belladonnaseries | Unsorted

Telegram-канал belladonnaseries - .·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

3290

ترجمه بدون سانسور مجموعه بلادونا ⚰️💜🫐 کتاب های بهار. م: @LunariaBooks ناشناسم: https://t.me/SendHarfBot?start=2da666f7b284

Subscribe to a channel

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_316

برقی از ستون فقرات سیگنا گذشت. با اینکه از همراهی با سایلس لذت می‌برد اما کنجکاوی، درونش را می‌خورد و نمی‌توانست سوالات پی‌درپی را از ذهنش دور کند: چطور ممکن بود که یک پسر اصطبل دار چنین چکمه‌ها و دستکش‌های شیکی داشته باشد؟ چرا سایلس روزی که قرار بود او را تا باغ همراهی کند، تصمیم گرفت سوار ناآرام‌ترین اسب شود و در جنگل گم شود؟ می‌خواست مانع ورود سیگنا به باغ شود؟
او کتابخانه را هم بلد بود. با وجود اینکه یک پسر اصطبل دار بود، راه رسیدن به آنجا را می‌دانست. همچنین او کسی بود که گذرگاه‌های مخفی را به سیگنا نشان داد.
و قبل از آن، بعد از اینکه سیگنا باغ را پیدا کرده بود، سایلس خیلی سریع پیشنهاد او را قبول کرده بود که برای پول و موقعیت، وفاداری‌اش به خانواده هاثورن را کنار بگذارد. او ادعا کرده بود که این کار برای کمک به کسی است که به او اهمیت می‌دهد، اما سیگنا نمی‌توانست به هیچ وجه بفهمد که آن شخص چه کسی می‌توانست باشد.
او سایلس را دوست داشت، حتی بیشتر از اکثر مردم. با او احساس راحتی می‌کرد. در جستجوی معمای مرگ لیلیان، او را به عنوان محرم اسرار خود انتخاب کرده بود.
اما اگر انتخابش اشتباه بود چه؟
با صدایی بلند و تصمیمی ناگهانی گفت:
«باید برگردم.»
لحنش چنان اضطراری بود که شارلوت از جا پرید.
شارلوت کمی نگران به نظر می‌رسید و گفت:
«البته. راستش... سیگنا، تو هم اونو می‌بینی؟»
ستونی از دود خاکستری آسمان پیش رویشان را پر کرده بود.
وحشت وجودش را فرا گرفت. این نمی‌توانست تصادفی باشد، آن هم وسط زمستان. به شارلوت گفت:
«سریع به ثورن گروو برو و الیجا رو بیار.»
سپس به سرعت میترا را به کنار یک صخره هدایت کرد و از آن استفاده کرد تا خود را بالا کشیده و بر زین سوار شود.
«بهش بگو عجله کنه.»
شارلوت با تردید گفت:
«سیگنا...»
سیگنا با اضطراب فریاد زد:
«پرسی ممکنه اونجا باشه!» «خواهش می‌کنم، فقط برو!»
جرأت نکرد سایلس را در میان احتمالاتش بیاورد. حتی جرأت نکرد به آن فکر کند. او مکث نکرد تا ببیند آیا شارلوت حرفش را اجرا می‌کند یا نه. با محکم چنگ زدن به افسار میترا، مستقیم به سمت دود تاخت. به سمت باغ، و به سمت پاسخ‌هایی که منتظرش بودند.

پایان فصل چهل و یک

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_314

او روی سنگ نشست و چشمان فندقی گرمش به چشمان سیگنا افتاد.
«زمان زیادی گذشته و منم نمی‌دونستم تو چه جور آدمی شدی. فقط می‌خوام یه ازدواج خوب داشته باشم و از پدرم مراقبت کنم.»
شاید به خاطر پوست درخت بود، یا شاید هم به خاطر این گفت‌وگو، اما به هر حال سیگنا کمی احساس بهتری داشت. هرچند موضوع برایش ناراحت‌کننده بود، اما خوشحال بود که او و شارلوت احساسات مشابهی داشتند.
«می‌فهمم.»
و واقعاً می فهمید، چون خودش هم هنگام دیدن شارلوت در ثورن گروو نگرانی‌های مشابهی را احساس کرده بود.
سیگنا با لبخندی سر به سرش گذاشت:
«فکر می‌کردم حالا که مراسم معرفیت نزدیک می شه، دیگه از این کارها نمی‌کنی. بعضی‌ها ممکنه تو رو به خاطر این داروی معجزه‌آسات، جادوگر صدا کنن.»
شارلوت خندید:
«جادوگر هم جادوگر رو می‌شناسه. فکر کردی ندیدمت که از عطاری بیرون میومدی؟ تو هم همیشه به اندازه من از گیاه‌ها و از کشف چیزهایی که جنگل هر روز بهمون نشون می داد لذت می‌بردی.»
او سبدش را محکم بست و سرش را با غرور بالا گرفت و گفت:
«خوبه که کاری داشته باشی که نیاز به آرایش کردن یا خودنمایی نداشته باشه، اما بیشتر از اون به خاطر این ادامه می‌دم که پوست بید به بهتر شدن آرتروز پدرم کمک می‌کنه.»
سیگنا گفت:
«این از مهربونیته.»
امیدوار بود با نرم‌تر کردن لحنش، شارلوت متوجه شود که واقعاً این حرف را از صمیم قلب گفته است.
در نهایت، شارلوت کمی آرام شد.

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_312

هرچه بیشتر به اعماق جنگل می‌رفت، رد پاها زیر خاک و شاخه‌های خشک شده و هر آنچه کف جنگل را پوشانده بود، ناپدید می‌شدند. این قسمت از جنگل پر درخت تر بود؛ منطقه‌ای بود که کمتر پیموده شده و اگر برف نبود، پوشش گیاهی می‌توانست در آن رشد کند. سیگنا به آرامی از میترا پایین آمد. شاخه‌ها زیر چکمه‌هایش خرد می‌شدند و او افسار میترا را محکم گرفته بود.
زمستان آرامش‌بخش بود؛ سکوتی داشت که اغلب سیگنا را در خود غرق می‌کرد. اما اینجا در عمق جنگل، با سری که هنوز درد داشت، این سکوت ترسناک بود. پوستش از سرما دون دون شده بود و نامطمئن از اینکه تا چه حد می‌توانستند به امن‌ترین شکل ممکن پیش بروند، خود را به گرمای بدن میترا می‌فشرد. خم شد تا ببیند آیا می‌تواند برخی از شاخه‌های خشک را کنار بزند و راهی باز کند که صدایی لطیف و آشنا از پشت سرش آمد:
«مواظب باش. پوست این درخت سمیه.»
سیگنا به سرعت چرخید و شارلوت را دید که نفسش در هوا پخش می‌شد. او یک شنل ضخیم به رنگ زمرد به تن داشت و سبدی حصیری در دستش بود.
شارلوت برای اینکه سیگنا از آن شاخه ها دور شود گفت:
«بهش میگن سمق سمی. اگه تو یا حتی اسبت لمسش کنین، جوشای ناجور می زنین.»
با لبخندی اضافه کرد:
«چند سال پیش، وقتی که تازه داشتم این جنگل‌ها رو کشف می‌کردم، اینو با یه تجربه ی بد یاد گرفتم.»
البته که رد پاها به شارلوت تعلق داشتند. سیگنا به یاد داشت که بلایث به او گفته بود شارلوت در طرف دیگر جنگل زندگی می‌کند، هرچند نمی‌توانست تصور کند چرا دختر در چنین هوایی بیرون آمده است. چشمان سیگنا به سبدی که در دست داشت افتاد. وقتی چشمانش را تنگ کرد، سرش به تپش افتاد و اشکال کوچکی از نور که در برف زیر پایش ایجاد شده بودند، دیدش را کور کردند. احتمالاً سیگنا تعادلش را از دست داده بود، زیرا شارلوت دستش را دراز کرد تا او را ثابت نگه دارد.

