bolbolibargegoli1397 | Unsorted

Telegram-канал bolbolibargegoli1397 - بلبلی برگ گلی

-

شعر، داستان، متن های ادبی و نقیضه پردازی و......

Subscribe to a channel

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_سی ودو


صداش کردم؛ آقا سلمان چای آوردم براتون..
سلمان چشماشو باز کرد و نگاهی انداخت و گفت؛
_ دستت درد نکنه، خودتم بشین بخور..
کنارش نشستم، بعد از خوردن چای نگاهی بهم انداخت و گفت؛ _ من یکم استراحت میکنم تو برو دوش بگیر تا با هم بریم خرید..
از جام بلند شدم، از توی چمدون حوله و لباسمو درآوردم و بردم داخل حمام..
حمام خیلی قشنگی بود، وان سفید رنگ بزرگی گوشه حمام به چشم میخورد. با انواع و اقسام شامپوهای رنگ و وارنگ....
مشغول شستن شدم. بعد از اینکه حسابی خودمو شستم اومدم بیرون.
از دیدن سلمان روی تخت جا خوردم.
حوله رو محکم دور خودم پیچیدم. برخلاف اونچه که فکرشو میکردم سلمان خیلی عادی بدون نیم نگاهی ازم پرسید؛ آب گرمه هنوز؟ 
سری تکون دادم، حوله اش رو برداشت و وارد حمام شد.
مانتو شلوار بیرونیم رو پوشیدم و آماده شدم تا سلمان بیرون بیاد و با هم بریم برای خرید.
از حموم که اومد آماده شدیم و رفتیم خرید، مقدار زیادی پول نقد داد دستم و گفت؛ تو این پاساژ همه چی داره هر چیزی که بخوای، برای خودت چند دست لباس تو خونه، لباس بیرونی، هرچی که لازم داری بخر، اصلاً به فکر این نباش که من مشکلی داشته باشم، خیلی خوشحال میشم که بخوای به خودت برسی و خرید کنی..
تشکر کردم و گفتم؛ مگه شما با من نمیای؟
سلمان گفت؛ نه تو این فاصله ای که تو بخوای خریداتو کنی من میرم برای خونه خرید میکنم، تو یخچال هیچی نداریم.
راستش کمی جا خوردم، حداقل توقع داشتم که باهام تو پاساژ راه بیاد ،اما یادم اومد که اون هم سن و سال من نیست و این دوره ها رو گذرونده.
قرار شد وقتی خریدم تموم شد باهاش تماس بگیرم..
گوشیمو درآوردم و تو کیفم جابجا کردم، نگاهی به گوشیم انداخت و گفت؛ یادم باشه یه گوشی جدید برات بخرم..
محکم گوشیمو گرفتم و گفتم؛ نه نه... همین خوبه..
سلمان خندید و گفت؛ باشه بابا نخواستم این گوشی رو ازت بگیرم، یه گوشی جدید برات میگیرم تا حوصلت سر نره.. راستی صبورا، البته که هرجور دوست داری مایلی خرید کنی، اما بهتر اینکه تو تیپت یه تغییری ایجاد کنی.. من مشکلی با مانتو کوتاه پوشیدن ندارم لازم نیست انقدر بسته و پوشیده لباس بپوشی، تو سنی نداری دختر انقدر به خودت سخت نگیر... مانتوی بلند توی تنت با این هیکل نحیفت بیشتر تو چشم میاد، لباست به تنت زار میزنه دختر ببینم چه کار میکنی...
رفتارش واقعا برام عجیب بود، زمین تا آسمون با مرتضی فرق میکرد.
یاد حرف مینا افتادم که گفت باید مرتضی رو فراموش کنم و تو هیچ موردی اونا رو با همدیگه مقایسه نکنم.....
وارد پاساژ شدم. هر چیزی که نیاز داشتم برای خودم گرفتم؛ لباس بیرونی، لباس زیر، لباس توی خونه...
این بار به جای مانتوی بلند زیر زانو، مانتو کوتاهتر و رنگ روشنی برداشتم .
چشمم افتاد به لوازم آرایش فروشی، یادم اومد که هیچ لوازم آرایشی ندارم.
داخل مغازه شدم و چند قلم لوازم آرایش برای خودم خریدم.
گوشیمو برداشتم و با سلمان تماس گرفتم. بعد از جواب دادنش گفتم که خریدم تموم شده.
در جوابم گفت به کافی شاپ پاساژ برم تا قهوه ای بخورم ،اونم خودشو میرسونه.
چشم چرخوندم دنبال کافی شاپ گشتم، همون طوری که خواسته بود وارد کافی‌شاپ شدم، برای اولین بار بود که قهوه سفارش میدادم.
بعد از آماده شدنش وقتی لب زدم دیدم مزه زهرمار میده، همونطور دست نخورده گذاشتمش و پولشو حساب کردم و اومدم بیرون از پاساژ.
سلمان اومد، حسابی برای خونه خرید کرده بود، از میوه و شیرینی و گوشت و مرغ تا حبوبات.
نگاهی بهم انداخت و گفت؛ همه خریداتو انجام دادی یا لازمه جای دیگه هم بریم؟
سری تکون دادم و تشکر کردم و گفتم؛ ممنون همه خریدامو انجام دادم.
خواستم بقیه پولاشو بهش بدم که دستمو پس زد و گفت؛ این مال توئه از این به بعد دست تو باشه، ماهانه خرجی تو هم جداگانه بهت میدم..
فهمیدم که مرد دست و دلبازی خدا رو شکر از این نظر تامین بودم. برای منی که باید همیشه حسابت دخل و خرجمونو داشتیم و شبا با نون و پنیر سر میکردیم نعمت زیادی بود.
ماشینو جلوی یه گوشی فروشی پارک کرد با همدیگه وارد شدیم.
فروشنده گوشی‌های هوشمند جدیدی که همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم یکی یکی جلوم گذاشت...
نمیدونستم کدومو انتخاب کنم واقعاً هیچ آشنایی باهاشون نداشتم. وقتی سکوتم رو دید خودش یه گوشی هوشمند سفید رنگ برام انتخاب کرد.دروغ بود اگه میگفتم از این همه خرید خوشحال نشده بودم، واقعا خوشحال بودم و تقريباً کمی خیالم راحت شده بود....
تو راه سلمان نگاهی به من انداخت و گفت؛ صبورا جان تا حالا آرایشگاه رفتی؟مکثی کردم و گفتم؛ یک بار فقط موقع عروسيم..
لبخندی زدو گفت؛ میدونم که تو این تهرونه درندشت جایی رو نمیشناسی که بخوای بری....

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_سی


اما تا وقتی که این جابجایی انجام نشد خیالم راحت نمیشه، صحبت چند میلیارد پوله..
ننه گفت، فقط من میخوام دخترم آسایش و رفاه داشته باشه و مشکلی براش پیش نیاد، بالاخره روستا کوچیکه اگه ازدواج کنه خدای نکرده دوباره به مشکلی بربخوره و برگرده خونه من، دیگه هیچ وقت نمیتونه سرش رو تو روستا بلند کنه از دست مردم... از طرفی هم دوست ندارم که دخترم بخواد زندگی کسی رو خراب کنه..
سلمان گفت؛ خیالتون راحت باشه اگه دختر شما هم با من ازدواج نکنه من باید باکسی دیگه ای ازدواج کنم، زن من این اواخر برام رضایت نامه کتبی امضا کرد که من دوباره میتونم زن دیگه ای رو عقد کنم. خودش به من پیشنهاد ازدواج داد و کاملاً راضی بود فقط به خاطر حساسیت‌های فکری که از بچه دار نشدنش ایجاد شده بود دچار وسواس فکری شد به خاطر جر و بحثهایی که میکردیم خیلی حساس شده بود و واقعاً دیگه نمیتونستیم با هم زندگی کنیم.. الانم میخوام خیالتونو راحت کنم، فقط میخوام اگه شما موافق بودین دخترتون رو عقد کنم نه ازتون جهیزیه میخوام و نه چیز دیگه ای.. بعد از عقد هم خونه ای که تو شهرتون ساختم رو میندازم پشت قباله دخترتون، از نظر رفاهم خیالتون راحت باشه تا اون چیزی که از دستم بر بیاد برای خودتون و خانواده تون کم نمیذارم..
ننه گفت؛ خداروشکر اونجوری که پیداست شما مرد خوبی هستین، فقط تنها مشكلم زن اولته که خدایی نکرده یه وقت نفرینش دامنمونو نگیره، پسرم من هیچکسو ندارم که بخوام بفرستم تو شهر غریب برام در موردت تحقیق کنه..
سلمان گفت؛ خیالتون راحت باشه اگه واقعاً ناراحتین میتونیم یه مدت صیغه بمونیم دخترتون بیاد با من زندگی کنه اگه مشکلی براش ایجاد شد از طرف خودم یا همسرم، بعد از تمام شدن دوره صیغه بدون هیچ مشکلی برگرده خونه خودتون، من به شما ضمانت میدم...
با شنیدن اسم صیغه، ننه اخماشو تو هم کشید و گفت؛ _ نه من موافق صیغه نیستم، دختر من تو ازدواج اولش به خاطر نداشتن شناسنامه یک بار صیغه شد، قبل از اینکه اسم همسر خدا بیامرزش بره تو شناسنامه‌اش همسرش فوت کرد.. الان دختر من یه زن بیوه حساب میشه با یه شناسنامه سفید..
سلمان گفت؛ _ بله شنیدم، بهرام به من قبلاً گفته. فقط میخوام خیالتونو راحت کنم که من آدم دروغگویی نیستم، دوست دارین برین از هر کسی که میخواین بپرسین، هر جایی که دوست دارین تحقیق کنین. راستش انقدر کار رو سرم ریخته که حتی فرصت این رو ندارم که بخوام سر فرصت خودم رو بهتون ثابت کنم، اما اگه موافقتتون رو اعلام کنین بهتون قول میدم که همه جوره دخترتون رو حمایت کنم و هیچ جوری براش کم نذارم..
ننه گفت؛ _ باشه ما با هم فکرامونو میکنیم، بعد از اون بهتون خبر میدیم.
سلمان بعد از اینکه چاییشو خورد از جاش بلند شد و گفت؛ _ من رفع زحمت میکنم، اگر موافق بودین یا خدای نکرده جوابتون منفی بود به بهرام خبر بدین تا بهم بگه، انشالله که جوابتون مثبت باشه. مطمئن باشین که ناامیدتون نمی‌کنم..
ننه سری تکون داد و گفت؛ هرچی قسمت باشه پسرم..
بعد از رفتنش نشستیم کنار همدیگه.
ننه نگاهی به من انداخت و گفت؛ نظرت چیه صبورا؟
شونه بالا انداختم و گفتم؛ نمیدونم..
ننه گفت؛ _ از بین خواستگارایی که تا الان برات اومده از همه موجه‌تر و بهتر بوده، وضع مالیشم اینجوری که پیداست خوبه. فقط میترسم از اینکه خدای نکرده زن اولش ناله و نفرینمون کنه...
تكتم گفت؛ _ ننه شما چقدر سخت میگیرین، بنده خدا چند بار گفت که ازش جدا زندگی میکنه.. وقتی زن و شوهری از هم جدا زندگی میکنن و دارن طلاق میگیرن باز چه ناله و نفرینی باید دامنمونو بگیره..
ننه نگاهی به من انداخت و گفت؛ _ دخترم ناراحت نشو از این حرفایی که بهت میزنم اما وضعیت مالیش خوبه، اینطوری هم میتونی به سر و سامونی برسی و هم زیر پات سفته. اگه بخوای به خواستگارای اینجا جواب بدى نهايتش یکی مثل خودمون گیرت بیاد.
من هم نظرم همین بود، سری تکون دادم.
ننه پرسید موافقی؟
آروم گفتم؛ آره ننه..
تکتم با خوشحالی از جاش بلند شد و گفت؛ من میرم تو اتاق...
فهمیدم که میره این خبر خوش رو به سجاد بده تا بفهمه که زودتر مانع سر راهشون داره برداشته میشه.......
قرار بر این شد که ننه بره با دایی کاظم صحبت کنه و یک نفر رو برای تحقیق بفرسته تهران.
چند روزی به همین روال طی شد.
بالاخره دایی کاظم یه روز غروب اومد خونمون، همگی چشممون به دهنش بود.
ننه پرسید؛ خب داداش چی شد؟
دایی گفت؛ راستش صادق و فرستادم تهران، تازه برگشته، رفته بود به همون محله ای که گفتین.از وضع مالیش و اخلاق خودش و داداش بزرگترش تعریف زیادی کردن، گفتن که زنش بچه دار نمی‌شده و این اواخر به مشکل خوردن و از هم جدا شدن. الانم تنها زندگی میکنه،

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

مجسمه‌ساز. کته کلویتس

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

وصیت نامه برتولت برشت (به آیندگان)...
این شاهکار در سال ۱۹۳۹ زمانی که برشت در دانمارک و در شرایط سخت تبعید بسر می‌برد سروده شده و از این شعر به عنوان وصیت نامه معنوی او نام برده‌اند.

▪️به آیندگان.
راستی كه در دوره تیره و تاری زندگی می‌كنم:

امروزه فقط حرف‌های احمقانه بی‌خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بی‌احساسی خبر می‌دهد،
و آنكه می‌خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.
این چه زمانه‌ای‌ست كه
حرف زدن از درختان عین جنایت است
وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم!
كسی كه آرام به راه خود می‌رود گناهكار است
زیرا دوستانی كه در تنگنا هستند
دیگر به او دسترسی ندارند.
این درست است: من هنوز رزق و روزی دارم
اما باور كنید: این تنها از روی تصادف است
هیچ قرار نیست از كاری كه می‌كنم نان و آبی برسد
اگر بخت و اقبال پشت كند، كارم ساخته است.

▪️به من می‌گویند: بخور، بنوش و از آنچه داری شاد باش
اما چطور می‌توان خورد و نوشید
وقتی خوراكم را از چنگ گرسنه‌ای بیرون كشیده‌ام
و به جام آبم تشنه‌ای مستحق‌تر است. اما باز هم می‌خورم و می‌نوشم
من هم دلم می‌خواهد كه خردمند باشم
در كتاب‌های قدیمی آدم خردمند را چنین تعریف كرده‌اند:
از آشوب زمانه دوری گرفتن و این عمر كوتاه را
بی‌وحشت سپری كردن
بدی را با نیكی پاسخ دادن
آرزوها را یكایک به نسیان سپردن
این است خردمندی.
اما این كارها بر نمی‌آید از من.
راستی كه در دوره تیره و تاری زندگی می‌كنم.

▪️در دوران آشوب به شهرها آمدم
زمانی كه گرسنگی بیداد می‌كرد.
در زمان شورش به میان مردم آمدم
و به همراهشان فریاد زدم.
عمری كه مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
خوراكم را میان معركه‌ها خوردم
خوابم را كنار قاتل‌ها خفتم
عشق را جدی نگرفتم
و به طبیعت دل ندادم
عمری كه مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
در روزگار من همه راه‌ها به مرداب ختم می‌شدند
زبانم مرا به جلادان لو می‌داد
زورم زیاد نبود، اما امید داشتم
كه برای زمامداران دردسر فراهم كنم!
عمری كه مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
توش و توان ما زیاد نبود
مقصد در دوردست بود
از دور دیده می‌شد اما
من آن را در دسترس نمی‌دیدم.
عمری كه مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.

▪️آهای آیندگان، شما كه از دل توفانی بیرون می‌جهید
كه ما را بلعیده است.
وقتی از ضعف‌های ما حرف می‌زنید
یادتان باشد
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.
به یاد آورید كه ما بیش از كفش‌هامان كشور عوض كردیم.
و نومیدانه میدان‌های جنگ را پشت سر گذاشتیم،
آنجا كه ستم بود و اعتراضی نبود.
این را خوب می‌دانیم:
حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل می‌كند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن می‌كند.

▪️آخ،
ما كه خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا كنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.
اما شما وقتی به روزی رسیدید
كه انسان یاور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری كنید!

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

.
Pakistan, 1983

Afghan refugees, in the tribal zone of Khorom.


