح و معنی، به جای دوندگی، در طلب کار اصیل و درست و در عوض تفنن و خوش‌گذرانی، جویای التهابی آتشین باشد، این دنیا برایش منزل و مسکن مناسبی نیست ...

#گرگ_بیابان
#هرمان_هسه
کیکاووس جهانداری

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

گریه (۱۹۳۹)
داوید آلفارو سیکِئیروس (۱۸۹۶-۱۹۷۴)

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

نقاشی های زمستانی از هیروشیگه

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

تو رفته‌ای! که بی‌من تنها سفر کنی
من مانده‌ام! که بی‌تو شب‌ها سحر کنم

#هوشنگ_ابتهاج

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

آری اینها همه از تمرین است !
جلاد، تمرینِ سر بریدن می‌کند...
و تیرانداز، تمرین تیراندازی..
کفّاش بسیار کفش می‌دوزد تا استاد شود و رسّام همین‌گونه.
اگر دستی را ببندی، بی‌هنر می‌ماند..
و این گناهِ آن دست نیست؛
گناهِ آن است که تمرینِ بستن کرده...
و شما بسیار تمرین میکنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد...
شما که اینک بر خونِ من دلیرید...
و بسیاری تمرینِ نیزه می‌کنند تا شما را که تمرینِ فریاد میکنید، بر من چیرگی دهند...
و من تمرینِ مرگ می‌کنم...!

طومار شیخ شرزین
#بهرام_بیضایی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

تهران سال ۵۶.عکاس کارولی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

فریاد

#آمانو_تاداشی



زمانی در میان علف ها
حشره ای پریشان روزگار می زیست
خردترین مخلوق در این دنیای بزرگ
که در سراسر زندگی از باد می هراسید
و چون خواست که از گزند آن در امان ماند
عرق بر جبین و نفس گرفته حفره ای از برای خویش بساخت
و این چنین، حفاری، حشره ی دلتنگ سالی به طول انجامید .

یک چند در حفره ی خویش
شادمانه غنود
باد مغربی اما، در این دنیای پهناور
به نرمی وزیدن گرفت
و اندکی از خس و خاشاک زمین را به حفره ی او فرو ریخت .
حشره، غمناک ترین آوایش را
در این جهان فراخ برآورد
و جاودانه بخفت .

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

.

گاهی در خیابان‌های شهر قدم میزنم و به مردمی که از کنارم میگذرند نگاه میکنم. همه با عجله به جایی می‌روند، اما انگار هیچ‌کس واقعاً نمیداند به کجا. صورت‌هایشان بی‌حالت است، چشم‌هایشان خالی، و حرکاتشان ماشینی. گویی همگی در رویایی تیره و تار گرفتار شده‌اند که خودشان هم از آن بی‌خبرند.

آیا اینها انسان‌ند یا سایه‌هایی که به اشتباه جان گرفته‌اند؟ گاهی فکر میکنم نیرویی نامرئی، شبیه دیواری بلند و نامرئی، میان آدم‌ها کشیده شده است. هرکس در سلول نامرئی خودش زندانی است، فریاد میزند، اما صدایش به گوش هیچ‌کس نمیرسد. چه کسی این دیوار را ساخته؟ شاید خودِ ما، بی‌آنکه بدانیم ...

فرانتس_کافکا

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

.

هویت ایرانی را نه می‌شود ساخت،
نه وارد کرد،
نه حذف؛
می‌شود کشفش کرد.
هویت ایرانی در لایه‌های اسطوره، زبان و حافظه‌ی جمعی ما خوابیده است.
باید بیدارش کرد ..‌.

#بهرام_بیضایی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

«غمی غمناک»

شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

می‌کنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم‌ها.
سایه‌ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم‌ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی‌خبر آمد تا با دل من
قصه‌ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من 
اندکی صبر، سحر نزدیک است. 
هر دم این بانگ برآرم از دل: 
وای، این شب چقدر تاریک است! 

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟ 
قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟ 
صخره‌ای کو که بدان آویزم؟ 

مثل این است که شب نمناک است. 
دیگران را هم غم هست به دل، 
غم من، لیک، غمی غمناک است.

— هشت کتاب، مرگ رنگ، غمی غمناک، سهراب سپهری

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

بد است روزگاری که مهربان، مهربان نشناسد!

#بهرام_بیضائی 📝
سهراب کشی 📖

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

بدانند که مردمان همه یکسانند، و از تقلب روزگار است که برخی صدر می‌نشینند و برخی ذیل. و

بدان که دنیا به دست اوباش است و نیکان به گناه لیاقت می‌میرند.

طومار شیخ شرزین
آقا بهرامِ بیضایی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

📼 360p, 💾 231.7MB,

مرگ یزدگرد

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

استاد بهرام بیضایی درگذشت..

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

زندگی از آن سوی ناامیدی آغاز می‌شود؛ چرا که انسان تنها زمانی می‌تواند واقعاً زنده باشد که از عمق ناامیدی گذشته باشد."

ژان_پل_سارتر

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

تورا دوست دارم چه بسیار
و دانم که راه به سوی محالات، دور است دور
و دانم که ارزانیم می کنی، سکوت عمیق و ملال بزرگ
و دانم که آنک سفر میکنم من به دریای چشمت ، بی یقین
و دانم که عقلم رها کرده و در پی ات می دوم می دوم می دوم
چونان اسب کوری که از عشق تو گشته کور

تورا دوست دارم چه بسیار
و دانم که روزی ستاره ستاره فراهم کنم
و دانم که روزی به گردن بیاویزمت گردن آویزی از نور و الماس
وداانم که جز خنده ی کوچکی، نصیبم نگردد-خنده ای همچنان تابش ماه بر گونه ی کودکی -

تورا دوست دارم چه بسیار
و دانم که روزی به فریاد گویم :«تورا دوست دارم»
وافسوس دانم که فریاد من،
به گوشت نخواهد رسید
ازیرا که فریاد من پیش پژواکهای تو گم شود
و دانم
تورا دوست دارم چه بسیار
و دانم تورا دوست دارم همیشه
همیشه تا لحظه نیست گشتن
نزار_قبانی

Читать полностью…
Subscribe to a channel