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_311

سیگنا که به رد پاهای اسب در برف نگاه می‌کرد که خط مستقیمی به سمت درختان داشت، گفت:
«احتمالاً به باغ رفته. وقتایی که منتظر بودی تا اسب رو برگردونه چیزی بهت نگفته؟»
سایلس متفکرانه گفت:
«پسر عمه ی تو از اون دسته افرادی نیست که با خدمتکارا صحبت کنه. این کارش خیلی بزرگوارانه ست.»
سیگنا رد پاها را از میان درختان نوک تیز تا عمق جنگل دنبال کرد اما به چیزی برخورد که او را متوقف کرد. یک جفت رد پای تازه که خیلی کوچک‌تر از آن بودند که به پرسی تعلق داشته باشند.
سایلس از اسبش پایین پرید و خم شد تا رد پاها را بررسی کند. با صدایی که تقریباً در حد یک نجوا بود، گفت:
«این رد پاها واسه هرکی که باشه، احتمالاً هنوز اینجاست. رد پاش کاملاً مشخصه پس یعنی تازه ست.»
سیگنا دوباره به رد پاهای پرسی نگاه کرد. از زمانی که مسموم شده بود دیگر عقلش سر جایش نبود و برای ایمنی او هم که شده، نمی‌شد این رد پاهای جدید را نادیده گرفت. رو به سایلس گفت:
«دنبال پرسی برو. ببین می‌تونی بفهمی چیکار می کنه یا نه و مطمئن شو که کار بی‌پروایی نمی‌کنه. من این رد پاها رو دنبال می‌کنم. شاید منو به مارجری برسونن.»
از تنشی که در شانه‌های سایلس دیده می شد مشخص بود که چقدر از این تصمیم ناراضی است. دستی به فکش کشید، آهی کشید و دوباره روی اسبش نشست. با لحنی محکم گفت:
«یه ساعت دیگه توی اصطبل‌ همدیگه رو می‌بینیم. اگه اونجا نباشی، میام دنبالت.»
نگاهی سرسختانه به او انداخت و همانطور که افسار اسبش را محکم گرفته بود و قول داد:
«یه ساعت دیگه اونجا می‌بینمت.»
و با یک فشار ملایم به پهلوی میترا، او را ترک کرد تا رد پاهایی را دنبال کند که به سمت مسیری می رفت که هنوز آن را کشف نکرده بود.

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_309

چیزی که سیگنا انتظارش را نداشت، این بود که پرسی شب ها، وقتی فکر می‌کرد هیچ‌کس او را نمی‌بیند، برای ساعت‌های طولانی ناپدید می شد. او از پنجره باز بالکنش صدای رفتن پرسی را می ‌شنید و تماشا ‌می کرد که به سمت اصطبل‌ می‌رود و دقایقی بعد سوار بر اسب به طرف جنگل می ‌رفت. پرسی دیر وقت برمی ‌گشت و شب گذشته آن‌قدر گل‌ولای روی دستانش بود که سایلس برای سیگنا یادداشتی ارسال کرده و وضعیت ظاهری او را شرح داده بود.
سیگنا مصمم بود بفهمد که پسر عمه اش دقیقاً کجا می‌رود
سایلس که بعد از ناپدید شدن پرسی در اصطبل، او را همراهی می‌کرد گفت:
«تو باید استراحت کنی. خیلی به خانواده هاثورن کمک کردی. ببین این کار چه بلایی سرت آورده.»
سیگنا خسته بود، موهایش به طرز عجیبی پریشان شده بود و چشمانش با سایه‌های بنفش تیره سنگین شده بودند.
سیگنا همانطور که منتظر بود او اسب‌ها را آماده کند، به دیوار تکیه داد و پل بینی‌اش را گرفت.
«برام مهم نیست که چه بلایی سرم اومده.»
مجبور شد زبانش را گاز بگیرد تا مانع تند و تیز بودن حرف‌هایش شود. اینطور نبود که از او عصبانی باشد، بلکه بیشتر از تمام مواقع خسته و سرخورده بود.
چیزهای بیشتری در این معما وجود داشت که سیگنا قادر به دیدن آن‌ها نبود و تا زمانی که حقیقت همه‌چیز را نمی فهمید، نمی‌توانست آرام بگیرد. از بین تمام اقوامی که تا به حال داشت، خانواده هاثورن برایش نزدیک‌ترین چیز به یک خانواده واقعی بودند. اگر هزاران شب بی‌خوابی لازم بود تا بتواند از امنیت آن‌ها مطمئن شود، پس همین کار را می کرد.
«میشه فقط اسب‌ها رو آماده کنی؟»
سایلس با لحن جدی‌تری اصرار کرد:
«فکر می‌کنی امشب قراره چی پیدا کنی که فردا نمی تونی پیداش کنی؟ باید به فکر خودت هم باشی...»

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_307

او گفت:
«زندگی آدما چیز قشنگیه. شما آدما... احساس می‌کنید. احساساتون اونقدر عمیقه که شما رو تحت سلطه می‌گیره. گاهی آدما رو تماشا می کردم ولی یهو می‌دیدم که پنجاه یا شصت سال پیرتر شدن و موقع ملاقاتشون با من فرا رسیده. برای مدت طولانی ای واسشون افسوس می‌خوردم که زندگی کوتاهی دارن. باید بپذیرم که با گذر زمان بی رحم تر شدم. اما علاوه بر اون شروع کردم که آدما رو تحسین کنم. اونا زمان خیلی کوتاهی برای تجربه زندگی دارن و به همین خاطر مجبورن همه چی رو عمیقاً احساس کنن. اونا باید توی یه زندگی چیزهایی رو تجربه کنن که من در طول یه عمر ابدی تجربه کردم. وقتی مردایی مثل الیجا رو می‌بینم، به جای اینکه بخاطر کاری که کردم احساس گناه کنم، به یاد میارم که اون به خاطر احساس علاقه شدیدی که قبلا داشته حالا اندوه رو تجربه می‌کنه و اگه من واقعی نبودم پرنده کوچولو، اگه من دروگر نبودم، اون هیچوقت چنین عشقی رو تجربه نمی‌کرد. پس کدومش بهتره؟ تا ابد زندگی کردن یا زندگی کردن و عاشق شدن؟»
دستان دِث به آرامی روی بازوهای او به سمت پایین کشیده شد و دستان سیگنا را در دست گرفت. صدای ملایمش در گوش‌های او پیچید:
«ازم نترس. لطفاً حالا که تازه تو رو به دست آوردم، ازم متنفر نباش. چون منم که این دنیا رو قشنگ می کنم.»
سیگنا هر چقدر هم تلاش می کرد، نمی‌توانست از دِث متنفر باشد. حدس می‌زد که به نوعی حق با اوست، اما این تغییری در این واقعیت ایجاد نمی‌کرد که سیگنا هنوز انسان بود. اگر همان‌طور که دِث گفته بود، انسان‌ها عمیقاً احساس می‌کردند و بسیار عاشق بودند، پس به همین دلیل بود که قلبش برای این خانواده و هر آنچه که به آن تبدیل شده بودند درد می‌کرد؟ به همین دلیل بود که آن‌ها را دوست داشت؟
همانطور که دست در دست دِث بود، اجازه داد این فکر او را در بر گیرد. اجازه داد قلبش سبک شود و اراده‌اش سخت‌تر شود.
بله، او آن‌ها را دوست داشت و به خاطر آن عشق، هر کاری که می‌توانست انجام می‌داد تا آن‌ها را نجات دهد و این خانواده را دوباره کامل کند.