📷 #Reza_Deghati

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_بیست وهشت



از طرفی روحیه حساسش باعث شده بود که هم وسواس فکری بگیره و هم وسواس جسمی، واقعاً دیگه زندگی کردن باهاش سخت شده بود...
حالا اگه ازدواج کردیم و صلاح بود بقیه چیزها رو خودت متوجه میشی ...
خیالت راحت باشه که دوباره برنمیگردیم به همدیگه من طلاقش میدم.
چیزی نگفتم و سکوت کردم.
سلمان گفت؛ حرفی برای گفتن نداری؟
پرسیدم؛ محل زندگیتون کجاست؟
سلمان گفت؛
_ فعلاً ساکن تهرانم اما تو شمال هم دارم شهرک سازی میکنم، در رفت و آمدم...
ادامه داد؛ با مادرتون حرف میزنین؟ اصلاً موافق هستی که بخوای با مادرت حرف بزنی؟
سری تکون دادم و گفتم؛
_ نمیدونم اما اگه تصمیممو گرفتم حتماً بهتون خبر میدم.
سلمان گفت؛
اگه موافقت کنی من ازت هیچی نمیخوام، فقط میام عقدت میکنم و با خودم میبرمت، نه جهیزیه میخوام نه چیزای دیگه خیالتم از بابت خانوادت راحت باشه، هرجور که در توانم هست حمایتشون میکنم...
راه افتاد به سمت کارگاه خیاطی. در طول مسیر هیچ حرفی با هم نزدیم.
ازش خداحافظی کردم و پیاده شدم......
وقتی که رسیدم تکتم اومد به سمتم و گفت؛ داروهات کو؟ چقدر دیر کردی؟
بهش گفتم؛ چیزی نگو فعلاً برو به کارت برس رفتیم خونه بهت توضیح میدم...
مینا اومد سمتم و پرسید؛
_ چطور بود با هم حرف زدین؟
سری تکون دادم و گفتم آره حرف زدم.
مینا خندید و گفت؛ خوب عروس خانم مبارکه؟
گفتم؛ نمیدونم مینا... واقعاً نمیدونم، اینکه هنوز زنشو طلاق نداده!
مینا گفت؛ آره اما به گفته بهرام مدت زیادیه که از هم جدا زندگی میکنن. تقریباً کارای طلاقشون رو انجام دادن، آخه به نظر تو زنی که ۱۰ سال بچه دار نشده رو میخواد چه کار کنه؟ زنه هم خودش راضیه، تازه بهش رضایت نامه هم داده برای عقد زن دیگه ای..
چیزی نگفتم، به اندازه کافی فکرم مشغول بود.
کارمون تو کارگاه که تموم شد، تو راه همه حرفا رو برای تکتم مو به مو توضیح دادم.
تکتم فکری کرد و گفت؛
_ هرجوری که حساب میکنم وضعیتش نسبت به بقیه خواستگارات خیلی خوبه، خب بهتر از این خواستگاراییه که برات می‌اومدن این چند تا خواستگاری که اومدن همشون یا زنشون مرده بود یا تو رو برای زن دوم شدن میخواستن یا معتاد بودن.. تنها مشکلش اینه که داره زنشو طلاق میده که این هم از نظر من مشکلی نیست وقتی جدا از هم زندگی میکنن....
سرمو تکون دادم و گفتم؛
_ نمیدونم واقعاً حواست هست که این مدت چقدر ننه بلقیس بهم فشار آورده ... از طرفی وقت تو هم گرفته شد..
تکتم گفت؛
_ نه نه به خدا اگه به خاطر من میخوای زود و بی فکر ازدواج کنی هرگز این کارو نکن، تا الان میگفتم که قبل از تو ازدواج نمیکنم الان اگه واقعاً خیلی برات مشکل ساز شدم خب قبل تو ازدواج میکنم...
خنده ام گرفته بود، در هر صورت میخواست ازدواج کنه.
خندیدم و بهش گفتم؛
_ توام که در هر صورت میخوای شوهر کنی خواهر...!! به نظرت امشب با مامان حرف بزنم؟
تکتم گفت؛
_ آره اینجوری که تو گفتی این مرد جوون هجده ساله نیست که بخواد باهات عاشقی کنه منتظر جواب بمونه، باید هرچه زودتر تکلیفشو روشن کنی یا ننه قبول میکنه یا نه.....
از نونوایی نون خریدیم و رسیدیم به خونه.
بعد از اینکه مثل همیشه نون و پنیر مختصری رو به عنوان شام خوردیم نشستیم به فیلم دیدن.
تكتم منتظر بود تا من حرف خواستگاری رو پیش بکشم.
مثل همیشه سکوت کردم و نتونستم حرفی بزنم.
تكتم سرفه‌ای کرد و رو به ننه گفت؛
_ ننه یه خبر خوش، برای صبورا خواستگار پیدا شده..
ننه گفت؛ خوش خبر باشی خدا روشکر ... حالا کی هست میشناسمش؟
تکتم گفت؛ صبورا خودت حرف بزن .
نفس حبس شدمو بیرون دادم و گفتم؛ نه غریبست مال تهران، رفیق شوهر میناست. مینا منو بهش معرفی کرده..
ننه گفت؛ خب چند سالشه چه کاره است؟
جواب دادم؛ حدوداً ۳۰ و خورده‌ای سنشه، اینجوری که مینا میگفت داره زنش رو طلاق میده، تو کار ساخت و ساز و وضعشم خوبه، تهران ساکنه چون زنش بچه دار نمیشده داره زنش رو طلاق میده.
ننه فکری کرد و گفت؛ مطمئنی که میخواد زنش رو طلاق بده.
گفتم؛ آره اینطوری که مینا میگفت مطمئنه، جدا از هم زندگی میکنن خیلی وقته.
گفت؛ نظر خودت چیه؟
چیزی نگفتم و سرم رو پایین انداختم.
هنوزم نمیدونستم نظر خودم چیه. رو به تکتم گفت؛
_ تا حالا هر خواستگاری که میومد توی خونه اصلاً نمیذاشت حرفش رو بزنیم حالا سکوت کرده...
سرش رو برگردوند رو به من گفت؛ ندیده و نشناخته نمیتونم قبول کنم و نمیتونم ردش کنم یه روز زنگ بزن بیاد خونه تا ببینم که خدا چی میخاد..
نعمت رو به ننه گفت؛
_ تو فقط دوست داری این بدبختا رو زودتر شوهر بدی تا از شرشون راحت بشی‌‌..
ننه اخم کرد و گفت؛ آخه فسقلی تو یه وجب بچه ام داری برا من اختیار داری میکنی، تو این دور زمونه تو خونه مجرد داشتن خیلی سخته..

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_بیست وشش


جوابی ندادم، مرد گفت؛ سلمان هستم، رفیق بهرام، شوهر مینا خانم..
تازه فهمیدم که خودشه، از پشت سرش توجهم به بهرام جلب شد که برام دست تکون داد، سری تکون دادم و بهش سلام کردم.
دوباره نگاهمو دوختم به مرد روبه رو... فکرش رو نمیکردم این شکلی باشه... چقدر هیکلش گنده بود....
آروم گفتم؛ بله.. گفته بودن..
مرد که حالا میدونستم اسمش سلمان گفت؛ مغازه چیزی لازم دارین بگین براتون تهیه کنم....
تشکری کردم و گفتم؛ نه ..نه اومدم فقط یه آب بخرم...
خداحافظی سر سری کردم و راه افتادم به سمت مغازه. بعد از خریدن آب اومدم بیرون، هنوز همونجا ایستاده بود.
صدام کرد و گفت؛ صبورا خانوم؟
سرمو چرخوندم سمتش، ادامه داد؛ یه لحظه ....
نزدیک تر اومد و گفت؛ اینجا یه کاری داشتم، بیشتر برای دیدن شما اومدم. اگه موافق باشین شمارتونو از مینا خانوم میگیرم برای آشنایی بیشتر...
مثل همیشه لال شدم، متنفر بودم از این بی زبونی.
سکوتم رو به علامت رضایت تعبیر کرد و گفت؛ پس حله ممنونم که وقت گذاشتین. با من کاری ندارین؟
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم؛ خواهش میکنم..
خداحافظی کرد و رفت به سمت ماشینش. سمند مشکی رنگی که بهرام هم کنارش نشسته بود.
بعداز رفتنش دوییدم و خودم و به کارگاه رسوندم.
مینا با دیدنم دور از چشم خانم رستگار اومد به سمتم و گفت؛ خب ...چی شد دیدیش پسندیدی؟
حرفی نزدم و نگاش کردم، چی باید میگفتم..
مینا خندید و گفت؛ پس شماره ات رو بهش میدم، یه شیرینی توپ هم این وسط ازش میگیرم..
تموم روز و منگ بودم و تو فکر... نمیدونستم دارم چکار میکنم اما هرچی که بود تحت فشار بودم.
خیلی از حرف‌های ننه و حرصی که از این مردم میخورد... از شناسنامه سفیدم در حالی که یه زن متاهلم... نمیدونستم چکار کنم...
شب بود که گوشیم زنگ خورد. نگاهی به شماره ناشناس انداختم،حدس میزدم همون مرد باشه.
ننه و نعمت مشغول سروکله زدن بودن...
تکتم هم غرق گوشیش، آروم از در بیرون رفتم و جواب دادم؛ بله؟
صدای بم و مردونه ای از اون ور خط گفت؛ سلام خانوم..
سعی کردم صدام آروم باشه تا کسی متوجه نشه.
گفتم؛ سلام بفرمایید
سلمان از اونطرف خط گفت؛ سلمان هستم شناختین؟
ادامه دادم؛ بله..
سلمان گفت؛ تماس گرفتم احوالتون و بپرسم حالتون خوبه؟ امروز خیلی مضطرب بودین..
جواب دادم؛ خیلی ممنون من خوبم ...
سلمان گفت؛ خب خداروشکر راستش من زياد اهل تلفن و پیام دادن نیستم، یعنی سرم شلوغه واقعا الان هم وقتتون رو نمیگیرم. من شناخت کافی رو ازتون دارم، یعنی بهرام همه چیز و برام توضیح داده، الان تماس گرفتم که اگه موافق باشین تا قبل از اینکه برگردم تهران همدیگرو ببینم و حرف بزنیم تا بیشتر باهم آشنا شیم...
نمی دونستم چی بگم، سکوت کردم.
صدای الو گفتن سلمان منو به خودم آورد، گفتم؛ بله..
سلمان خندید و گفت؛ خب ... فردا چه ساعتی میتونین بیاین؟
آروم گفتم با استادمون تماس میگیرم... بهتون خبر میدم.
سلمان موافقت کرد و تلفن و قطع کرد.
خشکم زده بود یعنی داشتم کار درستی میکردم؟
تو تاریکی گوشه ی حیاط چشمم افتاد به تکتم، منو ندیده بود و اومده بود تو راهرو حیاط مشغول حرف زدن با گوشی بود، حدس میزدم سجاد باشه...
نمیخواستم بیشتراز این وقتش رو بگیرم. سجاد پسر خوبی بود و حقش بود زندگی خوبی داشته باشه.
شماره خانم رستگار و گرفتم. بعداز چند بوق جواب داد؛ بهش گفتم فردا میرم درمانگاه و یه مقدار دیرتر میرم کارگاه. موافقت کرد.
یک‌ساعت بعد به شماره ی سلمان پیام دادم؛ فردا ساعت ۸ میتونم بیام.
سلمان جواب داد؛ همونجای دیروز میام دنبالت.
چیزی نگفتم و وارد خونه شدم.
ننه نگاهی بهم انداخت و گفت؛ کجا بودی؟
جواب دادم؛ دستشویی..
ننه گفت؛ پس این ورپریده دوساعت کجا مونده به بهونه ی دستشویی؟
چیزی نگفتم، ننه بلقیس غر غر کنان پتوش رو کشید رو سرش.
استرس فردا رو داشتم نمیدونستم اصلا چی باید بگم بهش...
صبح مثل همیشه بیدار شدم مانتو و شلوار مشکی رنگی پوشیدم با شال بنفش رنگی، مثل همیشه ساده راهی شدیم‌.
نزدیک که رسیدیم به تکتم گفتم؛ من میخام برم جایی کار دارم تو برو....
تكتم موشکافانه نگام کرد و گفت؛ کجا؟
جواب دادم؛ باید برم داروخانه دلم درد میکنه..
تکتم گفت؛ به خانم رستگار چی بگم؟
کلافه گفتم؛ باهاش هماهنگ کردم برو دیگه..
بعد از رفتنش نگاهی به ساعت گوشیم انداختم، نزدیک هشت بود.
همون لحظه صدای بوق ماشینی اومد، چرخیدم ... خودش بود.
رفتم سمتش و در عقب و باز کردم و سوار شدم.
با تعجب سلام کرد و گفت؛ چرا عقب؟
چیزی نگفتم. سلمان گفت؛ کجا بریم حرف بزنیم؟
آروم گفتم؛ همینجا تو ماشین لطفا.
سلمان خیلی جدی گفت؛ اینجا که نمیشه، میرم سمت خونه بهرام اینا کوچه شون خلوت تره..

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_بیست وچهار


_ صبورا خاله، امروز یه حرفی بهت میزنم حرفمو گوش بگیر..
گفتم ؛ جانم خاله..
خاله گفت؛ جونت سلامت.. جلوی مادرت میگم تو جوونی تا بر و رو داری باید به فکر خودت و آینده ات باشی... کاش لال میشدم و این حرف و نمیزدم ،کاش کور میشدم و این روزا رو نمیدیدم.. ولی خواستگار اومد برات ازدواج کن، مرتضی دیگه برنمیگرده، تو خوشبخت بشی روح اونم شاد میشه..
چیزی نگفتم، اشکام بی‌صدا روی گونه ام میریخت....
خاله راست میگفت، کاش این روزهارو نمیدیدم....
تکاپوی سال جدید شروع شده بود. من و تکتم حسابی سرمون شلوغ بود ،سخت کار میکردیم تا ننه کمتر زحمت بکشه، این روزا حالمون خوب نبود اما مجبور بودیم همه چیز و بسپاریم دست زمان...
روزها مثل برق و باد میگذشت... دوباره سر و کله ی خواستگارهای کور و کچل پیدا شد..
هرکدوم به بهونه ی بیوه بودنم میومدن، با کوله باری از عیب و ایراد.... به همشون جواب منفی میدادم، این وسط تكتم پاسوز من شده بود،
فهمیده بودم که برادر استاد خیاطی مون خاطرخواهش شده، اسمش سجاد بود، اینو وقتی که با ماشینش میومد برای تحویل لباسای تولیدی متوجه شدم.
بعداز اینکه به تکتم گفتم با خجالت حرفمو تایید کرد.
این‌همه خجالت و سربه زیری از تکتم بعید بود. انگار تو این یک‌سال و خورده ای اخیر هممون تغییر کرده بودیم.
شب خسته و کوفته برگشتیم خونه. به خواست ما بچه ها ننه فقط آخر هفته ها میرفت خونه‌ی کربلایی برای آشپزی و تمیزکاری...
اون شب ننه حرف خواستگارای من و تکتم رو پیش کشید و گفت؛ _ تا کی میخای به همه خواستگارات جواب رد بدی دختر؟ جوونی هنوز دوروز دیگه از ریخت و قیافه افتادی همین چهارتا خواستگارم نمیاد برات.
سکوت کردم مثل همیشه،ننه ادامه داد؛
_ خودت شوهر نمیکنی این دخترم پاسوز خودت کردی‌‌..
تکتم با خجالت گفت؛ ننه..
ننه بلقیس با صورت قرمز شده گفت؛
_ چی چی و  ننه.. فک کردی نمیدونم میری تو اون خراب شده مشق عاشقی میکنی، هر کاری ام کردی تموم شد... حالا که خدا زده پس سرشون و اومدن جلو تو دیگه چرا خودتو لوس میکنی؟ تا خواهرم خونه‌ست من شوهر نمیکنم؟ این روزا مردم عقل شون به چشمشونه، دلخوش به چیمون بشن؟ پول و سرمایه ای که داریم؟ درو دیوار این خونه ؟ بد میگم تا جوونین خواهان دارین؟
بغض گلوم رو گرفته بود... نفس حبس شدم رو بیرون دادم و گفتم؛ _ من که از اول گفتم منتظر من نباشین... نگفتم تکتم؟ ها؟!
ننه با غیض گفت؛ _ منتظر من نباشین هم شد حرف؟ دختر چرا نمیفهمی؟ من به اندازه ی کافی مشکل دارم تو دیگه چرا شدی حناق رو دلم آخه.... روستا کوچیکه و حرف زیاد... دوتا دختر جوون از صبح میرین شهر، تاریکی هوا برمیگردین، مردم همه بچه هاشون زن و شوهر کردن من هنوز دارم درجا میزنم... دختر جان، الان یه زن بیوه حساب میای با شناسنامه سفید... همینش فردا روز کلی منت میشه رو سرت.. آخه این حقوقی که میگیرین براتون جهاز میشه؟ کرایه تاکسی تون میشه؟ پول نون خونه میشه؟ شما که برین خونه بخت منم خیالم راحت یه لقمه نون و ماستمو با همین نعمت سر میکنم...
بغض گلومو گرفته بود حسی مثل خشم از خودم و بخت سیاهم ... آخ مرتضی..
یکدفعه ننه روی قلبش رو گرفت و بی‌حال افتاد...
دوییدم تو آشپزخونه و قرصاش رو آوردم.
دوس نداشتم سربارش باشم و این حس خیلی بدی بود.
چند روزی تو فکر بودم. مینا همکارم بود که اون‌هم با مشکلات زندگی خودش تو کارگاه کار میکرد.
همینطور که مشغول اتو کردن پیراهن مردونه ی زیر دستم بودم، مینا گفت؛ صبورا...
جواب دادم؛ هوم؟
مینا گفت؛ راستش ... راستش من سرگذشتت رو برا بهرام تعریف کردم، بهرام دیشب بهم پیشنهاد داد یکی از دوستاش که تهران کار میکنه، دنبال زن میگرده، وضع مالیش خیلی خوبه، تازه جوونم هست و بر و رو داره، معرفیت کنم بهش؟
پوزخندی زدم و گفتم؛ وقتی جوون و پولدار چرا تو روستا و بین رفقا دنبال زن میگرده؟
مینا شونه ای بالا انداخت و گفت؛
_ راستش... راستش زنشو بخاطر بچه دار نشدن طلاق داده، میگم همه چیش عالیه... حالا بگم بیاد ضرر نمیکنی..
حرف‌های ننه و فشاری عصبی که بهم وارد شده بود باعث شد که قبول کنم.
مینا هم با خوشحالی گفت که شب حتما به بهرام میگه....
دو روزی به همین منوال گذشت. ننه باهامون سر سنگین بود. فکر میکرد از کنترلش خارج شدیم!
راستش اگه به دل خودم بود دوس نداشتم هیچوقت ازدواج کنم.سنی نداشتم و نمیتونستم به این زودی مرتضی رو فراموش کنم...
صبح بعد از صبحونه مختصر راهی شدیم، بعداز انجام کارای زیادی که روسرمون ریخته بود رفتیم گوشه ای تا نهار بخوریم.
تکتم گوشه ای با لپ‌های گل انداخته مشغول حرف زدن با استاد خیاطی بود و معلوم بود راجع به چه موضوعی حرف میزنن...
حس مانع بودن کار خیر بهم دست داد، حس اضافی بودن...

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_بیست ودو


دیگه نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم، با مشت به خاکش کوبیدم و تا تونستم از دستش گله کردم..
خیلی سخت بود برای تازه عروسی که تازه عاشق شده بود و وابسته همسرش... خیلی سخت بود ..
به خونه برگشتیم خودم رو به آغوش خاله انداختم اونقدر گریه کردیم و گفتیم تا هردومون از حال رفتیم...
روزهای سختی پیش رو داشتم، دووم آوردن تو این روزها برای دختری به سن من واقعا طاقت فرسا بود.....
چهل روز گذشت...
چهل روزی که با گریه‌های من شب سحر شد...
شبایی که تا صبح عکس مرتضی رو بغل میزدم و باهاش مثل دیوونه ها حرف میزدم..
طوری شده بود که خانواده نگرانم شدن و سعی میکردن پیش من غمشون رو بروز ندن ..
از آب و غذا افتاده بودم، از قبل لاغرتر، اما ناامید و تنها... حس میکردم دیگه هیچ امیدی به زندگی ندارم..
با اخم و تخم و دعوای ننه بلقیس دیگه نزاشتن هرروز برم قبرستون.
مجتبی با بسته ی توی دستش اومد داخل... برای چهلم اعلامیه چاپ کرده بودن.
نگاهی به عکسش انداختم، خدایا دلم خون بود... چشمم خورد به تاریخ آشنای مراسم، دهم اسفند.. درسته امسال تولدم روز چهلم عشقم بود...
سیاه بختی من تمومی نداشت، برای همیشه از روز تولدم بیزار شدم، اولین و آخرین تولد خوب زندگیم همون پارسال بود...
دیگه مرده بودم... آدم مرده که تولد نمیخاد..
عمه زری اومده بود برای مراسم نهار فردا که فامیلای نزدیک بودن غذا درست کنه....
اومد کنارم نشست... تو چشماش نگاه کردم، نتونست خودش و کنترل کنه و زد زیر گریه....
آه کشید و گفت؛ پارسال همین موقع‌ها زودتر، همینطور هوا سرد بود که منور صدام کرد بیام برا شیرینی خورونتون غذا پختم.... آخ ... فلک تو چه فکر و انسان چه خیال، چی بگم دختر، تو هنوز بچه ای قسمتت این بوده.. باید قوی باشی مثل مادرت، مثل خاله ات.. اونا هم پیر نبودن که بیوه شدن....
مثل همیشه چیزی نگفتم، چیزی نداشتم که بگم، درد من درمون نداشت.
جسمم اینجا بود روحم تو قبرستون، تو این هوای سرد...
یعنی تو این چهل روزی چی به سر هیکل قشنگش اومده؟
دلم براش پر میکشید آخ مرتضی......
مراسم چهلم برگزار شد، با این تفاوت که اینبار با تموم وجودم براش گریه کردم و مثل مراسم هفتمش ساکت نبودم.
بعد از مراسم رفتیم سر خاکش.
خاله و دخترا تا میتونستن دلشون رو خالی کردن....
بعداز مراسم، همراه بزرگای فامیل برگشتیم خونه.
دایی نورعلی و عمو قربان و کربلایی، گوشه‌ی پذیرایی باهم پچ پچ میکردن.
از نگاه تکتم فهمیدم که خبراييه.
جمع فامیل خودمون بودیم. بعداز شام مختصری که خوردیم دایی صدا کرد و گفت؛
_ دخترا کارای مونده رو انجام بدین، بلقیس و منور و نرگس و مرضیه دخترم صبورا بشينين باهاتون حرف دارم.. عباس آقا و مجتبی جان شمام بشینین..
همه نشستیم و ساکت چشم به دهن دایی دوختیم.
کربلایی رجبعلی رو به دایی‌ها گفت؛
_ با اجازه ی شما. خب... خدمتتون عرض کنم که داغ جوون، سرد شدنی نیست و تا ابد روی سینه‌ی نزدیکان می‌مونه... مخصوصا مادرش، ما همه از خاکیم و به خاک برمیگردیم، دربرابر اراده ی خدا تسلیميم... چهل روز این، خونه خونه ی عزا بوده و درش به روی همه باز، خدا رحمت کنه جوون عزیزمون رو تا به الان هرچی عزاداری کردین کافیه... به خواست دایی‌هاتون که حق پدری به گردنتون دارن از امشب پیرهن مشکی رو از تنتون دربیارین... دخترای گلم نرگس، و مرضیه امشب با شوهراتون برین در خونتون رو باز کنین برگردین به زندگی تون.. بلقیس خانم شما هم همینطور، دست بچه هاتو بگیر برو خونه ی خودت، بچه ها گناه دارن..
مراسم عزاداری هم اندازه‌ای داره. بمونه مطلب مهم‌تر، حرفی که با دخترم صبورا دارم، گوشت با منه دختر؟
سری تکون دادم و گفتم؛ بله کربلایی..
کربلایی سرش رو پایین انداخت و گفت؛
_ شما تا الان عروس خانواده بودی، از این به بعد عزیز خانواده ای.. خدا بیامرز شوهرت به رحمت خدا رفت و شما هم جوونی حق زندگی داری، بالاخره جدا از محرم و نامحرم بودن و چیزهای دیگه صلاح براین هست که اگر... تاکید میکنم اگر خودت دوست داشتی همراه مادرت برگردی خونه ی پدری... باز هم تصمیم با خودته ها دخترم؟
چشم چرخوندم و نگاهی به خونه انداختم، تموم خونه خاطرات مرتضی بود، من تنهایی نمیتونستم تو این خونه دووم بیارم.
رو به کربلایی گفتم؛ با اجازه ی خاله، همراه ننه میرم خونه خودمون...
همه چرخیدن و نگام کردن، شاید توقع این جواب و ازم نداشتن...
ادامه دادم؛ _ تموم در و دیوار این خونه خاطرات مرتضی ست... من بدون اون اینجا دیوونه میشم...
کربلایی سرى تكون داد.
خاله گفت؛ _ با این که دلم خونه و این حرف کارد به جیگرمه، اما صبورا همیشه دخترم میمونه... عزیز کرده‌ی پسرم، و عزیز همه‌ی ماست... اون هنوز پونزده سالشه و حق زندگی داره،

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_بیستم


مثل دیوونه ها خیره شده بودم بهشون و نمیتونستم هیچ حرفی بزنم و هیچ حرکتی انجام بدم.
زنی پشت سرم نشسته بود و به بغلی گفت ؛ بیچاره زنش شوک زده شده!
اون یکی نگاهی با تاسف انداخت و گفت؛ آخه سنی نداره طفلک.....
از همگی خواستن سکوت کنن. از توی قبر تنها یک صدا به گوشم میرسید؛ اسمع افهم اسمع افهم ...
باورم نمیشد فکر میکردم که دارم خواب میبینم...
دختر دایی کاظم روی سر من و مرضیه و بقیه خانواده خاک میریخت، میگفتند که خاک سرده، سردی میاره و باعث میشه که دلت اروم بگیره..
جلوی چشمام روی سر عزیزترین کسم خاک میریختن... خاله از بس که شیون کرده بود بیهوش شده بود.
نرگس با چشمایی پف کرده و تنی ناتوان فریاد کشید؛ ای بی زبون صبورا ... زن داداش ساکت و مظلوم من ،آخه چرا باید همچین بلایی سر تو میومد... چرا... داداش تازه دامادم هنوز زندگی نکرده بود...
خدا سرم گیج میرفت و چشام تار میدید و نمیتونستم به خوبی صداها رو بشنوم.
بین جمعیت یهو از هوش رفتم.
نمیدونم چقدر گذشته بود که به هوش اومدم. چشمام رو باز کردم لباس بیمارستان توی تنم بود.این یعنی مدت زمان زیادی بود که توی بیمارستان بودم.
از خودم خسته شده بودم و عاصی بودم، چرا نمیتونستم اونطور که باید برای عشقم عزاداری کنم. مرتضی حق زیادی به گردنم داشت، مرتضی خیلی بهم خوبی کرده بود.
نگاهم به تکتم افتاد که روی صندلی خوابش برده بود، زبونم باز نمیشد که حتی بتونم صداش کنم.
سرم رو چرخوندم، حتی نمیتونستم گریه کنم. خدایا از درون داشتم منفجر میشدم.
با صدا دادن تخت ،تکتم چشماش رو باز کرد و متوجه به هوش اومدنم شد.از جاش بلند شد و رفت پرستار رو صدا زد.
پرستار اومد بالای سرم. تکتم گفت؛ حالش چطوره؟
پرستار گفت؛ صبر کن الان دکتر میاد معاینش میکنه.
تكتم دستش رو نوازش وار روی موهام کشید و گفت؛ خوبی خواهرجون ؟ حالت بهتره؟
نتونستم چیزی بگم، فقط چشمامو باز و بسته کردم.
تکتم گفت؛ صبورا داری نگرانم میکنی چرا حرف نمیزنی؟
دهنم رو باز کردم که جوابش رو بدم اما صدایی از گلوم خارج نشد......
چند لحظه بعد دکتر وارد شد و بعد از معاينه كامل من، رو به تکتم گفت ؛ _ همراه مریض شما هستی؟
تکتم سری تکون داد و گفت بله.
دکتر گفت؛ بزرگتری نداشتین که بیاد؟
تکتم گفت؛ متاسفانه دامادمون فوت کرده، همه درگیر مراسمش هستن، فعلاً من اینجا کنار خواهرم میمونم ...
دکتر سری تکون داد و گفت ؛_ بله درک میکنم تسلیت میگم بهتون... خب ... خواهرتون دچار شوک عصبی شده، من یه سری داروهایی براش نوشتم که آرامبخش هست تا خودش یواش یواش باید این سوگ رو باور کنه و کم کم بتونه صحبت کنه، تارهای صوتیش به خاطر فشار عصبیش از کار افتاده..فعلاً نمیتونیم مجبور به صحبتش کنیم تا خودش کم کم آرومتر بشه و بتونه حرف بزنه، این آرام بخشها بهش کمک میکنه تا بهتر بتونه با این قضیه کنار بیاد. امشب رو اینجا مهمون ما هستن، فردا به امید خدا مرخص میشن.
حتی دلم نمیخواست برگردم به خونه، جایی که مرتضی وجود نداشت برای من هم جایی نبود..
به خاطر آرامبخش‌ها بیشتر اون شب و خواب بودم. صبحم با کسلی از خواب بیدار شدم، حتی نميتونستم صبحونه بخورم. تكتم به زور لقمه نون و پنیر توی دهنم گذاشت.
مجتبی اومده بود دنبالمون. دکتر یک بار دیگه منو معاینه کرد و گفت که میتونم مرخص بشم.
بعد از اینکه مجتبی رفت و داروهام رو گرفت، تکتم لباس‌هام رو تنم پوشید و با هم راه افتادیم به سمت ماشین.
دلم میخواست بهش بگم که میخوام برم قبرستون اما زبونم یاری نمیکرد، خدایا یعنی دیشب که من بیهوش بودم ،به عشقم چی گذشته بود.. واقعاً مرتضی زیر خروارها خاک خوابیده بود؟
تو این هوای سرد سردش نبوده؟ اون که هر شب بهم شب بخیر میگفت... تا سر به سرم نمیزاشت خوابش نمیبرد... آخ خدا ...
به خونه رسیدیم، چشمم به عکس روی اعلامیه‌ی دیوار افتاد... دلم شکست ... هزار تیکه شد و هیچوقت مثل قبل نشدم.
قلبم میسوخت، انگار آتیشش زدن.. غم عجیبی تموم وجودم رو گرفته بود..
انگار با دیدن من داغ دل همه تازه تر میشد.
مهمونای زیادی برای تسلیت گفتن از راه دور ونزدیک می اومدن و می رفتن. به جز قرص و دارو نمی تونستم چیز دیگه‌ای بخورم......
هوا کم کم تاریک شد. بیرون بارون با سوز سردی میبارید، بدون اینکه کسی متوجه بشه از جام بلند شدم و رفتم توی اتاق، کاغذ و قلمی برداشتم روش نوشتم منو ببر به مزار.
رفتم تو حیاط، دنبال کسی میگشتم، چشمم خورد به عباس، نزدیکش رفتم.
عباس ازم پرسید؛ چی شده صبورا جان؟
چیزی لازم داری؟
نمیتونستم جوابش رو بدم، کاغذ رو از جیبم درآوردم و دادم دستش.
عباس نگاهم کرد و گفت؛ این وقت شب؟
نگاه ملتمسانه ام رو بهش دوختم، خواهش رو از چشمام متوجه شد.
گفت؛ پس من میرم ماشین رو روشن میکنم تو همراهم بیا.....

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_هجدهم


همینطور که فلاسک چایی توی دستم بود و برای مرتضی چایی میریختم توی لیوان نگاهم رو به اطراف چرخوندم و گفتم؛
_ من هنوز تا الان زیارت حضرت معصومه نرفتم...
مرتضی مثل همیشه لبخندی به صورتم زد و گفت؛ _ عزیز دلم من دوست دارم هر کجایی که نرفتی ببرمت دوست دارم هر چیزی که میخوای برات بخرم دوست ندارم حسرت چیزی توی دلت بمونه..
گوشم رو سپردم به آهنگی که از ضبط ماشین پخش میشد.نمیتونستم این حجم از خوشبختی رو هضم کنم. شاید برای هم سن و سالام یا اونایی که تو شهر رفت و آمد میکردن این احساس خوشبختی از نظر اونها مسخره بود یا چیز خاصی نبود، اما برای منی که اکثر شبا گرسنه میخوابیدم و تنها محبتی که داشتم پدرم بود و از من دریغ شده بود و هیچ حامی‌ای نداشتم محبت مرتضی، دوست داستنش ته خوشبختی به حساب میومد.
بعد از خالی کردن بار با همدیگه به حرم حضرت معصومه رفتیم.
همون احساس خوبی که تو حرم امام رضا داشتم اینجا هم تو دلم بود...
بعد از زیارت، گشت و گذار کوتاهی توی شهر قم کردیم و راه افتادیم به سمت روستای خودمون...
مرتضی بهم قول داد که از این به بعد تو سفرهای کوتاه منو با خودش همراه کنه.
سه ماه پاییز هم همینطور سر شد. بیشتر وقت‌ها رو با خانواده خودمون سر میکردیم.
زمستون شروع شده بود با هر برف و بارونی که میزد هم منو هم خاله دلمون پیش مرتضی بود.
دوست نداشتم این شغلش رو اما مجبور بودم، به قول خودش باید زندگیمون رو می‌ساختیم......
ننه بلقیس به هر جون کندنی بود المثنی شناسنامه ما رو گرفت. من چقدر خوشحال بودم از این موضوع.
به پیشنهاد خاله هر چقدر زودتر باید عقد میکردیم تا اسممون بره توی شناسنامه همدیگه.
با مرتضی تماس گرفتم تا خبر خوش شناسنامه دار شدنم رو بهش بدم. بعد از خوردن ده تا بوق جواب نداد.
میدونستم که شاید مثل همیشه کار داره و بعد از اینکه شمارم رو ببینه خودش بهم زنگ میزنه.
هوا سرد بود، رفتم داخل با خاله مشغول خوردن ناهار شدیم.
هنگام ناهار خوردن تمام هوش و حواسم پیش مرتضی بود، دلم شور میزد. بعد از ظهر هم دوبار باهاش تماس گرفتم، اما جوابم رو نداد.
نگران شدم به خاله گفتم؛ _ خاله هرچی به مرتضی زنگ میزنم جواب تلفنم رو نمیده...
خاله با نگرانی گفت؛
_ شماره عباس رو بگیر تا باهاش حرف بزنم.
با عباس تماس گرفتیم و بهش گفتیم موضوع چیه.
عباس گفت؛ _ نگران نباشین من شماره یکی از همکاراش رو دارم زنگ میزنم و خبرش رو میگیرم..
حالا دیگه با نگرانی خاله و استرسش حال منم بدتر شده بود، عباس آقا تماس گرفت و گفت که همکارش آخرین باری که باهاش حرف زده شب گذشته بود و دیگه خبری ازش نداره.
شب سختی بود تا صبح بیدار بودیم و نتونستیم بخوابیم دلمون هزار راه می رفت، خیلی دعا کردم که براش اتفاقی نیفتاده باشه اما واقعاً استرس داشتم.
نرگس و مرضیه هم اومده بودن خونمون. اونها مثل ما نگران بودن سعی میکردن ما رو دلداری بدن که شاید ماشینش خراب شده و شاید گوشیشو گم کرده اما دل که این حرفا حالیش نبود.....
تو سر و صدای بچه‌های نرگس و مرضیه غرق شده بودم تو فکر و خیال... همون لحظه عباس با سری افتاده از بیرون اومد داخل.
نگاهی بهش انداختم، انگار شستم خبردار شد، پرسیدم عباس آقا خبری شده؟
عباس دستاش رو بالا برد و محکم کوبوند توی سرشو گفت؛ _ بدبخت شدیم... بدبخت شدیم ..
صدای جیغ داد و مرضیه بالا رفت، نمیدونم چی شده بود، نگاهی بهش انداختم گفتم:
_ چی شده عباس آقا..
عباس با گریه روی دو زانوهاش توی زمین نشست و گفت ؛ _ مرتضی تصادف کرده، وقتی که میخواسته بره از اونور خیابون برای خودش آب جوش بگیره، با یه ماشین تصادف میکنه و گوشیش میمونه توی ماشین...
خنده بلند هیستریکی کردم و گفتم؛
_ خوب تصادف کرده گوشیشم مونده توی ماشین چی شده..بلند شين لباساتونو بپوشیم بریم بیمارستان حالش خوبه، من میدونم مرتضی حالش خوبه.
عباس آقا با دست جلوی صورتش را پوشاند و گفت ؛ _ تموم کرده مرتضی...
لحظه آخر حرفش، خاله که سرش رو با دستمال بسته بود از در اومد داخل و جمله آخرش رو شنید. دستاش رو به آسمون گرفت و داد زد؛_ ای خدااااااا .....
خندیدم، به اندازه تمام عمرم خندیدم. با صدای بلند میخندیدم و نگاه عباس آقا می‌کردم.
انگار که دیوونه شده بودم، باورم نمیشد... خندم می‌گرفت، اینا داشتن با من شوخی میکردن... این چه بازی بود راه انداخته بودن..
گفتم؛_ عباس آقا برو مرتضی رو برای من بیار... مرتضی رو سالم برای من بیار...
و تنها صدای گریه جواب من بود...
با صدای جیغ نرگس و مرضیه تمام همسایه ها یواش یواش جمع شدند.
نمیدونم کی به ننه و بقیه خبر داده بود.
خشکم زده بود، خنده هام يواش يواش قطع شدن..