پایان فصل چهل

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_305

پیشخدمت را صدا زد:
«وارویک! براش یکم چای بیار که بنوشه و یه چیزی هم برای خوردن...»
«چای نه!»
بدن پرسی از لرزه ی شدیدی که به تنش افتاد، خم شد و در حالی که لب های ترک خورده اش می لرزیدند، به پشت روی تخت افتاد.
سیگنا ملافه ی کتان را روی او کشید و تلاش کرد حواس او را از پنجره پرت کند:
«هرچی که دیدی وقتی صبح بشه از اینجا می ره. اگه یکم کنارت بمونم بهت کمک می کنه که بهتر بشی؟»
چشمان شبح زده ی پرسی به سرعت اطراف اتاق را کاوید. نمی توانست هیچ جای آن استراحت کند.
«دیدمش.»
اگرچه هنوز شوکه بود اما لکنت نداشت و وضوحی که در کلماتش بود سیگنا را تحت تاثیر قرار داد.
«مادرم بود. اون اینجا بود.»
چشمان لرزان پرسی بسته شدند و سیگنا فهمید که او همان خستگی ای را تجربه می کرد که وقتی یک روح وارد بدن خودش شده بود، استخوان هایش را به لرزه انداخته بود. این کافی بود تا شک او را تایید کند. همان شکی که الیجا آن را زمزمه وار تکرار کرد:
«لیلیان بوده. همون‌طور که همیشه فکر می‌کردم، اون اینجاست و از بچه‌ها مراقبت می‌کنه.»
الیجا مانند برگی در باد لرزید.
بایرون با عصبانیت گفت:
«لیلیان مرده الیجا. این حرفا بی معنیه. اون فقط داره هذیون میگه و بس.»
الیجا با جدیت پاسخ داد:
«هذیون نبود. همسرم هنوز روی زمینه.»
هیچ خشونتی در صدایش نبود. او به این باور داشت که لیلیان هنوز آنجا حضور دارد و همین برایش کافی بود.

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_304
#فصل_چهلم

وقتی سیگنا وارد اتاق شد، پرسی کنار پنجره ایستاده بود. چشمانش را خون‌گرفته و به لبه پنجره چنگ زده بود. این یک معجزه بود که او توان ایستادن داشت، با این حال سیگنا احساس کرد که نه اراده بلکه آدرنالین باعث شده بود که بایستد.
سیگنا به خاطر باد زوزه کشی که از پنجره باز به داخل اتاق می‌وزید، دستانش را دور خود پیچید. دِث پشت پرسی ایستاده بود و در سکوت با کنجکاوی صحنه را تماشا می‌کرد.
بایرون که در اثر دویدن به سمت طبقه بالا نفس‌نفس می‌زد، با عصبانیت او را صدا زد:
«پرسی؟»
سپس وزنش را به عصایش تکیه داد و به آرتروز زانویش ناسزا ‌گفت.
چشمان خالی پرسی طوری از تک تک آن‌ها گذر کرد که انگار آن‌ها شبح بودند. صورتش در اثر عرق براق و پوستش زرد شده بود و لاغر به نظر می‌رسید.
الیجا پرسید:
«چی شده پسرم؟ چه اتفاقی افتاده؟»
بایرون پرسید:
«خدایا داره به چی نگاه می‌کنه؟»
سیگنا برای گرفتن پاسخ نه به پرسی بلکه به دِث نگاه کرد. دِث به او گفت:
«نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده. من حضور یه روح رو حس کردم و وقتی اومدم اونو دیدم که پنجره رو باز کرده و از اون موقع به بیرون خیره شده.»
سیگنا به سمت پسرعمه اش رفت و او را از کنار پنجره دور کرده و به تختش برد.
بایرون گفت:
«باید فوراً دکتر خبر کنیم.»
بلافاصله به سمت بیرون اتاق حرکت کرد اما الیجا او را عقب کشید و گفت:
«هیچ دکتری نمی‌تونه اینو درمان کنه. اون دچار توهم شده.»

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_302

بایرون با اخم گفت:
«حتی در اون صورت هم بیشتر از الان مسخره ش نمی کردن. تو با خراب کردن آینده اون، کاری می کنی که هم خودش و هم کل خانواده هاثورن رو مسخره کنن.»
سیگنا هرگز نیشخندی مانند آنچه الیجا به برادرش نشان داد، ندیده بود.
«من نمی خوام کاری کنم بقیه پسرم رو مسخره کنن؛ دارم سعی می‌کنم ازش محافظت کنم. همان‌طور که دارم از تو محافظت می‌کنم احمق. سال‌ها خودمون رو وقف شغلمون کردیم و از خواب و تولدها و خاطره ها جا موندیم. برای چی؟ برای اینکه آخرین روزای عمر همسرم رو از دست بدم تا مرد هایی پرادعا روزهاشون رو صرف قمار و مشروب کنن؟ برای پولی که بتونم باهاش خونه‌ای رو بخرم که هر روز ساکت‌تر میشه؟ پسرم لیاقت یه زندگی بهتر از زندگی منو داره.»
«تو ازدواج نکردی بایرون، چون تمام وجودت رو صرف شغلی کردی که هیچ ارزشی نداره، درست همان‌طور که من این کار رو کردم. من این درس رو به سختی یاد گرفتم برادر. باور داشتم که دکتر ها حال همسرم رو بهتر می کنن، بنابراین هر روزم رو توی باشگاه گذروندم. می‌تونستم اونجا باشم تا به اون کمک کنم. می‌تونستم شرایط رو براش راحت‌تر کنم، اما کارم رو انتخاب کردم. نمی‌خوام پسرم هم همون انتخاب رو بکنه. اون باشگاه گری رو به ارث نمی بره و منم اونو به تو نمی فروشم چون نمی خوام تو رو برای بقیه عمرت نفرین کنم. بذار یه نفر دیگه بدبخت بشه. ما یه درصدی از سود رو می گیریم و به چیز دیگه ای هم نیاز نداریم.»
سیگنا آرزو می‌کرد که پرسی بیدار بود تا سخنان پدرش را بشنود. نه نفرت و نه بی‌اعتمادی الیجا، بلکه عشق او بود که باعث می شد پرسی را از تجارت خانوادگی دور نگه دارد. امیدوار بود این موضوع باعث آرامش پرسی شود و شاید اگر پرسی این را بداند، پدر و پسر بتوانند شکاف میان خود را ترمیم کنند.
اما بایرون نشانه‌ای از این بود که چیزهای بیشتری هست که باید ترمیم شود.

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_301

الیجا بدون تردید گفت:
«ما برای حفظ آبروی مارجری و پرسی این موضوع رو مخفی کردیم. من تازه با لیلیان نامزد شده بودم که مارجری متوجه شد بارداره و من تا روزی که اون همراه بچه جلوی در خونه ما ظاهر شد، از این موضوع خبر نداشتم. مارجری توسط خانوادش طرد شده بود و هیچی نداشت. نه پول، نه آینده، و هرکس که می فهمید اون بدون اینکه ازدواج کنه بچه دار شده حتی واسه بار دوم هم بهش نگاه نمی کرد. اون از من و لیلیان خواست که پرسی رو به‌عنوان بچه خودمون بزرگ کنیم و من قبول کردم. البته که قبول کردم. اون پسر منه و من می‌خواستم دنیا رو داشته باشه، نه اینکه توی خیابون زندگی کنه.»
«لیلیان با این موضوع مشکلی نداشت؟»
بایرون با قاطعیت غافلگیرکننده‌ای گفت:
«لیلیان همیشه با پرسی جوری رفتار می کرد که انگار بچه ی خودشه.»
الیجا با تکان سرش تایید کرد:
«ما برای مدت زیادی سعی می کردیم که خودمون بچه‌ دار بشیم و اصلاً نمی دونستم چطور به تازه عروسم بگم یه بچه دارم که از وجودش خبر نداشتم. تجربه‌ای نبود که بخوام دوباره تکرارش کنم. اما فکر می‌کنم اون پرسی رو به‌عنوان یه نعمت می‌دید. از همون لحظه‌ای که پرسی رو دید، عاشقش شد.»
انگار که کسی یک پازل کاملا جدید روی میز ریخته بود. سیگنا دوباره دستش را به شقیقه‌هایش فشرد تا قطعات را مرتب کند. او پرسید:
«مارجری چی؟ اون مشکلی با این مسئله نداشت؟»
الیجا همانطور که خاطراتش را مرور می‌کرد، چای‌اش را هم زد و پاسخ داد:
«حدس می‌زنم تا حد ممکن راضی بود. من بهش یه شغل آبرومندانه، یه خونه‌ برای زندگی و یه فرصت برای اینکه پسرش رو بزرگ کنه، دادم. اما پرسی نباید حقیقت رو راجع به اصل و نسبش می دونست. چیزای زیادی برای اون می‌خواستم و اگه فاش می‌شد یه بچه نامشروعه، رسیدن به او چیزا براش ممکن نمی‌شد. در اون صورت مارجری و لیلیان هم هرجا می‌رفتن، راجع بهشون شایعه پخش می شد.»