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_هفدهم


خاله شام درست کرده بود و دخترا و ننه و بچه ها رو برای شام دعوت کرده بود.
بعد از اینکه سوغاتی هاشونو بهشون دادیم بعد از مدتها نشستیم و با همدیگه ساعت‌ها حرف زدیم.
چند روزی به همین منوال گذشت. یک روز مرتضی وقتی از سر کار برگشت خیلی خوشحال بود.
رو به خاله منور گفت؛
_ ننه مژده بده....
خاله منور گفت؛
_ خوش خبر باشی ننه چی شده؟
مرتضی گفت؛
_ کامیون با همون قیمت مناسبی که میخواستم با همون شرایط قسطی جور شده، بعد از ظهر میرم پولش رو میدم اون کامیون رو میارم..
خاله دستاش رو رو به آسمون بلند کردو گفت؛
_ انشالله که خیر باشه پسرم..
بالاخره مرتضی به آرزوش رسید، کامیونش رو خرید و به خونه آورد.
از نانوایی بیرون اومد و کم کم کارشو شروع کرد. از سرویس‌های کم تا سرویس‌های طولانی خارج شهر...
شب‌هایی که نبود من کنار خاله میخوابیدم. خیلی استرس داشتم و اکثرا تا صبح هر یک‌ساعت باهاش تماس میگرفتم.....
پاییز کم کم از راه رسید. هنوز به شب نبودن‌های مرتضی عادت نکرده بودم، اگه تکتم نبود نمی دونستم چه جوری میخواستم دووم بیارم...
من و خاله منور تنها بودیم، که ننه و بچه ها اومدن پیشمون شب نشینی.
ننه رو به خاله گفت ؛
_ یه اسفند برای خودتون دود کنین.. رفته بودم تو صف نونوایی زنای محله همه از رابطه تون تعریف میکردن... همه انگشت به دهن مونده بودن میگفتن چه دختری تربیت کرده، چه خواهری داره مثل مادر و بچه با همدیگه سازش دارن..
خاله اخم نامحسوسی کرد و گفت؛
_ بیخود کردن ،چطور میتونم مادر شوهر بازی در بیارم برای این طفل معصوم... يادته بلقيس سر زمین تون با قلی خدا بیامرز به سختی کار میکردین، صبورا دست من بزرگ شد.. چه وقتایی که تب کرده بود روی پای خودم خوابوندمش و بالاسرش نشستم... ای یادش بخیر بیچاره قلی عمرش به دنیا نبود تا این روزا رو ببینه.. چطور میتونم بچه ای که خودم بزرگش کردم و به چشم عروس ببینم.. هیچ وقت نمیتونم..
ننه بلقیس آه کشید و گفت؛
_ آره یادمه مگه میشه اون روزا رو یادم بره، حیف اون همه کاری که سر اون زمین کردیم..
خاله پرسید؛
خوب آخر کار دادگاهیتون به کجا رسید؟
ننه گفت؛ فعلاً که همه چیز به نفع اونه، چون من هیچ سند و مدرکی ندارم، استشهاد محلیم تنها چیزیه که دستمو گرفته.. اینکه چند سال منو قلى خدا بیامرز سر اون زمین زحمت کشیدیم و پدرشون این زمین رو به دو تقسیم کرده بود براشون...
خاله و ننه با همدیگه حرف میزدن ،ولی من تمام هوش و حواسم پیش مرتضی بود.
ناراحت بودم از اینکه اولین روزی که اسم کامیون رو آورد چرا مانعش نشدم.
من تازه عروس بودم، روز به روز بیشتر بهش وابسته می شدم. هرچقدر بزرگتر میشدم و بیشتر میفهمیدم معنی همسر و شوهرداری رو احساس میکردم که بیشتر بهش نیاز دارم و باید کنارم باشه......
کم کم حرف بچه رو پیش کشیدن، دو تا خواهر باز کنار همدیگه نشستن و بریدن و دوختن.
نگاهی بهشون انداختم، ننه رو به من گفت؛
_ تو چی میگی صبورا درست میگم؟
اصلاً متوجه حرفش نشده بودم، پرسشگرانه نگاهش کردم و گفتم؛
_ چی ننه متوجه نشدم؟!
خاله خنده ای کرد گفت؛
_ صبورا اصلاً تو باغ نیست، میگم من و مادرت دوست داریم نوه دار بشیم زودتر..
خجالت کشیدم سرم رو پایین انداختم و حرفی نزدم.
خاله خندید و گفت؛
_ ای وای صبورا تو از بچگیتم همینجور بودی، هر وقت خجالت می کشیدی یا هر مشکلی داشتی همیشه ساکت بودی.. حقا که اسم صبورا برازندته...
اما من الان نمیتونستم اصلاً به بچه دار شدن فکر کنم. هنوز به مرتضی نیاز داشتم و دوست داشتم بیشتر کنارش خوشی‌های زندگی رو احساس کنم.
ننه بلقیس تکتم رو فرستاده بود به خیاطی محل خودش. از بابت این موضوع خیلی خوشحال بود و حسابی سرگرم شده بود.
اون شب همگی کنار هم خوابیدیم. صبح حدوداً ساعت ۱۰ بود که مرتضی از راه رسید.
هوش از سرم پرید با دیدنش. مثل همیشه پریدم و براش در رو باز کردم.
مرتضی اومد و بعد از خوردن یه استکان چایی چند ساعتی خوابید.
همیشه اینطوری بود، وقتی شبها توی جاده بود روزها که میرسید استراحت میکرد.
بعد از ظهر بعد از اینکه بیدار شد نگاهی به من انداخت و گفت؛_ صبورا جان میخوام یک سرویس برم قم، دوست داری باهام بیای هم زیارتی کنی هم سیاحت؟
باورم نمیشد همیشه دوست داشتم که همراهش برم، اما به خاطر تنهایی خاله نمیتونستم. با خوشحالی سری تکون دادم و گفتم؛
_ از خدامه.. معلومه که میام‌...
پریدم و رفتم ساک کوچکی از لباسام رو آماده کردم.
شب رو خوابیدیم و صبح زود راه افتادیم......
خاله رو سپردم به ننه بلقیس و بچه‌ها تا تنها نباشه.
اولین بار بود که سوار کامیون جایی میرفتم. خیلی هیجان زده بودم.
مرتضی هم متوجه این هیجانم شده بود......

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_پانزدهم


بعداز راهی شدنش به در خیره شدم... آفتاب یواش یواش داغ شده بود. مرداد ماه نزدیک شده بود.
خاله با خانمای روستا رفتن به یکی از امامزاده‌های اطراف و شب هم اونجا می‌موندن.
قرار بود ما برای ماه عسل همین روزا به مشهد بریم و بعداز اومدن خاله بلیط میگرفتیم.

در باز شد و مرتضی با یه جعبه شیرینی داخل شد...
لبخندی زدم و گفتم؛ قبول شدی؟
با صدای بلند گفت؛ بله که قبول شدم خانم خانما... شوهرتو دست کم گرفته بودیا!
روزها طولانی شده بودن، بعد از اینکه مرتضی از نانوایی اومد رفتیم و برای خونه خرید کردیم.
هنوز بلد نبودم درست برای خونه خرید کنم، مرتضی با شوخی و خنده همیشه کنارم بود.

خاله از امامزاده برگشته بود.
مشغول بستن چمدون لباس‌هام شدم... شوق عجیبی برای رفتن به مشهد داشتم ...
رو به خاله گفتم؛
_ اولین باره که میرم مشهد!
خاله لبخندی زد و گفت؛
_ وقتی چشمت به آقا افتاد برای اولین بار هر حاجتی داشته باشی روتو زمین نمیندازه، موقع برگشت هم یادت باشه سلام بدی و از آقا خداحافظی نکنی تا قسمتت شه دوباره بری زیارت...
به خونه ی ننه رفتیم، ننه با چشمای اشکی بهم گفت؛
_ صبورا ... از طرف هممون نائب الزیاره باش‌.. برای شادی روح آقات دو رکعت نماز بخون..
تكتم خندید و گفت؛
_ سوغاتی من و نعمتم فراموش نکن..
مرتضی رو به نعمت پرسید؛
_ چی دوس داری برات بیارم؟
نعمت خندید و گفت؛
_ لباس فوتبالی و یه شلوار گرمکن..
تکتم همونطور که با دستاش میزد تو سرش گفت؛
_ آدم عاقل تو این هوای داغ کی گرمکن میخاد...
دیرمون شده بود. تو همون سرو صدای بچه ها خداحافظی کردیم و راه افتادیم...
خاله برای تو راهی کتلت و ساندویچ الویه درست کرده بود...
با اینکه مسیر دور بود اما کنار مرتضی احساس آرامش میکردم....
شوق اولین زیارت... و ماه عسلی که همیشه اسمش رو شنیده بودم باعث میشد تا خستگی برام معنی نداشته باشه...

بالاخره بعد از چند ساعت به مشهد رسیدیم.
وقتی چشمم به ضریح آقا افتاد اشک از شوق توی چشمام جمع شده بود.
مرتضی دستمو محکم گرفت و گفت:
_ صبورا جان باید بریم یه اتاق پیدا کنیم تا این چند شب و اونجا بگذرونیم، سر فرصت میایم برای زیارت...
مشهد شهر خیلی شلوغی بود، شلوغتر از اون چیزی که تصورش رو میکردم. ماشین‌های زیادی جلومون ترمز کردن تا سوارمون کنن.
پیشنهاد خونه‌های اجاره ای خیلی زیاد بود. بالاخره یکیشون رو صدا کردیم.
مردی بود حدوداً پنجاه ساله با لهجه زیبای مشهدی....
سوار ماشینش شدیم‌. خیلی از مهمون خونه پسرش تعریف میکرد و می‌گفت که یکی از تمیزترین مهمونخانه‌ها توی شهر مشهده.
پدر مهربونی به نظر میرسید، توی دلم برای نبودن باباقلی آهی کشیدم.

وارد مهمون خونه شدیم. مرد مهماندار با خوشرویی ازمون استقبال کرد و بهمون خوش آمد گفت...
شناسنامه هامون رو ازمون خواست، نگاهی به همدیگه انداختیم.
صیغه نامه رو درآوردیم و بهش دادیم.
مرتضی گفت؛
_ زن من شناسنامه اش رو گم کرده، این هم صیغه ناممون..
مرد نگاهی بهمون انداخت، کمی مکث کرد و گفت؛
_ به قیافتون نمیاد اهل خلاف باشین. بفرمایید کلید اتاق شماره ده..
با تنی خسته اما پر از ذوق وارد اتاق شدیم.
حس عجیبی داشتم؛ حس زیارت امام رضا، حس تنها بودن... اولین سفر با مرتضی... خیلی خوشحال بودم روی ابرا سیر میکردم.
سریع وسایل رو جابجا کردم. مرتضی روی تخت دراز کشید و گفت:
_ صبورا جان خسته ای بشین بعداً میتونی اینا رو جابجا کنی..
رفتم دوش گرفتم، با موهای حوله پیچیده از حموم بیرون اومدم.
وقتی دیدم مرتضی خوابه دلم نیومد بیدارش کنم اما از طرفی دلم شديداً زیارت میخواست.
شروع کردم به نوازش کردن موهای مشکیش. خدایا این بشر رو چقدر دوست داشتم...
یادمه بیشترین چیزی که توی چهرش برام جلب توجه میکرد همین موها و چشم و ابروی مشکیش بود.
مرتضی با نوازش من بیدار شد، لبخندی بهم زد ... آروم گفتم:
نمیخوای منو ببری زیارت؟
خندید و گفت؛
_ چشم میرم یه دوش میگیرم و زود میام بیرون بعد بریم..
بعد از دوش گرفتنش آماده شدیم و راه افتادیم سمت حرم.
حس میکردم تمام شهر می‌دونن که من برای اولین بار اومدم زیارت.
نزدیک حرم شدم، خدایا یه تیکه از بهشت بود.
خیلی شلوغ بود، نگاهی به بالا سرم انداختم باب الجواد..
وارد حرم شدم، چشمم به جمعیت افتاد. نگاهی به سقاخانه انداختم. خدایا نمیتونستم خودمو کنترل کنم.. اشک به صورت خودکار از چشمام روون شده بود...
مرتضی محکم دستم رو گرفت و گفت؛
_ کنار سقاخونه منتظرتم خانوم..
چادرم رو محکمتر کردم و سعی کردم که وارد حرم بشم. بعد از تحویل دادن کفشم وارد شدم.
خدایا جمعیت خیلی زیادی بود چطور میتونستم از لابلای این همه جمعیت برم زیارت کنم.....

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_سیزدهم

ساعت حدوداً یک شب شده بود، مهمونا یکی یکی شروع به رفتن کردن.بعد از رفتن مهمونها همگی وارد خونه شدیم و نشستیم.
عمه زری اومد کنارم و گفت صبوراجان عزیزم اتاق منور رو آماده کردیم، امشب تو مرتضی تو اون اتاق بخوابین، الان هم خسته‌ای زودتر برو لباستو عوض کن و بخواب..
نگاهی به دور و برم انداختم، زن دایی‌ها و فامیل‌های پدری مرتضی مونده بودند برای شستن ظرف و کمک کردن و جمع و جور کردن.
رو به عمه زری گفتم؛ نه عمه جان من میرم لباسم رو عوض میکنم و میام کمک شما...
عمه خندید به من و گفت؛ الهی قربونت برم عزیزم، امشب شب عروس و دامادی شماست نباید که بشینی به ظرف شستن..
همون لحظه نرگس به کمک من اومد.
از عمه زری پرسید؛ چیشده عمه جون؟
عمه خندید و گفت نمیدونم به این تازه عروسمون میگم برو تو اتاق با شوهرت استراحت کن میگه نه میام کمک شما کار زیادی رو سرتون ریخته..
ملتمسانه نگاهم رو به نرگس دوختم.
نرگس خندید و گفت؛ خب همین جا کنار ما بشین ،بعد از رفتن مهمونا برین بخوابین...
بعدهم رفت و با صدای بلند گفت؛ آقایون اگه زحمتی نیس برین تو حیاط کمک عباس صندلی هارو جمع کنین ،خانما راحت تر باشن، منم میرم ظرفارو بشورم هرکی میاد کمک بسم الله...
خونه تقریبا خلوت شده بود. تکتم حسابی مشغول کمک به مرضیه بود.
نشستم کنار خاله. ننه بلقیس با چشمای قرمز که معلوم بود داره خودشو کنترل میکنه گفت خواهر... جون تو و جون صبورا ... با این حرفش نتونستم خودمو نگهدارم و زدم زیر گریه...
خاله چشماش پر از اشک شده بود... دست منو گرفت و گفت؛ بلقیس این چه حرفیه جلو بچه میزنی، بخدا مثل بچه هام دوسش دارم.. کجا میتونستم عروس به این مظلومی پیدا کنم. خیالت راحت باشه، خدا باید مواظب همه ی جوونا باشه ... انشالله که خوشبخت بشن..
رو به من گفت؛ صبورا.. توی اینهمه پف و چین که کشته تو رو، دختر هنوز اینجوری نشستی اینجا؟ برو تو اتاق؟
بعدم با صدای بلند گفت؛ پس کو این مرتضی؟ بیاد عروس و ببره...
نرگس با خنده گفت؛ داداشم طفلک داره حیاط و تمیز میکنه، روش نمیشه بیاد داخل..
ننه بلقیس گفت؛ خب خواهر من میرم خونه، صبح زود وسایل و میگیرم میام ببینم چی کم و کسر..
خاله که متوجه شده بود ننه دوس داره زودتر بره، وسایلی که از قبل آماده کرده و بود و داد دستش.
تکتم و نعمت هم اومده بودن، انگاری هردو پکر بودن...
ننه پیشونی مرتضی رو بوسید و گفت؛ مرتضی پسرم، تو برام با نعمت هیچ فرقی نداری... مواظب صبورا باش، میدونی که به سختی بزرگشون کردیم... مطمئنا اگه قلی خدا بیامرز هم بود همین خواسته رو ازت داشت...
مرتضی دستش رو روی چشماش گذاشت و گفت؛ چشم خاله... صبورا قبل از اینکه زنم باشه پاره ی تنمه...خیالت راحت..
خداحافظی سخت و طولانی با نعمت و تکتم داشتیم...
تازه فهمیدم ازدواج یعنی جدا شدن از خانواده، هر چقدرم تو محل باشی و نزدیکشون..
بعد از رفتنشون، عمه زری اومد کنار من و مرتضی و گفت؛ عروس و داماد عزیز ما، برین تو اتاقتون.. اگرم چیزی خواستین منو صدا کنین....
مرتضی گفت؛ نه عمه جان دستت درد نکنه زحمت کشیدی، امشبم خیلی خسته شدی....
عمه خندید و گفت؛ باشه فهمیدم، پس من میرم صبح میام...
دوباره صورتمون رو بوسید و برامون آرزوی خوشبختی کرد.
نرگس و مرضیه هم بلند شدن که زودتر برن. خاله هم چادرش رو به کمرش بست و گفت؛ صبورا جان من همراه بچه ها سرراه میرم پیش مادرت.. امشب تنها باشین بهتره دخترم..
نزدیکتر شد و زیر گوشم طوری که مرتضی نشنوه گفت؛ کاری چیزی خدای ناکرده مشکلی بود به نرگس زنگ بزن.. صبح زود من و مادرت میایم برا آماده کردن وسایل پاتختی..
چشمی گفتم و رفتن. خونه خالی شده بود. لباسم واقعا اذیتم میکرد.
رفتم توی اتاق... چشمم به رختخواب دونفره سفید رنگی افتاد که روش طرح دوتا قو و قلب قرمز رنگ بود.
سعی کردم لباس عروسم رو دربیارم اما نتونستم.
مرتضی وارد اتاق شد. کتش رو گوشه ای گذاشت، اول نگاهی به رختخواب انداخت و بعد من ... هردو زدیم زیر خنده...
کمکم کرد لباسم رو در بیارم. با خجالت لباس خوابی که نرگس برام آماده کرده بود و تنم کردم.
مرتضی با صبر و حوصله یکی یکی سنجاق و گیره های داخل موهام رو در می آورد...
با تعجب گفت؛ باورم نمیشه چه جوری اینا رو توی سرت جا داد؟
خندیدم و گفتم؛ یک شب که هزار شب نمیشه...
بالاخره با تموم بی تجربگی و خامی هردومون اون‌شب گذشت.....
صبح زود بیدار شدم، هوا هنوز روشن نشده بود.
مرتضی رو بیدار کردم تا به نانوایی بره. با صدای خوابالودی گفت؛ بخواب صبورا... آخه کدوم شاطر ظالمی شاگردش و صبح عروسی میبره پای تنور؟ بخواب زن..
از حرفاش خنده ام گرفت، کلا خاله و بچه‌هاش شوخ طبع بودن و آدم کنارشون خسته نمیشد.
دیگه خوابم نبرد، خستگی دیشب رو تنم مونده بود.....