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_299

خنده بلند بایرون آخرین چیزی بود که سیگنا انتظارش را داشت.
«تو واقعا فکر می‌کنی که مارجری اونا رو مسموم کرده؟ تو یه دختر احمقی. اون زن هیچوقت به پرسی آسیب نمی‌رسونه.»
الیجا با دو انگشتش دو طرف لب‌هایش را لمس کرد و ریشی که تازه درآمده بود را صاف کرد.
«درمورد دفترچه‌ای که پیدا کردی بگو سیگنا. همونی که وقتی جلوی مارجری وایسادی توی دستت بود.»
سیگنا پاسخ داد:
«اون درباره زمانی نوشته بود که تو رو توی اصطبل‌ پیدا کرده. نوشته بود که درباره احساساتش به تو گفته و تو ردش کردی...»
الیجا با قاطعیت گفت:
«چیزی که می‌گی اتفاق نیفتاده. مطمئنی که اون اسم منو آورده بود؟»
«البته که مطمئنم! اون گفت که می‌خواست خانواده‌ ای رو داشته باشه که همیشه حقش بوده. اون گفت... اون گفت...»
سیگنا تازه متوجه شد که مارجری هیچ‌گاه به‌طور مستقیم نام الیجا را به عنوان کسی که دوستش داشت، ذکر نکرده بود. اما او دیده بود که چگونه مارجری او را لمس می‌کرد و چقدر راحت در حضور او صحبت می‌کرد. پس اگر او نبود...
«کس دیگه ای بوده؟ اینجا کس دیگه ای هست که اون دوستش داشت و احساس می‌کرد باید حقیقت رو بهش بگه؟»
رنگ الیجا چنان پریده بود که سیگنا ترسید پیش از آنکه پاسخی بدهد، روحش از بدنش خارج شده باشد. چهره بایرون نیز همین حالت را داشت و دو مرد نگاهی به یکدیگر انداختند که سیگنا نتوانست معنای آن را بفهمد.
شب قبل سیگنا مطمئن بود که معمایی را حل کرده است. اما با دیدن حالت چهره‌های آن دو، بیش از همیشه در شک و تردید فرو رفت.

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_297

حرف‌های بایرون با تکان دادن سرش قطع شد و طور دیگری ادامه یافت:
«درسته که من لیلیان رو دوست داشتم، همون‌طور که درسته که باشگاه گری رو می‌خوام. اما دلیلش اینه که تو داری اونو به نابودی می‌کشی الیجا. می‌دونستی که پرسی تابستون قبل به خونه من اومد و ازم خواهش کرد که با تو صحبت کنم؟ اینکه تو باور کنی که ممکنه من به خانوادت آسیب بزنم، مسخره ست. من اون بچه‌ها رو دوست دارم احمق.»
او همان شور و حرارتی که الیجا داشت را نداشت، اما سیگنا متوجه شد که هر کلمه از حرف هایش را باور می‌کند. بایرون ادامه داد:
«احتمالا من هیچوقت ازدواج نمی کنم یا بچه دار نمی شم. برای من، پرسی و بلایث نزدیک‌ترین حالت به چیزی هستن که من ممکن بود بهش برسم. به ویژه من و پرسی رابطه نزدیکی داریم، اگه چشمات رو باز می‌کردی، می‌دیدی. از اونجا که تو نادیده ش می گرفتی، اون به من اعتماد کرد. من می‌خوام اون موفق بشه. می‌خوام ببینم که مدیریت باشگاه گری رو به دست می‌گیره، ازدواج می‌کنه و خوشحاله. هیچوقت بهش آسیب نمی زنم و دستمو روش بلند نمی کنم.»
«با این حال روی یه زن دست بلند می کنی.»
سیگنا می خواست بخاطر اینکه حرف زده بود، خود را نیشگون بگیرد.
توجه بایرون به سرعت به سمت او جلب شد، طوری بود که انگار برای اولین بار او را دیده است.
فک الیجا بصورت عصبی پرید:
«کسی که به مارجری سیلی زد تو بودی؟ چرا؟»
سیگنا تشخیص نداده بود که الیجا متوجه شده است.
بایرون عصایش را کنار گذاشت و گفت:
«تو مدت زیادی رو تنها بودی الیجا. من می‌دونستم که یه مدت به اون زن احساساتی داشتی. فکر کردم شاید هنوز هم اون احساسات رو داشته باشی.»

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_295

الیجا از وارویک خواست که به کارکنان آشپزخانه اطلاع دهد که به چای بیشتری نیاز دارند. سکوت در اطراف آنها سنگینی می کرد. سیگنا احساس می‌کرد که پوستش هر لحظه می‌خواهد از استخوان‌هایش جدا شود و بیرون بپرد. ساکت نشستن بین بحث دو مرد، نوعی شکنجه منحصربه‌فرد بود.
بایرون نیز همین نظر را داشت.
«الیجا.»
این نام را طوری گفت که انگار ضربه‌ای به یک میخ می کوبد.
«این پیشنهاد برات قابل قبوله؟ می‌دونی که من هیچوقت نمی‌ذارم خانوادت رنج بکشن.»
فک الیجا سخت شد.
«من هیچوقت کاری نمی کنم که خانوادم رنج بکشن. به همین دلیل هم هست که فقط یه بار ازت می‌پرسم بایرون. تو با مارجری همکاری می‌کردی تا به خانواده من آسیب بزنی؟»
سیگنا از ترس اینکه واکنش او را از دست بدهد، جرئت نداشت پلک بزند. با این حال نمی‌توانست عقب کشیده شدن گردن چین و چروک دار و در هم رفتن ابروهای را به چیزی جز تعجب تعبیر کند. بایرون پرسید:
«دوباره شروع به نوشیدن کردی یا دیوونه شدی؟ درباره چی حرف می‌زنی؟»
الیجا فنجان چینی را به لب‌هایش نزدیک کرد و با آرامشی بی‌نظیر از میان بخار بلند شده به برادرش نگاه کرد.
«می‌دونی چه اتفاقی برای پسرم افتاده؟»
بایرون فنجان چای خود را به شدت روی نعلبکی گذاشت و چند قطره چای روی سفره عاجی پاشید.
«الیجا دیگه بازی بسه. چه اتفاقی برای پرسی افتاده؟»
سیگنا می‌خواست که بایرون مقصر باشد. او به دنبال پاسخ بود، حتی می‌خواست از توانایی‌های جدیدش استفاده کند و او را تا خانه‌اش دنبال کند و خود تایید کند که او چه نقشی در این ماجرا دارد. اما نگرانی بایرون واقعی به نظر می‌رسید، و اگرچه بخشی از وجود سیگنا احساس آرامش می‌کرد، اما نمی‌توانست جلوی ناراحتی‌اش را بگیرد زیرا اطلاعات بیشتری پیدا نکرده بود.

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

عیدتون مبارک خوشگلا😍❤️

به مناسبت عید یه تخفیف حسابی روی وی آی پی گذاشتم براتون🥹

توی وی آی پی جلد ۱ کامله و ۱۲۰ پارت از جلد دوم هم پارتگذاری شده. جلد ۳ و ۳.۵ هم توی همین وی آی پی قرار میگیره😉

میتونین به جای ۹۰ تومن، فقط با ۵۹ تومن عضو وی آی پی بشین🔥🔥🔥


لینک توضیحات VIP 👇🏻
/channel/BelladonnaSeries/584

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

چون صحنه حساس بود دو پارت داشتیم😁

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_315

«حالا از خودت بگو. تعجب می‌کنم که بهت اجازه دادن تنهایی سوار بشی. اینجا چه کار می‌کنی؟»
سیگنا که دندان هایش از جویدن پوست درخت بید، درد گرفته بود، گفت:
«من یه همراه داشتم، اما از هم جدا شدیم. پرسی اخیراً به اینجا میاد و من نگرانش شدم. تو اونو دیدی؟»
شارلوت به آهستگی کلمات بعدی‌اش را انتخاب کرد:
«اون و بلایث قبلاً به من توی جمع‌ کردن گیاه کمک می‌کردن و من بهشون می‌گفتم چی خوردنیه و چی نیست. اما وقتی بزرگ‌تر شدیم، دیگه درست نبود که تنهایی با هم وقت بگذرونیم. بعضی وقت‌ها مثل امشب، می‌بینمش، اما دیدار هامون کوتاهه. به نظر می‌رسید عجله داشت. فکر کنم داشت می‌رفت سراغ مادرش.»
او این حرف را خیلی معمولی گفت. سیگنا هرگز متوجه نشده بود که او به باغ می‌رود و سایلس هم تا قبل از این چند روز اخیر چیزی از این موضوع نگفته بود که پرسی برای برداشتن اسب به اصطبل‌ رفته باشد.
«اون این کار رو زیاد انجام می‌ده؟»
شارلوت پاسخ داد:
«خب اون مادرش بوده، البته که این کار رو می‌کنه. بلایث هم قبلاً می‌رفت، قبل از اینکه باغ رو قفل کنن و اون مریض بشه.»
سیگنا بقیه پوست درخت را دور انداخت و در حالی که به حرف‌هایش فکر می‌کرد، گفت:
«افراد دیگه‌ای هم به اونجا می‌رفتن؟»
سیگنا مطمئن نبود دقیقاً چه چیزی باید بداند، اما کنجکاوی‌ای داشت که باید برطرف می‌شد. او بلند شد و همراه با شارلوت به سمت باغ حرکت کردند.
شارلوت گفت:
«نه. لیلیان هیچ‌ مهمونی رو توی باغ ملاقات نمی کرد. اما آقای هاثورن ترجیح می‌داد یه نفر همراهیش کنه. معمولاً یکی از خدمتکارا یا مهتر های اصطبل.»

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_313

شارلوت با لحنی سرزنش‌آمیز به او گفت:
«حالت خوب نیست؟ آخرین کاری که الان باید انجام بدی اینه که تنهایی سوار اسب بشی. بیا روی این سنگ بشین.»
سیگنا برای لحظه‌ای چشمانش را به روی دنیای در حال چرخش بست و سپس اجازه داد شارلوت به او کمک کند تا بنشیند.
«فقط یه سردرد کوچیکه. زود خوب می شه.»
وقتی چشمانش را باز کرد، شارلوت اخم کرده بود. او در سبدش را باز کرد و مجموعه‌ای از گیاهان جنگلی را نشان داد: شاه‌بلوط، میوه‌های کاج، قارچ‌های کوچکی با رنگ‌های عجیب، و یک تکه پوست درخت که به سیگنا داد. به عنوان توضیح گفت:
«پوست درخت بیده. بهتره که به صورت چای مصرف بشه، اما اگه اونو بجوی، سردردت رو یکم بهتر می کنه.»
سیگنا بدون هیچ سؤالی پوست درخت را در دهانش گذاشت و شروع به جویدن کرد. حاضر بود هر کاری بکند تا از شر هاله‌ی تپنده‌ای که در دیدش بود خلاص شود. بین جویدنش، با بینی ای که از تلخی پوست درخت چین خورده بود، پرسید:
«تو اینجا چیکار می‌کنی؟»
شارلوت گفت:
«منم می تونم همین سوال رو از تو بپرسم. بعد از مهمونی کریسمس انتظار نداشتم تا مدتی تو یا هیچ‌کدوم از هاثورن ها رو ببینم، اونم اینجا.»
«تو که کلاً زیاد منو ندیدی. اون شب خیلی دوست داشتم بیام پیشت. یا هر زمان دیگه ای، واقعاً می گم. ولی انگار یه دیوار بینمون کشیده شده.»
حتی خودش هم از رک‌گویی‌اش متعجب شد.
شارلوت حرف او را تایید کرد:
«درسته. یه همچین حسی داره. البته تقصیر تو نیست. تو هم کرکس‌هایی رو که دور و بر ما هستن رو دیدی سیگنا. اگه هر کدوم از اونا از گذشته من باخبر بشن و اگه بفهمن بین مادرم و عموی تو چه اتفاقی افتاده، دیگه نمی‌تونم از دستشون خلاص بشم. ما تا اینجا اومدیم که از این رسوایی رها بشیم، پس فکرشو بکن چقدر تعجب کردم وقتی تو فقط چند ماه قبل از شروع فصل معرفی من ظاهر شدی.»

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

خوشگلا انگاری چنلای رمان دارن رگباری فیلتر میشن...

نمیدونم دلیلش چیه یا اینکه چنلای منم در خطر هستن یا نه، ولی جهت اطمینان تو این چنل عضو باشین که منو گم نکنین.

/channel/LunariaBooks

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_310

سیگنا او را کنار زد و به سمت اتاقک زین ها رفت تا خودش زین را بیاورد. بدنش از سنگینی زین خم شد و سایلس با اینکه درست همان جا بود و با خشم دست‌هایش را روی سینه‌اش جمع کرده بود، حتی انگشتی برای کمک تکان نداد. وقتی سیگنا لب‌هایش را به هم فشرد و چشمانش را تنگ کرد، او فقط شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
«اگه خوب انجامش میدی، پس خودت بیارش.»
سیگنا نزدیک بود زین را روی پای او بیندازد. آنقدر جانور بی رحمی بود که حقش همین باشد. با این حال، نمی‌توانست انکار کند که این جانور بی رحم، حتی مواقع آزاردهنده بودنش هم چشم نواز بود. حتی با وجود تمام احساساتش نسبت به دِث، لحظاتی بود که سایلس با لبخند پهنش، عضلات آزاردهنده‌اش و موهای پریشانش باعث می شد ذره‌ای تردید کند. کنجکاوی کوچکی درباره اینکه چه می شد اگر می‌توانست در عوض با سایلس باشد، ذهنش را غلغلک می داد.
البته که این برایش معنایی نداشت. او قبلاً به سیگنا گفته بود که شخصی در زندگی‌اش است که به شدت به او اهمیت می‌دهد و حالا همین موضوع در مورد سیگنا هم صدق می کرد. فقط ای کاش می‌دانست دقیقاً چه کسی قلب سایلس را به دست آورده است. فعلاً، این یک کنجکاوی بی اهمیت بود. مسائل مهم‌تری وجود داشتند که توجه او را می‌طلبیدند.
بالاخره افکارش را کنار زد و وارد آغل میترا شد، زین را به پشتش انداخت و پرسید:
«با من میای یا نه؟»
اسب، بینی‌اش را به کف دست سیگنا مالید.
تنها در آن لحظه بود که سایلس با فهمیدن اینکه این نبردی نیست که بتواند در آن پیروز شود، آهی کشید.
«البته که میام. برو کنار.»
او افساری برداشت تا آماده‌ کردن میترا را تمام کند، همه چیز در چهره‌اش نشان از خستگی داشت. سیگنا سعی کرد لبخند نزند.
خیلی زود به راه افتادند و گاندری پشت سرشان حرکت می‌کرد. سایلس جلوتر از او حرکت می کرد و راه را نشان می داد. از میان کوهستان‌های پوشیده از برفی که به سمت جنگل‌های پیش رو کشیده شده بودند و شاخه‌هایی که منتظر گرفتار کردنشان بودند، گذشتند.