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_یازدهم


نرگس اومده بود دنبالم. باهم سوار تاکسی شدیم و راه افتادیم به سمت آرایشگاه مدنظرش.
وقتی رسیدیم آرایشگر که زن جوون و خوش بر رویی بود پرسید؛ خب عروس خانم مبارکت باشه... این هم آلبوم رنگ موها، انتخاب کن عزیزم..
هاج و واج مونده بودم، نمیدونستم اصلا رنگ مو چیه.
نرگس خندید و گفت؛ صبورا جان اصلا دوس داری موهاتو رنگ بذاری؟
نگاهی به رنگ و مش های توی آلبوم انداختم و گفتم ؛ راستش... نه زیاد دوس ندارم همینطور ساده بهتره..
بعد از اینکه با آرایشگر صحبت کردیم به سمت مزون لباس عروس راه افتادیم. هر لباسی میپوشیدم بهم گشاد بودن.
نرگس مثل همیشه با شوخی و خنده فضای اونجارو شاد کرده بود.
اینجاهم نمیدونستم چی انتخاب کنم و درآخر لباس عروس سفیدرنگی که با پارچه‌ی ساتن دوخته شده بود و بالاتنه‌اش پراز مرواریدهای ریز کار شده بود، پایینش هم پراز پف و تور انتخاب کردم‌.
موقع خداحافظی، خیاط مزون گفت؛ غصه نخور عروس خانم لباس و اندازه‌ی تنت درست میکنم، من اینجا عروس از تو لاغرتر هم داشتم..
خیالم از بابت لباس عروس و آرایشگاه راحت شده بود.
ده روز باقی مونده مثل برق و باد گذشت. فردا، عروسیمون بود و همگی خونه ی خاله شده جمع بودیم، بوی شکوفه‌های اردیبهشت همه جارو گرفته بود. چه حال خوشی داشتم... بعد از مدتها درد و غم و استرس فقر‌‌.. کمی خیالم راحت شده بود ......
عباس آقا و مجتبی، شوهر مرضیه، حیاط و چراغونی کرده بودن.
نشستم گوشه‌ی ایوون، همهمه ی داخل خونه هم نتونست من و از فکر بیرون بیاره...
دلم پرکشید... رفت کنار پدرم! باباقلی خسته و بیچاره ام...
دستی روی شونه ام نشست... صدای مرتضی اومد. کنارم نشست و گفت؛ صبورا جان، تو فکری؟ چی شده؟ همه چی رو به راهه؟
نگاهی به دستای مرتضی انداختم، پر از پینه بود، صورت خسته اش منو شرمنده میکرد. میدونستم بخاطر عروسی خیلی تحت فشاره.
مثل همیشه نتونستم چیزی بگم و سکوت کردم. مرتضی دوباره پرسید؛ صبورا چی شد که اومدی کنج ایوون زانوی غم بغل گرفتی؟ ها؟ بهم بگو..
قطره اشکی ناخودآگاه از گوشه ی چشمم چکید... با صدای آرومی گفتم؛ دلم بابامو میخاد مرتضی، باید زنده بود و همچین روزی رو میدید. پدرم سنی نداشت، جوون بود.. بس که کار کرد تموم جونش در رفت... وقتی که قلبش درد میکرد و دستش خالی بود و نتونست بره خودشو درمان کنه...
مرتضی دستمو گرفت و آروم گفت؛ هيس... ادامه نده، پاشو لباست رو بپوش بریم پیشش.. اون نمیتونه بیاد ما که میتونیم به وظیفه ی خودمون عمل کنیم؟
چندلحظه بعد قدم زنان راه افتادیم به سمت قبرستان محل. اول برای پدر مرتضی فاتحه ای خوندیم.
مرتضی سرش رو گذاشت روی قبر پدرش... چند لحظه ای زیرلب باهاش حرف زد، جنس غمش و میشناختم....
دستم رو گذاشتم روی شونه اش و خواستم بلندش کنم...
مرتضی با چشمای پرازاشک نگام کرد و گفت؛ از بی پدری گفتی و زخم غمم و تازه کردی دختر خاله.. زود بود برای هممون، درکم میکنی که چقدر سخته.. وقتی پدرم نیست که کنارم باشه خستگی این مدتم دو برابر میشه، آخ صبورا ...
راه افتادیم سمت خاک باباقلی... نشستم و باهاش خلوت کردم. به اندازه ی این مدتی که روم نمیشد جلوی ننه و بچه ها گریه کنم که مبادا دلشون بگیره، گله کنم که مبادا احساس کمی کنن، براش حرف زدم...
مرتضی دستم رو گرفت و راه افتادیم به سمت خونه.
توی راه مرتضی گفت؛ صبورا... اگه خدا بخاد ، میخام برات زندگی خوبی بسازم... خوشبختت کنم تا غم از دلت بیرون بره...
نگاهمو بهش دوختم، چقدر دوستش داشتم. حس میکردم که هرچی میگذره علاقه ام بهش بیشتر میشه...
بعد از شام ، دوش گرفتم، باید فردا به آرایشگاه میرفتم. اتاق بزرگتر خونه برای ما آماده شده بود. از وسایل جهیزیه ام پر شده بود و درش رو خاله قفل کرده بود تا بعد از عروسی بچینیمش.
دخترا تو اتاق خاله جمع شده بودن و لباسهاشون رو نشون هم میدادن...
بالاخره بعد از اینهمه خستگی و بدو بدوهای قبل عروسی، رختخواب هارو کنار هم پهن کردیم و خوابیدیم.....
بالاخره روز موعود فرا رسید. تکتم به همراه من به آرایشگاه اومد.
آرایشگر که تازه فهمیده بودم اسمش نازنینه با خوشرویی به من خوش آمد گفت.
تکتم حسابی دستش پر بود، لباس خودش به همراه لباس عروس من که حسابی چین دار و پر از پف بود.
آرایشگر شروع کرد به بند انداختن صورت من. بعد از اتمام بند رو به من گفت خب عروس کوچولو حالا مجبورم که ابروهات رو تیغ بندازم.
با تعجب گفتم چرا تیغ ؟!
نازنین خندید و گفت به خاطر مدل ابروهات لازمه عزیزم نگران نباش دوباره در میاد..
حرفی نزدم و خودم رو سپردم به دستش. حدوداً چند ساعت بعد آماده شده بودم. تو آینه نگاهی به خودم انداختم... ابروهام شیطونی شده بودن.
موهام رو بالای سرم جمع کرده بود و تاج زیبایی بالای سرم خودنمایی میکرد..

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_سی ویک


ظاهرا که مشکلی نیست مرد سالمیه و اهل دود و دم نبود شکر خدا. وضعشم که خوبه، خودتون میگین زنشم تا بوده راضی به ازدواجش بوده الانم که جدان..
ننه نفس راحتی کشید و گفت:
_ خداروشکر... پس خبرش کنیم تا بیاد..
دایی سری تکون داد و بعد از نصیحت‌های همیشگیش رفت.
ننه گفت؛ صبورا زنگ بزن به این دوستت بگو خبرش کنه که جوابمون مثبته.
دو روز از خبر دادن سلمان گذشته بود. این بار با برادر بزرگش اردشیر اومد برای حرف‌های آخر. بعد از اینکه حرفامون رو زدیم، کارهای آزمایش و عقد طی دو روز انجام شد.
همیشه دوست داشتم صحنه عقدمو با مرتضی تصور کنم، اما همیشه اونجوری که آدم دلش میخواد پیش نمیره. دوست نداشتم که اینجوری مراسم عقدم پیش بره، اما بالاخره به خاطر شرایط مجبور بودم...
بیشتر دوست داشتم این ازدواج دومم دور از چشم مردم و پنهان بمونه.
ننه با شرمندگی به خاله زنگ زد و بهش خبر داد.
خاله ابراز خوشحالی کرد و گفت که حتماً میاد بهش سر میزنه.
بعد از عقد، اردشیر و سلمان به خونمون اومدن.
اردشیر مرد باسیاستی بود، اینو از حرف زدنش میشد متوجه شد.
رو به ننه گفت؛ خب همون طوری که داداشم باهاتون صحبت کرده ما ازتون جهیزیه نمیخایم.. داداشم الان چند وقته که زندگیش پا در هوا مونده و خواب و خوراک درست حسابی نداره  زنی تو خونش نیست که بخواد بهش رسیدگی کنه..با اجازتون وقتی که میریم عروسمون رو هم با خودمون میبریم.....
کنار یه رستوران بین راهی ایستادیم ناهار بخوریم. با اینکه اشتها نداشتم و استرس داشتم اما پیاده شدم.
اردشیر کباب برگ سفارش داد. سعی کردم که چند لقمه ای بخورم.
اردشیر نگاه به سلمان انداخت و گفت ؛
_ فکر کنم این زنت خیلی کم خرج باشه.
سلمان خندید و گفت؛ خدا از دهنت بشنوه داداش...
چیزی نگفتم، زیاد متوجه منظور مکالمه بینشون نمی‌شدم.
بالاخره به تهران رسیدیم. بعد از طی کردن مسیری، سلمان رو به من گفت؛
_ صبورا جان الان میریم خونمون، استراحت كن بعداً سر فرصت با هم میریم برای خرید.
رسیدیم به در آهنی مشکی رنگ یه خونه ویلایی. اردشیر همونجا ما رو پیاده کرد و گفت که باید بره خونه و کلی کار داره.
سلمان حسابی از برادر بزرگترش تشکر کرد. کلیدو درآورد و درو باز کرد.
وقتی وارد حیاط شدیم با دیدن خونه روحم تازه شد، خونه ویلایی سفید رنگ خیلی زیبایی که با نمای رومی کار شده بود.
حتی تو خوابم چنین خونه ای رو نمیدیدم.
سلمان انگار متوجه ذوقم شده بود، نگاهی کرد به من و گفت؛ قشنگه؟
سری تکون دادم. سلمان راهنماییم کرد و گفت؛ بریم داخل ...
وارد خونه شدیم. همونجور که گفته بود خونه کاملا مبله بود.
اکثر وسایل خونه با رنگ‌های تیره بود. مبل چرم مشکی رنگ، پرده طوسی، فرش سرمه ای و تابلوهای مشکی رنگ.
راستش از داخل اون خونه سفید انتظار همچین چیدمان تیره ای رو نداشتم!
چمدونم رو گوشه‌ای گذاشتم و منتظر ایستادم.
سلمان نگاهی به من انداخت و گفت؛ صبوراجان بیا بشین کارت دارم..
رفتم روی مبل تک نفره نشستم.
سلمان خیره نگاهم کرد، بعد از مکثی گفت؛ عزیزم من بچه نیستم بالاخره هر چیزی که باشه چند سالی از تو بزرگترم، اینو از رفتارت دارم میگم که کمی خجالتی هستی. اما از الان دارم اینو بهت میگم که اینجا اگه بخوای خجالتی باشی واقعاً بهت سخت میگذره. تو الان شرعاً عرفاً زن عقدی من هستی و به من محرم، اینجا خونه توئه، خانم این خونه شدی، از این لحظه به بعد باید هرچی که من گفتم گوش کنی ... مطمئن باش که من صلاحتو میخوام و هیچ وقت بد کسی رو نخواستم، تو که زن منی و جای خود داری..
سری تکون دادم و گفتم؛ باشه...
سلمان گفت؛ حالا ببینم میتونی یه چایی به ما بدی؟
وارد آشپزخونه بزرگ شدم. دور خودم میچرخیدم، نمیدونستم جای وسیله‌ها کجاست... روی گاز چشمم به کتری افتاد.
بعد از اینکه کتری رو پر از آب کردم اجاق گازو روشن کردم.
نگاهی بهش انداختم و گفتم؛
_ من تو کدوم اتاق باشم؟
سلمان با صدای بلند خندید و گفت؛
دختر جان من تو كدوم اتاق باشم چیه؟! اتاق مشترکمون همون اتاق سمت چپیه...
وارد اتاق شدم. حسابی به هم ریخته بود!
لباس‌ها هر کدوم یه گوشه پرت شده بودن، احساس میکردم اکثرشون هم کثیف هستن..
سلمان با خجالت نگاهی به من انداخت و گفت؛ _ اگه به هم ریختست ببخشید دیگه، مجردی زندگی کردن این بدیم داره...
همون لحظه گوشیش شروع کرد به زنگ خوردن.نگاهی به شماره انداخت و رفت سمت تراس.
صدای جر و بحث از توی تراس هم به گوش میرسید...
بعد از اینکه تلفنو قطع کرد وارد خونه شد. از اخم روی صورتش فهمیدم که دیگه سلمان قبل نبود. حسابی توی فکر بود.
روی چشماشو گرفت و همان جا روی مبل راحتی لم داد. حواسم رفت پی کتری که جوش اومده بود.
چای دم کردم، از تو کابینت به سختی استکانا رو پیدا کردم..

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_بیست ونه


وقتی دستمون به دهنمون نمیرسه چه جوری باید زندگی رو پیش ببریم، تو هنوز بچه‌ای حالیت نیست..
پتو رو کشیدم رو سرم و سعی کردم بخوابم......
یک هفته گذشت. تو این یک هفته هیچ چیزی تغییر نکرده بود، مثل هر روز من و تکتم سر کار میرفتیم و غروب‌ها برمیگشتیم.
تنها فرقش این بود که فکر من حسابی مشغول سلمان شده بود.
اینکه بهش چه جوابی باید بهش بدم.
مینا هم تو این یک هفته حسابی روی مخم رفته بود که قبول کنم و موقعیتی بهتر از این تو روستا برای من پیش نمیاد.
روز جمعه بود و ما تعطیل... اما ننه رفته بود خونه کربلایی برای کار.
گوشیم زنگ خورد. شماره سلمان بود، بعد از چند تا زنگ جواب دادم.
صدای بم و مردونه اش تو گوشم پیچید. بعد از صحبت احوالپرسی پرسید:
_ صبورا خانم با خانواده ات حرف زدی؟
جواب دادم؛ بله... مادرم میخواد ببینتتون.
سلمان قبول کرد و گفت امشب آخر شب راه میفته به سمت شهر ما، فردا غروب اگه اشکالی نداشته باشه بیاد خونمون..
من هم قبول کردم. دل توی دلم نبود.
تکتم توی عالم خودش سیر می کرد.
غروب بعد از اینکه ننه خسته و کوفته اومد، یه استکان چایی بهش دادم و گفتم که مینا تماس گرفت و من بهش اطلاع دادم که فردا غروب میتونن بیان باهات صحبت کنن.
ننه گفت؛ خبر نداری که با کی میاد.
گفتم؛ احتمال زیاد تنها میاد چطور؟
ننه گفت؛ میخوام بدونم چقدر باید میوه و شیرینی بخرم.
گفتم؛ خبر ندارم...
ننه چیزی نگفت.
صبح به خیاطی رفتم. مینا گفته بود که بهرام تماس گرفته و گفته که سلمان از تهران رسیده.
غروب از خانم رستگار زودتر اجازه مرخصی گرفتم و من و تکتم راه افتادیم به سمت خونه.
مثل همیشه خونه انقدر داغون بود که جایی برای تمیز کردن و وارسی کردن نذاشته بود. هیچ ذوق و شوقی نداشتم.
تکتم نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت؛
_ مثلاً دارن میان خواستگاریت، صبورا چرا به خودت نمیرسی؟
سری تکون دادم و گفتم؛
_ ای خواهر دلت خوشه... الان میاد با ننه حرف میزنه، اصلاً شاید ننه شرایطش رو قبول نکرد.....
چای رو آماده کرده بودم. سلمان پیام داده بود و گفته بود که ساعت پنج و نیم میرسه.
حدوداً همون حوالی صدای در زدن اومد، نعمت به عنوان مرد خونه رفت و در رو براش باز کرد.
نگاهی به سر تا پاش انداختم، قد بلند هیکلی چهارشونه، ریش بور به همراه موهای خرمایی و چشمای عسلی.
مردی که شاید من هیچ وقت توی رویاهامم هم نمیدیدم که بخواد با من ازدواج کنه...
تنها مشکلش اختلاف سنیمون بود که اصلاً به چشم نمی‌اومد..
ننه با دیدنش گلش از گل از گلش شکفت، انگار که اون هم از چهره اش خوشش اومده بود.
بعد از اینکه وارد شد سری تکون داد و سلام کرد. با اجازه ای گفت و رفت در ماشینش رو باز کرد، یک دسته گل بزرگ به همراه یک جعبه بزرگ شیرینی اورد بیرون.
برعکس خواستگارهای قبلی تنها اومده بود، بدون اینکه به در و دیوار خونه زل بزنه و به جایی دقت کنه مستقیم وارد پذیرایی شد و نشست.
بعد از سلام و احوالپرسی برعکس دفعات قبل که میرفتم توی آشپزخونه وارد پذیرایی شدم و کنارشون نشستم.
بعد از احوالپرسی‌های معمولی، سلمان رو به ننه گفت؛ خب با اجازتون من میرم سر اصل مطلب... من سلمان حق پناه هستم، سی و سه سالمه، ده ساله که ازدواج کردم الان مدت چند ماهه که از همسرم به خاطر اینکه بچه دار نمیشد جدا زندگی می کنم، دیگه با همدیگه نمیتونستیم بسازیم.‌ بهرام رفیقمه، بهش سپرده بودم که اینجا اگه یه دختر خوب چشم گوش بسته سراغ داره بهم معرفی کنه، اونم دختر شما رو بهم معرفی کرد. واقعاً از رفتار و منش دختر شما خوشم اومد.
ننه از سلمان پرسید؛ حالا چرا دختر من؟ شما که میدونین دخترم کم سن و ساله، چرا با یک زن مطلقه مثل خودتون یا یکی که هم سن و سال خودتون باشه ازدواج نکردین؟
سلمان گفت؛ زمانی که با زنم ازدواج کردم ده سال از من بزرگتر بود، زن من فامیل دور پدرم میشه که بنا به دلایلی و حرفای بزرگترا با هم ازدواج کردیم. یکی از دلایل بچه دار نشدن هم سن زیادش هست، دوست دارم با یکی ازدواج کنم که کم سن و سال باشه، حداقل اگه پنج سالم بچه دار نشد مشکلی برامون پیش نیاد....
ننه پرسید؛ جسارت نمیکنم پسرم اما از کجا بدونم که مشکل از خودت نیست؟ از کجا بدونم که زنت رو طلاق میدی؟
سلمان گفت؛ خواهش میکنم این حق شماست که بدونین اینکه مشکل از منه یا نه، تمام مدارک پزشکی همسرم موجوده اگه خواستین براتون میارم، در مورد طلاق دادن هم خدمتتون عرض کنم که ما به خاطر اینکه تمام اموالم رو بخاطر یه سری دلایلی به اسم همسرم آذر کرده بودم مجبورم که این جابجایی ملکی رو انجام بدم تا زمانی که این جابجایی انجام نشد نمیتونم طلاقش بدم، بالاخره درسته که بهش اعتماد دارم و ده سال باهاش زندگی کردم

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

امید
شعری از ناظم حکمت
#ناظم_حکمت

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

غم، سَنگم می‌کند.

کاسپار دیوید فریدریش (آلمان، 1774-1840). سرگردان در بالای دریای مه، حدود ۱۸۱۷. رنگ روغن روی بوم. موزه هنر هامبورگ

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

همانند بسیاری دیگر
من عرق ریختن آموختم

نه فهمیدم که مدرسه چیست
و نه دانستم بازی چه معنا دارد.

در سپیده دم
آنها مرا از رختخواب بیرون کشیدند

و در کنارِ پدر
با کار بزرگ شدم..