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_308
#چهل_و_یکم

دیگر روزها در خانه ثورن گروو ساختار منظمی نداشتند. درس‌ها و هرگونه اثری از آداب از بین رفته بود و جای آن را حالتی گرفته بود که تداعی گر غم بود و مانند پرده‌ای از سوگ خانه را فرا گرفته بود. تمام کارکنان خانه مشتاق بودند تا به نوعی به حالت عادی بازگردند. این موضوع را می‌شد از سرهای پایین خدمتکاران و اینکه هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد درباره اتفاقات مهمانی و ناپدید شدن ناگهانی مارجری در سه شب قبل صحبت کند، متوجه شد.
بدون وجود یک معلم خصوصی برای نظارت بر آموزش‌ها و با توجه به وضعیت خانواده هاثورن، سیگنا با نظارت اندک و زمانی بسیار زیاد تنها مانده بود. بیشتر وقت خود را با سایلس به جستجو در اطراف ثورن گروو و بررسی دفاتر کارکنان باقی مانده، زیر نور شمع می‌گذراند تا ساکنان ملک را بررسی کند و راهی برای پیش رفتن پیدا کند. سعی می‌کرد سرنخی بیابد که نشان دهد کجا باید جستجو کند.
الیجا دوباره به مشروب‌ خوردن روی آورده بود. او روزهای خود را با فرزندان بیمارش می‌گذراند و شب‌هایش را در جست و جوی همسری که هرگز پیدایش نمی‌کرد، در راهروها پرسه می‌زد.
بلایث در اتاق خواب خود به تنهایی در حال بهبودی بود. همچنان آن‌قدر بیمار بود که همه ملاقات کننده ها به جز پدرش را رد می‌کرد. اگرچه سیگنا بیش از هر چیز دیگری می خواست که به او سر بزند، اما می‌دانست که اگر حواس بلایث آنقدر سر جایش است که نخواهد ملاقات‌کننده‌ای داشته باشد، پس یعنی حداقل آن‌قدر حالش خوب بود که هوشیار و خودآگاه باشد.
پرسی بالاخره بدون کمک راه می‌رفت، اما هنوز از ظاهر مادرش به شدت شوکه بود. اگرچه پوستش دوباره رنگ گرفته بود و نور به چشمانش بازگشته بود، اما آن‌قدر کم می‌خورد و می‌نوشید که پوستش به استخوان‌هایش چسبیده بود و چهره‌اش حالتی اسکلتی پیدا کرده بود. روزهایش را مانند پدرش که شب‌ها در راهروها پرسه می‌زد، می‌گذراند و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد، آن‌قدر غرق در افکارش بود که سیگنا فقط تماشایش می‌کرد و جرأت نمی‌کرد حرفی بزند. او حدس می‌زد که رفتار پرسی به اندازه کافی عادی باشد؛ زیرا پرسی باور داشت که روح مادرش را ملاقات کرده است. آدم در مواجهه با چنین چیزی چطور باید رفتار می کرد؟

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_306

برای سیگنا راحت‌تر بود که بتواند بگوید حق با اوست. اما پرده‌ای میان دنیای زندگان و مردگان وجود داشت که بهتر بود نادیده گرفته شود. بنابراین فقط گفت:
«شاید.»
با این حال الیجا در افکار خود غرق شده بود و به حرف او توجهی نکرد. او نگاه سریعی به پسرش انداخت تا مطمئن شود که پرسی هنوز نفس می‌کشد، سپس همانطور که زیر لب درباره همسرش حرف می‌زد با عجله از اتاق بیرون رفت.
شاید قصد داشت دنبال او بگردد. یا شاید قصد داشت به این امید که آرامش را در ته لیوان پیدا کند، دوباره سراغ نوشیدن برود.
وقتی بایرون، بعد از یک نگاه سخت دیگر به پرسی، تصمیم گرفت که برادرش را دنبال کند، سیگنا خوشحال شد. شاید او میخواست از انجام هر کار بی‌ملاحظه‌ دیگری جلوگیری کند.
وقتی دِث نزدیک‌تر شد، سرما در پوستش فرو رفت. سیگنا گفت:
«شاید لیلیان رو گرفته‌ باشی، اما کسی که واقعاً مرده، اینجا روی زمینه.»
آن‌قدر دلش برای الیجا می سوخت که انگار حفره‌ای در قلبش آتش گرفته بود.
دِث با لحنی که انگار سعی می‌کرد حیوانی وحشی را نترساند، گفت:
«سیگنا، همه کسایی که زندگی می‌کنن، باید بمیرن. این راه و روش دنیاست.»
آه که چقدر آرزو داشت که این‌طور نبود. وقتی یکی پس از دیگری مقابل چشمانش مردمی را می دید که خرد می شوند، زندگی چقدر شکننده به نظر می‌رسید. حفره‌ی درون قلبش با گذر هر ثانیه بزرگتر می‌شد.
«نمی‌تونم تحمل کنم که اونو اینجوری ببینم. همه ی این آدما... چطور می‌تونی این کار رو انجام بدی؟ چطور می‌تونی به زندگیت ادامه بدی و پشت سرت آدمای خرد شده به جا بذاری؟»
سیگنا فوراً دستش را بر دهان خود گذاشت، از اینکه این سؤال را به زبان آورده بود بیزار بود، اما دِث فقط به سیگنا نزدیک شد و چانه‌اش را روی سر او گذاشت.

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

اکلیلی میشم از اینا میگین🥹

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_303

بایرون پرسید:
«نمی‌فهمی این کار چه آسیبی به شهرت تو می‌زنه؟ لحظه‌ای که اون اسناد رو امضا کنی، همه چیز ناپدید می‌شه.»
الیجا گفت:
«پس میتونی منو جادوگر صدا کنی.»
سپس دستش را طوری در هوا تکان داد که انگار نگرانی های او را دور می کند و ادامه داد:
«من همه ی چیزای مورد نیازم رو دارم. بقیه ش بازیه و دیگه نمی‌خوام به این بازی ادامه بدم.»
بایرون انگشتان خسته‌اش را از میان موهایش فرو کرد و آنها را کشید.
«شاید تو دیگه نخوای این بازی رو ادامه بدی، اما این تصمیمی نیست که بتونی برای همه ما بگیری. من به اندازه کافی به زندگی خودم عادت کردم و می‌دونم که چی می‌خوام و باشگاه گری همون چیزیه که میخوام.»
بدون شک آن ها بحث خود را تا زمانی که صورت هر دو کبود شود ادامه می دادند، اما سیگنا در خاطراتی از محبت‌های مارجری به پرسی غرق شده بود. از ستایش و علاقه‌ای که در چشمانش بود و چقدر به راحتی تسلیم او می‌شد.
می‌توانست درک کند که مارجری می‌خواست لیلیان از صحنه خارج شود. مسمومیت بلایث را هم می‌توانست درک کند، زیرا احتمالاً این دختر با ایده مارجری از خانواده‌ای که قرار بود داشته باشد، همخوانی نداشت. اما چرا پرسی بیمار شده بود؟
هنوز یک قطعه باقی مانده بود. یک قطعه نهایی نیاز بود و سپس پازل کامل می‌شد.
«سیگنا.»
لمس ناگهانی سرما بر روی پوستش چنان سریع بود که نفسش را حبس کرد، با این حال دو مرد هاثورن هیچ‌یک در میان دعواهایشان متوجه او نشدند.
«زود بیا. پرسی یه چیزیش شده.»
سیگنا بدون تردید از روی صندلی بلند شد و به سمت در دوید. مردان خانواده هاثورن ناگهان مشاجره خود را متوقف کردند و الیجا با صدای بلند گفت:
«کجا می‌ری؟»
سیگنا بدون اینکه برگردد پاسخ داد:
«می رم اتاق پرسی!»
صدای حرکت صندلی‌های آن‌ها را شنید و می‌دانست که دنبال او می‌آیند.

پایان فصل سی و نه

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

✨ شیطان روح مرا می‌طلبد… ✨
سایه‌اش در تاریکی کمین کرده، چشمان زردرنگش همچون اخگرهای دوزخ در شب می‌سوزند.🔮

🌑در شب انقلاب تابستانی، مجذوب آتش جادو به‌سوی خدایان قدم برداشتم، ناآگاه از آن‌که سایه‌ای خونخوار مرا نظاره می‌کند.