ویکتور_خارا

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_بیست وهفت


استرس گرفته بودم، نمیدونم چرا میترسیدم.
تارسیدن به کوچه ی مینا اینا، هزار جور فکر از ذهنم گذشت.
اولین بار بود با یه مرد غریبه بیرون میرفتم و احساس میکردم گناه کبیره مرتکب شدم.
تا وقتی که برسیم حرفی بینمون رد و بدل نشد، وارد کوچه شدیم.
ماشینش رو پارک کرد سرشو برگردون رو به من و گفت؛ اول بیا جلو بشین تا اینجوری بتونیم راحت تر حرف بزنیم..
مستاصل نگاش کردم. سلمان دوباره گفت؛ نمیای جلو؟ خودم بیام عقب بشینم راحت تری؟
سریع گفتم؛ نه نه من خودم همین الان میام..
از دستپاچه شدنم سلمان خندش گرفت. درو باز کردم و رفتم جلو نشستم.
با سری افتاده منتظر بودم تا شروع کنه.
سلمان کمی مکث کرد، نگام کرد و گفت؛ خب... این حرفایی که الان میزنم خیلی مهمن، قشنگ به حرفام گوش کن.. اول میخوام بپرسم که خانوادت موافقت میکنند که تو با مرد زن دار ازدواج کنی؟
با تعجب سرم رو بالا گرفتم و گفتم؛ مرد زن دار؟
سلمان سری تکون داد و گفت؛ آره درسته، من زن دارم.. بهت گفتم که ۱۰ ساله ازدواج کردم، زن من بچه دار نمیشه.. اسمش آذره، مدتیه که از هم جدا زندگی میکنیم و به طلاق فکر میکنیم، فقط به خاطر یه سری مسائل نتونستم هنوز طلاقش بدم، من دلم بچه میخواست و آذر بچه دار نمیشه، رضایت نامه کتبی ازش گرفتم که ازدواج کنم.. خیالت از اون بابت راحت باشه. حالا قبل از اینکه بخوایم حرف دیگه‌ای بزنیم به این فکر کن که خانوادت، یعنی مادرت قبول میکنه که تو با من ازدواج کنی؟
آروم گفتم؛ نمیدونم، با این شرایط گمون نکنم...
سلمان گفت؛ ببين صبورا جان، من ۳۳سالمه.. بچه نیستم که بخوام دوباره عاشقی کنم، از همین الانم هرچی که هست باید راست و حسینی حقیقتش رو بهتون بگم که فردا روزی متهم به دروغگویی نشم، مهم اینه که خودت بخوای.. من به خاطر یه سری مسائل تمام اموالمو به اسم آذر کردم نمیتونستم اموالمو به اسم خودم کنم، من و داداشم با هم شریکی تو کار ساخت و ساز هستیم، شکر خدا وضع منم خوبه. تعارف نداریم، حالا که میدونی شرایط منو.. من هم شرایط تو رو میدونم ... شما به یه حامی مالی نیاز دارین، منم به یه زن جوونی که بخواد برام بچه بیاره.. آذر فامیل دور پدری منه، من دیگه دوست نداشتم با فامیل ازدواج کنم از وصلت فامیلی دل خوشی ندارم... الان دیگه دنبال یه زن غریبه و جوون بودم که بهرام تو رو به من معرفی کرد.. من آدم شناسم، میدونم که دختر خوبی هستی.. اگه قبول کنی و خانوادت موافقت کنند خونه ای که دارم تو شهرتون میسازم و میندازم پشت قباله‌ات. از نظر رفاه و آسایشم خیالت راحت باشه، هر چیزی که بخوای برات فراهم میکنم..
سرم رو بالا آوردم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم؛ اما من نمیخوام زندگی کسی رو خراب کنم، تو زن داری، بچه دار نشدنت باعث نمیشه که من بتونم با هوو سر کنم...
سلمان سری تکون داد و گفت؛ ببین صبورا اگه تو زن من نشی هم من باید ازدواج کنم، این همه سرمایه جمع کردم اما میراث خوری ندارم... از طرفی هم برادر بزرگم به من برای ازدواج مجدد فشار میاره. گفتم که آذر مدتی از من جدا زندگی میکنه، قبل از رفتنش هم رضایت داده بود تا من ازدواج کنم.. جدای از اینکه آذر بچه دار نمیشه یه مشکلات روحی براش پیش اومده که واقعاً زندگی کردن و براش مشکل کرده، از این بابت مطمئن باش که من باید ازدواج کنم.. میخوام خیالتو از بابت خانوادت راحت کنم که اونا رو میگیرم تحت حمایت خودم، هیچ اجباری در کار نیست صبورا خانوم من بهت فرصت فکر کردن میدم، اما اینو بدون که تفاوت سنیمون هیچ مشکلی تو زندگیمون ایجاد نمیکنه...
نگاهی بهش انداختم و گفتم خوب چرا صبر نمیکنین بعد از طلاق دادن همسرتون برای ازدواج اقدام کنین؟
سلمان گفت؛
_ من و همسرم همین الانم چند ماهی هست که از هم جدا زندگی میکنیم، گفتم که به خاطر یه سری مسائل و مشکلاتی که برای من و برادرم پیش اومد تمام اموالمو مجبور بودم بزنم به نام آذر، از طرفی هم آذر هم همسرم بود و هم فامیلم، هم مورد اعتماد ما.. کارهای جابجایی اموال انجام بشه، بعد از اون بلافاصله طلاقش رو میدم..
بدون فکر گفتم؛
_ یعنی تا الان به خاطر اموالتون باهاش زندگی کردین و با بچه دار نشدنش ساختین؟
سلمان گفت؛
_ من آدم دروغگویی نیستم، خیلی علاقمند بودم به بچه و برعکس خدا نخواست که ما تا الان بچه دار بشیم.. صبورا خانم من مرد هوس بازی نیستم.. آذر ۱۰سال از من بزرگتره، به خاطر سن و بالا رفتن سنش دکتر دیگه کاملاً از بچه‌دار شدنش قطع امید کرده.. دختر عموی بابام بود و بنا به مسائلی با همدیگه مجبور شدیم و ازدواج کردیم.
با بالا بودن سنش مشکلی نداشتم، اما بچه دار نشدنش و حرفای اطرافیان باعث شد که واقعاً من هم احساس کنم که دیگه نمیتونم این زندگی رو ادامه بدم.

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_بیست وپنج


همون موقع مینا اومد کنارم نشست و همینطور که لقمه تو دهانش میزاشت گفت؛
_ صبورا .. من با بهرام صحبت کردم، دوستش از تهران میاد اینجا برای فروش ملکش، یه سر میاد اینجا تو رو هم ببینه.. اگه از قیافه هم خوشتون اومد، شماره ات رو میدم بیشتر باهم آشنا شین‌. هوم؟
مثل همیشه ساکت زل زدم بهش، مینا خندید و گفت؛
_ها چته مثل چی زل زدی بهم؟ صبر کن بزار بیاد اصلا شاید از تو خوشش نیومد ...
ته مونده‌ی آب لیوانش رو ریختم روش و مینا با جیغ خودشو کنار کشید.
با صدای آرومی گفتم؛ میشه فعلا به کسی چیزی نگی؟ شاید از هم خوشمون نیومد..
مینا سری تکون داد و گفت؛ صبورا جان ... ببين منو، وضعیت زندگیمو،هردومون کار میکنیم، دوماهه الان اجاره خونم عقب افتاده. از چی خوشت نیاد؟ چشم و ابرو؟ جون تو اگه خوش قیافه ترین مرد شهرم باشه یه ماه بعد برات عادی عادی میشه. بچسب به پولش دختر، درسته که پول خوشبختی نمیاره، اما نداشتنش بدبختی میاره....
نفسمو بیرون دادم و گفتم؛ _ اما من هنوز شبا به یاد مرتضی میخابم، یه لحظه ام از جلو چشمام کنار نمیره..
مینا با حالت ناراحتی گفت؛ میدونم عزیزم... میدونم دورت بگردم، حق داری.. حالا که شده خواست خدا بوده و راضی باش به رضای خدا.. اینم مرد بدی نیست، ده ساله ازدواج کرده و بچه دار نمیشه زنش، الانم جدا شدن... به فکر خودت باش دختر... بی پولی بی رحمی میاره، ننه‌ات زاییدت، اما طفلك الان کم آورده نمیتونه... دوس داره زودتر برین سر خونه زندگیتون......
حرفاش روم تاثیر گذاشت و تا حد زیادی قبول داشتم.
گفتم؛ آدم یه بار عاشق میشه، من بعد مرتضی دیگه نمیتونم عاشق هیچ مردی بشم، اما مجبورم به ادامه زندگی..
مینا خندید و گفت؛ حرفتو قبول دارم دختر خوب... اما واقعا هنوز بچه‌ای و هیچ حسی رو کامل تجربه نکردی ... حتی عاشقیت هم نصف و نیمه موند... نتونستی اونجور که باید برا شوهرت زنی کنی.. دنیا همینه صبورا، از من میشنوی بچسب به همین... من اگه خواهرم مجرد بودا یه لحظه ام معطل نمیکردم....
در جوابش چیزی نگفتم و زیر نگاه موشکافانه استاد خیاطی بلند شدم تا به بقیه کارام برسم.
غروب سعی کردیم زودتر برگردیم تا از نگاه پرسشگرانه فضول های محل در امان باشیم.
از نظر اونها به جز کلفتی خونه مردم کار دیگه ای برای زنا و دخترا جایز نبود و اگر دختری بیشتر وقتش رو شهر میگذروند اونم تا این وقت شب ، حتما ریگی به کفش داشت، حتی اگه نون آور خونه اش بود.
شب قبل دوباره ننه بحث شوهر کردن دخترای مردم و پیش کشید. دوباره اعصابم بهم ریخته بود... میدونستم که منظور بیشتر حرفاش با منه...
تکتم با سجاد ارتباط داشت و مثل همیشه من بی زبون این وسط می‌سوختم.
آبان ماه بود و هوا بارونی... تكتم تو عالم خودش سیر میکرد. بهش حق میدادم اولین بار بود عشق و تجربه میکرد و این حس شیرینی بود.
ما باهم دوسال فرق داشتیم اما تو این دوسال بزرگتری، من خیلی اتفاقا برام افتاد...
تو روستا اکثرا دخترا زود شوهر میکردن و اینکه بخت من سیاه و بی سرانجام بود تقصیر کسی نبود...
اما اینکه یه دختر پونزده ساله رو به چشم یه شوهر مرده ای میدیدن که همه چیز یادش رفته و فکر شهر رفتن و جیب خودشه برام دردناک بود.
وارد کارگاه شدیم و مشغول کار. واقعا کار درد روحیمو تسکین میداد و فارغ از این دنیا میشدم.
مینا اومد کنارم و گفت؛ صبورا ...
نگاهی بهش انداختم. ادامه داد؛ ببینمت؟! صبورا ... نگفتم بهرام و دوستش میان امروز که ببینتت... چرا اینطوری اومدی؟ نگاش کن تو رو خدا مثل میت از گور برخواسته میمونه.... چقدر تو شلی آخه دختر ...
آهسته گفتم؛ خب چکار کنم؟
مینا اخمی کرد و گفت؛ آخه یه آرایشی ... لباس قشنگی، مثل پیرزنا اومدی که پسندت کنه؟
بی حوصله گفتم؛ من همینم مینا...نمیخام که گولش بزنم، همینطوریشم ننه بهم پیله کرده وای بحال اینکه بخام آرایش کنم. من ... من اصلا لوازم آرایش ندارم!!
مینا خندید و گفت؛ خیلی خب بهرام که زنگ زد به خانم رستگار بگو باید بری سوپری سر کوچه یه چیزی بخری... یه دقیقه بهونه جور کن برو ببینتت.....
مستاصل نگاش کردم. همون لحظه گوشیش زنگ خورد.
بعد از جواب دادنش هولم داد به سمت میز استاد.
استرس گرفته بودم، رفتم جلو و گفتم؛ خانم رستگار... میشه لطفا چندلحظه برم بیرون یه کاری دارم؟
خانم رستگار نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_ باشه صبورا جان فقط زود بیا دخترم کلی کارا مونده...
چشمی گفتم و به سمت بیرون رفتم.
از در بیرون رفتم اما چیز خاصی توجهم رو جلب نکرد.
آروم به سمت سوپر مارکت راه افتادم ..
با صدای سلام که از پشت سرم شنیدم ترسیده برگشتم پشت سرم و نگاه کردم...
مردی قد بلند و چهارشونه...با ریش‌های طلایی رنگ و چشمایی عسلی روبه روم وایستاده بود..

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_بیست وسه


کربلایی با صدای بلند گفت؛ _ برای شادی روح جوون از دست رفته فاتحه و صلواتی بفرستین...
بعداز رفتن دایی و زندایی‌ها، خاله دخترا رو راهی خونشون کرد. نرگس و مرضیه با چشم اشک و خون راهی شدن...
صحنه ی تلخی بود، ننه و بچه ها مونده بودن. تکتم رختخواب هارو پهن کرد، خاله با حال زاری آه کشید و رو به ننه گفت؛
_ آخ بلقیس... امون از دل خون من خواهر... چه نقشه‌ها داشتیم، چی فکر میکردیم و چی شد..
ننه گفت؛ _ خواهر با اجازه ات فردا میرم خونه و صبورا رو با خودم میبرم.. خدا شاهده اگه دلت راضی نیست همینجا کنارت میمونه؟
خاله آهی کشید و گفت؛ _ نه خواهر، پسرم نیست.. این بچه رو اینجا نگه‌دارم و هر شب با گریه هام خون به جیگرش کنم چی بشه؟ بچه هامون کم داغ پدر داشتن این هم بهشون اضافه شد...
ننه گفت؛ _ همیشه تو دلم خداروشکر میکردم که دخترم زیر دست غریبه‌ها نیفتاد که خواهرزادم پسر با عرضه ایه، سازش و خوبی بینتون ورد زبون مردم بود، آخرشم چشم خوردین... الانشم بخاطر حرف مردم نبود، به این زودی این بچه رو نمیبردم... بالاخره توام دوتا داماد جوون داری، فامیل شوهر میان میرن، فردا روزی حرفی نباشه.
خاله سری تکون داد و رو به من گفت؛
_ من ازت راضی بودم خاله، خدا هم ازت راضی باشه... انشالله که از این به بعد برات خوب بشه..
پتو رو کشیدم رو سرم و هق زدم... چقدر زود زندگیم سرد شده بود.....
صبح زود بیدار شدیم. با حال زاری به همراه تکتم لباس هام رو جمع کردم. نگاهم افتاد به آلبوم عروسیمون، اون رو هم به همراه چندتا از لباس‌های مرتضی و عطری که خودم براش خریده بودم، برداشتمشون.
خاله به ننه گفت؛ _ خواهر من دیگه شوقی برای این خونه موندن ندارم، هروسیله ای که خودت میدونی رو بردار. تموم جهیزیه اش هنوز تو کارتن باز نشده ان..
ننه سری تکون داد و گفت؛ _ الان زوده خواهر، دلخوشی نداریم برای بردن یا نبردنشون... هروقت تونستی تیکه تیکه بده عباس بیاره...
با خاله روبوسی کردم.با گریه سوار ماشین عباس آقا شدیم و برگشتم به خونه.
تو راه عباس آقا به ننه گفت که قرار خاله منور رو ببرن پیش خودشون و خونه نرگس تا حال و هواش عوض بشه و تنها نمونه.
دوباره برگشته بودم به خونه... عید نزدیک بود اما خونه ماتم سرا...
تكتم هم که حالم رو می دید، زیاد باهام همکلام نمیشد.
تموم شب و روز کارم شده بود خوندن پیام‌های مرتضی ... با خوندنشون انگار خنجر به قلبم میزدن.
به اصرار اطرافیان پیراهن مشکی رو از تنمون در آوردیم، به غیراز خاله...
چندماهی گذشت، آدمیزاد مجبور بود به ادامه دادن، و من محكوم بودم به بدون مرتضی نفس کشیدن.
به پیشنهاد ننه بلقیس، همراه تکتم به کلاس خیاطی میرفتم تا حال و هوام عوض بشه.
مرتضی برای همیشه توی قلبم بود و این چیزی انکار نشدنی بود.
روزها میگذشت ولی خیال عزیز از دست رفته من کمرنگ نمیشد.
هر آخر هفته، بعداز مزار میرفتیم خونه ی خاله و یک شب کنارش میموندیم. به غیراز مبل و تخت، تقریبا تمام وسایل رو خرد خرد خاله فرستاده بود خونمون.
تخت رو هم جمع کرده بود و داده بود به یه خانواده نیازمند...
سعی میکردیم کمتر یادآور مرتضی باشیم تا داغش سرد بشه.
خاله رو به ننه گفت؛ _ عباس به چندتا بنگاهی سپرده برای فروش خونه...
ننه گفت؛ چرا خواهر؟
خاله گفت؛ نمیتونم بلقیس... دارم دیوونه میشم تا کی سربار بچه ها باشم، تو این خونه هم نمیتونم باشم، در و دیوارش باهام حرف میزنن.. باید برم، دیگه نمیکشم.....
نگاهی به خاله انداختم، موهاش یکدفعه‌ای سفید شده بود. از اون زن سرزنده‌ی قبلی خبری نبود، جاش یه زن غمگین رو گرفته بود.
تقریبا خیاطی رو کامل یاد گرفته بودم. به پیشنهاد استادم، من و تكتم تو یکی از تولیدی‌های لباس زنانه شهر مشغول شدیم.
با کار کردن، هم روحیه ام بهتر شده بود و هم دستمون توی جیب خودمون بود.
برای تکتم خواستگار پیدا شده بود، اما جوابشون کرد و گفت تا صبورا هست من ازدواج نمیکنم...
چندباری باهاش حرف زدم اما مرغش یه پا داشت.
خواهرانه مشغول کارمون بودیم. نعمت از مدرسه بیرون اومد و تو همون نونوایی مشغول بود...
خاله خونه اش رو فروخته بود و از روستا رفت، اما رابطه مون همچنان باهم مثل اول بود.
روزها گذشت و دوباره روز نحس سی ام دی ماه رسید... اولین سالگرد مرتضی...
تو مراسمش به اندازه‌ی یکسال ندیدنش عقده گشایی کردم.
درسته صبور بودم اما درد فراق عزیزترین کسم بی طاقتم کرده بود...
من دیگه هیچ دلخوشی نداشتم، هیچ چیزی برام مهم نبود، فقط بخاطر قلب شکسته ی ننه بود که سرپا مونده بودم. سالگرد مرتضی هم تموم شد و پرونده ی فوتش برای فامیل بسته شد.
چندروز بعد خاله به خونمون اومد.
بعد از حرفهای همیشگی رو به من گفت؛