او مرا به رقص خواند. دستان پنجه‌دارش کمرم را در بر گرفتند، و در زمزمه‌های اغواگرانه‌اش، حقیقت و دروغ درهم آمیختند.🩶

⛓️برای یک شب، و تنها یک شب، اجازه دادم لمس کند…

🥀اما با طلوع خورشید، او نرفت. سایه‌اش با من ماند.
هر جا قدم می‌گذارم، گل‌ها پژمرده، کودکان بیمار و امید در تاریکی‌اش خاموش می‌شود.

🖤حال، هرچه بیشتر می‌گریزم، بیشتر در من ریشه می‌دواند… و زمزمه‌هایش هر روز بلندتر می‌شود.

📖 ژانر: فانتزی دارک، عاشقانه تاریک

🔗/channel/+48V38INC0HcwZTM0
🔗/channel/+48V38INC0HcwZTM0
🔗/channel/+48V38INC0HcwZTM0

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_300

الیجا بالاخره جواب داد:
«یه نفر دیگه هست که ممکنه مارجری به اون اشاره کرده باشه.»
«الیجا...»
این اولین باری بود که سیگنا لایه ای از محافظه کاری را در صدای بایرون احساس کرد. او به برادرش نگاه می‌کرد.
«مشکلی نیست، بایرون. با اینکه مطمئن نیستم این دختر فرشته ست یا خود شیطانه، ولی اون چندین بار جون بچه هام رو نجات داده. علاوه بر این، اگر چیزی که می‌گه درست باشه، حتی ممکنه از قبل بدونه.»
«ممکنه چیو بدونم؟»
سیگنا انگشتانش را به شقیقه‌هایش فشرد. با خودش فکر کرد که اگر زودتر جواب نگیرد، سرش منفجر می‌شود. خوشبختانه مردان هاثورن به او رحم کردند.
با وجود اینکه آنها در اتاق تنها بودند، الیجا آنقدر آرام صحبت کرد که سیگنا به سختی صدایش را می شنید:
«مارجری به خاطر اینکه عاشق من بود توی ثورن گروو نموند. اینجا موند چون یه بچه داشت.»
تکه های پازل جمع شده بودند.
از نظر جامعه اشراف، من دیگه خراب شده بودم.
مارجری به سیگنا هشدار داده بود که مراقب مردها باشد. او بدون اینکه ازدواج کند بچه‌ای به دنیا آورده بود و به همین دلیل جامعه اشراف او را طرد کرده بود.
بلایث بسیار شبیه لیلیان بود. آنها موهای طلایی به رنگ خورشید و ویژگی‌های کوچک مشابه داشتند. اما با وجود پدر و مادر بلوند، موهای نارنجی و پوست خال‌دار پرسی همیشه غیرعادی به نظر می‌رسید. چطور این را زودتر ندیده بود؟
سیگنا دستانش را روی سرش گذاشت و گفت:
«پرسی پسر تو و مارجریه مگه نه؟»

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_298

خنده الیجا تلخ بود.
«چی فکر کردی؟ فکر کردی اگه با اون بخوابم ممکنه مرگ همسرم رو فراموش کنم؟ فکر کردی ممکنه به رفتارهای قبلیم برگردم و دوباره توی باشگاه گری کار کنم؟ اونی که احمقه تویی برادر.»
«یه خانوم سر میزه الیجا...»
«اگه من باعث دلخوریش شدم، می‌تونه گوش‌های حساسش رو بپوشونه. تو خیلی از مد افتاده ای بایرون. جای تعجب نیست که لیلیان هیچوقت تو رو...»
بایرون هیسی کرد و انگشتش را مقابل الیجا تکان داد:
«جملت رو تموم کن و اونوقت پشیمون می شی.»
«پشیمون می‌شم؟ خدایا، چرا باید بلرزم اونم بخاطر اینکه فکر می کنم...»
سیگنا صندلی‌اش را به عقب هل داد و بلند شد، قادر نبود لحظه‌ای بیشتر تحمل کند که آنها مثل بچه‌ها فریاد بزنند.
«بخاطر خدا، به اندازه کافی حرفای هر دوتون رو شنیدم. شما مثل بچه ها رفتار می‌کنین. اگه نمی‌تونین یه گفتگوی مودبانه داشته باشین پس چایتون رو بنوشید تا من سوال‌ها رو بپرسم.»
آن دو مرد با چهره‌ های برافروخته و چشمان گرد شده، بسیار به هم شباهت داشتند. سیگنا حالا شباهت آن ها را می‌دید، شباهتی که هرگز قبلا ندیده بود. همان ابروهای عبوس و خط فک تراشیده. پوست گندمی که البته برای الیجا چند درجه تیره‌تر بود. بایرون با بینی بلندتر و زوایای تیزتر صورتش به پرسی شبیه تر بود، اما هنوز هم دو برادر بسیار شبیه بودند.
سیگنا شروع به صحبت کرد و حرف‌هایش سریع و دقیق بود:
«ما نمی‌دونیم که مارجری تنهایی این کارو می‌کرده یا نه و نیاز به مدارکی داریم که نشون بده اون مقصره. سمی که روی انگشتای اون بود کافی نیست. بایرون، اگه می‌دونی چرا ممکنه اون بخواد به خانواده هاثورن‌ سم بده، باید بهمون بگی.»

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_296

چهره الیجا جدی شد.
«اون بلافاصله بعد از رفتن تو از مهمونی دیشب، بیمار شد. ما مارجری رو با سم پیدا کردیم و دلایلی هست که باعث میشه به این شک کنم که شما دو نفر با هم همکاری می‌کردین.»
«سم؟»
بایرون که انگار قصد بلند شدن داشت، عصایش را از کنار میز برداشت اما در لحظه آخر به نظر می‌رسید که تصمیم بهتری گرفته است زیرا دوباره روی صندلی نشست. با لحنی سرد و آرام گفت:
«ما اختلافاتی داشتیم الیجا، اما ترو به خدا بهم بگو چرا باید بخوام به خانواده تو آسیبی برسونم؟»
«دلایل زیادی هست که ممکنه تو بخوای به من آسیب برسونی، اونقدره که میتونم بشمرم.»
الیجا با انگشتانش شروع به شمردن آن ها کرد:
«اینکه تو می‌خوای باشگاه گری رو داشته باشی یه راز نیست. اما شاید عمیق‌تر از این باشه. شاید به خاطر این باشه که احساساتی به لیلیان داشتی. شاید اونو کشتی چون از دیدن اون با من خسته شده بودی. یا شاید می‌خواستی همون دردی که وقتی منو انتخاب کرد، حس کردی رو منم حس کنم. یا شاید...»
«کافیه!»
بایرون لبه میز را گرفت، مفاصلش سفید شده بود. سیگنا در صندلی‌اش فرو رفت و آرزو کرد که ناپدید شود. دعواهای خانوادگی برایش تجربه‌ای تازه بود و قطعا در تخصص او نبود.
«اصلاً چطور چنین چیزی به فکرت رسیده...»