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_بیست ویک


قبلش رفت و به نرگس خبر داد تا نگرانم نشن.
رسیدیم به قبرستون. هوا تاریک بود، مه گرفته بود لابلای درختا... فقط کورسوی نور چراغ سر در قبرستون به چشم میخورد.
اگه قبلاً بود میترسیدم، اما الان میرفتم به دیدار عشقم، به خونه خودم..
سلانه سلانه راه افتادم به سمت قبر پدر مرتضی، میدونستم که کنار پدرش خاکش کردن.
پاهام توانش را نداشت اما قلبم منو میکشید به اون سمت.
عباس گفت؛ صبوراجان من اینورتر می‌ایستم و مواظبت هستم. فقط توروخدا فاتحه خوندی و درد دلاتو کردی زودتر راه بیفت بریم، حالت به اندازه کافی بد هست بدتر میشی..
جوابش رو ندادم رفتم و خودم رو انداختم روی قبر مرتضی...
میخواستم گریه کنم اما نمیتونستم، داشتم خفه میشدم.
با دستام قبرش رو بغل کردم. کنار قبرش دراز کشیدم، یاد حرفاش افتادم...یاد نوازش کردناش ، یاد قول و قراراش، یاد اینکه چه جوری میخواست زندگی رو برام بسازه و خوشبختم کنه...
مرتضی این بود؟ خیلی نامردی... اینطوری بهم قول داده بودی خوشبختم میکنی...
همه این چیزا رو توی دلم میگفتم حتی نمیتونستم اشک بریزم، برام مهم نبود که عباس نگاه میکنه یا نه.
مثل آدمای ناتوان، مثل کسی که لال بود فقط صدای ناله از ته گلوم خارج میشد، انگار دیوونه شده بودم.
چه جوری باید فراموشت کنم مرتضی؟ چه جوری باید موهای مشکیتو فراموش کنم.. به جای اینکه خاک زبر ر‌و دست بکشم باید دستمو لابلای موهای مشکیت فرو میبردم.... داغ من تمومی نداره.. غم من تمومی نداره...
با هر صدایی که از گلوم خارج میشد، عباس گوشه ای نشسته بود و زار زار گریه میکرد ...
صدای شنیدن صدای گریه مرد واقعاً سخته برام، اما حالم انقدر خراب بود که نمیفهمیدم..
انقدر بیچاره بودم که عباس دلش به حالم میسوخت... صورتم رو به خاک روی قبرش مالیدم، خدایا من چه جوری باور کنم؟ چه جوری دلم بیاد که این تن عاشق رو زیر خاک بزارم و خودم برم خونه؟
عباس از جاش بلند شد اومد کنارم و گفت؛
_صبورا بلند شو ببرمت خونه، دیگه نگرانت میشن کم کم.. نرگس چند بار تماس گرفته...
کمی مقاومت کردم. عباس اخم نامحسوسی کرد و گفت؛
_ اگه بخوای اینجوری کنی دیگه نمیارمت... دختر خوبی باش تا هر غروب بیارمت کنار مرتضی...
به سختی ازش دل کندم، کاش میتونستم گریه کنم.. کاش میتونستم داد بزنم حداقل عقده های دلم وا شه اما حيف...
صبح روز بعد، مراسم سوم و هفتم مرتضی برگزار شد.
رفته بودیم توی مسجد، از صبح مراسم ناهاردهی داشتیم.
سوز صدای مداح هم نتونست بغضم رو پاره کنه. مراسمش هم تموم شده بود بدون حتی یک قطره اشک ریختن من.
غروب‌ها عباس آقا، من رو به همراه قرآن کوچیکم میبرد سر خاک مرتضی.
اونجا سر خاکش مینشستم و براش قرآن میخوندم تا بلکه هم دل من آروم بشه و هم روح مرتضی شاد...
مثل برق و باد این چند روز هم گذشت. خونه خلوت شده بود، حالا بچه ها مونده بودن پیش خاله تا تنها نباشه.
من هم نیاز به مراقبت داشتم، تکتم حسابی مراقبم بود.
حالا که خلوت شده بود همه سعی میکردن که من صحبت کنم، هر کسی یه چیزی می‌گفت، یکی میگفت ببرینش پیش روانپزشک، اون یکی میگفت یه چیزی بهش بدید تا زبونش وا شه... یکی میگفت بریم براش دعا بگیرین حتماً ترسیده..
عباس و نرگس گوشه ایستاده بودند و پچ‌پچ میکردن. چند لحظه بعد عباس اومد کنارم و گفت ؛
_ صبورا جان امروز غروب من کار دارم، میخوام الان ببرمت سر خاک مرتضی میای با هم بریم؟
سری تکون دادم. مانتوم رو پوشیدم تا باهاش راه بیفتم و برم سر خاک مرتضی رسیدم.....
چند لحظه ای به خاکش خیره شدم، نشستم شروع کردم به خوندن قرآن.
یک دفعه‌ای صدای مرتضی به گوشم رسید، سرم رو با شدت چرخوندم صدا از گوشی عباس بود.
اومد نزدیکم گوشیش رو درآورد و نشونم داد و گفت؛
_ این فیلم مرتضی است.. نگاه کن...
درسته مرتضی بود ... مرتضی من بود که با لب خندون پشت فرمون نشسته بود و با عباس شوخی می‌کرد.
فیلم برای روزی بود که اولین بار کامیونش رو خریده بود و توی راه اومدن به خونه بود.
عباس کنارش میپرسید؛ آقا مرتضی شیرینی ما چی شد؟
مرتضی خندید و گفت؛ چشم شیرینی شما هم محفوظه...
با شنیدن صداش دنیا دور سرم چرخید. نگاهم به چشم و ابروی مشکیش افتاد، نگاهم به موهای پرش افتاد... خدایا مرتضى من....
نتونستم خودم رو کنترل کنم، احساس کردم یه پارچ آب یخ روم ریختن.
با صدای بلند جیغ کشیدم.. جیغ کشیدم اونقدری که احساس کردم حنجرم داره پاره میشه..
خدا رو صدا زدم، گریه کردم داد زدم و شیون کشیدم و خودم رو زدم...
عباس خودش رو کنار کشید تا راحت بتونم بعد از این همه مدت عقده گشایی کنم.
صدای مرتضی و تصویرش پشت سر هم جلوی چشمم تکرار میشد..

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_نوزدهم


دور و برم فقط صدای داد و شیون میومد و من مثل دیوونه‌ها چشم میگردوندم و همه رو نگاه میکردم. نمیتونستم گریه کنم انگار زبونم بند اومده بود.
تو دلم با خودم تکرار میکردم؛ مگه میشه مگه الکیه؟ صحبت مرگ و زندگی یک آدمه. دارن درباره زنده بودن و مرده بودن یه آدم صحبت میکنن...اینا چرا جمع شدن... اصلاً مطمئنن هستند که همچین اتفاقی افتاده؟
نه مرتضی منو تنها نمیذاره، مرتضی به من قول داد منو خوشبختم می کنه...
از دور چشمم به ننه بلقیس افتاد، با دو دستش روی سینه‌اش می کوبید و به حالت وحشتناکی داد میکشید و نگام میکرد و میگفت؛ _ ای سیاه بخت صبورا... ای بیچاره صبورا...
با دیدن ننه چشمام سیاهی رفت و نفهمیدم چه جوری از هوش رفتم....
با سر و صدا بیدار شدم، نمیدونم کجا بودم.
چشمم رو گردوندم و تکتم رو بالای سرم دیدم.
آروم بودم، آرومتر از همیشه.. نمیدونم چه بلایی سرم آورده بودن اما می دونستم که توی بیمارستانم و سرم به دستم وصله.
تكتم با دیدنم سریع رفت و پرستار رو صدا کرد.
با دیدن لباس سیاه توی تن تكتم دوباره یاد موضوع شب قبل افتادم، حتی نمیتونستم گریه کنم، خواستم دهنم رو باز کنم تا ازش چیزی بپرسم اما احساس میکردم دهنم به هم دوخته شده، هیچ حرفی نمیتونستم بزنم، احساس میکردم آرامش عجیبی دارم، یه آرامشی مثل آرامش قبل از طوفان...
پرستار نگام کرد و سری از تاسف تکون داد و گفت؛
_ بهت تسلیت میگم عزیزم، واقعا نمیشه این غم رو توصیف کرد آخه سنی نداری..
خدایا داشتن به من تسلیت میگفتن؟ واقعاً مرتضی منو تنها گذاشته؟
قلبم انگار تیکه تیکه شده بود، بغضی روی گلوم بود، گلوم رو به شدت میفشرد..
همون لحظه مجتبی، شوهر مرضیه، با صورت ناراحت وارد شد.
رو به تکتم گفت ؛ لباسهاش رو آوردی؟
تکتم گفت؛ آره آوردم..
مجتبی گفت؛ _ مرخص شده، باید ببریمش تو مراسم خاکسپاری هم باشه.
تکتم گریه امونش نمیداد... نمیتونست خودش رو کنترل کنه.
مجتبی با اخم رو بهش گفت ؛_ مثلاً اومدی مراقبش باشی یکم خودداری کن...
مثل مرده متحرک سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. نزدیک خونه شدیم. ماشین های زیادی توی کوچمون بودن.
مجتبی از همون دورتر ماشینش رو پارک کرد و راه افتادیم به سمت خونه.
نمیتونستم راه برم، احساس میکردم قدم‌هام لرزون شدن، اما سعی میکردم خودم رو کنترل کنم. هرکس منو میدید به همدیگه نشون میداد و با غصه سرش را پایین مینداخت.
تکتم با گریه شونه هام رو گرفته بود و منو به سمت داخل برد.با دیدن من صدای گریه و شیون بیشتر شد. خاله منور انگار جونی دوباره گرفته بود، چادرش رو محکم به کمرش بسته بود و وسط مجلس زنانه ایستاده بود و سینه میزد.
نرگس از بس که به صورتش چنگ انداخته بود رد خون روی صورتش دیده میشد...
مرضیه عکس مرتضی رو توی بغلش گرفته بود و با صدای بلند گریه میکرد.
با دیدن من خاله به صورتش چنگ انداخت و به سرش کوبید، شیون کرد و اسم مرتضی رو صدا میکرد.
با صدای بلند میگفت؛ _ داغم زدی پسر، من با تازه عروست چه کنم... بدون اینکه حتی یه قطره اشک بتونه از چشمام بیاد گوشه ای نشسته بودم، انگار فیلمی از جلوی چشمام رد میشد....
چند لحظه بعد صدای آمبولانس اومد. مردم همه هجوم بردن به سمت در.
هر کسی چیزی میگفت... یکی با صدای بلند داد زد؛ جنازه رو آوردن زنش رو بیارین باهاش وداع کنه..
تكتم و دختر دایی کاظم زیر بغلم را گرفته بودن، پاهام همراهیم نمیکردن، به سختی روی زمین میکشیدمشون.
تابوت و از آمبولانس بیرون آوردن، مردم روی دوششون گرفته بودن و لا اله الا الله گویان به سمت داخل آوردن.رسم بود که برای آخرین بار جنازه را می‌آوردند خونه‌اش تا با خانواده‌اش وداع کنه.
نگاهی به تابوت انداختم، درسته خودش بود... خود مرتضی بی‌معرفت بود.. اینو از قد بلندی که زیر پارچه ی سیاه داشت متوجه میشدم..خاله و بچه هاش انقدر خودشونو زده بودند که بی‌حال شدن.
زنی پارچ آب دستش بود و به سر و صورتشون میریخت.
همینطور خیره شده بودم به تابوت ... یکی دستم رو گرفت و هلم داد و گفت؛ برو برای آخرین بار سرش رو بگیر، نگاش کن و باهاش وداع کن ...
همزمان مردهای فامیل اومدن و مانع از گرفتن سر جنازه شدن. دایی کاظم با اخم رو به خانمی گفت؛ سرش رو نگیرید جنازه رو بلند کنین ببریم ... یا علی آقایون ... تصادف کرده است، بدبخت‌ها طاقتش رو ندارن...
نمیدونم کی منو سوار ماشین کرد. نمیدونم کی و کجا و چه جوری رسیدیم به قبرستان محل.
یکی از همسایه ها دستم رو گرفت و مجبورم کرد پشت سر جنازه ی عشقم نماز بخونم ...
تو گوشم زمزمه کرد؛ میدونم تو شوکی دخترجان، میدونم ... وایسا و برای شوهرت نماز بخون..
توی چشم به هم زدن جلوی چشمم بدون خداحافظی بدون هیچ حرفی بدون هیچ درد و دلی، عشقم، تموم زندگیم رو وارد قبر کردن.

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

صبر کن بر تلخ کامی ها که آخر روزگار

چشمه سار نوش سازد بوسه گاه نیش را

صائب تبریزی

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_شانزدهم



خیلی دوست داشتم دستم به حرم برسه. به هر سختی بود سعی کردم خودم رو از لابه لای جمعیت به حرم برسونم، همینطور هم شد.
احساس میکردم که دارم له میشم اما محکم با دستام حرم رو گرفته بودم.
از چشمام اشک می اومد، توی دلم گفتم یا امام رضا بالاخره منو طلبیدی.. امام رضا بلاخره اومدم... بعد از سختی‌های زیادی اومدم...
برای هرکی که تو فکرم اومد دعا کردم، خانواده فامیل و زندگی خودم و مرتضی.
جمعیت از پشت به جسم لاغر و نحیفم هم فشار می‌آورد، نمیتونستم خودمو کنترل کنم، به هر جون کندنی بود خودم رو از جمعیت جدا کردم.
چادرم را سر کردم، مهری برداشتم و دو رکعت نماز به نیت باباقلی خوندم. برام عجیب بود که به کسی فکر نمیکردم به هیچکس فکر نمیکردم، همه رو توی نماز به یاد آوردم اما دلم برای کسی تنگ نمیشد..
دوست داشتم زمان وایسه همونجا تا آخر بمونم.. تازه فهمیده بودم که بیخود نمیگفتند حرم آقا توی مشهد تکه ای از بهشته.
ترسیدم که مرتضی نگرانم بشه برای همین رفتم به سمت سقاخونه. مرتضی داشت آب میخورد، با دیدنم خوشحال شد و گفت؛
_ از چشات معلومه حسابی سبک شدیا..
بعد از حرم به سمت بازار رفتیم و حسابی اونجاها رو گشتیم. خرید مختصری برای ننه و بچه‌ها انجام دادم. برای خاله و بچه‌هاشم ادویه جات و سوغات مشهد رو خریدم که سفارشش رو کرده بودند.
از مرتضی خواستم به شیرینی فروشی بریم. وقتی وارد شدیم کیک دونفره ای سفارش دادم و گفتم؛ تولدت مبارک عزیزم!
مرتضی حسابی تعجب کرد، تولدش یادش رفته بود...
عطر خوشبویی که تو همون بازار خریدم و کادو کرده بودم و بهش دادم...
خیلی خوشحال شد و گفت که اولین کادویی که ازم گرفته خیلی براش با ارزشه....
بعد از کلی گشتن، مرتضی نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_ خب صبورا جان اگه خسته شدی برگردیم مهمون خونه، اگه نه بریم اطراف رو بگردیم غذایی بخوریم..
حالا که خیالم از زیارت راحت شده بود، تصمیم گرفتیم که غذای مختصری بخوریم و راه بیفتیم به سمت مهمون خونه و فردا سر فرصت بریم جاهای تفریحی رو با هم بگردیم.
شب موندن و خوابیدن تو یه جایی به غیر از خونه خودمون برای هر دومون واسه اولین بار خیلی جذاب و هیجان انگیز بود، تا حالا همچین تجربه دونفره ای با هم نداشتیم...
تجربه شیرینی بود تا نیمه های شب بدون واهمه از اینکه کسی بخواد صدامون رو بشنوه با هم صحبت کردیم.
لباس راحتی  تنم بود. روی تخت دراز کشیده بودم.
مرتضی نگاهی به من انداخت و گفت:
_ صبورا جان ببخشید ... من شرمندتم میدونم که اول زندگیمونه، تو سن کمی داری، اونجوری که بخوای نمیتونی جلوی ننه منور راحت بگردی، نمیتونی اون لباس‌هایی که دلت میخواد رو بپوشی...
لبخندی به روش پاشیدم و گفتم:
_ ناراحت نباش مرتضی جان، خاله اصلاً از اون رفتارهای بسته رو با من نداره، اصلاً احساس نمیکنم که مادر شوهرمه، هنوز اونو به چشم خاله می بینم، اتفاقاً اون همیشه به من میگه که راحت باش و راحت لباس بپوش جلوی شوهرت، اما من خودم روم نمیشه..
مرتضی مکثی کرد و گفت:
_ یکمی تحمل کنی تمام سختی‌هات تموم میشه؛ فقط یه مدت باید این دور بودنا رو تحمل کنی.. عمو قربان باهام تماس گرفت و گفته که زمین به فروش رفته.. برام دنبال یه کامیون خوب با یه قیمت مناسب میگرده، یه مدت که کار بکنم حسابی میتونم پول جمع کنم. من دوست دارم بهترین چیزها رو برات فراهم کنم، دوست ندارم که حسرت چیزی به دلت بمونه، نگاهی به چیزی بندازی یا من نتونم برات بخرم.. اونجوری که میخواستم نتونستم برات عروسی بگیرم و خرجت کنم..
گفتم:
_ مرتضی چی میگی.. من اصلاً هیچ توقعی از تو ندارم، الان در کنار تو احساس خوشبختی میکنم خیلی خوشحالم از اینکه با تو ازدواج کردم.. من واقعاً دارم با تو عشقو تجربه میکنم..
مرتضی  گفت: _ میدونم تو مثل اسمت صبوری...توی چشمام خیره شد و گفت:
_ خیلی دوست دارم، صبورا خیلی زیاد.. بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی..
صبح بعد از خوردن صبحانه رفتیم و تا غروب جاهای تفریحی رو گشتیم، بهمون حساب خوش گذشت...
مثل بچه ها بیشتر وسایل بازی شهربازی رو امتحان کردم و مرتضی حسابی خندش میگرفت و میگفت زن کوچیک گرفتن همین دردسرها رو هم داره.
تو اون سه روزی که مشهد موندیم بیشتر از ده بار به حرم برای زیارت رفتم.
مرتضی روز آخر به من گفت؛
_ صبورا بلیط گرفتم، آخرین زیارتت رو هم انجام بده با همدیگه بریم مهمون خونه..
اشک تو چشمام جمع شده بود، نگاهی به حرم انداختم و گفتم؛ _ یا امام رضا باهات خداحافظی نمیکنم، دوست دارم این دفعه با بچه هام بیام پابوست..
مرتضی خندید و گفت؛
_ چه خوش اشتها.. یه دونه بچه هم نه، همراه با بچه‌ها...بالاخره برگشتیم، وقتی وارد روستا شدم تازه فهمیدم که چقدر دلم برای خونه و خانواده تنگ شده بود.