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_294

صبحانه لحظاتی قبل آورده شده بود و سیگنا در حالی که قاشقی از فرنی می‌خورد، صدای تپ-تپ عصای بایرون بر روی چوب سخت را می‌شنید.
بایرون منتظر اجازه نماند و قبل از اینکه وارویک او را به اتاق ناهارخوری هدایت کند، در را به شدت باز کرد. چهره‌اش به رنگ قرمز بسیار تندی درآمده بود که به نظر می‌رسید در حال ترکیدن باشد. او یک نگاه به سیگنا انداخت و غرید:
«برو بیرون دختر.»
الیجا در دفاع از او دستش را بلند کرد تا برادرش را ساکت کند:
«سیگنا می‌مونه.»
سپس به یک صندلی در مقابل سیگنا اشاره کرد و گفت:
«بشین بایرون.»
«اگه فکر می‌کنی که من قراره...»
«گفتم بشین.»
سیگنا به گوشه اتاق که در تاریک‌ترین سایه‌ها فرو رفته بود، نگاه کرد. نگران بود که الیجا با آن لحن به‌نوعی دِث را صدا زده باشد.
بایرون لبه های کت خود را کنار زد و نشست. مشت‌هایش را که محکم گره کرده بود، روی سفره سفید توری گذاشت و گفت:
«چیکار کردی، الیجا؟ امروز صبح یه دلال به باشگاه گری اومده بود و یسری حرف‌های بی‌معنی درباره فروش تجارتمون می‌زد.»
الیجا یک قاشق فرنی برداشت، بینی‌اش را چین داد و سپس شیر و یک حبه قند به آن اضافه کرد.
«طبیعیه که یه دلال بیاد. انتظار داشتی بذارم خانوادم گرسنگی بکشن؟»
خدا به بایرون و قلب ضعیفش رحم کند. رنگ او از شدت عصبانیت، از قرمز به بنفش تبدیل شد و نفس کشیدن را فراموش کرد. سیگنا فکر کرد بیهوش می‌شود یا حداقل فریاد می‌زند، اما او نفس عمیقی کشید و خشمی که رو به افزایش بود را فرو نشاند و با لحنی قابل تحسین گفت:
«اگه می‌خوای تجارتمون رو بفروشی بذار من بخرمش. ما می‌تونیم یک برنامه بازپرداخت بسازیم یا تعیین کنیم که تو یه درصد مشخصی از پول رو برداری. دیگه هیچوقت نیاز نیست به دفتر های حساب دست بزنی.»

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_293
#فصل_سی_و_نهم

قبل از طلوع آفتاب، سیگنا و الیجا هر دو سر میز صبحانه نشسته بودند و نظریه‌ها و انگیزه‌هایی که هیچ‌کدام از آن‌ها حاضر نبودند به‌صراحت بیان کنند را موشکافی می کردند. مثلا اینکه مارجری نمی‌توانست به تنهایی عمل کرده باشد، اینکه واکنشش بسیار غیرمنتظره بود و اینکه عشقش به بچه‌های هاثورن خیلی واقعی به نظر می‌رسید.
اما لکه‌های بلادونا روی انگشتانش و نوشته‌های داخل دفتر خاطراتش دروغ نمی‌گفتند. او می‌خواست لیلیان برود، اما این مدرک کافی نبود. او می توانست دستانش را بشوید و فنجان‌های مسموم را تمیز کند، پس به مدارک بیشتری نیاز داشتند. آن‌ها به پاسخ‌ها نیاز داشتند. بنابراین پیش هم آمده بودند تا سعی کنند آن پاسخ را پیدا کنند.
سیگنا خوشحال بود که الیجا با او ‌راحت صحبت می‌کند و با دقت به حدسیاتش گوش می‌دهد. وقتی سیگنا از بایرون به‌عنوان همدست احتمالی مارجری حرف زد، او اعتراض نکرد و نگفت که سیگنا دیوانه است. در عوض چانه‌اش را روی انگشتانش گذاشت و گفت: 
«مطمئنم که قراره خیلی زود یه فرصت برای صحبت با برادرم داشته باشیم.»
حق با او بود، اما سیگنا نپرسید او چگونه می‌دانست که بایرون ظاهر خواهد شد. هنوز سپیده دم نشده بود که بایرون به‌قدری محکم بر درکوب کوبید که مردگان را بیدار کرد.
الیجا پیشخدمت را صدا زد:
«بذار بیاد وارویک.»
گلویش خش دار شده و صدایش تحلیل رفته بود. سیگنا احساس می‌کرد مدت زیادی از زمانی که الیجا مثل یک ستاره در وسط سالن رقص بود و شاداب و خوشحال می‌خندید، گذشته است. الیجایی که اکنون مقابلش بود، پاهایش را درون یک صندلی جمع کرده و چای سیاه را که بیش از حد شیر در آن ریخته بود، می‌نوشید. فرورفتگی های زیر چشمانش بیشتر از آن چیزی بود که سیگنا تا به حال دیده بود و او هیچ کاری برای مرتب کردن موهای به هم ریخته‌ای که بر روی پیشانی‌اش و به سمت چشمانش ریخته شده بود، نمی‌کرد. ریشش دوباره رشد کرده و سایه‌ای بر صورتش انداخته بود.

Читать полностью…

.·:*¨༺ بلادونا | Belladonna ༻¨*:·.

#بلادونا
#پارت_292

چه بوسه اش بود چه کلماتش، به هر حال چیزی مقاومت دِث را شکست. او ناله کرد و لب‌هایش را محکم بر لب‌های سیگنا فشرد. بعد از آن دیگر تردید نکرد. بلافاصله لب‌هایش به سمت ران سیگنا رفتند و آنقدر پوست برهنه‌اش را بوسه زدند که سیگنا ناله ای کرد و همانطور که بدنش زیر لمس او ذوب می شد، سرش را به عقب خم کرد.
سایه‌های دِث به سمت نقطه ی حساس بدنش لغزیدند و استخوان‌های لگنش را به لرزه انداختند. دقیقا همان جایی که کمی پیش‌تر، لب‌هایش آنجا بودند. سیگنا نفس عمیقی کشید تا بی قراری ای که در بدنش حس می‌کرد، کمتر شود. هر لمس دِث، مانند آتشی بود که روی پوستش شعله می‌کشید و تمام حواسش را به خود معطوف می‌کرد. برای یک‌بار هم که شده، هیچ چیز دیگری مهم نبود. نه ارثیه اش و نه ارواح. هیچ چیز به جز بدن او که روی بدنش سایه انداخته بود و اشتیاق عمیق و سوزانی که وجودش را فراگرفته بود.
دِث به محض اینکه خودش را درون او کوبید، ناله ی بلندی کرد و سیگنا خیلی زود احساس کرد که درونش از هم باز شد. حالا او با منبع تاریکی سایه‌ یکی شده بود. او همان کسی بود که باعث می‌شد دِث پیچ و تاب بخورد و چیزی که دِث به او تقدیم می کرد را با کمال میل می پذیرفت.
وقتی اشتیاق سیگنا بیشتر شد، پاهایش را دور کمر او پیچید و در همان حال که درونش را فتح می کرد، او را به خود نزدیک تر کرد. فقط او نبود، سیگنا خود شب، سایه‌ها و تاریکی را درونش حس می‌کرد و ستاره‌هایی که درونش منفجر می‌شدند، باعث می‌شدند از خود بی خود شود.
درحالی که سیگنا بدنش را که زیر بدن او بود قوس می داد، غرشی از گلوی دِث خارج شد و با یک دست به موهای سیگنا چنگ زد. وقتی سیگنا او را نزدیک‌تر کشید، عضلات دِث منقبض شدند. سیگنا گردن و لب‌هایش را بوسید و هر آنچه را که می توانست از او گرفت، تا اینکه دِث نامش را ناله کرد و درون او گم شد. سایه‌ها دور بدن سیگنا پیچیدند و دِث خودش را کنار او انداخت.
سیگنا با لبخندی بر لب‌، پاهایش را از دور او باز کرد. او کسی بود که دِث را طبق خواسته‌اش می چرخاند. او کسی بود که باعث می‌شد دِث در حالی که سرش را رو به آسمان گرفته بود، نامش را نجوا کند و او از این وضعیت خوشش می‌آمد.
سیگنا انگشتانش را میان انگشتان او قفل کرد و دِث با ملایمت انگشتش را روی پشت دست او کشید.
حالا صدایش لطافت خاصی داشت و بیش از حد از خود راضی بنظر می رسید:
«من برای تو هزاران سال انتظار کشیدم، سیگنا فارو. از آغاز این زمین انتظار کشیدم. تو مال منی و من مال تو و وقتی باهم هستیم، این دنیا مال ماست.»

پایان فصل سی و هشتم

Читать полностью…
Subscribe to a channel