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_چهاردهم


رفتم سماور و روشن کردم. لباس های پخش شده ی تو اتاق و جمع کردم و یه لباس مناسب پوشیدم.
حدود یک‌ساعت بعد مرتضى طبق عادت سحرخيزيش نتونست زیاد بخوابه و بیدار شد..
منتظر بودیم که ننه و خاله بیان برامون صبحانه بیارن. با اومدن ننه و خاله و دخترا دوباره توی خونه همهمه و سرو صدا شد.
همه صورتم رو بوسیدن. نهار و کنار هم، از شام دیشب که مونده بود،خوردیم.
بعد از ظهر هم فامیلای نزدیک اومدن و با یه بزن و بکوب ساده مراسم پاتختی مون برگزار شد. بیشتر کادوها پتو و ظرف بودن. حسابی خسته بودم،اینو هرکی میدید از چشمام متوجه میشد...
بعد از رفتن مهمونا نفس راحتی کشیدم، برای آدم ساکت و کم حرفی مثل من اینهمه احوالپرسی واقعا سخت بود!!
خاله منور رو به دخترا گفت: نرگس و مرضیه امشب و برین استراحت کنین ، صبح باید فرشای منو بشوریم خونه رو تمیز کنیم و وسایل صبورا رو هر کدوم که دوس داشت بچینیم، من دست تنهام ننه..
هردو قبول کردن، ننه بلقیس عزم رفتن کرد. منو کنار کشید و گفت؛ صبورا جان، ننه انقدر خجالتی و کم رو نباش ... حالا دیگه خانوم یه خونه شدی..
آروم گفتم؛ من که خجالتی نیستم ننه..
ننه بلقيس اخم نامحسوسی کرد و گفت؛ نیستی؟ تو حتی دستت سر سفره هم دراز نمیشه یه لقمه نون برداری بخوری برو خداتو شکر کن خاله ات زن خوبیه و مثل دختراش میبینتت منم خيالم راحته ... دخترم الان بهترین روزای زندگیته، خوش باش، انشالله که خوشبخت باشی..
خاله رو به ننه گفت؛ بلقیس یه دختر دادی یه پیر دختر تحویل میگیری... از این به بعد ور دل خودتم، اینا که تازه عروس دومادن منو میخان چکار، شبا میام پیش خودت یه کم دلم وا شه...
ننه خندید و گفت؛ ای خواهر جان بیا قدمت روی چشم...
روزهای خوش به همین منوال میگذشت، دلم به اینهمه خوشی عادت نداشت ... نمیتونستم باور کنم، حس میکردم انگار دارم اشتباه زندگی میکنم.
از طرف خانه بهداشت محل، برای تشکیل پرونده منو خواستن.. لباسم رو پوشیدم و راهی شدم.
خلوت بود و ساکت؛ بعداز سلام و احوالپرسی، کارمند بهداشت که زنی سفید رو و قدکوتاه بود با جثه ی ریزه میزه لبخندی بهم زد و نگاهی به دفترش انداخت؛ خب ... صبورا محبی ... متولد دهم اسفند هفتاد و سه، نام پدر قلی مدارکت همچنان ناقص؟
سرمو پایین انداختم و گفتم؛ بله..
بهیار گفت؛ برو روی ترازو وزنت کنم..
رفتم بالای ترازو ... چهل ودو کیلو!
بهیار خندید و گفت؛ خیلی کوچولویی تو دختر تاریخ آخرین ماهیانه ات کی بود؟
فکری کردم و گفتم؛ دو هفته پیش..
بهیار گفت؛ میخای بچه دار شی الانا؟
با تعجب نگاهش کردم، اصلا به این قضیه فکر نکرده بودم. گفتم؛ نمیدونم..
بهیار گفت؛ فعلا کمی زوده برات، البته این به خودتون مربوط میشه و دلبخواه، اما نسبت به قدت کمی کمبود وزن داری ، و اینکه سنت واقعا کمه برای مادر شدن..
بعد از چند تا سوال راجع به سلامت خودم و مرتضی، راه افتادم به سمت خونه.
سرراه با مرتضی تماس گرفتم ازش اجازه گرفتم و رفتم خونه به تکتم سر زدم.
تکتم حسابی دمغ بود و میگفت بدون من خونه سوت و کوره.
شب حرفای بهیار رو برای مرتضی تعریف کردم که گفت؛ اره الان تا مدتی بچه دار نشیم بهتره، اول که خودت هنوز بچه ای و خیلی سختت میشه، دوم برای اینکه شرایط مالی مون بهتر بشه و بتونم برات رفاه بیشتری مهیا کنم..
نگاهی بهش انداختم و گفتم؛ چقدر خوبه که تو ازم بزرگتری و بیشتر میدونی...
مرتضی گفت توام میدونی جوجه.... توام یاد میگیری...
با خوشحالی گفت؛ راستی صبورا، یه خبر خوب، عمو قربان داره اون زمینی که قولش رو داده بود میفروشه، منم از فردا میرم دنبال کارای پایه دو گرفتن... یادته که دوسال شاگرد کامیون بودم؟ بلدم همه چی رو. یه کامیون بخرم یه سال کار کنم همه چی حله..
ناراحت نگاش کردم و گفتم؛ آخه سخت رانندگی بری بیابون تو گرما و سرما ... شبا نیستی پیشم...
مرتضی با خنده گفت؛ هرکاری سختی خودشو داره دخترجان، الان که پیشت هستم هنوز..
به صبح زود بیدار شدنا عادت کرده بودم. رسما خانم خونه شده بودم و کارهای خونه رو انجام میدادم.
خاله هم از این وضعیت خیلی خوشحال بود، بیشتر وقتش رو با ننه بلقیس و خانومای همسایه میگذروند...
مشغول پوست کندن سیب زمینی بودم، خاله منور چادرش رو برداشت به همراه ساک کوچیکی...خندید و گفت؛ خب صبورا جان من دارم میرم، کاری نداری؟
از خوشحالی زیادش منم خنده ام گرفته بود، پرسیدم؛ خاله الان زود نیس؟ هنوز اتوبوس نرسیده که..
خاله گفت؛ میرم يواش يواش...تا من برم اونم رسیده، صبورا چادر نمازمو گذاشتم؟
خندیدم از استرسش و گفتم ؛ آره خاله چندبار میپرسی..
لپای تپلش گل انداخت و گفت؛ تموم مزه‌ی زیارت رفتن به همینه شه دیگه..

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی

#صبورا
#قسمت_دوازدهم


به همراه سایه و خط چشم مشکی و رژ لب قرمز.. مژه مصنوعی که برام گذاشته بود نمای چشمام رو چندبرابر کرد.
حسابی تغییر کرده بودم، هم من هم تکتم. از این تغییرم خیلی خوشحال بودیم.
یادمه که این مدل آرایش رو توی عروسی دختر همسایه دیده بودم... ننه اجازه نداده بود که تکتم آرایش کنه و گفته بود برای دختر بچه خوبیت نداره، پس به همون مدل موی ساده بسنده کرد.
تو آینه نگاهی به خودم انداختم. انگار آرایش باعث شده بود که سنم چند سالی بزرگتر نشون بده.
از نازنین تشکر کردم. نازنین با خنده پرسید؛ خوب عروس کوچولو حالا بگو ببینم راضی هستی از آرایشت یا نه؟
لبخندی به روش زدم و گفتم؛ بله ممنون..
تکتم در ادامه حرف من گفت؛ عالی شده نازنین خانم، کارتون خیلی خوبه انشالله من هم بیام پیشتون..
هر کسی که تو آرایشگاه بود با شنیدن این حرف تکتم زد زیر خنده. نازنین خانوم خندید و گفت؛ خدا نکشتت دختر، هر چقدر که خواهرت ساكته تو در عوض شیطون بلایی.
شاگرد آرایشگاه صدا زد؛ نازنین جان آقای داماد تشریف آوردن...
با شنیدن اسم داماد استرس گرفتم. دوست داشتم که در چشم مرتضی قشنگترین عروس باشم. امیدوار بودم از آرایشم خوشش بیاد.
نازنین از مرتضی شیرینی عروسی گرفته بود. فیلمبردار هم همراه مرتضی اومده بود.
مرتضی با دیدنم چشماش برقی زد و آروم لب زد؛ چقدر خوشگل شدی...
همین حرفش کافی بود تا خیالم راحت بشه.
تازه دقت کردم به لباسش، کت و شلوار مشکی به همراه پیراهن سفید و کراوات طوسی رنگ.
با راهنمایی‌های فیلمبردار بالاخره تونستیم سوار ماشین بشیم. بعد از چند بار فیلم گرفتن از مرتضی پرسیدم؛ این ماشین کیه؟
مرتضی با خنده گفت؛ از اوستا ماشینش رو قرض گرفتم..
با هم رفتیم به یک باغ برای عکس گرفتن، بعد از چند تا ژست عکس گرفتن که بیشترش به شوخی و خنده گذشت چون هردومون خجالت میکشیدیم حرکاتی که فیلمبردار میگفت رو انجام بدیم.......
بالاخره به سمت خونه خاله اینا حرکت کردیم. خاله منور و ننه با اسپند دم در منتظرمون ایستاده بودن.
خونه خاله را زنونه کرده بودن و خونه همسایه شون هم مردونه بود.
همگی خوشحال بودن. حسابی جمعیت زیاد بود، کمی استرس گرفته بودم.
صدای آهنگ و دویدن بچه ها، بوی شیرینی دانمارکی و خیار تازه... هوای دلپذیر اردیبهشت ماه..
تمام فامیل‌های من كنار هم خوشحال و خندون ایستاده بودند. احساس میکردم که دارم خواب میبینم... این من بودم که کنار مرتضی در قالب عروس ایستاده بودم، خدایا شکرت.. حس میکردم روی ابرها سیر میکنم...
بعد از اینکه وارد شدیم و با همه روبوسی کردیم، خواننده از بزرگترهای مجلس اجازه خواست تا عروس و داماد بتونن بنشینند.
عمو قربان و ننه به عنوان بزرگتر اومدن جلو بعد از روبوسی کردن با ما اجازه نشستن ما را دادند.
مجلس شروع شده بود. تكتم و مرضیه و نرگس به عنوان مجلس گرمکن بین خانم‌ها بودند...
نوبت به رقص دونفره ما رسید، هر دومون با خجالت شروع کردیم ‌‌.
چند لحظه که گذشت تقریب عادت کردیم..
فامیل‌ها اومدن و شروع کردن به شاباش دادن. رقصیدن مون که تمام شد رفتیم و تو جایگاه عروس داماد نشستیم.
چشمام را چرخوندم، اما خبری از فامیل‌های باباقلی بیچاره نبود. دلم گرفت، نمیخواستم ببینم که اینقدر تنها و بی کس هستیم که هیچ کدوم از فامیل‌های پدری من توی عروسی من حضور ندارند، یعنی انقدر براشون بی‌ارزش بودیم.. سعی کردم که به روی خودم نیارم..
جديداً توی محل رسم شده بود که حنابندان و عروسی رو در یک شب برگزار می‌کردن.
مرتضی رفته بود قسمت مردونه تا خانمها راحت تر باشن..
بلاخره نوبت رسید به صرف شام. دوباره سر و کله فیلمبردار پیدا شد، حتی نمیذاشت یک لقمه غذا هم به راحتی بخوریم. نوشابه را داد دست من و گفت عروس خانم اول به آقای داماد نوشابه تعارف کن، بعد اون یک لقمه غذا بگذاره تو دهن تو...
خنده ام گرفته بود، نمیتونستیم خوب غذا بخوریم. مرتضی وقتی دید که فیلمبردار بی‌خیال نمیشه بهش گفت؛ من اصلاً دوست ندارم قسمت غذا خوردن توی فیلم من باشه،  تو رو خدا بی خیال ما شو برو از این همه مهمون فیلم بگیر..
بعد از صرف شام دوباره صدای آهنگ بلند شد. نوبت به حنابندون رسیده بود..
نوبت رسیده بود به نرگس، بین من و مرتضی ایستاد و همزمان با شروع شدن آهنگ حنا دست من و مرتضی رو حنا بست.
بعد از حنا همگی دور ما جمع شده بودن و شروع کردن به دست زدن. حالا دیگه کم کم مردها هم وارد قسمت زنانه شده بودن.
نگاهم بین جمعیت افتاد به خاله و ننه بلقیس که با همدیگه بودند. مرتضی نگاهمو که دید، دستم رو کشید و گفت بیا بریم پیششون‌...
خیلی خوشحال بودم حس وصف نشدنی داشتم، نمیدونم شاید به خاطر این بود که توی زندگیم رنج و غم زیادی رو تحمل کرده بودم....

Читать полностью…

بلبلی برگ گلی

#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_دهم
تا ایستگاه، سوار تاکسی شدیم‌. تو راه مرتضی کنارم نشسته بود ،وقتی پیاده شدیم، به پیشنهادش من رو برد به جیگرکی، ده سیخ دل و جیگر سفارش داد، هرچی گفتم نمیخورم به زور به خوردم داد...
بعداز جیگرکی باهم رفتیم مرتضی برام یه گوشی ساده و یه خط خرید.
وقتی اومدیم بیرون ازش تشکر کردم. لبخندی زد و گفت؛ دوس دارم توی روز باهم حرف بزنیم، شبا بهم پیام بدیم، دوس دارم از حال خانمم باخبر باشم.
سر راه، بازار هفتگی برقرار بود. مرتضی خندید و گفت؛ خوبی ازدواج فامیلی اینه که از دخل و خرج هم باخبریم و خجالتی در کار نیس، بریم دخترخاله که برات دو دست لباس بخرم..
باخنده وارد بازار شدیم، بخاطر نزدیکی عید حسابی شلوغ بود.
به اصرار مرتضی دو دست لباس تو خونه‌ای خریدم و یه مانتو و شلوار.
بعد از خرید مرتضی گفت؛ بریم شیرینی فروشی؟
گفتم؛ چرا؟ مرتضی گفت بیا کاریت نباشه...
داخل شیرینی فروشی شدیم. مرتضی کیک کوچیک آماده ای خرید، به همراه دوتا آب میوه...
وقتی سفارش و آوردن، عدد ۱۴ روش نظرمو جلب کرد، مرتضی شمع عدد گرفت و گفت؛ تولدت مبارک پیشاپیش، دخترخاله خانم من ...
اشک تو چشمام جمع شد. این اولین تولدم بود... تا حالا کسی برام تولد نگرفته بود...
یعنی از بس فشار زندگی رو خانوادم زیاد بود که بفکر این چیزا نبودیم...
ازش تشکر کردم و گفتم؛ ممنونم مرتضی... اولین تولد زندگیم قشنگترین تولدم شده...
مرتضی گفت؛ قبل از فوت کردن شمع آرزو کن...
چشمامو بستم، تو دلم آرزو کردم که مرتضی برای همیشه برام بمونه......
ظهر رسیدم خونه، تکتم تنهایی گوشه ی ایوون نشسته بود... مطمئنم با دیدن گوشیم حسابی خوشحال میشد.
همونطور که حدس میزدم تکتم با دیدن گوشیم کلی ذوق زده شد، از اینکه بالاخره گوشی خریدم.
مرتضی شماره اش رو داخل گوشی به اسم عشقم سیو کرده بود...
غروب که ننه بلقيس اومد و گوشی رو دستم دید، براش تعریف کردم که مرتضی برای تولدم کادو گرفته، و کلی دعای خیر بدرقه راهش کرد.
نزدیک عید بود و این مدت منو تكتم مشغول بشور بساب وسایل کهنه ی خونه بودیم.
هرروز تصمیم میگرفتیم که ننه بره دنبال کارهای المثنی شناسنامه، اما انقدر سرگرم کار بود که نمیشد.
من و تکتم لباس پوشیده و آماده به همراه ننه سوار تاکسی شدیم تا با پولایی که از خونه‌ کربلایی جمع کرده بود خرید کنیم.
به بازار رسیدیم، بعداز خرید جزئى لباس عید برای تکتم و نعمت وارد ظرف فروشی شدیم...
یک دست بشقاب و دوتا قابلمه و ... از هر چیز لازمی چندتا دونه برداشتیم‌.
خیلی ذوق داشتم و خوشحال بودم.. باورم نمیشد اینا وسیله خودم باشن.
خاله اصرار کرده بود که چیز زیادی نخرم تا ننه سختش نشه.. ماهم دست و بالمون خالی بود و به همین خرید کم اکتفا کردیم...
دور سفره جمع شده بودیم و منتظر تحویل سال نو...
نگاهم به ساعت افتاد سه بعداز ظهر.. آغاز سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی ...
صورت همدیگرو بوسیدیم. ننه بلقیس مثل همیشه چشماش پرازاشک بود و دعا میکرد.
صدای زنگ گوشیم منو به خودم آورد. میدونستم مرتضی ست، جز اون هیچکس بهم زنگ نمیزد.
جواب دادم؛ سلام مرتضی..
مرتضی گفت؛ سلام خانوم خانوما.. عیدت مبارک..
تشکری کردم، مرتضی گفت که همراه خاله میان خونمون برای عید دیدنی و منو میبره خونشون...
حدودا یک‌ساعت بعد خاله به همراه مرتضی با یک مجمعه عیدی که برای عروس میبرن اومدن...
از خاله تشکر کردم.
بعد از جابجا کردن وسایل که بیشترش خوراکی بود و باب دل تکتم و نعمت، لباسم رو پوشیدم و با هم راهی شدیم...
امسال عید جزو خانواده ی مرتضی شده بودم، همراهشون برای دید و بازدید عید خونه ی فامیل و همسایه رفتم و از مهموناشون پذیرایی می‌کردم...
رسم بود که به تازه عروس عیدی میدادن، مبلغی برام جمع شده بود، خواستم به ننه بدم که کمکی بهش بشه اما قبول نکرد.
ننه گفت؛ نه دخترم وقتی قرار نیس به اون صورت جهیزیه ببری، این پول و با شوهرت ببر برا خودت یه تیکه طلا بخر.
همونطور که گفت بعداز تعطیلات عید، پول عیدی رو بردم و دوتا النگو خریدم و دست کردم...
مرتضی تو ساعات بیکاری میرفت کارگری. این روزا کمتر میدیدمش و بیشتر بهم پیام میدادیم و تلفنی حرف میزدیم.
دایی‌ها با مشورت با ننه بلقیس و خاله منور، کادوی عروسیمون برامون تخت دونفره و مبل خریدن.
کار جهیزیه تقریبا تمام بود، قرار شد تا دو هفته ی بعد ننه و خاله منور با کمک هم عروسیمون رو برگزار کنن.
در تدارک کارهای عروسی بودیم، قرار بود همه چی ساده برگزار بشه.

Читать полностью…
Subscribe to a channel